دکتر منصور رستگار فسائی

شادروان منوچهر آتشی وشعر او ( ۳) قسمت آخر

شادروان منوچهر آتشی وشعر او  ( ۳) قسمت آخر

آن چه در این یأس فلسفی و در شعر آتشی معنی‏دار است آن است که شعر، همچون دودی از آتشی، به تصویر جامعه می‏پردازد، و استیصالی را که روشنفکران و اندیشمندان دریک برهۀ تاریخی بدان گرفتار آمده‏اند و پوچی و هیچی فضای معنوی و ذهنی آنان را نشان می‏دهد که به ناگزیر به این نتیجه می‏رسند که محکومند که بی‏تفاوت باشند و به وضع موجود بسازند و به آن تسلیم شوند و خود و جامعه و مخاطبشان را در غفلت و بی‏غمی و هوس و شهوت و پوچی رها کنند و همگان را هم محکوم وضع موجود بدانند و ناگزیر سر در طویله پندارهای سرد خویش فرو برند با بخور گند هوس‏ها دل خوش باشند!

اسب سفید وحشی!

خوش باش با قصیل‏تر خویش

با یاد مادیانی بور و گسسته یال

شیهه بکش مپیچ ز تشویش

اسب سفید وحشی!

بگذار در طویلۀ پندار سرد خویش

سر، با بخور گند هوس‏ها بیاگنم

نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه

سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم

اسب سفید وحشی

خوش باش با قصیل‏تر خویش!

پیش از آن که به بحث درباره این سوک حماسه رنج‏آور و نومیدانه ادامه دهیم به یاد آوریم که در طلا در مس آهنی آمده است که:

«سال‏های 38 و 39 بود و هر دوسال، سال اسب‏های نجیب بود، اگرچه زمانه سخت نانجیب بود، سال اسب‏های نجیب و از در و دیوار بر سرم اسب می‏بارید... اسب‏های وحشی داشتند موفقیت فرهنگی خود را باز می‏یافتند و سر از تشخیص و استفاده و مجاز و تمثیل در می‏آوردند. نخست اسب‏های لورکا بودند در نارنجستان‏ها و در چهار نعل کوبیدن‏ها تا «کوردوبا»، بعد «لورکا» را ول کردیم و به «ریلکه» روی آوردیم و غنای عارفانه و ظریف و عمیق و بلکه پس از آن دوران وحشی رنگ‏های تند و سبع و اسب‏های چهار نعل لورکا، دل چسب و شیرین و دوست داشتنی بود و به آبی خنک می‏مانست... و تابستان سال سی و نه بود که باید چیزی عوض می‏شد که  نشد، دیوارها همان بودند و سرها در گریبان‏ها، فریادهای وحشی و هرز هدر رفته و خنجرهای زنگ زدۀ پوسیده تاریخ، همان بود و همان بود و همان و جغرافیای هذیان که حدود و ثغورش در جنون و جنایت یله شده بود همان... که روزنامه فروشی گفت این کتاب (کتاب آهنگ دیگر) تازه است... گرفتم و باز کردم و در همان برزخ معلق در همان گرد و خاک و تصنیف پس از اذان ظهر رادیو از قهوه‏خانه مجاور، کتاب را باز کردم، چنین آمد:

خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش

از اوج قله بر کفل او غروب کرد

مهتاب بارها به سراشیب جلگه‏ها

بر گردن ستبرش پیچید شال زرد

کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم

بیدار شد ز هلهله سّم او ز خواب...

و از خلال این سطرها یاد اسب مجار و روس، یاد اسب‏های چهار نعل تازان لورکا، تا کوردوبا، یاد اسب‏های تابلوهای منصور قندریز تداعی می‏شد... همیشه به یاد داشته باشیم که اسب‏های آتشی تازه بودند و محیط و فضای شعری‏اش تازه بودند و همین تازگی کلید اصلی محتوای شعری بود که دو مرز را به هم می‏دوخت و بوشهر را به تبریز می‏آورد. سم‏های اسب‏های او در کنار سم‏های اسب‏هایی که از گرسنگی، محکم به در و دیوار خانه خورده بودند، تداعی می‏شد... (طلا درمس ص 471 و 472) «آتشی اگر از اسب صحبت می‏کند اسب را پیش از حرف زدن از آن به علّت موقعیت محیط طبیعی خود به حافظه شاعرانه خود سپرده است تا بعد تخیل روی آن کار کند (همان جا ص 477)

اما آتشی در شعر حماسی دیگرش «ظهور»، با نگرشی متفاوت، امتداد شعر خنجرها و بوسه‏ها و پیمان‏ها را پی‏گیری می‏کند. در این جا آتشی حماسۀ زندگی عبدو شتربان شجاع و دلاور دشتستانی را که خوانین محلی در لباس دوستی او را کشته‏اند، به تصویر می‏کشد، عبدو هم گذشته‏ای درخشان و پرغرور دارد. دلش سرشار از دوستی است و به همین جهت است که چون باده تیر نارفیقان، ده شقایق سرخ خون بر سینه‏اش می‏نشیند و از پای در می‏آید، باور نمی‏کند که آن همه درد ورنج، زاده نارفیقان باشد اما عبدوی جط به جای آن که مرگ و تسلیم را بپذیرد، به مجموعه‏ای از مکاشفات و خودپرسی‏ها دست می‏زند که طرد و انکار واقعیت‏ها، نخستین بازتاب آن است، شاعر گویی بر آن است تا از ذهن عبدو گذشته و حال و آینده را به محاکمه بکشد و از اینجاست که زاویۀ دید آتشی با خنجرها و بوسه و پیمان‏ها تفاوت پیدا می‏کند و آتشی می‏کوشد تا زمزمه‏های درونی عبدو را پیش از سقوط و مرگ، بشنود زیرا اگر این صداها شنیده شود، امید، به جای نومیدی، غرور، به جای تسلیم و ایستادن، به جای فرو افتادن قرار می‏گیرد، کاری که عبدو می‏کند، چیزهایی است که در شعر خنجرها... از قلم افتاده است و آتشی می‏خواهد نگفته‏ها و روایت دیگر خود در آن سوی سکه را نیز، به شعر درآورد و در بازیافت غرور و امید و آینده، روایتی دیگر بسازد:

در شعر «ظهور» نیز اسبی هست ابلق که بدبختانه هوش و سرعت عقاب پیر خیانت از او تیزگام‏تر است:

آیا عقاب پیر خیانت

تا زنده‏تر

از هوش تیز ابلق من است؟

که پیشتر ز شیهه شکّاک اسب

بر سینۀ تذرو دلم بنشست؟!

در اینجا، باز یادهایی که به سراغ اسب و سوار در خنجرها و ... می‏آمدند تکرار می‏شود باز گذشته و حال و آینده در هم می‏آمیزند و تعیین موقعیت می‏کنند و گاهی تسلیم هستند و گاهی طغیانی، گاهی نومید و زمانی امیدوار، گاهی پست و زمانی بلند.

عبدو، در بهت و نومیدهایش مرتباً به گذشته باز می‏گردد، خواهرش، پسرش و دوستانش را به یاد می‏آورد و خود را به پرستش می‏گیرد گویی شاعر درد گرفتار است که شاملو در مرگ ناصری و اخوان در زمستان بدان دچارند و شاملو آن را در رفتار العاذر با مسیح به تصویر می‏کشد

از صف غوغای تماشائیان

                            الغاذر

گام‏زنان راه خود گرفت

دست‏ها

       در پس پشت

                        به هم در افکنده‏

و جانش را از آزار گران دینی گزنده

آزاد یافت

مگر خود نمی‏خواست ورنه می‏توانست!

آتشی در همان گونه پرسش‏ها و مکالمۀ درونی اما فریادخیز و سوزنده عبدو را به تصویر می‏کشد که واقعیت را باور نمی‏کند:

ــ پس خواهرم ستاره، چرا در رکابم عطسه نکرد

ــ آیا شبانعلی پسرم ...

ـــ آیا شبانعلی پسرم را هم ....؟

همچون اسب و سوار که دختران ربوده ز درگاره غرفه‏ها

سرشاخۀ درخت تبارم را بر سینۀ دلاور ده تیر نارفیقان، گل‏های سرخ سرب نخواهد کاشت؟

حتی طبیعتی که در این شعر جلوه می‏کند، بسیار یکسان است و دختران همان دختران هستند که

امسال

ای قبیله وارث

دوشیزگان عفیف مراتع یتیمند

در حجله‏گاه دامنۀ زاگرس

دوشیزگان یتیم مراتع

                            به کامتان باد!

در این جا نیز صدای شروه‏ای یادها را بیدار می‏کند و بوی عطر گل‏ها و شکوه طبیعت با زشتی‏ها و بدی‏های حیات تاریخی، به مقابله برمی‏خیزند و انسان گناه‏آلوده و تحقیر شده را به ملامت می‏گیرند و تنهایی و درماندگی و یأس و درماندگی انسان هوشیار را به تماشا می‏گذارند:

گهگاه

با عصرهای غمناک پاییزی

که باد با کپرها

بازیگر شرارت و شنگولی است

آوازهای غمباری

ــ آهنگ شروه‏های فایز ــ

از شب‏های ماسه

از جنگل معطر سوز و گز

در پهنه بیابان می‏پیچد

مثل کبوترانی

که از صفیر گلوله، سرسام یافته

از فوج خواهران پریشان جدا شده

در آسمان وحشت چرخان

                                 سرگردان

آوازه‏های خارج از آهنگی

مانند روح عبدو

                    می‏گردد در گزدان...

        خنجرها و...

است و تسلیم یأس شده است

و بی‏نیروی شتابنده و بی‏سینه پرخروش سر در خود فرو برده

و او سر با بخور گند هوس‏ها آگنده است

دیگر از او هیچ باقی نمانده است

سوار هنوز زنده است اما

   در اسب و سوار و خنجرها...

اما تفاوت عبدو با آن سوار خنجرها و... در این جاست که عبدو با آن که مرده است، ولی سرشار از امید بازگشتن است در حماسۀ او زیرا عبدو امیدوار است: ولی سوار خنجرها و... به یأس تسلیم شده است و بی‏نیرو و بی‏خروش سر در خود فرو برده است، زنده است اما پویایی مردۀ عبدو را هم ندارد.

عبدوی جط دوباره می‏آید

اما شبانعلی

               سر شاخه تبار شتربانان را

دلا تیز نارفیقان

بر کوهه فلزی زین خم نکرد

زخم دل شبانعلی

از زخم‏های خونی دهگانۀ پدر

                                    کاری‏تر بود

                                     کاری‏تر و عمیق‏تر

                                     اما سیاه

عبدوی در آخرین لحظۀ عمر استوار و امیدوار، در اندیشۀ پسرش شبانعلی است که گویی نام «شبانی» برای او پاسداری از میراث پدران را به ذهن پدر می‏آورد، عبدو به فرزندش امید دارد و با او به تداوم ماندگاری و عشق ورزیدن و باز آمدن می‏اندیشد و به حرکت تاریخ و اعتلاء هدف و نوع زندگی انسانی خود خویش یقین می‏یابد.

هی هی شبانعلی

زانوی اشتران اجدادت را

                            محکم ببند

که بندهای امسال کدخدا

از پارسال سنگین‏تر است

هی های، هو

              شبانعلی عاشق

آیا توشیر خرد «شاتی» را

از نافۀ سفید دوکوهان

                            خواهی داد

شهزادۀ شترزاد؟!

اما شبان علی، جوان عاشقی است با زخم‏هایی در دل، که عمیق‏تر از زخم‏هایی است که پدرش را بر خاک افکنده است، او دل به دختر کدخدا سپرده است و خواستار «شاتی» دختر زیبای اوست، اما «شاتی» هرگز «جط زادی» را بر شبان علی نمی‏بخشد و شبان علی عشق و تحقیر را می‏پذیرد و به میراث پدری نمی‏اندیشد و در این جاست که روح عبدو که نومیدی را نمی‏پذیرد از درخت خَرگ (درختی وحشی) سمج و ماری دو سر که در ریشه و کندۀ آن جای دارد، سر بر می‏فرازد و به آینده چشم می‏دوزد بی‏آن که تسلیم ضعف و سستی و ناامیدی گردد، او گزی را می‏بیند که شغاد در پناه آن به دست رستم کشته شده است و عبدوی که در کنده ستبر خرگ ان مار دو سر لمیده را دیده است گویی به برآمدن فرزندی چون رستم می‏اندیشد که از چاه بر می‏آید و برافراشته قامت و در میان هزاران سوار و پهلوان، بر رخش می‏نشیند و کین او را می‏ستاند.

آتشی به همراه عبدوی جط در امید باز آمدن است، می‏خواهد ضعف و تسلیم را بنهد و باز همان باشد که بود،

با او شکیب تشنگی خشک انتقام

با او سماجت گز انبوه شوره‏زار

نیش بلند کینۀ او را

شمشیر جانشکار زهری است در نیام

او

ناطور دشت سرخ شقایق

و یا سوار روح سرگردان عبدوست

...

عبدوی جط

دوباره می‏آمد

از تپه‏های ساکت گزدان

بر سینه‏اش مدال عقیق زخم

آتشی بی‏آن که بخواهد،حماسه‏سرا بود، حماسه‏هایش سرشار از افتادن و برخاستن، شکستن و ساختن و ماندن و رفتن، پیروزی و شکست... بود، و چون هر حماسه‏سازی در نوعی خوداندیشی فرو می‏رفت و با خود می‏جنگید تا دیگران را بشناسد و خود را در ارزیابی رویا و واقعیت‏ها بیازماید، او همیشه بهت‏زده بود و مدالی عقیق از زخم بر سینۀ ستبر خود داشت و همیشه زخم‏ها، نشان استواری و پایداری و رنج‏های او بودند که چون ده شقایق سرخ از ده تیر نارفیقان گل کرده و بر سینه او نشسته بودند و سال‏ها باید بگذرد تا جهت نگاه دیرباور او، احساس درد را باور کند:

عبدوی جط دوباره می‏آید

با سینه‏اش هنوز مدال عقیق زخم

                                       از تپه‏های آن سوی گزدان

از تپه‏های ماسه

                     که آن جا

                                  ناگاه

ده تیر نارفیقان گل کرد

و ده شقایق سرخ

بر سینه ستبر عبدو

                        گل داد

بهت نگاه دیرباور عبدو

                               هنوز هم

در تپه‏های آن سوی گزدان

احساس درد را با تأخیر می‏سپارد

خون را...

و از همین جاست که امیدوارانه و پریقین به باران و سال آب و ریشه بلند باران می‏اندیشد:

در سال آب

در بیشه بلند باران

تا سنگ پرشقاوت جط بودن را

از دامن عشیره بشوید

و عدل و داد را

مثل قنات‏های فراوان آب

از تپه‏های بلند گزدان

بر پهنه بیابان جاری کند

 

1.       جط : شتربان

2.       گزدان: جنگل گز در دشتستان

 

 

منابع:

1.       شعر نو از آغاز تا امروز، محمد حقوقی، یوشیچ، هدایت، تهران، ص 174، 267، 409.

2.       تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، ج دوم، ص 588 تا 597.

3.       دفترهای زمانه، دفتر اول، ص 103.

4.       طلا در مس، رضا براهنی، جلد دوم، کتاب زمان، 1358، (ص 468 تا 498).

5.       تاریخ تحلیلی شعر نو، ج 2، ص 589.

6.       طلا در مس، ص 499.

7.       همان جا، ص 479.

8.       علی معلم، روزنامه شرق، 30 آبان ماه 1384، ص 1.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم