دکتر منصور رستگار فسائی

شيخ ابو اسحق اطعمه ی شيرازي و حافظ

شيخ ابواسحق اطعمه شيرازي و حافظ     ( ۱ )

شيخ‌جمال‌الدين ابواسحق حلاج اطعمه شيرازي از شاعران و نويسندگان طنزپرداز و نقيضه‌ساز شيراز در قرن نهم هجري است كه او را «شيح اطعمه»، «شيخ ابواسحق حلاج»، «بسحق اطعمه» و «مولانا بسحق شيرازي» هم ناميده‌اند. (هرمان اته، تاريخ ادبيات فارسي، ترجمه رضازاده شفق، تهران، 1337، ص 188)

كلمه بسحق: «بسحاق» مخفف «ابواسحق» است و چنان‌كه در املاء قديم فارسي، شايع بوده است، آن را «بسحق» بدون واو و الف مي‌نوشته‌اند اگر چه نامش را جهان‌الدين نوشته‌اند، خود در يك رباعي، خويشتن را «جلال» مي‌خواند:

اي حلقه به گوش سفره‌ات طوق هلال  پـرداخـتـه‌اي هـريـسـه در عيـن كمال

هر كفچـه كـه مي‌زنـي به طاس روغن گويي تو، كه زنده مي‌شود روح «جلال»

(كليات بسحق اطعمه شيرازي، تصحيح منصور رستگار، ميراث مكتوب، تهان، 1382، ص هفده)

1- «بسحق» كنيه‌ي اين شاعر شيرازي است ولي او معمولاً اين كلمه را به عنوان نام يا تخلص خود به كار مي‌برد:

چنين گويد اضعف عبدالله الرزاق، المعروف به حلاج:

منصور، اناالحق گفت، بسحق انا الحلوا اين معني حلوايي و آن دعويي حلاجي

* * *

شميـم قليـه دمـد تـا قيامت اي بسحق زه گُـلـي كـه دمـد از گِـل معـطـر مـا

2- گاهي او خود را معروف به «حلاج» مي‌خواند و مي‌گويد ... ابواسحاق، المعروف به حلاج و زماني خود را بسحق حلاج مي‌خواند:

عصرها بايد كه تا بحسق حلاجي دگر  ما دح حلوا شود يا مدح‌خوان بكسمات

* * *

حلـواي پشمـك خوشتر توان خـورد   در دسـتـگـــاه بـســحــاق حـــلاج

* * *

چــه كـم گــردد از خــوان نـوالـت   ببـنـدد زلــه‌اي بـســحــاق حـــلاج

(همان، ص هجده)

3- «اطعمه» لقب ديگر اوست كه اين عنوان را به اين دليل به وي داده‌اند كه در شعر خود به وصف انواع طعام‌ها همن گماشته است. (صفا، دكتر ذبيح‌الله، تاريخ ادبيات در ايران، جلد چهارم، تهران، انتشارات فردوس، 1363، ص 245)

در اين مورد توجه داشت كه بسحق اطعمه را نبايد با «نظام‌الدين احمد اطعمه» كه اندكي پيش از بسحق، در شيراز مي‌زيست، اشتباه كرد زيرا احمد نيز در شعر خويش به انواع طعام‌ها اشاره مي‌نمود و در اوصاف آن‌ها، داد سخن مي‌داد و به همين دليل بحسق اطعمه در اشعار خود از ادخال شعر خود با شعر شاعراني چون ا حمد اطعمه نگران بوده است.

به املا من زين لطائف بسي است                                                                     ولي خوف ادخال با هر كسي است

(كليات بسحق اطعمه شيرازي، تصحيح منصور رستگار، ص بيست و يك)

4- لقب ديگر وي «شاعر طعام» است:

گفت با شاعر طعام به رمز             كله‌پز، آن زمان كه كيپا دوخت

(همان)

5- «شاعر اطعمه» نيز، عنوان ديگر بسحق است كه طبعاً در اين موارد، شعر وي نيز «شعر اطعمه» خواهد بود:

خوان چونهي، بنه عيان، «شاعر اطعمه» بخوان          لوت خوران به هم نشان دو سه چهار و پنج و شش

(همان، ص بيست و دو)

و گر اشراف و اكابر برسانند ز جود            «شاعر اطعمه» را جايزه‌هاي كجري

(همان)

شعر اطعمه

در نطابي گفته‌اي بسحاق «شعر اطعمه»    كز سر اين سفره، معمورند خلق بحر و بر

(همان)

بس كه شيرين گفته‌اي بسحاق «شعر اطعمه»     خرده‌ي قند و نباتت در دهان خواهم فشاند

(همان)

6- بسحق در مواردي خود را «مرشد گرسنگان»، «مرشد گسنگان» و «مرشد گشنگان» مي‌خواند:

تـا بـه تـخلـص، مرشـد گشنـگـان شـدم                                                                           پخته شده به مطبخم، ديگ سخن بدين نمط

(همان)

چو بسحق اين شعرهـا در جهـان                                                                     بـراي دل گـشـنـگـان گفته‌ايـم

(همان)

7- بسحق خود را «واصف» طعام‌ها هم مي‌داند:

من آن‌چه وصف طعام است با تو مي‌گويم                                                          تو خواه از سخنم پند گير وخواه ملال

(همان)

بسحق به زادگاه خود اشاره‌اي صريح و قاطع ندارد اما از اقامت در شيراز و فارس بسيار سخن مي‌گويد و معمولاً او را «شيرازي» خوانده‌اند.

قند بسحق گر از فارس به دريا افتد           موج شربت بكند بيخ سراي كجري

(همان، ص بيست و سه)

هـمچـو بـسحـق ز شيـراز بـراي بـغـرا                                                                             تا به حدي است مرا ميل خراسان كـه مپـرس

(همان، ص بيست و سه)

او از «آب ركني» و «مصلي» و «سعديه» شيراز سخن مي‌گويد و دل بسته‌ي لوليان شيرازي است:

از شوق آب ركني و ذوق برنج زرد           همچون قلندران به مصلي نشسته‌ام

(همان، ص بيست و سه)

گر آب ركني بايدت از كوزه‌ي نو، دم به دم    از بوي صحن چرب خود تقصير با سقا مكن

(همان، ص بيست و سه)

يا رفته‌ام به «سعدي» و در آستان شيخ             با نان گرم وارده و جز، نشسته‌ام

(همان، ص بيست و سه)

اگر چه خلق جهان پاي‌بند تركانند                                                                     حلاوتي است در اين لوليان شيرازي

(همان، ص بيست و سه)

8- گاهي نيز، بسحق خود را «گشنه‌اي» كه غله‌اش را تاراج كرده‌اند مي‌خواند:

كنون خود گشنه مي‌مانم در اين شهر              كه تركان كرده‌اند آن غله، تاراج

(همان)

نـدارم بـهــر بـغـرا يـك سپـر آرد          همي پيچم به خود، چون تير تتماج

و طبعاً شعر وي، براي دل گشنگان سروده مي‌شود:

چو بسحق، اين شعرهـا در جـهـان                        براي دل گشنگان گفته‌ايم

(همان)

از روزگار ولادت بسحق، اطلاعي دقيق نداريم ولي مي‌دانيم كه در عهد حكومت سلطان اسكندر عمر شيخ بر فارس، از ندماي او بوده است و عمر شيخ در 796 هـ .ق كشته شده است و اسكندر پس از وي با آن‌كه خردسال بوده، به فرمان جدش با برادران ديگر خود، فارس را در تيول خود داشت تا آن‌ك در ميان برادرانش نزاع درگرفت و ميرزا اسكندر در سال 811 هـ .ق به خراسان  گريخت و مورد عنايت عم خود شاهرخ واقع شد و اندكي پس از كشته شدن برادرش پير محمد، فارسو اصفهان را مسخر كرد و به سال 812 هـ .ق جانشين  برادر شد و خود در سال 817 هـ .ق اسي و كور و مقتول گرديد، بنابراين قاعدتاً بايد اشاره دولتشاه سمرقندي بدين كه «... به روزگار پادشاه زاده، اسكندربن‌عمر شيخ ... ابواسحاق، نديم مجلس او بوده است ... .» (دولتشاه سمرقندي، تذكره‌الشعرا، ص 280) مربوط به همين چند سال باشد. دولتشاه در دنبال همين مطلب مي‌نويسد: «... بسحق چند روزي به مجلس پادشاه، حاضر نشد، روزي كه به مجلس آمد شاهزاده پرسيد كه مولانا اين چند روز، كجا بودي؟ بسحق، زين خدمت بوسيد و گفت: اي سلطان عالم، يك روز حلاجي مي‌كنم و سه روز پنبه از ريش بر مي‌چينم ... و گويند مولانا بسحق ريش دراز داشته، از قاعده بيرون ... .» (همان، ص 276)

از خانواده او نيز هيچ نشانه‌اي در اشعار وي وجود ندارد ... به هر حال در فاصله‌ي سال‌هاي 812 تا 817 هـ .ق، شاعري مشهور بود كه در دستگاه سلاطين روزگار خود راه يافته بود و حسب‌المعمول بايد در سنين چهل پنجاه سالگي بوده باشد زيرا در بعضي از اشعار خود، به پيري خويش اشاراتي دارد:

چنان بر دنبه‌ي فربه زند بسحق در پيري       كه خود دارد گمان آن‌كه در سن شبابستي

(كليات بسحق اطعمه شيرازي، ص بيست و پنج)

بنابراين ولادتش بايد دست كم ميان اواسط قرن هشتم و يا سال‌هاي دهه‌ي دوم از نيمه دوم آن قرن، اتفاق افتاده باشد.

تحصيلات

«... نمي‌دانيم مولانا ابواسحق چه فرا گرفته و كجا و نزد چه كساني درس خوانده و يا آن‌كه اشتغالش به شاعري كه گويا منافي پنبه‌زني و ندافي او نبود، به سائقه مطالعات و ذوق شخصي صورت گرفته بود، به هر حال استقبال‌هاي بسحق نشان مي‌دهد كه او به رسم شعراي زمان در ديوان‌هاي مشهور شاعران پارسي‌گوي مرور كرده و به شيوه‌ي آنان، به شاعراني از قبيل سعدي، سلمان، خسرو، حافظ و كمال خجندي و ... جواب گفتن آثارشان توجه خاصي داشته است و اين رسم يعني استفاده از غزل‌ها و قصايد و قطعات مشهور فارسي براي طنز و شوخي پيش از اين هم معمول بوده است ... .» (تاريخ ادبيات در ايران، جلد 4، ص 247) اما در ديوان بسحق اشارتي به تحصيل او در مدرسه سنقري شيراز وجود دارد:

ز چـاه مـدرسه‌ي سنقري شنيدم دوش كـه كـرد مشـوره بـا دلـو و گفـت بـا فراش

كه بهر رشته‌ي مهتر، كمال چشمه‌ي ما روان چو آب حيات است عذب و گوهرپاش

بسحق بنابر ديوان اشعارش با بسياري از دانش‌هاي زمان چون اطلاعات نجومي، صرف و نحو، فنون ادبي ولغت و امثال و آيات و احاديث آشنا مي‌نمايد و بر دانش‌هاي مدرسه‌اي مسلط است:

«... باشد كه در اسطرلاب مان گرده، كوكب طالع ما بيند كه در برج حمل يا بره‌ي شير هست مقارنه دارد يا در منزل با گوشت گاو پير، احتراق خواهيم يافت:

كوكب بخت مرا هيچ پنجم نشناخت      يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم

(كليات بسحق اطعمه شيرازي، ص بيست و شش)

چون با منجم روغن بگفتند جواب داد كه در رنج گرد خوان، به رصد مرصود نان پهن، مي‌نمايد كه فردا به طالع سعد چون دو درجه و يك دقيقه از اول چاشت، بگذرد، تربيع قرص آفتاب و ماه نان و پنير در برج جوزا و گردكان پر مغز خواهد بود. و مقارنه با ستاره‌ي دنباله‌دار كلوئده، خوابگاه دارد و محاق و كسوفش در برج ثرياي خواسته‌ي انگور شابه‌ني خواهد بود تا محترق گردند، باشد كه اين قران‌ها آخر گردد ... .» (همان، بغرانامه، ص 247 و 248)

بسحق در فواتح حكايات و در داستان‌هايي چون سفره‌ي دكتر الاشتها و داستان مزعفر و بغرا نيز به ارائه كمالات لفظي و معنوي وادبي خويش مي‌پردازد:

حبـيـب خـدا سيـدالمرسلـيـن                                                                        كه محبوب او گشته بود انگبيـن

بشيـر و نـديـر و سـراج منـيـر                                                                         كه بود اختيارش به معراج شيـر

جهان در جهان ترك لذات كرد                                                                        كه از نان جو، سير هرگز نخورد

ز حق باد رضوان به ياران اوي                                                                         كه همكاسه بودند بر خوان اوي

(همان، ص بيست و شش)

معيشت بسحق

اگر چه بسحق در معنا اهل فقر است ولي مسلماً زندگي او نيز توأم با فقر و تهي‌دستي بوده است. بنا بر قول شادروان دكتر صفا «بسحق به جاي هزل وط عن اجتماعي، جواب‌ها و استقبال‌هاي خود را منحصر به توصيف اطعمه و اغذيه كرده اما يقين است ك در ذكر اين اوصاف، سخن او خالي از بيان آرزوهاي پنهاني طبقات محروم جامعه‌ي آن زمان و شايد خود شاعر نباشد ... .» (تاريخ ادبيات در ايران جلد چهارم، ص 247)

بسحق احتمالاً از قبل  شاعري خود درآمدي داشته و ارتزاق مي‌كرده است، بعضي نيز او را حلاج و پنبه‌زن دانسته‌اند:

بيش از اين گر روزيم از گفته بسحاق بود          اين زمان مهمان خوان نعمت اللهم دگر

(كليات بسحق اطعمه شيرازي، ص بيست و نه)

اما همه جا از خود به عنوان فقيري تنگ‌روزي و نگران و نوميد سخن مي‌راند:

طشت حلوا چه بري از پي نعشم فردا     كاين دم از گرسنگي، طشت من از بام افتاد

(همان، ص سي)

پا در هواست مرغ و برنجم چو وجه آن                                                             بر بال غاز و كبك و كبوتر نوشته‌اند

(همان، ص سي)

حلواي پشمك خوش‌تر توان خورد                در دستـگـاه، بـسحـق حـلاج

(كليات بسحق اطعمه شيرازي، ص هجده)

رزق بسحق گر از كيسه‌ي ياران باشد  طاس لوزينه به دست دگران خواهد بود

(همان، ص سي و يك)

به خوان نان، كه تا در بسته شد من بي‌خور و خوابم

به زلف آشفته، كزاين چرخ چون، ماهيچه در تابم

(همان)

به همين جهت است كه ميل او به شعرا اغذيه بي‌چيزي نيست:

ميل بسحق به اين اطعمه بي‌چيزي نيست      غالب الظن من آن است كه اسراري هست

(همان، ص بيست و هشت)

در خوردن لوت و صفت اطعمـه كـردن      تـا لـبــه‌ي لـقــد آثــرك الله، عـلـيـنــا

(همان، ص بيست و نه)

او مي‌داند كه شعر اطعمه او در دل همگان تأثير مي‌گذارد و آنان را شاد مي‌سازد:

آن مردم از اشعار بسحق                                                                                 چو نار و پسته، خندان آفريدند

(همان، ص بيست و هشت)

گفت بسحق چنين شعر ز انواع طعام   تا شود گرسنه آن سير كه خواند يك بار

(همان، ص بيست و هشت)

گر اشتها به شعر منت شد، عجب مدار    كاين گشنگان حديث غذا خوش ادا كنند

(همان، ص بيست و هشت)

مرگ بسحق

وفات بسحق را به سال 827 برابر با 1423 ميلادي يا 830 برابر با 1427 ميلادي يا سال‌هاي 828 و 838 يا 840 نوشته‌اند. (ريحانه‌الادب، جلد دوم، ص 170 و تاريخ ادبيات در ايران، جلد چهارم، ص 250، و تاريخ ادبيات در ايران، هرمان اته، ص 188 و تاريخ نظم و نثر در ايران، ص 296 و 297 و 320) و قبر او در زاويه جنوب غربي تكيه چهل‌تنان شيراز است.

1- از معاصران او شاه سيف‌الدين ابونصر است كه قصيده آنان و انفس را در مدح وي سروده است به مطلع:

مطلعي شيرين شنو مانند حلوا سر به سر    مصرعي قند و نبات و مصرعي شهد و شكر

2- سلطان اسكندربن‌عمر شيخ تيمور والي فارس (817-812) كه گفته‌اند ابواسحق با او روابط نزديك داشت.

3- شاه نعمت‌الله ولي (734-730) كه اگر مرگ بسحق را در فاصله 840-827 بدانيم طبعاً سال‌هاي آخر عمر اين دو تن با هم مقارن بوده است و نوشته‌اند كه شيخ ابواسحق مريد و معتقد شاه نعمت‌الله بوده است و در سفري كه شاه نعمت‌الله در دوران اسكندر بن عمر به دعوت او به شيراز آمد، ابواسحق او را ملاقات كرد.

«شنيدم كه نوبتي ماهان در كرمان به صحبت حضرت مقدسه رسيده بود، بعد از آن‌كه در مقابل آن ابيات حضرت مقدسه (شاه نعمت‌الله ولي) كه فرموده‌اند:

گوهر بحر بي‌كران ماييم                                                                                  گاه موجيم و گاه درياييم

ما بـدان آمديـم در عالم                                                                                  تا خدا را به خلق بنماييم

او گفته بود:

رشته‌ي لاك معرفت ماييم                                                                               گه خميريم و گاه بغراييم

ما از آن آمديـم در مطبـخ                                                                               كه به ماهيچه قليه بنماييم

حضرت مقدسه ... متوجه او شده فرمودند: «رشته لاك معرفت شماييد؟» و بسحق در جواب گفت «كه ما نمي‌توانيم از «الله» گفت از «نعمت‌الله» مي‌گوييم.» (تاريخ ادبيات در ايران، صفا، ص 428 و 490)

4- نظام‌الدين احمد اطعمه كه در سال 828 وفات يافته و شاه داعي شيرازي با وي معاشرت داشته و مرثيه‌اش گفته است.

5- كاتبي نيشابوري ترشيزي كه تا سال 838 زنده بوده است و بسحق را در اين دو بيت ستوده است:

شيـخ بسحـاق دام نعمتـه                                                                               گرم پخـت او خيـال اطعمه را

سفره‌اي او فكند در عالم                                                                                 هست بر خوان او صلا همه را

(همان)

6- قبولي از شاعران قرن نهم هجري كه در سال 880 ديوان خود را تدوين كرده است و در آن‌جا در قطعه‌اي بسحق را ستوده است كه اين شعر حاكي از آن است كه پيش از آن سال، شعر بسحق به حدي معروف بوده است كه نكته‌داني آن را براي ديگران حكايت مي‌كرده است:

خداونـدگـارا بـه پـاي شكوفه                                                                          نشستيـم بـا جمـع يـاران زماني

مفرح به مقدار نوشيده هر يك                                                                          بجز اين جهان كرده پيدا جهاني

ز گفتـار بسحـق آن‌جـا كتابي                                                                          همي خوانـد از جمع، نكته‌داني

(همان، ص 250)

آثار بسحق

دولتشاه سمرقندي مي‌نويسد: «بسحق مردي لطيف‌طبع و مستعد و خوشگوي بود و از اجناس سخنوري، اشعار اطعمه را اختيار نموده و در اين باب چون او كسي سخن نگفته است.» (تذكره‌الشعرا، ص 276)

كليات ديوان بسحق تركيبي است از شعر و نثر و اشعار او شامل بر قصايد، غزليات و قطعات و رباعيات و فرديات است و علاوه بر مقدمات منثور، مي‌توان از ديپاچه رساله كنزالاشتها رساله، براي برنج و بغرا، رساله خوابنامه، فرهنگ ديوان اطعمه ياد كرد.

شعر ابواسحق اطعمه

ابواسحق شاعري است كه شعر خود را وقف اطعمه كرده است و خود بدين صفت مي‌بالد:

راستي در صفت اطعمه كردن، بسحق        كس نديديم كه مثل تو، مثالي دارد

(كليات بسحق اطعمه شيرازي، ص چهل و هفت)

و به قول ادوارد براون «اشعار بسحق مملو است از اصطلاحات كهنه و متروك فن طباخي قرون وسطاي ايران و غالباً لطف آن در اين است كه همه در استقبال اشعار جدي ديگران كه در زمان شاعر، در السنه و افواه متداول بوده است به نظم درآمده است.» (تاريخ ادبي ايران، از سعدي تا جامي، ص 462)

ذهن بسحق به حدي در به خاطر آوردن اشعار مناسب و معروف، امثال و حكم فارسي و عربي چالاك است كه مي‌توان در هر جمله و عبارت منظوم يا منثور او، آيه، حديث، ضرب‌المثل، شعر يا جمله‌اي از بزرگان ادب را پيدا كرد، عظمت ذهن مبتكر و خلاق او شاعر را در تلفيق و تهذيب و نتيجه‌گيري و نقيضه‌سازي توانمند مي‌سازد و نشان مي‌دهد  كه شاعر با شايستگي تمام در ديوان‌هاي شاعران معروف پارسي‌گوي مروري دقيق و عميق داشته و در جواب‌گونه به اشعار شاعران بزرگ مهارتي بسزا كسب كرده است و شعر او اگر چه به دليل به كارگيري الفاظ و تركيبات و تشبيهات و مضامين مربوط به اغذيه و اشربه داراي محدوديت‌هاي لفظي است اما در شعر او تنوع معنوي و سادگي و رواني و تأثيرگذاري دلنشيني هست كه در اشعار معاصران وي نيست و به همين دليل هم بسحق شعر خود را مي‌ستايد:

ماهيان گر بشنوند اين شعر چون آب روان        بـر سـر نظمـم برافشاننـد از دريـا گهـر

در مصر سخن تا بنشستم به فصاحت      بشكسـت ز قنـد سخنـم قيمت حلوا

نزد شعـرا خـوان عبارت چو كشيدم       گفتند در اين سفره، تو داري يد بيضا

(كليات بسحق اطعمه شيرازي، ص شصت)

چه سفره‌اي است كه بسحق در جهان گسترد كه مي‌برند از آن بهره عوام و خواص

(همان، ص شصت)

سخن در اطعمه بسحق پاك كرد چو آب                                                           بود كه جايزه بستاند از شراب طهور

(همان)

حقيقت آن است كه مهم‌ترين محور مضاني اشعار و آثار منثور بسحق وصف غذاهاست و به قول استاد صفا: «ابواسحق با استقبال وجود بگويي و تضمين اشعار پيشينيان و معاصران براي سخن گفتن، نخواسته است شكم‌بارگي خود را ثابت كند بلكه تمام ابيات او نشان از آرزوي ارضا نشده و غرايز انساني، درگير و دار محروميت‌ها و ناداشتي‌هاي طبقات معيني، دون طبقات مرفه است، مثلاً با خواندن اين مطلع حافظ كه نشان از انديشه ژرف شاعر در مقام تنبه از گذشت عمر و فوات فرصت مي‌دهد:

مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو                                                                    يادم از كشته‌ي خويش آمد و هنگام درو

بسحق به ياد گرسنگي خود و طبقه پيشه‌وران همطراز خود مي‌افتد و چنين وانمود مي‌كند كه با شكم تهي بدين‌گونه سخنان، نبايد از راه رفت و بنابر مثل عاميانه عهد ما، فكر نان، بايد كرد كه خربزه آب است، در چنين حالي است كه بسحق شعر حافظ را بدين‌گونه جواب مي‌دهد:

طبـق پـهـن فلـك ديـدم و داس مـه نـو       گفتـم اي عقـل به ظرف تهي، از راه مرو

چرخ گو اين عظمت چيست چو نتوان كران        قرص خورشيد تو، يك روز، به ناني به گرو

اگـرم گـنـدم بـغـرا نـبـود، بـفـروشــم       خرمن مه به‌جوي،خوشه‌ي‌پروين‌به دوجو

دست بـر دنبـه بريـان زن و يخني بگذار       سخـن پختـه هميـن اسـت، نصيت بشنو

از همه آنچه نقل كرديم و از غالب اشعار بسحق مخصوصاً در جواب‌ها و تضمين‌هاي او، نوعي زهر خند پيداست و او از اين حيث و هم‌چنين در شيوه‌ي استقبال و تضمين اشعار پيشينيان، براي مقاصد حاصل خود، شبيه و حتي پيرو عبيد زاكاني است منتهي موضوع اصلي سخن را تغيير داده و به جاي شرح مستقيم مفاسد جامعه، بيان آرزوهاي گرسنگان را در بوي سفره متنعمان برگزيده است و با مجموعه‌اي كه در وصف اطعم ترتيب داده و با شوخ‌طبعي وهزل و گاهي طنزي كه در آن اوصاف در پيش گرفته هم موضوع تازه‌اي بر موضوعات ادبي فارسي افزوده و هم سبكي خاص در اين راه پديد آورده كه بعد از او مورد تقليد قرار گرفته است.» (كليات بسحق اطعمه شيرازي، ص شصت و چهار و تاريخ ادبيات در ايران، جلد چهارم، ص 198-195)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم