آتشی و دو حماسۀ کوتاه
دکتر منصور رستگار فسایی
آب از سرم گذشته است
اما هراس مرگم نیست
من نیلوفری گریزان بر آبم
تصویر ناشکیب درختی
در آبهای خوابم امشب آتشی (آواز خاک)
منوچهر آتشی، شاعر شاخص و موفق دهه چهارم شعر فارسی است (1340ـ 1330) که همراه با شاهرودی، کسرائی، شاملو، اخوان، زهری، فروغ و نادرپور، پا به عرصه شعر نو پارسی مینهد و از همان آغاز، شعرش منبع کشفهای بسیار از نظر زبان و فضاهای شعری گوناگون میگردد. او که در سال 1312 در «ده رود» دشتستان زاده شده بود و در هنگام مرگ 73 سال داشت، بیش از پنجاه سال حضوری زنده و مؤثر و پویا و پرتحول، در شعر نو فارسی داشت.1 و مرگ برای او، پایان پرنده نبودا و بخشی از خط سرنوشت او بود، آتشی که در زندگی خویش فراز و نشیبها و تلخیها و رنجهای بیشماری را آزموده بود مرگ را هم به تلخی آزمود، اما همانند هر حماسهساز دیگری، با حماسهاش که شعر زندگی او و قهرمانان همیشه زندهاش بود، خود نیز به زندگی جاوید رسید.
|
اندر سخن خویش نهان خواهم گشتن |
|
تا بر لب تو بوسه زنم،چونش بخوانی
|
اولین مجموعه شعر او به نام «آهنگ دیگر» در تیرماه 1339 به کوشش رضا سیدحسینی در تهران منتشر شد. این مجموعه که مشتمل بر یک مقدمه و سی و پنج شعر بود، مورد توجه همگان قرار گرفت و آتشی به قول دکتر شفیعی کدکنی «با نخستین کتابش در صدر شاعران نسل خویش قرار گرفت و طبعیت جنوب ایران را در شعر خویش به زیباترین صورتها تجلی داد».2
آتشی با انتشار این مجموعه، همگان را شگفتزده کرد و فروغ دربارۀ «آهنگ دیگر» نوشت «آتشی، با دیوان اولش مرا به کلی طرفدار خودش کرد، خصوصیات شعرش به کلی با دیگران فرق داشت، مال خودش است و آب و خاک خودش، وقتی کتاب اول او را با مال خودم مقایسه میکنم، شرمنده میشوم» 3 به قول شمس لنگرودی «فرق آهنگ دیگر با دیگر مجموعههای رمانتیک دهۀ سی، این بود که اولاً توجه بیشتری به شعر نیمایی در آن به چشم میخورد تا حدی که در چهارپارههای نو قدمائی او هم مشهود بود و دو دیگر این که سورئالیسمی خام، تقریباً در سراسر اشعارش موج میزد که بسا اوقات، کتاب را به تودۀ درهمی از تصاویر مبهم و «بیتصویر» تبدیل میکرد و همین دو عامل، که یکی مورد استقبال نیمائیون و دیگری مورد علاقۀ موج نوییهای جوانِ در راه، بود. «آهنگ دیگر» را در مرکز توجه بخش قابل توجهی از شعرخوانان قرار داد... در آهنگ دیگر همه نوع قالب شعری دیده میشود چهار پاره، نیمایی و سپید، اما همۀ اشعار ارزش یکسانی ندارند. در کنار اشعار درخشانی چون «خنجرها، بوسهها، پیمانها»، «خاکستر»، «آهنگ دیگر» که هم طراز اشعار درخشان آن سالهاست، اشعار سست و آشفته و بیمعنایی هم دیده میشود، ... «آهنگ دیگر» حد فاصل شعر نو قدمایی و موج نو با جاذبههای نیمایی بود و همین اختلاط، کافی بود که چندین سال مورد توجه شعرخوانان پیگیر جناحهای مختلف شعر نو واقع شود».4
براهنی که مفصلترین نقدها را درباره شعر آتشی نوشت، آتشی را «نیمای جنوب ایران» میخواند و او را «تصویرسازی بیهمتا، مینامد که نزدیک به روح شاعرانه اشیاء بومی، شاعری عاشق خطرکننده در به کارگیری واژههای جدید شکننده وزنهای جامد... میداند. براهنی معتقد است که «آهنگ دیگر» شعری است که «در آن محتوا اصالت دارد و این اصالت محتوا در کتاب دوم آتشی «آواز خاک» نیز به شدت بیشتر به چشم میخورد. «... تازگی و اصالت مضمون و محتوا، از اینجا ناشی میشود که او به تجربه و به حواس خود، وفادار است یعنی آنچه محیط او، آن محیط وحشی و حیوانی و تا حدی عزیزی، آن محیط دریا و اسب و شن و واحه و بندر و مردمان آن محیط سرشار از خشونت غریزه، به او دیکته میکنند او در تخیل خود از آنها صحبت میکند... (طلا در مس 474 و 475).
زبان آتشی زبانی غنی است و این غنای لفظی در هالهای از خشونت حماسی نشسته است. آتشی از اصالت کلمات وحشت نمیکند و زبان زنده محیط خودش را به راحتی تبدیل به شعر میکند... ریتمهای محیطش را با مهارت تمام تقلید میکند. آتشی زبان آواز خاک را نه فقط سرشار از کلمات حساس زبان و شعر فارسی کرده، بلکه از به کار بردن کلماتی که مخصوص لهجۀ جنوب است پروا نکرده است. (همان جا 499).
آتشی شاعر اشیاء بدوی و ابتدایی است به همین دلیل وحشی است و در کنار همین وحشی بودن، حماسی نیز هست، هم روحاً و هم عملاً و به همین رو در آتشی نمیتوان سراغ غنای شعر تغزلی را گرفت... آتشی روحاً غیر تغزلی است خشونت ذاتی به او اجازه نمیدهد که در دایره تغزل قدم گذارد». (همان جا ص 479)
علی معلم نیز دربارۀ سخنسرایی حماسی آتشی میگوید: «او حتی قهرمانان کوچک ملی را برمیکشید تا از آنها چهرههایی مانند اسطورهها بسازد. شاعر بزرگ توس گفت که:
|
که رستم یلی بود در سیستان |
|
منش کردهام رستم داستان |
و آتشی وقتی از عبدوی جط سخن میگفت، در واقع همین شیوه را دنبال میکرد. (شرق30 آبان 1384)
پس از «آهنگ دیگر» مجموعههای «آواز خاک» (در 1346 ـ انتشارات نیل) «دیدار در فلق» (تهران 1348)، «وصف گل سوری» (1367) «گندم و گیلاس» (1368)، «زیباترین شکل قدیم جهان» (1376) «چه تلخ است این سیب» (1378) «حادثه در بامداد» (1380) را منشتر کرد. او در دو دهه اخیر با گرایش به شعر سفید، به طرح دیدگاههای جدید در شعر نو پرداخت از آخرین کتابهای او میتوان به «بازگشت به درون سنگ و غزل، غزلهای سورنا اشاره کرد که در بهار 84 به وسیله نشر نگاه منتشر شد. آتشی در کار ترجمه نیز کوششهای ستایشانگیزی داشت چون ترجمه داستان فونتاها را از سیلونه (1348) و «دلاله تورنتون و ایلدر و لنین» از مایلکوفسکی» دو کتاب متصل هم از محمد مختاری به نام «منوچهر آتشی» و فرخ تمیمی به نام «پلنگ دیزاشکن»، درباره آتشی به چاپ رسیده است.
او چهرۀ ماندگار سال 1384 بوده است، یعنی آن چه محیط او، آن محیط وحشی حیوانی و تا حدی غریزی، آن محیط دریا و اسب و شن و واحه و بندر و مردمان آن محیط سرشار از خشونت غریزه، به او دیکته میکنند، او در تخیل خود از آنها صحبت میکند...»5
آتشی در کتاب «آهنگ دیگر» و «آواز خاک» تصویرگر حماسههای مردم خویش است، درهر کجا که باشند درد او تنها درد جنوبی بودن نیست، بلکه درد مردم ایران است، در هر نقطهای که باشند، او با مردم روستاهای دور زندگی کرده است، از کودکی به چوپانی پرداخته است و در بیابانهای تفته و کوههای و خورشید سوخته. طعم گرسنگی و فقر و رنج مردم و مصیبتهای کوچک، بزرگ آنان را آزموده است و چنان رنج آزموده و درد کشیده شده است که شعرش به پژواک رنجهای ناخودآگاه او بدل گشته است و لحظهای از درد آگاهی در شعر خود غافل نمانده است؛
اندوهت را بامن قسمت کن
شادیت را با خاک
و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان
مثل گنجشکی پر میزند و میگذرد
اسب لخت غفلت، در اندیشۀ ما بسیار است
با شترهای سفید صبر در واحۀ تنهایی
میتوانیم به ساحل برسیم...
حماسهسازی از یک سو عزم و اراده و شناخت میخواهد و از سوی دیگر زبانی روشن و فردوسیوار که بتواند روح استواری و مقاومت و زندگی را در جزء جزء شعر بدمد و از آن کلیتی استوار و تجزیهناپذیر بسازد که همیشه در ذهن بماند و به ابدیت بپیوندد، آتشی از همان آغاز کار، حماسی زیستن مردم مقاوم را دیده بود، اما قهرمانانش همچون خود وی بودند که در دورانی میزیستند که «عزم سترگ مرد بیابان شکسته» بود و بیآن عزم، «چگونه میشد پرخاشگری کرد»، «مردان»، همه در غبار الکل و اعتیاد و جاذبه زر و سیم گم شده بودند و مردی در میدان نمانده بود که به میدان درآید، درست روزگار، روزگار حافظ شده بود که:
|
یاری انـدر کس نمیبینیم یاران را چه شــد |
|
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شـد |
حافظ نیز در انتظار قهرمانی پیروزمند بود که در آن روزگار صعب، به میدان درآید:
|
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی |
|
دل ز تـنهایی به جـان آمد خدا را همدمی |
آتشی بروز و ظهور این استحاله را در همه چیز میدید، دهۀ سی و حوادث تلخ پس از کودتای 28 مرداد 1332 ناگهان همه امیدها را به نومیدی بدل کرده بود و آن همه غرور و نخوت و پویایی و حرکت امیدوارانه و آینده ساز و شاد را در نظر شاعرانی چون آتشی و اخوان و شاملو، نیز بر باد رفته جلوه میداد و سوگ حماسهها پی در پی سروده میشدند:
خانهام ابری است
یکسره روی زمین ابری است با آن
از فراز گردنه، خرد و خراب و مست
باد میپیچد
یک سره دنیا خراب از اوست...
(نیما)
و شاهرودی هم چلهنشین یأس و شگفت شده بود:
دروازۀ عشق و زندگی را به رویم بستهاند
و قلبم را آکندهاند
از درد و دریغ
تنها
تنها
تنها ماندهام
و چلّهنشین یأسها و شکستها
(تلاش)
و شاملو در همین ایام، از مرگ ناصری و از زخم قلب آمان جان قهرمان شهیدی در قصههای ترکمنی یاد کرد و همگان را سرزنش که امان جان را از یاد بردهاند و حتیالعاذر دیگر به نجاتبخشی خود نمیاندیشد:
شبهای تار نم نم باران ـ که نیست کار ـ
اکنون کدام یک ز شما
بیدار میمانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فسردۀ دلتنگی
در بستر تفکر پردرد رازتان
تا یاد آن ـ که خشم و جسارت بود ـ
بدرخشایند
تا دیرگاه، شعلۀ آتش را
در چشم بازتان؟
بین شما کدام ـ بگویید ـ
بین شما کدام
صیقل میدهید
سلاح آمان جان را
برای روز انتقام؟
(آمان جان)
و فروغ که همه پنجرههای دیدن و شنیدن را بسته میدید، به فصل سرد ایمان میآورد، و فصلهای خشک و تجربههای عقیم دوستی و عشق را تجربه میکرد و اخوان در سوک حماسۀ زمستانیش، بهتر از همه دلگیری و بستگی و سردر گریبانی مردم خویش را در آن دوران به نمایش میگذارد:
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا، دلگیر، درها، بسته، سرها در گریبان، دستها، پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده، مهر و ماه
زمستان است.
و همو باز مینالد که دیگر قهرمانی برنمیخیزد:
این جا اجاقی بود روشن، مُرد
این جا چراغ افسرد
دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار
این هردم، افزونبار
شطرنج خواهد بود باخت؟
بر بام خانه بر گلیم تار
آن گسترشها و آن صفآرایی
و آن پیلها و اسبها و برج و باروها
افسوس!
(آن گاه پس از تندر)
اما روح شاعرانۀ آتشی، از این بحران دردآلود و فاجعه جان فرسود: امتدادی گسترده و پیدا و پنهان در همه لحظههای شعر ارایه میدهد و با دیدی نافذ و شاعرانه، روایت حزنانگیز نسلی را بازگو میکند که غریبانه، در غروبی پر غوغا میخواهد بر معیارهای کهن پابفشارد اما در این هنگامه عجیب، به اسب سواری غربیه میماند که در ازدحام پرهیاهوی شهر و بوق و دود پردوام ماشینهای آن میخواهد از چراغ قرمز بگذرد بر رکاب پای میفشارد ولی مردم در غروب، از فراز بامها، تنها دور شدن او را در دریا مینگرند و مبهوتند:
آنگاه شهر بزرگ
با هیبت و هیاهویش
از خوف ناشناسی
مبهوت ماند
آنگاه که حریق غروب
در کلبههای آب، فرو میمرد
و مرغک ستارهای از جنگل افق
بر شاخۀ شکستۀ ابری
میخواند
کج باوران خطه افسانه
از پشت بامها
با چشم خویش دیدند
که آن غریب مغرور
بر جلگۀ کبود دریا میراند
(گلگون سوار)
مهم این است که این حس تلخ و رنجآفرین در ذهن خلّاق و جستجوگر آتشی، خود را به صورتها و قالبهای گوناگون و در معانی متفاوت، در همۀ آثارش متجلی میسازد و اگرچه گاهی تلخ و گاهی تلختراست اما وجودش انکارناپذیر است، گاهی شعری، شعری دیگر را کامل میکند و آن چه را شاعر و در شعر قبلی کامل نگفته و یا پس از آن، نتیجهای متفاوت در آن مورد یافته است، با تجدیدنظری در کیفیتها و الفاظ به شعری متفاوت منتقل میکند، آن چنان که به نظر من شعر ظهور به دنبال خنجرها، بوسهها، پیمانها و با نگاهی دیگر به یک واقعه مینگرد و از زاویهای متفاوت همان اندوه و حس تلخ را پی میگیرد و در نتیجه چیزهایی در لفظ و معنا بر آن میافزاید: و در این لحظههای آفرینش تکاملی معانی، آتشی همان راهی را طی میکند که حافظ با توجه به تنگناهای صوری و معنوی غزل در ارائه تصویرهایی کامل از رنجهای روزگارش، در پیش گرفته بود و هر غزل یا بیتی میتواند برداشت ذهنی خواننده را از ماهیت زندگی و روزگار و اندیشههای حافظ کاملتر سازد و اجزاء مینیاتوری و هنری شعر حافظ را رساتر و به هم پیوستهتر سازد.
در «آهنگ دیگر» (1339) آواز خاک (1346) دیدار در فلق (1348) وصف گل سوری (1367) گندم و گیلاس (1368)، زیباتر از شکل قدیم جهان (1376) چه تلخ است این سیب (1378) و حادثه در بامداد (1380) بازگشت به درون سنگ و... حتی اگر آتشی میماند و مجموعههای دیگر را میسرود، خط ذهنی ناخودآگاه آتشی دگرگون نمیشود، همان مرد شاعری است که رنج، خمیر مایۀ وجود اوست و شعرش در هر قالب و در شیوهای که سروده شده باشد همان کولهبار تجربههای تلخ شاعر را حمل میکند، اما این هرگز بدان معنا نیست که او خود را تکرار میکند یا متوقف میماند، زیرا برای وی درنگ، به معنی نابودی عمر شاعرانۀ اوست. به قول هرمز علیپور: «او یکی از نادر زادترین شاعرانی است که دیدهام، شاعری که در بدویت روح خویش تمام عمر در رنج و دل آزردگی بود، از معدود شاعرانی است که در زیر سی سالگی نامدار شد. شاعری است که چه از بابت طولی و چه عرضی بودن در هر دو افق حضور دارد، او مثل تمام شاعران واقعی، عمر و هستی خویش را به پای شعر فنا کرد». (هنگام، 128 ص3)
حقیقت این است که آتشی شاعری بود که از اسب میافتاد ولی از اصل نمیافتاد؛ شعرش جلوه امیدها و ناامیدهای بود زاویه دید، تجربههای تاریخی، فراز و نشیبهای خانوادگی و اجتماعی، از دست دادن عزیزان، تغییرات اقلیمی، آدمهای تازه و قدیمی، محیطهای شهری و روستایی و از همه مهمتر دریا و زندگی دریاییان دریا دل با آفتاب سوزندۀ جنوب، و طبیعت خشن ودر عین حال مهربان، با وحشی بودنی که ناشی از، ستیزهجوییها و مهربانیهای طبیعت و دشواریهای زندگی با آن است امّا در ذات، نرم و چالاک و حتی دوست داشتنی است، نوعی وسوسه دلنشین سرودن را در جان و دل شاعر بر میانگیخت.
تصویر ماهتاب
وحشیتر از گوزن گرفتاری بود
در آب
نیزار سبز ساحل «موند»
با هایهوی ما
خالی شد از گرازان
و قوچهای کوهی
از آبخور رمیده،
باز آمدند
با بانگ آشنایی بوی ما
صیادهای چابک
هر ساله
سالروز نخستین آواز کومه را
به شکار نی میآیند
اینک اجاقهاشان
ـ که دشت را مشبّک کرده ـ
آواز زندگی را
بر پهنۀ بیابان
مرموز میسرایند
(شکار نی)
برای آتشی، گذشته، در طبیعت زنده میشود و همیشه طبیعت سخنی تازه دارد که در وحشتفزای سرب و آهن، از آن خبری نیست و شاعر روح طبیعت زندهای است که حافظه همۀ زندگان جهان نیز هست.
هنوز آن جا خبرهایی است
هنوز آن سوی کوه آوازهایی ساده میخوانند
که خورشید
درنگی میدهد ــ از پشت نخلستان ــ
غروب غربت بار بیابان را
هنوز آن جا، چشم سؤال، چشم را در پهن دشت بهت
هزاران پاسخ وحشتفزای سرب و آهن نیست
هنوز آن جا سخن اندک، سکوت افزون
زمین زندگی کردن فراوان، یک و جب خاک زیادی
بهر مردن نیست
(غم دل میتوان)
بدین ترتیب «آتشی» شعر را به عین زندگی تبدیل میکند و زندگیش را عین شعر میسازد. برای او شعر «زادن و زاده شدن» نیست، یک زندگی ممتد است، یک خاطرۀ به هم پیوسته است. اگرچه در اولین نظر، منقطع و مجزا به نظر آید، حتی مرگ شاعر و زندگیش جریان هستی شعر او را منقطع نمیکند وشعر میماند اگرچه شاعر بمیرد، شاعر ققنوس است که از خاکسترش شعرش باز، بر میآید و زندگی دوباره از سر میگیرد، و سخن از ماندن شعر است و زندگی آوازخوان با آوازش و شاعر با سرودش، آن چنان که فروغ میگفت میماند زاینده و پربار:
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند داشت
(تولدی دیگر)
شعر خنجرها و بوسهها و پیمانها از بهترین اشعار نیمایی آتشی است، در این شعر «اسب» که همچون دریا و طبیعت، از نمادهای همیشگی وماندگار ذهن آتشی است، با «سوار» خویش به گونهای بسیار طبیعی و معنادار، در مکالمه و مکاشفهای ممتد است، این اسب سفید وحشی، تنها جزیی از واقعیت زندگی مادی و معنوی هنرمند نیست، بلکه به نحوی بخشی از خود اوست، شاعر بازتاب ناخودآگاهی خود را در نگاهها و حرکتهای او میبیند، درست همانگونه که رستم با رخش سخن میگفت و از او پاسخ میشنید و رخش یار غار رستم بود و در سختی و آسودگی و رزم و بزم پای و دل و جان رستم بود، این اسب نیز بخشی از شکوه و شادابی و توانمندیهای جسمی و روحی و بلند پروازیها و غرورهای جوانی شاعر را تشکیل میدهد، که با «نعلی نقرهگون» و «گردنی ستبر» و یالهایی برافراشته و سرکش، درست، رخش رستم را میماند در ستیز با شیران و اژدهایان هفت خان و در بزم و رزم و در بیابانهای سوخته بیآب وعلف که «سوارش» داستانها بر طومار جادهها نوشته است. اما این بار سوار وی تهمتنی زرهدار و پولادینی گرزور نیست، بلکه شاعری است که قلم برداشته است و شعر سروده است و «سوار» و «مرد بیابان» و «راکب شکسته دلی» است که «دشمنان او را در میان گرفتهاند» و «برای او هیچ نیرویی باقی نمانده است» و عرصه داستان این شعر هم دیگر بیابانهایی پهن و گسترده و کوههای سر به خورشید رسانیده و سوخته نیست، آخوری است که اسب سفید وحشی سر سنگین و افسرده و با دریغ و دردی که دلش را میآزارد. سر در آن فرو برده است، اما عطر صیقل تازه او را جذب نمیکند و به یاد دوران شکوهمند گذشته است که همچون سیلاب از کوهها به سوی درهها فرو میآمد و صخرههای گران را فرو میافکند و نه تنها گوزنان از او میرمیدند که هیبت اسب و سوار، پلنگان هم میتاراند. گاهی سر بر اوج مینهاد و دختران را از درگاه غرفهها میربود و با خود به اوج کوههای خورشید سوخته میبرد و در آن اوج گاهی آفتاب بر کفل او غروب میکرد و مهتاب نیمه شبان، بر گردن وی شال زرین میپیچید و سپیدهدم از صدای هلهله سم او هم کوهستان از خواب بیدار میشد. همۀ این خاطرات که در ذهن چنان اسبی خلجان میکند درست به لحظههای رخش شکوهمند درخشان همانند است آن گاه که در خوان سوم، رستم در خواب است و رخش اژدهایی را میبیند و ترسان به رستم روی میآورد ولی رستم او را نومید میکند:
|
«اسب سفید و حشی» اینک در زمان و مکانی متفاوت است و برعکس گذشته که همیشه فرمانبردار و ستایشگر سوار خویش بود، غضبناک بر آخورایستاده است، سم بر خاک میکوبد، و یال خشم بر سوار خویش میگشاید و با نگاهی ملامتآمیز «جویای عزم گمشدۀ اوست» از وی میپرسد و او را به ملامت میگیرد که «کجا رفت آن همه شکوه پهلوانی و دلاورانه و آن صحنههای گرم پیکار» همین جاست که جان سوار از این طعنهها میسوزد و عرق شرم بر چهرهاش مینشیند.
سوار که همه چیز را از دست داده است و دیگر او را نه ترکشی و نه خفتان و نه شمشیری است و خنجرش در دیوارهای سخت زندانی که او را در میان گرفته است، شکسته شده است، دیگر آن سوار شکوهمند گذشته نیست، او تهی شد و درمانده و اسیر واقعیتهای تلخ است که همه چیز را از وی گرفتهاند. تفاوت این سوار و اسبش با رستم و رخش در هنگام فرو افتادن در چاه سرپوشیده ریاکاری نابرادر، چاهی که پر از شمشیر و خنجر و وحشت است، در آن است که رستم و رخش با آن که زخم بر میدارند و رهسپار وادی مرگ میشوند، اما عزم معطوف به زندگی و پیروزی در آنها زنده است و اوج میگیرد و به همین دلیل رستم، پیش از مرگ قاتل خود را میکشد و انتقام خویش را از وی میگیرد و رخش شادمانه پیروزی رستم را در آخرین نبردش میبیند، هر دو دشمن، ریاکار و فریبکارند اما، تفاوت ماجرا، در اراده معطوف به ماندن و پیروزی و ارادۀ معطوف به تسلیم و شکست قهرمان است :
|
چنین گفت رستم که یزدان سـپاس |
|
که بودم همه ساله یـزدانشناس |
|
از آن پس که جانم رسیـده به لـب |
|
بر این کین من بر، بنـگذشت شب |
|
مـرا زور دادی کـه از مـرگ پیـش |
|
از این بیوفا خواستم کین خویش |
اما در خنجرها و.... سوار، خود از درون به چاه افتاده است و راهی جز تسلیم به وضع موجود، برای خود نمییابد و بنا براین دست از تلاش و مبارزه میشوید، همه غرورش بر باد رفته است و اسب او، حق دارد که بیرحمانه و با نگاه ملامتبار و خنجر خونین چشم غضبناک خویش، یال برکشد و بر ریشۀ خشم سوار خویش آتش فرو ریزد و جویای عزم گمشده و ولوله صحنههای گرم گذشته باشد.
رستم حتی اگر از چاه شکار شکسته و خسته بر میآمد، هرگز مورد ملامت رخش قرار نمیگرفت و نومیدی به ذهن رخش و سوارش رخنه نمیکرد زیرا هیچیک خود را در شکست ریاکارانهای که نصیب آنان شده بود، گناهکار نمیدانست، اما در این جا هم اسب و هم سوار میدانند که دیگر آن که بودهاند، نیستند و سوار افسرده و دل مرده، ناگزیر به توضیحات و تحلیلهایی دست میزدند تا استحالۀ روح و جان و منش پهلوانانۀ خود را توجیه کند، و ناگزیر از اسب خویش میخواهد تا گرگ غرور گرسته او را به حال خود واگذارد، و بداند که او همه چیز خود را از دست داده است و دیگر نه ترکش و نه خفتان و نه شمشیری دارد و خنجرش در دیوار ستبر زندان شکسته شده است و روزگار، روزگاری است که دشمن نیز رویاروی نمیجنگد و سلاح بر نمیکشد و به جای نبردی مردانه، چهرهای مهربان و زیبا به خود میگیرد و با خنجر مسموم نیشخندها و کینۀ خود را نهان میسازد و بوسههایش زهرآلود است و با سکه و پول و شراب و اعتیاد و شهوت و هوس در کمین آزادگان نشسته است.
در این سو دیگر میدانی و لشکری و سواری پهلوان نیست و اگر سلحشوری هم باشد بیسلاح و تنهاست، اگر همه گذشتههای غرورآفرین، واقعیتی زلال بود، اینک همه آنچه را که میبینی سراب است و همه مردان دلاور، پلنگی و نیرومندی و مردانگی خود را باختهاند و ناتوانا نه در حصار غم شکست نشستهاند و دیگر تجدید آن شادیها و غرورها ممکن نیست و این درست همان لحظهای است که «اخوان» از آن به «زمستان» و به غروب ستاره تعبیر میکند:
نفس کز گرمگاه سینه میآید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
(زمستان)
میترسم ای سایه میترسم
میترسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کرده است
ای کاش میشد بدانیم
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین پیش کرده است؟
(ناگه غروب کدامین ستاره)
آن چه در این یأس فلسفی و در شعر آتشی معنیدار است آن است که شعر، همچون دودی از آتشی، به تصویر جامعه میپردازد، و استیصالی را که روشنفکران و اندیشمندان دریک برهۀ تاریخی بدان گرفتار آمدهاند و پوچی و هیچی فضای معنوی و ذهنی آنان را نشان میدهد که به ناگزیر به این نتیجه میرسند که محکومند که بیتفاوت باشند و به وضع موجود بسازند و به آن تسلیم شوند و خود و جامعه و مخاطبشان را در غفلت و بیغمی و هوس و شهوت و پوچی رها کنند و همگان را هم محکوم وضع موجود بدانند و ناگزیر سر در طویله پندارهای سرد خویش فرو برند با بخور گند هوسها دل خوش باشند!
اسب سفید وحشی!
خوش باش با قصیلتر خویش
با یاد مادیانی بور و گسسته یال
شیهه بکش مپیچ ز تشویش
اسب سفید وحشی!
بگذار در طویلۀ پندار سرد خویش
سر، با بخور گند هوسها بیاگنم
نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم
اسب سفید وحشی
خوش باش با قصیلتر خویش!
پیش از آن که به بحث درباره این سوک حماسه رنجآور و نومیدانه ادامه دهیم به یاد آوریم که در طلا در مس آهنی آمده است که:
«سالهای 38 و 39 بود و هر دوسال، سال اسبهای نجیب بود، اگرچه زمانه سخت نانجیب بود، سال اسبهای نجیب و از در و دیوار بر سرم اسب میبارید... اسبهای وحشی داشتند موفقیت فرهنگی خود را باز مییافتند و سر از تشخیص و استفاده و مجاز و تمثیل در میآوردند. نخست اسبهای لورکا بودند در نارنجستانها و در چهار نعل کوبیدنها تا «کوردوبا»، بعد «لورکا» را ول کردیم و به «ریلکه» روی آوردیم و غنای عارفانه و ظریف و عمیق و بلکه پس از آن دوران وحشی رنگهای تند و سبع و اسبهای چهار نعل لورکا، دل چسب و شیرین و دوست داشتنی بود و به آبی خنک میمانست... و تابستان سال سی و نه بود که باید چیزی عوض میشد که نشد، دیوارها همان بودند و سرها در گریبانها، فریادهای وحشی و هرز هدر رفته و خنجرهای زنگ زدۀ پوسیده تاریخ، همان بود و همان بود و همان و جغرافیای هذیان که حدود و ثغورش در جنون و جنایت یله شده بود همان... که روزنامه فروشی گفت این کتاب (کتاب آهنگ دیگر) تازه است... گرفتم و باز کردم و در همان برزخ معلق در همان گرد و خاک و تصنیف پس از اذان ظهر رادیو از قهوهخانه مجاور، کتاب را باز کردم، چنین آمد:
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قله بر کفل او غروب کرد
مهتاب بارها به سراشیب جلگهها
بر گردن ستبرش پیچید شال زرد
کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
بیدار شد ز هلهله سّم او ز خواب...
و از خلال این سطرها یاد اسب مجار و روس، یاد اسبهای چهار نعل تازان لورکا، تا کوردوبا، یاد اسبهای تابلوهای منصور قندریز تداعی میشد... همیشه به یاد داشته باشیم که اسبهای آتشی تازه بودند و محیط و فضای شعریاش تازه بودند و همین تازگی کلید اصلی محتوای شعری بود که دو مرز را به هم میدوخت و بوشهر را به تبریز میآورد. سمهای اسبهای او در کنار سمهای اسبهایی که از گرسنگی، محکم به در و دیوار خانه خورده بودند، تداعی میشد... (طلا درمس ص 471 و 472) «آتشی اگر از اسب صحبت میکند اسب را پیش از حرف زدن از آن به علّت موقعیت محیط طبیعی خود به حافظه شاعرانه خود سپرده است تا بعد تخیل روی آن کار کند (همان جا ص 477)
اما آتشی در شعر حماسی دیگرش «ظهور»، با نگرشی متفاوت، امتداد شعر خنجرها و بوسهها و پیمانها را پیگیری میکند. در این جا آتشی حماسۀ زندگی عبدو شتربان شجاع و دلاور دشتستانی را که خوانین محلی در لباس دوستی او را کشتهاند، به تصویر میکشد، عبدو هم گذشتهای درخشان و پرغرور دارد. دلش سرشار از دوستی است و به همین جهت است که چون باده تیر نارفیقان، ده شقایق سرخ خون بر سینهاش مینشیند و از پای در میآید، باور نمیکند که آن همه درد ورنج، زاده نارفیقان باشد اما عبدوی جط به جای آن که مرگ و تسلیم را بپذیرد، به مجموعهای از مکاشفات و خودپرسیها دست میزند که طرد و انکار واقعیتها، نخستین بازتاب آن است، شاعر گویی بر آن است تا از ذهن عبدو گذشته و حال و آینده را به محاکمه بکشد و از اینجاست که زاویۀ دید آتشی با خنجرها و بوسه و پیمانها تفاوت پیدا میکند و آتشی میکوشد تا زمزمههای درونی عبدو را پیش از سقوط و مرگ، بشنود زیرا اگر این صداها شنیده شود، امید، به جای نومیدی، غرور، به جای تسلیم و ایستادن، به جای فرو افتادن قرار میگیرد، کاری که عبدو میکند، چیزهایی است که در شعر خنجرها... از قلم افتاده است و آتشی میخواهد نگفتهها و روایت دیگر خود در آن سوی سکه را نیز، به شعر درآورد و در بازیافت غرور و امید و آینده، روایتی دیگر بسازد:
در شعر «ظهور» نیز اسبی هست ابلق که بدبختانه هوش و سرعت عقاب پیر خیانت از او تیزگامتر است:
آیا عقاب پیر خیانت
تا زندهتر
از هوش تیز ابلق من است؟
که پیشتر ز شیهه شکّاک اسب
بر سینۀ تذرو دلم بنشست؟!
در اینجا، باز یادهایی که به سراغ اسب و سوار در خنجرها و ... میآمدند تکرار میشود باز گذشته و حال و آینده در هم میآمیزند و تعیین موقعیت میکنند و گاهی تسلیم هستند و گاهی طغیانی، گاهی نومید و زمانی امیدوار، گاهی پست و زمانی بلند.
عبدو، در بهت و نومیدهایش مرتباً به گذشته باز میگردد، خواهرش، پسرش و دوستانش را به یاد میآورد و خود را به پرستش میگیرد گویی شاعر درد گرفتار است که شاملو در مرگ ناصری و اخوان در زمستان بدان دچارند و شاملو آن را در رفتار العاذر با مسیح به تصویر میکشد
از صف غوغای تماشائیان
الغاذر
گامزنان راه خود گرفت
دستها
در پس پشت
به هم در افکنده
و جانش را از آزار گران دینی گزنده
آزاد یافت
مگر خود نمیخواست ورنه میتوانست!
آتشی در همان گونه پرسشها و مکالمۀ درونی اما فریادخیز و سوزنده عبدو را به تصویر میکشد که واقعیت را باور نمیکند:
ــ پس خواهرم ستاره، چرا در رکابم عطسه نکرد
ــ آیا شبانعلی پسرم ...
ـــ آیا شبانعلی پسرم را هم ....؟
همچون اسب و سوار که دختران ربوده ز درگاره غرفهها
سرشاخۀ درخت تبارم را بر سینۀ دلاور ده تیر نارفیقان، گلهای سرخ سرب نخواهد کاشت؟
حتی طبیعتی که در این شعر جلوه میکند، بسیار یکسان است و دختران همان دختران هستند که
امسال
ای قبیله وارث
دوشیزگان عفیف مراتع یتیمند
در حجلهگاه دامنۀ زاگرس
دوشیزگان یتیم مراتع
به کامتان باد!
در این جا نیز صدای شروهای یادها را بیدار میکند و بوی عطر گلها و شکوه طبیعت با زشتیها و بدیهای حیات تاریخی، به مقابله برمیخیزند و انسان گناهآلوده و تحقیر شده را به ملامت میگیرند و تنهایی و درماندگی و یأس و درماندگی انسان هوشیار را به تماشا میگذارند:
گهگاه
با عصرهای غمناک پاییزی
که باد با کپرها
بازیگر شرارت و شنگولی است
آوازهای غمباری
ــ آهنگ شروههای فایز ــ
از شبهای ماسه
از جنگل معطر سوز و گز
در پهنه بیابان میپیچد
مثل کبوترانی
که از صفیر گلوله، سرسام یافته
از فوج خواهران پریشان جدا شده
در آسمان وحشت چرخان
سرگردان
آوازههای خارج از آهنگی
مانند روح عبدو
میگردد در گزدان...
خنجرها و...
است و تسلیم یأس شده است
و بینیروی شتابنده و بیسینه پرخروش سر در خود فرو برده
و او سر با بخور گند هوسها آگنده است
دیگر از او هیچ باقی نمانده است
سوار هنوز زنده است اما
در اسب و سوار و خنجرها...
اما تفاوت عبدو با آن سوار خنجرها و... در این جاست که عبدو با آن که مرده است، ولی سرشار از امید بازگشتن است در حماسۀ او زیرا عبدو امیدوار است: ولی سوار خنجرها و... به یأس تسلیم شده است و بینیرو و بیخروش سر در خود فرو برده است، زنده است اما پویایی مردۀ عبدو را هم ندارد.
عبدوی جط دوباره میآید
اما شبانعلی
سر شاخه تبار شتربانان را
دلا تیز نارفیقان
بر کوهه فلزی زین خم نکرد
زخم دل شبانعلی
از زخمهای خونی دهگانۀ پدر
کاریتر بود
کاریتر و عمیقتر
اما سیاه
عبدوی در آخرین لحظۀ عمر استوار و امیدوار، در اندیشۀ پسرش شبانعلی است که گویی نام «شبانی» برای او پاسداری از میراث پدران را به ذهن پدر میآورد، عبدو به فرزندش امید دارد و با او به تداوم ماندگاری و عشق ورزیدن و باز آمدن میاندیشد و به حرکت تاریخ و اعتلاء هدف و نوع زندگی انسانی خود خویش یقین مییابد.
هی هی شبانعلی
زانوی اشتران اجدادت را
محکم ببند
که بندهای امسال کدخدا
از پارسال سنگینتر است
هی های، هو
شبانعلی عاشق
آیا توشیر خرد «شاتی» را
از نافۀ سفید دوکوهان
خواهی داد
شهزادۀ شترزاد؟!
اما شبان علی، جوان عاشقی است با زخمهایی در دل، که عمیقتر از زخمهایی است که پدرش را بر خاک افکنده است، او دل به دختر کدخدا سپرده است و خواستار «شاتی» دختر زیبای اوست، اما «شاتی» هرگز «جط زادی» را بر شبان علی نمیبخشد و شبان علی عشق و تحقیر را میپذیرد و به میراث پدری نمیاندیشد و در این جاست که روح عبدو که نومیدی را نمیپذیرد از درخت خَرگ (درختی وحشی) سمج و ماری دو سر که در ریشه و کندۀ آن جای دارد، سر بر میفرازد و به آینده چشم میدوزد بیآن که تسلیم ضعف و سستی و ناامیدی گردد، او گزی را میبیند که شغاد در پناه آن به دست رستم کشته شده است و عبدوی که در کنده ستبر خرگ ان مار دو سر لمیده را دیده است گویی به برآمدن فرزندی چون رستم میاندیشد که از چاه بر میآید و برافراشته قامت و در میان هزاران سوار و پهلوان، بر رخش مینشیند و کین او را میستاند.
آتشی به همراه عبدوی جط در امید باز آمدن است، میخواهد ضعف و تسلیم را بنهد و باز همان باشد که بود،
با او شکیب تشنگی خشک انتقام
با او سماجت گز انبوه شورهزار
نیش بلند کینۀ او را
شمشیر جانشکار زهری است در نیام
او
ناطور دشت سرخ شقایق
و یا سوار روح سرگردان عبدوست
...
عبدوی جط
دوباره میآمد
از تپههای ساکت گزدان
بر سینهاش مدال عقیق زخم
آتشی بیآن که بخواهد،حماسهسرا بود، حماسههایش سرشار از افتادن و برخاستن، شکستن و ساختن و ماندن و رفتن، پیروزی و شکست... بود، و چون هر حماسهسازی در نوعی خوداندیشی فرو میرفت و با خود میجنگید تا دیگران را بشناسد و خود را در ارزیابی رویا و واقعیتها بیازماید، او همیشه بهتزده بود و مدالی عقیق از زخم بر سینۀ ستبر خود داشت و همیشه زخمها، نشان استواری و پایداری و رنجهای او بودند که چون ده شقایق سرخ از ده تیر نارفیقان گل کرده و بر سینه او نشسته بودند و سالها باید بگذرد تا جهت نگاه دیرباور او، احساس درد را باور کند:
عبدوی جط دوباره میآید
با سینهاش هنوز مدال عقیق زخم
از تپههای آن سوی گزدان
از تپههای ماسه
که آن جا
ناگاه
ده تیر نارفیقان گل کرد
و ده شقایق سرخ
بر سینه ستبر عبدو
گل داد
بهت نگاه دیرباور عبدو
هنوز هم
در تپههای آن سوی گزدان
احساس درد را با تأخیر میسپارد
خون را...
و از همین جاست که امیدوارانه و پریقین به باران و سال آب و ریشه بلند باران میاندیشد:
در سال آب
در بیشه بلند باران
تا سنگ پرشقاوت جط بودن را
از دامن عشیره بشوید
و عدل و داد را
مثل قناتهای فراوان آب
از تپههای بلند گزدان
بر پهنه بیابان جاری کند
1. جط : شتربان
2. گزدان: جنگل گز در دشتستان
منابع:
1. شعر نو از آغاز تا امروز، محمد حقوقی، یوشیچ، هدایت، تهران، ص 174، 267، 409.
2. تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، ج دوم، ص 588 تا 597.
3. دفترهای زمانه، دفتر اول، ص 103.
4. طلا در مس، رضا براهنی، جلد دوم، کتاب زمان، 1358، (ص 468 تا 498).
5. تاریخ تحلیلی شعر نو، ج 2، ص 589.
6. طلا در مس، ص 499.
7. همان جا، ص 479.
8. علی معلم، روزنامه شرق، 30 آبان ماه 1384، ص 1.

