دکتر منصور رستگار فسائی

 

آتشی و دو حماسۀ کوتاه

دکتر منصور رستگار فسایی 

 آب از سرم گذشته است

  اما هراس مرگم نیست

  من نیلوفری گریزان بر آبم

  تصویر ناشکیب درختی

  در آب‏های خوابم امشب             آتشی (آواز خاک)

                               

منوچهر آتشی، شاعر شاخص و موفق دهه چهارم شعر فارسی است (1340ـ 1330) که همراه با شاهرودی، کسرائی، شاملو، اخوان، زهری، فروغ و نادرپور، پا به عرصه شعر نو پارسی می‏نهد و از همان آغاز، شعرش منبع کشف‏های بسیار از نظر زبان و فضاهای شعری گوناگون می‏گردد. او که در سال 1312 در «ده رود» دشتستان زاده شده بود و در هنگام مرگ 73 سال داشت، بیش از پنجاه سال حضوری زنده و مؤثر و پویا و پرتحول، در شعر نو فارسی داشت.1 و مرگ برای او، پایان پرنده نبودا و بخشی از خط سرنوشت او بود، آتشی که در زندگی خویش فراز و نشیب‏ها و تلخی‏ها و رنج‏های بی‏شماری را آزموده بود مرگ را هم به تلخی آزمود، اما همانند هر حماسه‏ساز دیگری، با حماسه‏اش که شعر زندگی او و قهرمانان همیشه زنده‏اش بود، خود نیز به زندگی جاوید رسید.

 

اندر سخن خویش نهان خواهم گشتن

 

تا بر لب تو بوسه زنم،چونش بخوانی

 

اولین مجموعه شعر او به نام «آهنگ دیگر» در تیرماه 1339 به کوشش رضا سیدحسینی در تهران منتشر شد. این مجموعه که مشتمل بر یک مقدمه و سی و پنج شعر بود، مورد توجه همگان قرار گرفت و آتشی به قول دکتر شفیعی کدکنی «با نخستین کتابش در صدر شاعران نسل خویش قرار گرفت و طبعیت جنوب ایران را در شعر خویش به زیباترین صورت‏ها تجلی داد».2

آتشی با انتشار این مجموعه، همگان را شگفت‏زده کرد و فروغ دربارۀ «آهنگ دیگر» نوشت «آتشی، با دیوان اولش مرا به کلی طرفدار خودش کرد، خصوصیات شعرش به کلی با دیگران فرق داشت، مال خودش است و آب و خاک خودش، وقتی کتاب اول او را با مال خودم مقایسه می‏کنم، شرمنده می‏شوم» 3 به قول شمس لنگرودی «فرق آهنگ دیگر با دیگر مجموعه‏های رمانتیک دهۀ سی، این بود که اولاً توجه بیشتری به شعر نیمایی در آن به چشم می‏خورد تا حدی که در چهارپاره‏های نو قدمائی او هم مشهود بود و دو دیگر این که سورئالیسمی خام، تقریباً در سراسر اشعارش موج می‏زد که بسا اوقات، کتاب را به تودۀ درهمی از تصاویر مبهم و «بی‏تصویر» تبدیل می‏کرد و همین دو عامل، که یکی مورد استقبال نیمائیون و دیگری مورد علاقۀ موج نویی‏های جوانِ در راه، بود. «آهنگ دیگر» را در مرکز توجه بخش قابل توجهی از شعرخوانان قرار داد... در آهنگ دیگر همه نوع قالب شعری دیده می‏شود چهار پاره، نیمایی و سپید، اما همۀ اشعار ارزش یکسانی ندارند. در کنار اشعار درخشانی چون «خنجرها، بوسه‏ها، پیمان‏ها»، «خاکستر»، «آهنگ دیگر» که هم طراز اشعار درخشان آن سال‏هاست، اشعار سست و آشفته و بی‏معنایی هم دیده می‏شود، ... «آهنگ دیگر» حد فاصل شعر نو قدمایی و موج نو با جاذبه‏های نیمایی بود و همین اختلاط، کافی بود که چندین سال مورد توجه شعرخوانان پی‏گیر جناح‏های مختلف شعر نو واقع شود».4

براهنی که مفصل‏ترین نقدها را درباره شعر آتشی نوشت، آتشی را «نیمای جنوب ایران» می‏خواند و او را «تصویرسازی بی‏همتا، می‏نامد که نزدیک به روح شاعرانه اشیاء بومی، شاعری عاشق خطرکننده در به کارگیری واژه‏های جدید شکننده وزن‏های جامد... می‏داند. براهنی معتقد است که «آهنگ دیگر» شعری است که «در آن محتوا اصالت دارد و این اصالت محتوا در کتاب دوم آتشی «آواز خاک» نیز به شدت بیشتر به چشم می‏خورد. «... تازگی و اصالت مضمون و محتوا، از اینجا ناشی می‏شود که او به تجربه و به حواس خود، وفادار است یعنی آنچه محیط او، آن محیط وحشی و حیوانی و تا حدی عزیزی، آن محیط دریا و اسب و شن و واحه و بندر و مردمان آن محیط سرشار از خشونت غریزه، به او دیکته می‏کنند او در تخیل خود از آنها صحبت می‏کند... (طلا در مس 474 و 475).

زبان آتشی زبانی غنی است و این غنای لفظی در هاله‏ای از خشونت حماسی نشسته است. آتشی از اصالت کلمات وحشت نمی‏کند و زبان زنده محیط خودش را به راحتی تبدیل به شعر می‏کند... ریتم‏های محیطش را با مهارت تمام تقلید می‏کند. آتشی زبان آواز خاک را نه فقط سرشار از کلمات حساس زبان و شعر فارسی کرده، بلکه از به کار بردن کلماتی که مخصوص لهجۀ جنوب است پروا نکرده است. (همان جا 499).

آتشی شاعر اشیاء بدوی و ابتدایی است به همین دلیل وحشی است و در کنار همین وحشی بودن، حماسی نیز هست، هم روحاً و هم عملاً و به همین رو در آتشی نمی‏توان سراغ غنای شعر تغزلی را گرفت... آتشی روحاً غیر تغزلی است خشونت ذاتی به او اجازه نمی‏دهد که در دایره تغزل قدم گذارد». (همان جا ص 479)

علی معلم نیز دربارۀ سخن‏سرایی حماسی آتشی می‏گوید: «او حتی قهرمانان کوچک ملی را برمی‏کشید تا از آنها چهره‏هایی مانند اسطوره‏ها بسازد. شاعر بزرگ توس گفت که:

که رستم یلی بود در سیستان

 

منش کرده‏ام رستم داستان

و آتشی وقتی از عبدوی جط سخن می‏گفت، در واقع همین شیوه را دنبال می‏کرد. (شرق30 آبان 1384)

پس از «آهنگ دیگر» مجموعه‏های «آواز خاک» (در 1346 ـ انتشارات نیل) «دیدار در فلق» (تهران 1348)، «وصف گل سوری» (1367) «گندم و گیلاس» (1368)، «زیباترین شکل قدیم جهان» (1376) «چه تلخ است این سیب» (1378) «حادثه در بامداد» (1380) را منشتر کرد.  او در دو دهه اخیر با گرایش به شعر سفید، به طرح دیدگاه‏های جدید در شعر نو پرداخت از آخرین کتاب‏های او می‏توان به «بازگشت به درون سنگ و غزل، غزل‏های سورنا اشاره کرد که در بهار 84 به وسیله نشر نگاه منتشر شد. آتشی در کار ترجمه نیز کوشش‏های ستایش‏انگیزی داشت چون ترجمه داستان فونتاها را از سیلونه (1348) و «دلاله تورنتون و ایلدر و لنین» از مایلکوفسکی» دو کتاب متصل هم از محمد مختاری به نام «منوچهر آتشی» و فرخ تمیمی به نام «پلنگ دیزاشکن»، درباره آتشی به چاپ رسیده است.

 او چهرۀ ماندگار سال 1384 بوده است، یعنی آن چه محیط او، آن محیط وحشی حیوانی و تا حدی غریزی، آن محیط دریا و اسب و شن و واحه و بندر و مردمان آن محیط سرشار از خشونت غریزه، به او دیکته می‏کنند، او در تخیل خود از آنها صحبت می‏کند...»5

آتشی در کتاب «آهنگ دیگر» و «آواز خاک» تصویرگر حماسه‏های مردم خویش است، درهر کجا که باشند درد او تنها درد جنوبی بودن نیست، بلکه درد مردم ایران است، در هر نقطه‏ای که باشند، او با مردم روستاهای دور زندگی کرده است، از کودکی به چوپانی پرداخته است و در بیابان‏های تفته و کوه‏های و خورشید سوخته. طعم گرسنگی و فقر و رنج مردم و مصیبت‏های کوچک، بزرگ آنان را آزموده است و چنان رنج آزموده و درد کشیده شده است که شعرش به پژواک رنج‏های ناخودآگاه او بدل گشته است و لحظه‏ای از درد آگاهی در شعر خود غافل نمانده است؛

اندوهت را بامن قسمت کن

شادیت را با خاک

و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان

مثل گنجشکی پر می‏زند و می‏گذرد

اسب لخت غفلت، در اندیشۀ ما بسیار است

با شترهای سفید صبر در واحۀ تنهایی

می‏توانیم به ساحل برسیم...

حماسه‏سازی از یک سو عزم و اراده و شناخت می‏خواهد و از سوی دیگر زبانی روشن و فردوسی‏وار که بتواند روح استواری و مقاومت و زندگی را در جزء جزء شعر بدمد و از آن کلیتی استوار و تجزیه‏ناپذیر بسازد که همیشه در ذهن بماند و به ابدیت بپیوندد، آتشی از همان آغاز کار، حماسی زیستن مردم مقاوم را دیده بود، اما قهرمانانش همچون خود وی بودند که در دورانی می‏زیستند که «عزم سترگ مرد بیابان شکسته» بود و بی‏آن عزم، «چگونه می‏شد پرخاشگری کرد»، «مردان»، همه در غبار الکل و اعتیاد و جاذبه زر و سیم گم شده بودند و مردی در میدان نمانده بود که به میدان درآید، درست روزگار، روزگار حافظ شده بود که:

یاری انـدر کس نمی‏بینیم یاران را چه شــد
آب حیوان تیره‏گون شد، خضـر فرّخ پی کجاسـت
شهریاران بـود و خاک مهربانان ایـــن دیـار
گوی توفیـق و کرامـت در مـیان افکنـده‏انـد

 

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شـد
 گـل بگشـت از رنگ خود، ابر بهاران را چه‏ شــد
مـهـربـانی که ســرآمد، شــهریاران را چه شــد
 کس
به میدان در نمی‏آید، سواران را چه شـد

حافظ نیز در انتظار قهرمانی پیروزمند بود که در آن روزگار صعب، به میدان درآید:

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
چشـم آسایش که دارد از سپـهر تیـزرو
زیرکی را گفتم این احوال، بیـن! خندید و گفت
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

 

دل ز تـنهایی به جـان آمد خدا را همدمی
سـاقیـا جـامی به من ده تا برآسایـم دمـی
صعب روزی، بلعجب کاری، پریشان عالمی
شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی

آتشی بروز و ظهور این استحاله را در همه چیز می‏دید، دهۀ سی و حوادث تلخ پس از کودتای 28 مرداد 1332 ناگهان همه امیدها را به نومیدی بدل کرده بود و آن همه غرور و نخوت و پویایی و حرکت امیدوارانه و آینده ساز و شاد را در نظر شاعرانی  چون آتشی و اخوان و شاملو، نیز بر باد رفته جلوه می‏داد و سوگ حماسه‏ها پی در پی سروده می‏شدند:

خانه‏ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با آن

از فراز گردنه، خرد و خراب و مست

باد می‏پیچد

یک سره دنیا خراب از اوست...               

                                                           (نیما)

و شاهرودی هم چله‏نشین یأس و شگفت شده بود:

دروازۀ عشق و زندگی را به رویم بسته‏اند

و قلبم را آکنده‏اند

                   از درد و دریغ

تنها

    تنها

          تنها مانده‏ام

و چلّه‏نشین یأس‏ها و شکست‏ها           

                                                        (تلاش)

و شاملو در همین ایام، از مرگ ناصری و از زخم قلب آمان جان قهرمان شهیدی در قصه‏های ترکمنی یاد کرد و همگان را سرزنش که امان جان را از یاد برده‏اند و حتی‏العاذر دیگر به نجات‏بخشی خود نمی‏اندیشد:

شب‏های تار نم نم باران ـ که نیست کار ـ

اکنون کدام یک ز شما

بیدار می‏مانید

در بستر خشونت نومیدی

در بستر فسردۀ دلتنگی

در بستر تفکر پردرد رازتان

تا یاد آن ـ که خشم و جسارت بود ـ

                                            بدرخشایند

تا دیرگاه، شعلۀ آتش را

در چشم بازتان؟

بین شما کدام ـ بگویید ـ

بین شما کدام

صیقل می‏دهید

              سلاح آمان جان را     

برای روز انتقام؟

                                             (آمان جان)

و فروغ که همه پنجره‏های دیدن و شنیدن را بسته می‏دید، به فصل سرد ایمان می‏آورد، و فصل‏های خشک و تجربه‏های عقیم دوستی و عشق را تجربه می‏کرد و اخوان در سوک حماسۀ زمستانیش، بهتر از همه دلگیری و بستگی و سردر گریبانی مردم خویش را در آن دوران به نمایش می‏گذارد:

سلامت را نمی‏خواهند پاسخ گفت

هوا، دلگیر، درها، بسته، سرها در گریبان، دست‏ها، پنهان

نفس‏ها ابر، دل‏ها خسته و غمگین

درختان اسکلت‏های بلور آجین،

زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه

غبارآلوده، مهر و ماه

زمستان است.

و همو باز می‏نالد که دیگر قهرمانی برنمی‏خیزد:

              این جا اجاقی بود روشن، مُرد

              این جا چراغ افسرد

             دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار

             این هردم، افزونبار

                                    شطرنج خواهد بود باخت؟

                                                             بر بام خانه بر گلیم تار

                                                             آن گسترش‏ها و آن صف‏آرایی

                                                             و آن پیل‏ها و اسب‏ها و برج و باروها

                                                             افسوس!

                                                                                                        (آن گاه پس از تندر)

اما روح شاعرانۀ آتشی، از این بحران دردآلود و فاجعه جان فرسود: امتدادی گسترده و پیدا و پنهان در همه لحظه‏های شعر ارایه می‏دهد و با دیدی نافذ و شاعرانه، روایت حزن‏انگیز نسلی را بازگو می‏کند که غریبانه، در غروبی پر غوغا می‏خواهد بر معیارهای کهن پابفشارد اما در این هنگامه عجیب، به اسب سواری غربیه می‏ماند که در ازدحام پرهیاهوی شهر و بوق و دود پردوام ماشین‏های آن می‏خواهد از چراغ قرمز بگذرد بر رکاب پای می‏فشارد ولی مردم در غروب، از فراز بام‏ها، تنها دور شدن او را در دریا می‏نگرند و مبهوتند:

آنگاه شهر بزرگ

با هیبت و هیاهویش

از خوف ناشناسی

مبهوت ماند

آنگاه که حریق غروب

در کلبه‏های آب، فرو می‏مرد

و مرغک ستاره‏ای از جنگل افق

بر شاخۀ شکستۀ ابری

                              می‏خواند

کج باوران خطه افسانه

                           از پشت بام‏ها

با چشم خویش دیدند

که آن غریب مغرور

بر جلگۀ کبود دریا می‏راند

                                                  (گلگون سوار)

مهم این است که این حس  تلخ و رنج‏آفرین در ذهن خلّاق و جستجوگر آتشی، خود را به صورت‏ها و قالب‏های گوناگون و در معانی متفاوت، در همۀ آثارش متجلی می‏سازد و اگرچه گاهی تلخ و گاهی تلخ‏تراست اما وجودش انکارناپذیر است، گاهی شعری، شعری دیگر را کامل می‏کند و آن چه را شاعر و در شعر قبلی کامل نگفته و یا پس از آن، نتیجه‏ای متفاوت در آن مورد یافته است، با تجدیدنظری در کیفیت‏ها و الفاظ به شعری متفاوت منتقل می‏کند، آن چنان‏ که به نظر من شعر ظهور به دنبال خنجرها، بوسه‏ها، پیمان‏ها و با نگاهی دیگر به یک واقعه می‏نگرد و از زاویه‏ای متفاوت همان اندوه و حس تلخ را پی‏ می‏گیرد و در نتیجه چیزهایی در لفظ و معنا بر آن می‏افزاید: و در این لحظه‏های آفرینش تکاملی معانی، آتشی همان راهی را طی می‏کند که حافظ با توجه به تنگناهای صوری و معنوی غزل در ارائه تصویرهایی کامل از رنج‏های روزگارش، در پیش گرفته بود و هر غزل یا بیتی می‏تواند برداشت ذهنی خواننده را از ماهیت زندگی و روزگار و اندیشه‏های حافظ کامل‏تر سازد و اجزاء مینیاتوری و هنری شعر حافظ را رساتر و به هم پیوسته‏تر سازد.

در «آهنگ دیگر» (1339) آواز خاک (1346) دیدار در فلق (1348) وصف گل سوری (1367) گندم و گیلاس (1368)، زیباتر از شکل قدیم جهان (1376) چه تلخ است این سیب (1378) و حادثه در بامداد (1380) بازگشت به درون سنگ و... حتی اگر آتشی می‏ماند و مجموعه‏های دیگر را می‏سرود، خط ذهنی ناخودآگاه آتشی دگرگون نمی‏شود، همان مرد شاعری است که رنج، خمیر مایۀ وجود اوست و شعرش در هر قالب و در شیوه‏ای که سروده شده باشد همان کوله‏بار تجربه‏های تلخ شاعر را حمل می‏کند، اما این هرگز بدان معنا نیست که او خود را تکرار می‏کند یا متوقف می‏ماند، زیرا برای وی درنگ، به معنی نابودی عمر شاعرانۀ اوست. به قول هرمز علی‏پور: «او یکی از نادر زادترین شاعرانی است که دیده‏ام، شاعری که در بدویت روح خویش تمام عمر در رنج و دل آزردگی بود، از معدود شاعرانی است که در زیر سی سالگی نامدار شد. شاعری است که چه از بابت طولی و چه عرضی بودن در هر دو افق حضور دارد، او مثل تمام شاعران واقعی، عمر و هستی خویش را به پای شعر فنا کرد». (هنگام، 128 ص3)

حقیقت این است که آتشی شاعری بود که از اسب می‏افتاد ولی از اصل نمی‏افتاد؛ شعرش جلوه امیدها و ناامیدهای بود زاویه دید، تجربه‏های تاریخی، فراز و نشیب‏های خانوادگی و اجتماعی، از دست دادن عزیزان، تغییرات اقلیمی، آدم‏های تازه و قدیمی، محیط‏های شهری و روستایی و از همه مهم‏تر دریا و زندگی دریاییان دریا دل با آفتاب سوزندۀ جنوب، و طبیعت خشن ودر عین حال مهربان، با وحشی بودنی که ناشی از، ستیزه‏جویی‏ها و مهربانی‏های طبیعت و دشواری‏های زندگی با آن است امّا در ذات، نرم و چالاک و حتی دوست داشتنی است، نوعی وسوسه دل‏نشین سرودن را در جان و دل شاعر بر می‏انگیخت.

تصویر ماهتاب

وحشی‏تر از گوزن گرفتاری بود

در آب

نی‏زار سبز ساحل «موند»

با هایهوی ما

خالی شد از گرازان

و قوچ‏های کوهی

از آبخور رمیده،

                  باز آمدند

با بانگ آشنایی بوی ما

صیادهای چابک

هر ساله

           سالروز نخستین آواز کومه را

                                       به شکار نی می‏آیند

اینک اجاق‏هاشان

              ـ که دشت را مشبّک کرده ـ

آواز زندگی را

                بر پهنۀ بیابان

                مرموز می‏سرایند

                                             (شکار نی)

برای آتشی، گذشته، در طبیعت زنده می‏شود و همیشه طبیعت سخنی تازه دارد که در وحشت‏فزای سرب و آهن، از آن خبری نیست و شاعر روح طبیعت زنده‏ای است که حافظه همۀ زندگان جهان نیز هست.

هنوز آن جا خبرهایی است

هنوز آن سوی کوه آوازهایی ساده می‏خوانند

که خورشید

درنگی می‏دهد ــ از پشت نخلستان ــ

غروب غربت بار بیابان را

هنوز آن جا، چشم سؤال، چشم را در پهن دشت بهت

هزاران پاسخ وحشت‏فزای سرب و آهن نیست

هنوز آن جا سخن اندک، سکوت افزون

زمین زندگی کردن فراوان، یک و جب خاک زیادی

بهر مردن نیست

                                                                    (غم دل می‏توان)

بدین ترتیب «آتشی» شعر را به عین زندگی تبدیل می‏کند و زندگیش را عین شعر میسازد. برای او شعر «زادن و زاده شدن» نیست، یک زندگی ممتد است، یک خاطرۀ به هم پیوسته است. اگرچه در اولین نظر، منقطع و مجزا به نظر آید، حتی مرگ شاعر و زندگیش جریان هستی شعر او را منقطع نمی‏کند وشعر می‏ماند اگرچه شاعر بمیرد، شاعر ققنوس است که از خاکسترش شعرش باز، بر می‏آید و زندگی دوباره از سر می‏گیرد، و سخن از ماندن شعر است و زندگی آوازخوان با آوازش و شاعر با سرودش، آن چنان که فروغ می‏گفت می‏ماند زاینده و پربار:

دست‏هایم را در باغچه می‏کارم

سبز خواهم شد، می‏دانم، می‏دانم، می‏دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند داشت             

                                                (تولدی دیگر)

شعر خنجرها و بوسه‏ها و پیمان‏ها از بهترین اشعار نیمایی آتشی است، در این شعر «اسب» که همچون دریا و طبیعت، از نمادهای همیشگی وماندگار ذهن آتشی است، با «سوار» خویش به گونه‏ای بسیار طبیعی و معنادار، در مکالمه و مکاشفه‏ای ممتد است، این اسب سفید وحشی، تنها جزیی از واقعیت زندگی مادی و معنوی هنرمند نیست، بلکه به نحوی بخشی از خود اوست، شاعر بازتاب ناخودآگاهی خود را در نگاه‏ها و حرکت‏های او می‏بیند، درست همان‏گونه که رستم با رخش سخن می‏گفت و از او پاسخ می‏شنید و رخش یار غار رستم بود و در سختی و آسودگی و رزم و بزم پای و دل و جان رستم بود، این اسب نیز بخشی از شکوه و شادابی و توانمندی‏های جسمی و روحی و بلند پروازی‏ها و غرورهای جوانی شاعر را تشکیل می‏دهد، که با «نعلی نقره‏گون» و «گردنی ستبر» و یال‏هایی برافراشته و سرکش، درست، رخش رستم را می‏ماند در ستیز با شیران و اژدهایان هفت خان و در بزم و رزم و در بیابان‏های سوخته بی‏آب وعلف که «سوارش» داستان‏ها بر طومار جاده‏ها نوشته است. اما این بار سوار وی تهمتنی زره‏دار و پولادینی گرزور نیست، بلکه شاعری است که قلم برداشته است و شعر سروده است و «سوار» و «مرد بیابان» و «راکب شکسته دلی» است که «دشمنان او را در میان گرفته‏اند» و «برای او هیچ  نیرویی باقی نمانده است» و عرصه داستان این شعر هم دیگر بیابان‏هایی پهن و گسترده و کوه‏های سر به خورشید رسانیده و سوخته نیست، آخوری است که اسب سفید وحشی سر سنگین و افسرده و با دریغ و دردی که دلش را می‏آزارد. سر در آن فرو برده است، اما عطر صیقل تازه او را جذب نمی‏کند و به یاد دوران شکوهمند گذشته است که همچون سیلاب از کوه‏ها به سوی دره‏ها فرو می‏آمد و صخره‏های گران را فرو می‏افکند و نه تنها گوزنان از او می‏رمیدند که هیبت اسب و سوار، پلنگان هم می‏تاراند. گاهی سر بر اوج می‏نهاد و دختران را از درگاه غرفه‏ها می‏ربود و با خود به اوج کوه‏های خورشید سوخته می‏برد و در آن اوج گاهی آفتاب بر کفل او غروب می‏کرد و مهتاب نیمه شبان، بر گردن وی شال زرین می‏پیچید و سپیده‏دم از صدای هلهله سم او هم کوهستان از خواب بیدار می‏شد. همۀ این خاطرات که در ذهن چنان اسبی خلجان می‏کند درست به لحظه‏های رخش شکوهمند درخشان همانند است آن گاه که در خوان سوم، رستم در خواب است و رخش اژدهایی را می‏بیند و ترسان به رستم روی می‏آورد ولی رستم او را نومید می‏کند:

ز دشت اندر آمد یکی آزدها

 

کز او پیل هرگز نیابد رها

سوی رخش رخشنده بنهاد روی

 

دوان اسب شد سوی دیهیم سوی

تهمتن چو از خواب بیدار شد

 

سر بر خرد پر ز پیکار شد

به گرد بیابان یکی بنگرید

 

شد آن اژدهای دژم ناپدید

ابا رخش، بر خیره پیگار کرد

 

بدان کو، سرخفته، بیداد کرد

دگرباره چون شد به خواب اندرون

 

ز تاریکی آن اژدها شد برون

به بالین رستم تگ آورد رخش

 

همی کند خاک  و همی کرد پخش

دگرباره بیدار شد خفته مرد



برآشفت و رخسارگان زرد کرد

بیابان همه سر به سر بنگرید

 

به جز تیرگی شب، به دیده ندید

بدان مهربان اسب هشیار گفت

 

که تاریکی شب بخواهی نهفت؟

سرم را همی بازداری ز خواب


 

به بیداری من گرفتی شتاب؟

گر این بازسازی چنین رستخیز

 

بی‏تو ببّرم به شمشیر تیز

پیاده شوم سوی مازندران

 

کشم خشت و کوپال و گرز گران

سیم در، به خواب اندرآمد سرش

 

ز بر گستوان کرده زیر و برش

بغرّید آن اژدهای دژم

 

همی آتش افروخت گفتی به دم

چراگاه بگذاشت رخش روان

 

نیارست رفتن سوی پهلوان

دلش ز آن شگفتی به دو نیم بود

 

کش از رستم و اژدها، بیم بود

هم از بهر رستم دلش نارمید

 

چو باد دمان پیش رستم دوید

خروشید و جوشید و برکند خاک

 

ز نعلش زمین شد همه چاک چاک

چو بیدار شد رستم از خواب‏خوش



برآشفت با بارۀ دستکش

 

«اسب سفید و حشی» اینک در زمان و مکانی متفاوت است و برعکس گذشته که همیشه فرمانبردار و ستایشگر سوار خویش بود، غضبناک بر آخورایستاده است، سم بر خاک می‏کوبد، و یال خشم بر سوار خویش می‏گشاید و با نگاهی ملامت‏آمیز «جویای عزم گمشدۀ اوست» از وی می‏پرسد و او را به ملامت می‏گیرد که «کجا رفت آن همه شکوه پهلوانی و دلاورانه و آن صحنه‏های گرم پیکار» همین جاست که جان سوار از این طعنه‏ها می‏سوزد و عرق شرم بر چهره‏اش می‏نشیند.

سوار که همه چیز را از دست داده است و دیگر او را نه ترکشی و نه خفتان و نه شمشیری است و خنجرش در دیوارهای سخت زندانی که او را در میان گرفته است، شکسته شده است، دیگر آن سوار شکوهمند گذشته نیست، او تهی شد و درمانده و اسیر واقعیت‏های تلخ است که همه چیز را از وی گرفته‏اند. تفاوت این سوار و اسبش با رستم و رخش در هنگام فرو افتادن در چاه سرپوشیده ریاکاری نابرادر، چاهی که پر از شمشیر و خنجر و وحشت است، در آن است که رستم و رخش با آن که زخم بر می‏دارند و رهسپار وادی مرگ می‏شوند، اما عزم معطوف به زندگی و پیروزی در آنها زنده است و اوج می‏گیرد و به همین دلیل رستم، پیش از مرگ قاتل خود را می‏کشد و انتقام خویش را از وی می‏گیرد و رخش شادمانه پیروزی رستم را در آخرین نبردش می‏بیند، هر دو دشمن، ریاکار و فریبکارند اما، تفاوت ماجرا، در اراده معطوف به ماندن و پیروزی و ارادۀ معطوف به تسلیم و شکست قهرمان است :

چنین گفت رستم که یزدان سـپاس

 

که بودم همه ساله یـزدان‏شناس

از آن پس که جانم رسیـده به لـب

 

بر این کین من بر، بنـگذشت شب

مـرا زور دادی کـه از مـرگ پیـش

 

از این بی‏وفا خواستم کین خویش

اما در خنجرها و.... سوار، خود از درون به چاه افتاده است و راهی جز تسلیم به وضع موجود، برای خود نمی‏یابد و بنا براین دست از تلاش و مبارزه می‏شوید، همه غرورش بر باد رفته است و اسب او، حق دارد که بی‏رحمانه و با نگاه ملامت‏بار و خنجر خونین چشم غضبناک خویش، یال برکشد و بر ریشۀ خشم سوار خویش آتش فرو ریزد و جویای عزم گمشده و ولوله صحنه‏های گرم گذشته باشد.

رستم حتی اگر از چاه شکار شکسته و خسته بر می‏آمد، هرگز مورد ملامت رخش قرار نمی‏گرفت و نومیدی به ذهن رخش و سوارش رخنه نمی‏کرد زیرا هیچ‏یک خود را در شکست ریاکارانه‏ای که نصیب آنان شده بود، گناهکار نمی‏دانست، اما در این جا هم اسب و هم سوار می‏دانند که دیگر آن که بوده‏اند، نیستند و سوار افسرده و دل مرده، ناگزیر به توضیحات و تحلیل‏هایی دست می‏زدند تا استحالۀ روح و جان و منش پهلوانانۀ خود را توجیه کند، و ناگزیر از اسب خویش می‏خواهد تا گرگ غرور گرسته او را به حال خود واگذارد، و بداند که او همه چیز خود را از دست داده است و دیگر نه ترکش و نه خفتان و نه شمشیری دارد و خنجرش در دیوار ستبر زندان شکسته شده است و روزگار، روزگاری است که دشمن نیز رویاروی نمی‏جنگد و سلاح بر نمی‏کشد و به جای نبردی مردانه، چهره‏ای مهربان و زیبا به خود می‏گیرد و با خنجر مسموم نیشخندها و کینۀ خود را نهان می‏سازد و بوسه‏هایش زهرآلود است و با سکه و پول و شراب و اعتیاد و شهوت و هوس در کمین آزادگان نشسته است.

در این سو دیگر میدانی و لشکری و سواری پهلوان نیست و اگر سلحشوری هم باشد بی‏سلاح و تنهاست، اگر همه گذشته‏های غرورآفرین، واقعیتی زلال بود، اینک همه آنچه را که می‏بینی سراب است و همه مردان دلاور، پلنگی و نیرومندی و مردانگی خود را باخته‏اند و ناتوانا نه در حصار غم شکست نشسته‏اند و دیگر تجدید آن شادی‏ها و غرورها ممکن نیست و این درست همان لحظه‏ای است که «اخوان» از آن به «زمستان» و به غروب ستاره تعبیر می‏کند:

نفس کز گرمگاه سینه می‏آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

                                                               (زمستان)

می‏ترسم ای سایه می‏ترسم

می‏ترسم آخر بگو تا بدانم

نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست

این ظلمت غرق خون و لجن را

چونین پر از هول و تشویش کرده است

ای کاش می‏شد بدانیم

ناگه غروب کدامین ستاره

                                 ژرفای شب را چنین پیش کرده است؟

                                                                                          (ناگه غروب کدامین ستاره)

آن چه در این یأس فلسفی و در شعر آتشی معنی‏دار است آن است که شعر، همچون دودی از آتشی، به تصویر جامعه می‏پردازد، و استیصالی را که روشنفکران و اندیشمندان دریک برهۀ تاریخی بدان گرفتار آمده‏اند و پوچی و هیچی فضای معنوی و ذهنی آنان را نشان می‏دهد که به ناگزیر به این نتیجه می‏رسند که محکومند که بی‏تفاوت باشند و به وضع موجود بسازند و به آن تسلیم شوند و خود و جامعه و مخاطبشان را در غفلت و بی‏غمی و هوس و شهوت و پوچی رها کنند و همگان را هم محکوم وضع موجود بدانند و ناگزیر سر در طویله پندارهای سرد خویش فرو برند با بخور گند هوس‏ها دل خوش باشند!

اسب سفید وحشی!

خوش باش با قصیل‏تر خویش

با یاد مادیانی بور و گسسته یال

شیهه بکش مپیچ ز تشویش

اسب سفید وحشی!

بگذار در طویلۀ پندار سرد خویش

سر، با بخور گند هوس‏ها بیاگنم

نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه

سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم

اسب سفید وحشی

خوش باش با قصیل‏تر خویش!

پیش از آن که به بحث درباره این سوک حماسه رنج‏آور و نومیدانه ادامه دهیم به یاد آوریم که در طلا در مس آهنی آمده است که:

«سال‏های 38 و 39 بود و هر دوسال، سال اسب‏های نجیب بود، اگرچه زمانه سخت نانجیب بود، سال اسب‏های نجیب و از در و دیوار بر سرم اسب می‏بارید... اسب‏های وحشی داشتند موفقیت فرهنگی خود را باز می‏یافتند و سر از تشخیص و استفاده و مجاز و تمثیل در می‏آوردند. نخست اسب‏های لورکا بودند در نارنجستان‏ها و در چهار نعل کوبیدن‏ها تا «کوردوبا»، بعد «لورکا» را ول کردیم و به «ریلکه» روی آوردیم و غنای عارفانه و ظریف و عمیق و بلکه پس از آن دوران وحشی رنگ‏های تند و سبع و اسب‏های چهار نعل لورکا، دل چسب و شیرین و دوست داشتنی بود و به آبی خنک می‏مانست... و تابستان سال سی و نه بود که باید چیزی عوض می‏شد که  نشد، دیوارها همان بودند و سرها در گریبان‏ها، فریادهای وحشی و هرز هدر رفته و خنجرهای زنگ زدۀ پوسیده تاریخ، همان بود و همان بود و همان و جغرافیای هذیان که حدود و ثغورش در جنون و جنایت یله شده بود همان... که روزنامه فروشی گفت این کتاب (کتاب آهنگ دیگر) تازه است... گرفتم و باز کردم و در همان برزخ معلق در همان گرد و خاک و تصنیف پس از اذان ظهر رادیو از قهوه‏خانه مجاور، کتاب را باز کردم، چنین آمد:

خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش

از اوج قله بر کفل او غروب کرد

مهتاب بارها به سراشیب جلگه‏ها

بر گردن ستبرش پیچید شال زرد

کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم

بیدار شد ز هلهله سّم او ز خواب...

و از خلال این سطرها یاد اسب مجار و روس، یاد اسب‏های چهار نعل تازان لورکا، تا کوردوبا، یاد اسب‏های تابلوهای منصور قندریز تداعی می‏شد... همیشه به یاد داشته باشیم که اسب‏های آتشی تازه بودند و محیط و فضای شعری‏اش تازه بودند و همین تازگی کلید اصلی محتوای شعری بود که دو مرز را به هم می‏دوخت و بوشهر را به تبریز می‏آورد. سم‏های اسب‏های او در کنار سم‏های اسب‏هایی که از گرسنگی، محکم به در و دیوار خانه خورده بودند، تداعی می‏شد... (طلا درمس ص 471 و 472) «آتشی اگر از اسب صحبت می‏کند اسب را پیش از حرف زدن از آن به علّت موقعیت محیط طبیعی خود به حافظه شاعرانه خود سپرده است تا بعد تخیل روی آن کار کند (همان جا ص 477)

اما آتشی در شعر حماسی دیگرش «ظهور»، با نگرشی متفاوت، امتداد شعر خنجرها و بوسه‏ها و پیمان‏ها را پی‏گیری می‏کند. در این جا آتشی حماسۀ زندگی عبدو شتربان شجاع و دلاور دشتستانی را که خوانین محلی در لباس دوستی او را کشته‏اند، به تصویر می‏کشد، عبدو هم گذشته‏ای درخشان و پرغرور دارد. دلش سرشار از دوستی است و به همین جهت است که چون باده تیر نارفیقان، ده شقایق سرخ خون بر سینه‏اش می‏نشیند و از پای در می‏آید، باور نمی‏کند که آن همه درد ورنج، زاده نارفیقان باشد اما عبدوی جط به جای آن که مرگ و تسلیم را بپذیرد، به مجموعه‏ای از مکاشفات و خودپرسی‏ها دست می‏زند که طرد و انکار واقعیت‏ها، نخستین بازتاب آن است، شاعر گویی بر آن است تا از ذهن عبدو گذشته و حال و آینده را به محاکمه بکشد و از اینجاست که زاویۀ دید آتشی با خنجرها و بوسه و پیمان‏ها تفاوت پیدا می‏کند و آتشی می‏کوشد تا زمزمه‏های درونی عبدو را پیش از سقوط و مرگ، بشنود زیرا اگر این صداها شنیده شود، امید، به جای نومیدی، غرور، به جای تسلیم و ایستادن، به جای فرو افتادن قرار می‏گیرد، کاری که عبدو می‏کند، چیزهایی است که در شعر خنجرها... از قلم افتاده است و آتشی می‏خواهد نگفته‏ها و روایت دیگر خود در آن سوی سکه را نیز، به شعر درآورد و در بازیافت غرور و امید و آینده، روایتی دیگر بسازد:

در شعر «ظهور» نیز اسبی هست ابلق که بدبختانه هوش و سرعت عقاب پیر خیانت از او تیزگام‏تر است:

آیا عقاب پیر خیانت

تا زنده‏تر

از هوش تیز ابلق من است؟

که پیشتر ز شیهه شکّاک اسب

بر سینۀ تذرو دلم بنشست؟!

در اینجا، باز یادهایی که به سراغ اسب و سوار در خنجرها و ... می‏آمدند تکرار می‏شود باز گذشته و حال و آینده در هم می‏آمیزند و تعیین موقعیت می‏کنند و گاهی تسلیم هستند و گاهی طغیانی، گاهی نومید و زمانی امیدوار، گاهی پست و زمانی بلند.

عبدو، در بهت و نومیدهایش مرتباً به گذشته باز می‏گردد، خواهرش، پسرش و دوستانش را به یاد می‏آورد و خود را به پرستش می‏گیرد گویی شاعر درد گرفتار است که شاملو در مرگ ناصری و اخوان در زمستان بدان دچارند و شاملو آن را در رفتار العاذر با مسیح به تصویر می‏کشد

از صف غوغای تماشائیان

                            الغاذر

گام‏زنان راه خود گرفت

دست‏ها

       در پس پشت

                        به هم در افکنده‏

و جانش را از آزار گران دینی گزنده

آزاد یافت

مگر خود نمی‏خواست ورنه می‏توانست!

آتشی در همان گونه پرسش‏ها و مکالمۀ درونی اما فریادخیز و سوزنده عبدو را به تصویر می‏کشد که واقعیت را باور نمی‏کند:

ــ پس خواهرم ستاره، چرا در رکابم عطسه نکرد

ــ آیا شبانعلی پسرم ...

ـــ آیا شبانعلی پسرم را هم ....؟

همچون اسب و سوار که دختران ربوده ز درگاره غرفه‏ها

سرشاخۀ درخت تبارم را بر سینۀ دلاور ده تیر نارفیقان، گل‏های سرخ سرب نخواهد کاشت؟

حتی طبیعتی که در این شعر جلوه می‏کند، بسیار یکسان است و دختران همان دختران هستند که

امسال

ای قبیله وارث

دوشیزگان عفیف مراتع یتیمند

در حجله‏گاه دامنۀ زاگرس

دوشیزگان یتیم مراتع

                            به کامتان باد!

در این جا نیز صدای شروه‏ای یادها را بیدار می‏کند و بوی عطر گل‏ها و شکوه طبیعت با زشتی‏ها و بدی‏های حیات تاریخی، به مقابله برمی‏خیزند و انسان گناه‏آلوده و تحقیر شده را به ملامت می‏گیرند و تنهایی و درماندگی و یأس و درماندگی انسان هوشیار را به تماشا می‏گذارند:

گهگاه

با عصرهای غمناک پاییزی

که باد با کپرها

بازیگر شرارت و شنگولی است

آوازهای غمباری

ــ آهنگ شروه‏های فایز ــ

از شب‏های ماسه

از جنگل معطر سوز و گز

در پهنه بیابان می‏پیچد

مثل کبوترانی

که از صفیر گلوله، سرسام یافته

از فوج خواهران پریشان جدا شده

در آسمان وحشت چرخان

                                 سرگردان

آوازه‏های خارج از آهنگی

مانند روح عبدو

                    می‏گردد در گزدان...

        خنجرها و...

است و تسلیم یأس شده است

و بی‏نیروی شتابنده و بی‏سینه پرخروش سر در خود فرو برده

و او سر با بخور گند هوس‏ها آگنده است

دیگر از او هیچ باقی نمانده است

سوار هنوز زنده است اما

   در اسب و سوار و خنجرها...

اما تفاوت عبدو با آن سوار خنجرها و... در این جاست که عبدو با آن که مرده است، ولی سرشار از امید بازگشتن است در حماسۀ او زیرا عبدو امیدوار است: ولی سوار خنجرها و... به یأس تسلیم شده است و بی‏نیرو و بی‏خروش سر در خود فرو برده است، زنده است اما پویایی مردۀ عبدو را هم ندارد.

عبدوی جط دوباره می‏آید

اما شبانعلی

               سر شاخه تبار شتربانان را

دلا تیز نارفیقان

بر کوهه فلزی زین خم نکرد

زخم دل شبانعلی

از زخم‏های خونی دهگانۀ پدر

                                    کاری‏تر بود

                                     کاری‏تر و عمیق‏تر

                                     اما سیاه

عبدوی در آخرین لحظۀ عمر استوار و امیدوار، در اندیشۀ پسرش شبانعلی است که گویی نام «شبانی» برای او پاسداری از میراث پدران را به ذهن پدر می‏آورد، عبدو به فرزندش امید دارد و با او به تداوم ماندگاری و عشق ورزیدن و باز آمدن می‏اندیشد و به حرکت تاریخ و اعتلاء هدف و نوع زندگی انسانی خود خویش یقین می‏یابد.

هی هی شبانعلی

زانوی اشتران اجدادت را

                            محکم ببند

که بندهای امسال کدخدا

از پارسال سنگین‏تر است

هی های، هو

              شبانعلی عاشق

آیا توشیر خرد «شاتی» را

از نافۀ سفید دوکوهان

                            خواهی داد

شهزادۀ شترزاد؟!

اما شبان علی، جوان عاشقی است با زخم‏هایی در دل، که عمیق‏تر از زخم‏هایی است که پدرش را بر خاک افکنده است، او دل به دختر کدخدا سپرده است و خواستار «شاتی» دختر زیبای اوست، اما «شاتی» هرگز «جط زادی» را بر شبان علی نمی‏بخشد و شبان علی عشق و تحقیر را می‏پذیرد و به میراث پدری نمی‏اندیشد و در این جاست که روح عبدو که نومیدی را نمی‏پذیرد از درخت خَرگ (درختی وحشی) سمج و ماری دو سر که در ریشه و کندۀ آن جای دارد، سر بر می‏فرازد و به آینده چشم می‏دوزد بی‏آن که تسلیم ضعف و سستی و ناامیدی گردد، او گزی را می‏بیند که شغاد در پناه آن به دست رستم کشته شده است و عبدوی که در کنده ستبر خرگ ان مار دو سر لمیده را دیده است گویی به برآمدن فرزندی چون رستم می‏اندیشد که از چاه بر می‏آید و برافراشته قامت و در میان هزاران سوار و پهلوان، بر رخش می‏نشیند و کین او را می‏ستاند.

آتشی به همراه عبدوی جط در امید باز آمدن است، می‏خواهد ضعف و تسلیم را بنهد و باز همان باشد که بود،

با او شکیب تشنگی خشک انتقام

با او سماجت گز انبوه شوره‏زار

نیش بلند کینۀ او را

شمشیر جانشکار زهری است در نیام

او

ناطور دشت سرخ شقایق

و یا سوار روح سرگردان عبدوست

...

عبدوی جط

دوباره می‏آمد

از تپه‏های ساکت گزدان

بر سینه‏اش مدال عقیق زخم

آتشی بی‏آن که بخواهد،حماسه‏سرا بود، حماسه‏هایش سرشار از افتادن و برخاستن، شکستن و ساختن و ماندن و رفتن، پیروزی و شکست... بود، و چون هر حماسه‏سازی در نوعی خوداندیشی فرو می‏رفت و با خود می‏جنگید تا دیگران را بشناسد و خود را در ارزیابی رویا و واقعیت‏ها بیازماید، او همیشه بهت‏زده بود و مدالی عقیق از زخم بر سینۀ ستبر خود داشت و همیشه زخم‏ها، نشان استواری و پایداری و رنج‏های او بودند که چون ده شقایق سرخ از ده تیر نارفیقان گل کرده و بر سینه او نشسته بودند و سال‏ها باید بگذرد تا جهت نگاه دیرباور او، احساس درد را باور کند:

عبدوی جط دوباره می‏آید

با سینه‏اش هنوز مدال عقیق زخم

                                       از تپه‏های آن سوی گزدان

از تپه‏های ماسه

                     که آن جا

                                  ناگاه

ده تیر نارفیقان گل کرد

و ده شقایق سرخ

بر سینه ستبر عبدو

                        گل داد

بهت نگاه دیرباور عبدو

                               هنوز هم

در تپه‏های آن سوی گزدان

احساس درد را با تأخیر می‏سپارد

خون را...

و از همین جاست که امیدوارانه و پریقین به باران و سال آب و ریشه بلند باران می‏اندیشد:

در سال آب

در بیشه بلند باران

تا سنگ پرشقاوت جط بودن را

از دامن عشیره بشوید

و عدل و داد را

مثل قنات‏های فراوان آب

از تپه‏های بلند گزدان

بر پهنه بیابان جاری کند

 

1.       جط : شتربان

2.       گزدان: جنگل گز در دشتستان

 

 

منابع:

1.       شعر نو از آغاز تا امروز، محمد حقوقی، یوشیچ، هدایت، تهران، ص 174، 267، 409.

2.       تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، ج دوم، ص 588 تا 597.

3.       دفترهای زمانه، دفتر اول، ص 103.

4.       طلا در مس، رضا براهنی، جلد دوم، کتاب زمان، 1358، (ص 468 تا 498).

5.       تاریخ تحلیلی شعر نو، ج 2، ص 589.

6.       طلا در مس، ص 499.

7.       همان جا، ص 479.

8.       علی معلم، روزنامه شرق، 30 آبان ماه 1384، ص 1.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم