دکتر منصور رستگار فسائی

خانلری و شعر عقاب او

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 خانلری و شعر عقاب  او

 دکتر خانلرى، مثنوى بلند عقاب را در 24 مرداد 1321 شمسى سرود و آن‏را به دوست دیرین خود شادروان صادق هدایت هدیه کرد، ظاهرا خانلرى، نخست شعر عقاب را به صورت یک رباعى سروده و بعدها آن‏را در قالب مثنوى درآورده بود.

 "عقاب" بلافاصله مورد توجه و استقبال وسیع شعردوستان نوجو و ادیبان سخن‏شناس قرار گرفت و مضمون بلند شعر و زیبایى بیان و تصویرآفرینیهاى دلنشین آن که در کلامى ساده و روان ارائه شده بود، این مثنوى را به عنوان یکى از اشعار برگزیده و ممتاز دوران معاصر، به حافظه جامعه سپرد.

 مردم، "عقاب" را نمادى از ارزشهاى متعالى انسان و تصویرى پویا و زنده از آدمیانى که جان بر سر ارزشها مى نهند، تصور کردند، کسانى که عمر کوتاه ولى باارزش و زیباى عقاب را بر زندگى طولانى توأم با پستى و زشتى و حقارت زاغ، ترجیح مى دهند و زندگى را در گنداب پستیها و حقارتهاى بدنامى آور، سپرى نمى کنند.

 خانلرى در مصاحبه‏اى درباره "عقاب" چنین مى گوید:

 ... "عقاب" شعرى است که به صادق هدایت اهدا شده است، بعضى اشخاص حدسهاى مختلف زده بودند در این باب، اما اصل مطلب این است که روزى که این شعر را ساختم، اولین کسى که از من شنید، صادق هدایت بود و این‏قدر ذوق کرد که گفت: "پاشو بریم بدیم یک جایى چاپ کنند" بعد با هم رفتیم اداره مجله مهر که گمان مى کنم دکتر [ذبیح‏اللّه‏] صفا سردبیرش بود، آنجا دادیم چاپ کنند و گویا در یکى از شماره‏ها چاپ و منتشر شد و ده‏بیست نسخه هم "تیراژپار" به من دادند، به‏هرحال، علّت این‏که تقدیم شده است به صادق هدایت، همین مطلب است...

 

 عقاب‏

 به دوستم صادق هدایت‏

 گویند زاغ سیصد سال بزید و گاه سال عمرش ازین نیز درگذرد... عقاب را سال عمر سى، بیش نباشد

 خواص‏الحیوان‏

 

 گشت غمناک دل و جان عقاب‏

 چون ازو دور شد ایام شباب‏

 دید، کِش دور به انجام رسید

 آفتابش به لب بام رسید

 باید از هستى دل برگیرد

 ره سوى کشور دیگر گیرد

 خواست تا چاره ناچار کند

 دارویى جوید و در کار کند

 صبحگاهى ز پى چاره کار

 گشت بر باد سبک‏سیر سوار

 گَله کاهنگ چرا داشت به دشت‏

 ناگه از وحشت، پرولوله گشت‏

 و آن شبان، بیم‏زده، دل‏نگران‏

 شد پى برّه نوزاد، دوان‏

 کبک، در دامن خارى آویخت‏

 مار، پیچید و به سوراخ گریخت‏

 آهو، اِستاد و نگه کرد و رمید

 دشت را خط غبارى بکشید

 لیک صیاد سر دیگر داشت‏

 صید را فارغ و آزاد گذاشت‏

 چاره مرگ نه کارى است حقیر

 زنده را دل نشود از جان سیر

 صید، هرروزه به چنگ آمد زود

 مگر آن روز که صیّاد نبود

 آشیان داشت در آن دامن دشت‏

 زاغکى زشت و بداندام و پلشت‏

 سنگها از کف طفلان خورده‏

 جان ز صد گونه بلا دربرده‏

 سالها زیسته افزون ز شمار

 شکم آگنده ز گَند و مُردار

 

 بر سر شاخ ورا دید عقاب‏

 زآسمان سوى زمین شد به شتاب‏

 گفت: "کاى دیده ز ما بس بیداد

 با تو امروز مرا کار افتاد

 مشکلى دارم اگر بگشایى‏

 بکنم هرچه تو مى فرمایى"

 گفت: "ما بنده درگاه توایم‏

 تا که هستیم هواخواه توایم‏

 بنده آماده، بگو فرمان چیست‏

 جان به راه تو سپارم، جان چیست‏

 دل چو در خدمت تو شاد کنم‏

 ننگم آید که ز جان یاد کنم"

 

 این‏همه گفت ولى با دل خویش‏

 گفتگویى دگر آورد به پیش:

 کاین ستمکار قوى‏پنجه کنون‏

 از نیازست چنین زار و زبون‏

 لیک ناگه چو غضبناک شود

 زو حساب من و جان، پاک شود

 دوستى را چو نباشد بنیاد

 حزم را بایدم از دست نداد

 در دل خویش چو این راى گزید

 پر زد و دورتَرَک جاى گزید

 

 زار و افسرده چنین گفت عقاب‏

 که: مرا عمر حبابى است بر آب‏

 راست است این‏که مرا تیزپرست،

 لیک پرواز زمان تیزترست‏

 من گذشتم به شتاب از در و دشت‏

 به شتاب ایّام از من بگذشت‏

 گرچه از عمر دل سیرى نیست‏

 مرگ مى آید و تدبیرى نیست‏

 من و این شهپر و این شوکت و جاه‏

 عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

 تو بدین قامت و بال ناساز

 به چه فن یافته‏اى عمر دراز؟

 پدرم از پدر خویش شنید

 که یکى زاغ سیه‏روى پلید

 با دوصد حیله به هنگام شکار

 صد ره از چنگش کردست فرار

 پدرم نیز به تو دست نیافت‏

 تا به منزلگه جاوید شتافت‏

 لیک هنگام دَم بازپسین‏

 چون تو بر شاخ شدى جاى‏گزین‏

 از سر حسرت با من فرمود:

 "کاین همان زاغ پلیدست که بود"

 عمر من نیز به یغما رفته است‏

 یک گُل از صد گُل تو نشکفته است‏

 چیست سرمایه این عمر دراز؟

 رازى اینجاست تو بگشا این راز؟

 زاغ گفت: ارتو در این تدبیرى‏

 عهد کن تا سخنم بپذیرى‏

 عمرتان گر که پذیرد کم و کاست‏

 دگرى را چه گنه، کاین ز شماست‏

 زآسمان هیچ نیایید فرود

 آخر از این‏همه پرواز چه سود

 پدر من که پس از سیصد و اند

 کان اندرز بُد و دانش و پند،

 بارها گفت که بر چرخ اثیر

 بادهاراست فراوان تأثیر

 بادها کز زِ بَر خاک وزند

 تن و جان را نرسانند گزند

 هرچه از خاک شوى بالاتر

 باد را بیش گزند است و ضرر

 تا بدانجا که بر اوج افلاک‏

 آیت مرگ شود، پیک هلاک‏

 ما از آن سال بسى یافته‏ایم،

 کز بلندى رخ برتافته‏ایم‏

 زاغ را میل کند دل به نشیب‏

 عمر بسیارش از آن گشته نصیب‏

 دیگر این خاصیت مُردارست‏

 عمر مُردارخوران بسیارست‏

 گَند و مُردار بهین درمانست‏

 چاره رنج تو زان، آسانست‏

 خیز و زین بیش ره چرخ مپوى‏

 طعمه خویش بر افلاک مجوى‏

 ناودان، جایگهى سخت نکوست‏

 به از آن کُنج حیاط و لب جوست‏

 من که بس نکته نیکو دانم‏

 راه هر برزن و هر کو دانم‏

 خانه‏اى در پس باغى دارم‏

 واندر آن گوشه سراغى دارم‏

 خوان گسترده الوانى هست‏

 خوردنیهاى فراوانى هست‏

 

 آنچه زآن زاغ چنین داد سراغ‏

 گَندزارى بود اندر پس باغ‏

 بوى بد رفته از آن تا ره دور

 معدن پشه، مقام زنبور

 سوزش و کورى دو دیده از آن‏

 آن دو، همراه رسیدند از راه‏

 زاغ بر سفره خود کرد نگاه‏

 گفت خوانى که چنین الوانست‏

 لایق حضرت این مهمانست‏

 مى کنم شکر که درویش نِیَم‏

 خجل از ما حضر خویش نِیَم‏

 گفت و بنشست و بخورد از آن گَند

 تا بیاموزد از او مهمان پند

 عمر در اوج فلک برده به سر،

 دم زده در نفس باد سحر،

 ابر را دیده به زیر پَر خویش،

 حیوان را همه فرمانبر خویش‏

 بارها آمده شادان ز سفر،

 به رهش بسته فلک طاق ظفر،

 سینه کبک و تذرو و تیهو،

 تازه و گرم شده طعمه او،

 اینک افتاده بر این لاشه و گَند

 باید از زاغ بیاموزد پند!!

 بوى گَندش دل و جان تافته بود

 حال بیمارى دق یافته بود

 دلش از نفرت و بیزارى ریش‏

 گیج شد، بست دمى دیده خویش‏

 یادش آمد که بر آن اوج سپهر

 هست پیروزى و زیبایى و مهر

 فَرّ و آزادى و فتح و ظفرست‏

 نفس خرم باد سحرست‏

 دیده بگشود و به هرسو نگریست‏

 دید گردش اثرى ز اینها نیست‏

 

 آنچه بود از همه‏سو، خوارى بود

 وحشت و نفرت و بیزارى بود

 بال بر هم زد و بَرجَست از جا

 گفت کاى یار ببخشاى مرا

 سالها باش و بدین عیش بناز

 تو و مُردار، تو عمر دراز

 من نِیَم درخور این مهمانى‏

 گَند و مُردار ترا ارزانى‏

 گر بر اوج فلکم باید مُرد

 عمر در گَند به سر نتوان برد

 

 شهپر شاه هوا اوج گرفت‏

 زاغ را دیده بر او مانده شگفت‏

 سوى بالا شد و بالاتر شد

 راست با مهر فلک همسر شد

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 1321/5/24

 دکتر خطیبى استاد دانشگاه که مدّتها، دانشیار شادروان ملک‏الشعراى بهار بود، از تأثیر شعر "عقاب" در مرحوم ملک چنین سخن مى گوید:

 ... همه به آینده خانلرى در شاعرى و نویسندگى چشم دوخته و امید بسته بودند که بعدها به تحقق پیوست و من به گوش خویش، ستایش کم‏مانند استاد و شاعران معاصر، مرحوم ملک‏الشعراى بهار را در مورد منظومه معروف عقاب شنیدم، ستایشى که نظیر آن‏را از زبان او در مورد دیگر شاعران، کمتر شنیده بودم...  

دکتر احسان یارشاطر نیز درباره "عقاب" نوشت: "شعر عقاب از قطعات بى نظیر شعر فارسى است..." اما مخالفان سیاسى‏کار خانلرى، در فضاى پرستیزى که در آن روزگار در جامعه وجود داشت و بیشتر براساس مقاصد سیاسى بنیاد شده بود، ارزشهاى ادبى و فرهنگى و هنرى، خانلرى را صریحا آماج تیر هاى تهمت، عیبجویى و سرزنش قرار دادند و ادعا کردند که او با پذیرش مشاغل حکومتى، عقابى است که تسلیم زاغان شده است. از بارزترین نمونه این مخالفتها، شعر "آشتى" شادروان فخر الدین مزارعى، شاعر بسیار حسّاس و شیرین‏سخن شیرازى است که به "بازگشت عقاب" مشهور است. دکتر اصغر دادبه در مقدمه خود بر "سرود آرزو" چنین مى نویسد:

 ... حکایت تأثیر اوضاع اجتماعى در شخصیت شاعر آزاده و دردمند ما [مزارعى‏] و بازتاب این تأثیر در شعر او همان حکایت بخشى از مبارزات و حرکات آزادى‏خواهانه مردم ایران است در راه کسب آزادى و استقلال و هجوم ستیزندگان با آزادى به حرکات آزادى‏طلبانه آنان، که دوران پرشور جوانى و دانشجویى مزارعى مصادف بود با یکى از پرفراز و نشیب‏ترین دورانهاى تاریخ معاصر ایران، یعنى دوران مبارزات مردم در راه ملى کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست اجانب از خاک میهن، دورانى که به قول همشهرى دیگر او- مرحوم فریدون تولّلى، شیپور انقلاب پرجوش و خروش، به گوش مردم ایران مى رسید، شاعر ما نیز چون بسیارى از جوانان پرشور و وطن‏خواه آن روزگار با تمام وجود در این مبارزات شرکت کرد و نهال شخصیت او در آن شرایط و در وزش نسیم آزادى بالید و به بار نشست. پس از کودتاى 28 مرداد 1332 و بر باد رفتن امیدها و آرزو هاى آزادى‏خواهانه، یأس و نومیدى بر دل بسیارى از آزادى‏خواهان این مرز و بوم چیره شد و آنان که امیدوارانه از شیپور پرجوش و خروش انقلاب، سخن مى گفتند نومیدانه گوشه گرفتند... و شاعر آزاده و دردمند ما نیز شکسته‏خاطر و آزرده‏جان و خسته‏تن نومیدوار نظاره‏گر شکست آزادى مى گردد و این "آزردگى و نومیدى" همراه با کینه و نفرت نسبت به ستیزندگان با آزادى همواره در او باقى مى ماند و از تجلیات این کینه و نفرت و ناسازگارى با صاحب‏منصبان و بدبینى نسبت به کسانى بود که پستى و مقامى داشتند و در مصدر امورى بودند و همین احساس بود که پیوسته مزارعى را با رؤسا درگیر مى ساخت و همین احساس بود که خالق منظومه "آشتى" معروف به "بازگشت عقاب" گردید.

 قطعه "بازگشت عقاب" یا "آشتى" از شادروان فخر الدین مزارعى را در زیر مى خوانید:

 

 آشتى‏

 آشتى، جوابى است به منظومه "عقاب"

 اثر دکتر پرویز خانلرى‏

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 

 همه آفاق به زیر نظرش‏

 کهکشان زیر پَر تیزپرش‏

 تند، چون مرغ نظر مى زد بال‏

 تیز، مى رفت چو شاهین خیال‏

 رهبر قافله‏اش زنگ سکوت‏

 راه‏پیماى دیار ملکوت‏

 زیر و بالاش نبودى انباز

 غیر شاهین زمانش، به فراز

 درنوشتند همه ملک و مکان‏

 ناگهان دیده شاهین زمان،

 لامکان دید هویدا از دور

 حوریانش همه در چشمه نور

 لامکان، گلشن جان‏پرور جان‏

 که در او پر نزند مرغ زمان‏

 لامکان، دام‏صفت کام گشاد

 واندر آن دام، شب و روز افتاد

 شادمان گشت دل شاه سپهر

 خیمه‏افروز به بام مه و مهر

 از شب و روز چنان باد گذشت‏

 همچو صید از بَر صیّاد گذشت‏

 برد از دست زمان گوى سَبَق‏

 گشت در اوج، خداى مطلق‏

 از شب و روز فراشد به شتاب‏

 واندر آن لحظه، چنین گفت عقاب:

 "راست است این‏که زمان تیزپر است‏

 لیک بال من از او تیزتر است‏

 بسته شد بال و پَر همسفران‏

 منم از روز و شب اینک گذران"

 رخت بربست ز زندان مکان‏

 رست از قید گرانبار زمان‏

 ابدیت شد و از هستى رست‏

 تا به بحر ابدیت پیوست‏

 

 عالمى دید همه زیبایى‏

 چون بهشت دل من رؤیایى‏

 از شراب کهن خمّ اَلَست‏

 ملکان فلکى جام به دست‏

 

 گِرد او نغمه‏زنان حلقه زدند

 گَرد ره از پَر و بالش ستدند

 باده خوردند و به او نوشاندند

 خونش از آتش مى جوشاندند

 روحش افسوس که آماده نبود

 جان او ساغر این باده نبود

 که به کُنجى نخزد دنیایى‏

 به سبویى نرود دریایى‏

 عالمى داشت همه مستى و ذوق‏

 جان شایق به لب آمد از شوق‏

 شوق، چندان‏که ز حد درگذرد

 آب خضر است که از سر گذرد

 آمد از سطوت گردون به ستوه‏

 همچنان کاه که از هیبت کوه‏

 تا دلش را نگزد رنج سکوت‏

 گفت: کاى پردگیان ملکوت،

 من نِیَم درخور این جاه و جلال‏

 این جلالت به شما باد حلال‏

 این‏چنین گفت و ز اوج افلاک‏

 بال بگشود سوى عالم خاک!

 به سر لایتناهى زده پاى‏

 شده زان مرحله چونان که خداى‏

 بال بر سقف فلک ساییده‏

 دیده‏اش دیده خدا، تا دیده‏

 

 خسرو خطه پهناور عرش‏

 عرش را دیده به زیرش چون فرش‏

 همه‏جا پر زده چندى گستاخ‏

 اندر آن‏طُرفه پرشگاه فراخ،

 خرّمى دیده نشاط و شادى‏

 بهتر از آن، همه‏جا آزادى‏

 دیده او ز نظرگاه بشر

 به نظرگاه خدا بسته نظر

 خاک هندوى ملک، دانه او

 مزرع سبز فلک، لانه او

 شد پرش بسته به دست تردید

 لحظه‏اى ماند و بسى اندیشید

 کز چه برتافت رخ از اوج صعود

 وز چه آمد به دلش میل فرود؟

 گر ره آمده را بسپارد

 به از اینجا به کجا روى آرد؟

 به دلارایى این چشم‏انداز

 دور از اینجا به کجا یابد باز؟

 یادش آمد ز پذیرایى زاغ‏

 خوان گسترده اندر پس باغ‏

 آنچه خود گفت بدان زاغ پلید

 وآنچه را زاغ بدو گفت و شنید

 خواست تا همچو شرر دود شود

 ناگهان سوزد و نابود شود

 

 دید بالا همه عمر است و بقاست‏

 سوى دیگر همه مرگ است و فناست‏

 لرزه انداخت به جانش یک دم‏

 رنج هستى غم جانکاه عدم‏

 بیم مرگ از تن و جانش مى کاست‏

 رنج هستى ز روانش مى کاست‏

 دلش از آتش تردید به تاب‏

 مى گرفت آتش و مى گفت عقاب:

 میوه باغ بقا دربدرى است‏

 سود بازار عدم بى خبرى است‏

 نیستى نیست بود در همه‏حال‏

 نیست هستى را امید زوال‏

 گر ز زندان بقا سیر آیم‏

 به در از آن، به چه تدبیر آیم؟

 هیچ دردى بتر از بودن نیست‏

 بودنى کش سر فرسودن نیست‏

 چیست سود من از این دربدرى‏

 به کِه دل بندم در بى خبرى‏

 زاغ اگر از غم هستى به در است‏

 سود آنست که او بى خبر است‏

 به کِه دل فارغ از این داغ کنم‏

 وآنچه عمرى است کند زاغ کنم‏

 در دلش وسوسه بود و نبود

 کرد از اوج مهى میل فرود

 رفت واندر پس آن باغ نشست‏

 زاغ را دید و بر زاغ نشست‏

 یافت گسترده یکى سفره نغز

 شربتش خون و خوراکش همه مغز

 

 چون ورا شوکت شاهینى کاست‏

 شیون از خیل عقابان برخاست‏

 کاى فرود آمده از اوج مهى‏

 رو نهاده به دیار سیهى‏

 دشمن ما همگان شاد ز تست‏

 آبروى همه بر باد ز تست‏

 دل ما از تو به یک‏باره برید

 برو اى ساخته با زاغ پلید

 قطره را تا که به دریا جایى‏ست‏

 پیش صاحبنظران دریایى‏ست‏

 ور ز دریا به کنار آید زود

 شود آن قطره ناچیز که بود

 قطره دریاست اگر با دریاست‏

 ورنه او قطره و دریا دریاست‏

 

 بزرگ علوى درباره شعر فوق مى نویسد:

 ... دشمنان سیاسى او [خانلرى‏] که مو و ابرو را مى دیدند نه پیچش مو و کشاکشهاى ابرو را، بى رحمانه به او مى تاختند و سرزنشش مى کردند... هنوز "عقاب" در دسترس همگان قرار نگرفته بود که شاعرى از دور و بریهاى خانلرى، با همان بلاغت شعرى گفت که او را از عرش اعلا به خاک سیاه نشاند... عقاب دون شأن خود مى داند که همسفره زاغ باشد و با "گَنداب و مُردار" بزید. گوینده هجویه، سرزنشش مى کند که در دلش وسوسه بود و نبود، کرد از اوج مهى میل فرود... این تیر هاى زهرناک نمى توانستند شاعر سیاستمدار را آزار دهند... 

دقیق‏ترین و بى طرفانه‏ترین قضاوت را درباره شعر "عقاب"، شادروان دکتر غلامحسین یوسفى، ارائه دادند که عین آن مقاله را ذیلا ملاحظه مى فرمایید:

 اوج و فرود

 در زندگى آدمى ، روزها و ساعتهایى پیش مى آید دشوار و تردیدآمیز، و آن اوقاتى است که باید اراده و تصمیم به خرج داد و از میان دو و یا چند راه، یکى را برگزید. این موارد انتخاب ممکن است بارها پدید آید. به عبارت دیگر حیات انسان هرگز از این‏گونه تأمّلها خالى نیست و شخص هرچند گاه بر سرِ یک دوراهى قرار مى گیرد، منتها اهمیّت آن بسته به نوع مسأله و موضوع گزینش است.

 آثار ادبى و فکرى جهان سرشار از این‏گونه صحنه هاى سؤال‏انگیزست. یکى از نمونه هاى آن در حماسه ملّى ایران، سرگذشت سیاوش است. چنان‏که در جایى دیگر نوشته‏ام بزرگى سیاوش در مردانه زیستن اوست. یک طرف ناپاکى و کامرانى است، یک‏سوى پاکمردى و بهتان و در آتش رفتن. جانبى پیمان شکستن و از دشوارى رستن را مى بیند و سوى دیگر وفا به عهد و مردمى ، بر روى هم‏پیمانانِ عهدشکن تیغ نکشیدن، از سرِ پیمان نگذشتن و در این راه سر دادن. بدیهى است تنها از بزرگمردانى چون سیاوش ساخته است که راه انسانیّت و شرف را، هرقدر درشتناک باشد، برگزینند و به بلندنامى زنده بمانند.

 سؤال بزرگى که شکسپیر از زبان هملت در گفتگوى با خودش طرح کرده است، نمودار یکى دیگر از این تنگناهاست و به همین سبب چنین در جهان شهرت یافته است: "بودن یا نبودن؟ مسأله این است!"

 شعر "عقاب" از دکتر پرویز خانلرى -که به نظر بنده از آثار ارجمند ادبیات فارسى معاصر است- چنین صحنه عبرت‏انگیزى را پیش چشم ما فرامى نماید. بظاهر، سه جمله کوتاه از کتاب خواص‏الحیوان مضمونى چنین پرمغز در ذهن شاعر انگیخته است و آن جمله‏ها چنین است: "گویند زاغ سیصد سال بزیَد و گاه سال عمرش از این نیز درگذرد... عقاب را سى سال عمر بیش نباشد". برخورد زاغ و عقاب -دو منش و سرشت متفاوت و متضاد- سراسر این مثنوى را فراگرفته و در خلال آن نکاتى باریک و اندیشیدنى مطرح است که از ذهن و طبع شاعر تراویده است و خواننده را نیز به تأمّل وامى دارد.

 درست است که نظیر چنین مضمونى را عنصرى، شاعر قرن پنجم هجرى، نیز در مناظره زاغ سیاه و بازِ سپید پرورانده است، یا آن‏که ابوطیّب مُصْعَبى، شاعر قرن چهارم، هم این پرسش را به شعر درآورده که:

 چرا عمر طاووس و درّاج کوته؟

 چرا مار و کرکس زیَد در درازى؟

 صد و اندساله یکى مرد غرچه!

 چرا شصت و سه زیست آن مرد تازى؟

 امّا تکرار مضمون پیشینیان، به شرط آن‏که به گونه‏اى هنرمندانه‏تر و زیباتر صورت گیرد، از ارج کار هنرمند نمى کاهد. نمونه آن افسانه فاوست است که پیش از گوته، شاعر نامور آلمانى، در طى دو قرن، چند تن آن‏را به قلم آورده بودند: نخستین آنها وقایعنامه دکتر یوهان فوستن از نویسنده‏اى نامعلوم و دیگرى نمایشنامه‏اى ناتمام از لسینگ، نویسنده و منتقد آلمانى، و از مشهورترین آنها منظومه کریستوفر مارلو، شاعر و درام‏پرداز انگلیسى. با این‏همه، گوته این مضمون آشنا را در اثر جاودانى خویش چنان پرورده است که آثار پیشینیان را در این زمینه تحت‏الشعاع قرار داده و در حقیقت این داستان را به صورت پدیده طبع و قریحه خویش درآورده و از آنِ خود کرده است. شعر "عقاب" خانلرى نیز نسبت به آثار پیشین چنین برترى و امتیازى دارد. آغاز زیباى آن چنین است:

 گشت غمناک دل و جان عقاب‏

 چون از او دور شد ایّام شباب‏

 دیدکش دوْر به انجام رسید

 آفتابش به لب بام رسید

 باید از هستى دل برگیرد

 ره سوى کشور دیگر گیرد

 خواست تا چاره ناچار کند

 دارویى جوید و در کار کند

 

 عقاب، با مسأله‏اى دشوار روبروست: پیرى و مرگ. در حقیقت، آنچه او درباره آن مى اندیشد، سرگذشت همه موجودات زنده از جمله آدمیان است، موضوعى که نمى توان از آن فارغ بود. امّا شاعر این سؤال ابدى را به صورتى چنین ساده و آسان‏یاب طرح کرده است.

 عقاب در پى این اندیشه در آسمان به پرواز درمى آید. توصیف پرواز او و واکنش دیگر موجودات در برابر وى، تصویرى زنده و پویاست، سرشار از حرکت و شتاب و گریز و اضطراب:

 صبح‏گاهى ز پى چاره کار

 گشت بر باد سبک‏سیر سوار

 گَله کاهنگ چرا داشت به دشت‏

 ناگه از وحشت پرولوله گشت‏

 و آن شبان، بیم‏زده، دل‏نگران‏

 شد پى برّه نوزاد دوان‏

 کبک، در دامن خارى آویخت‏

 مار، پیچید و به سوراخ گریخت‏

 آهو، اِستاد و نظر کرد و رمید

 دشت را خطّ غبارى بکشید

 لیک صیّاد سر دیگر داشت‏

 صید را فارغ و آزاد گذاشت‏

 چاره مرگ نه کارى است حقیر

 زنده را دل نشود از جان سیر...

 

 در برابر عقاب بلندپرواز و تیزبین و آسمان‏پیما، اینک از زاغ سخن مى رود، "زاغکى زشت و بداندام و پلشت" که در آن دامن دشت آشیان دارد و این طرحِ کوتاه و گویا و نیز لحن سخن، نمودار زندگى حقارت‏آمیز اوست:

 سنگها از کف طفلان خورده‏

 جان ز صد گونه بلا دربرده‏

 سالها زیسته افزون ز شمار

 شکم آگَنده ز گَند و مُردار...

 

 عقاب مغرور که در پى چاره مرگ است، وقتى زاغ را بر سر شاخ مى بیند از "آسمان" به شتاب به سوى "زمین" مى آید و ناگزیر براى حلّ مشکل خویش به جانب زاغ روى مى آورد.

 گفت کاى دیده ز ما بس بیداد

 با تو امروز مرا کار افتاد

 مشکلى دارم اگر بگشایى‏

 بکنم هرچه تو مى فرمایى‏

 

 واکنش زاغ در برابر عقاب، مناسب منش اوست. پاسخ او اظهار خدمتگزارى است امّا در دل او دورنگى و نفاق خانه دارد. مى داند که عقاب قوى‏پنجه را اکنون نیازمندى زار و زبون کرده است؛ بنا بر این احتیاط را نباید از دست داد. رفتار او نمودار احوال همه موجودات کم‏توان است که در برابر قوى‏دستان، جز توسّل به چاره‏گرى و مدارا و احیانا خوشامدگویى راهى پیشِ روى نمى بینند.

 گفت: ما بنده درگاه توایم‏

 تا که هستیم هواخواه توایم‏

 بنده آماده بوَد، فرمان چیست؟

 جان به راه تو سپارم، جان چیست؟

 دل چو در خدمت تو شاد کنم‏

 ننگم آید که ز جان یاد کنم‏

 

 این‏همه گفت ولى با دل خویش‏

 گفتگویى دگر آورد به پیش‏

 کاین ستمکار قوى‏پنجه کنون‏

 از نیازست چنین زار و زبون‏

 لیک ناگه چو غضبناک شود

 زو حساب من و جان پاک شود

 دوستى را چو نباشد بنیاد

 حزم را باید از دست نداد

 در دل خویش چو این رأى گزید

 پر زد و دورتَرَک جاى گزید

 

 عقاب، که به شهپر توانا و پنجه شکارگر و منقار تیز خویش همیشه مى نازید، اینک بر اثر پیرى، با افسردگى خاطر سخن مى گوید. آن‏همه هیمنه و شکوه، به اقتضاى مقام، به "حبابى بر آب" تصویر مى شود. وقتى از قدرت پرواز خویش یاد مى کند، آهنگ کلامش توان دیگرى دارد و چون به گذشت زمان و زندگى و مرگ چاره‏ناپذیر مى اندیشد، لحنش آرام و سنگین و تأمّل‏انگیز مى شود. به صورتى بسیار ساده و طبیعى، آنچه را ازپدر خویش در باب عمر دراز زاغ شنیده است فرایاد مى آورد و راز درازى عمر را از زاغ جویا مى شود:

 زار و افسرده چنین گفت عقاب‏

 که مرا عمر حبابى است بر آب‏

 راست است این‏که مرا تیزپرست‏

 لیک پرواز زمان تیزترست‏

 من گذشتم به شتاب از در و دشت‏

 به شتاب ایّام از من بگذشت‏

 گرچه از عمر دل سیرى نیست‏

 مرگ مى آید و تدبیرى نیست‏

 من و این شهپر و این شوکت و جاه‏

 عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

 تو بدین قامت و بال ناساز

 به چه فن یافته‏اى عمر دراز؟

 پدرم از پدر خویش شنید

 که یکى زاغ سیه‏روى پلید

 با دوصد حیله به هنگام شکار

 صد ره از چنگش کرده‏ست فرار

 پدرم نیز به تو دست نیافت‏

 تا به منزلگه جاوید شتافت‏

 لیک هنگام دم بازپسین‏

 چون تو بر شاخ شدى جایگزین‏

 از سر حسرت با من فرمود

 کاین همان زاغ پلیدست که بود!

 عمر من نیز به یغما رفته‏ست‏

 یک گُل از صد گُل تو نشکفته‏ست‏

 چیست سرمایه این عمر دراز؟

 رازى این‏جاست، تو بگشا این راز

 

 از این‏پس زاغ مجال ظهور و بروز و ابراز شخصیّت مى یابد. نخست از عقاب مى خواهد پیمان کند که سخن او را بپذیرد. سپس با لحنى حق به جانب، سبب کوتاهى عمر عقابها را از زبان پدر خویش بیان مى کند. حُسن توجیه وى و فصاحت و قدرت بیانى که شاعر در این زمینه به او بخشیده چشم‏گیرست. آنگاه تعارضى قوى عرضه مى شود: عادت عقاب به پویش بر آسمان و طعمه خویش را بر افلاک جُستن و دعوت زاغ به فرود آمدن او برفراز ناودان و کُنج حیاط و لب جو و جستجوى هر طعمه که در آنجا به دست مى آید. سرانجام زاغ با آهنگى مفاخره‏آمیز از خانه‏اى که در پشت باغى دارد و سفره گسترده و خوردنیهاى فراوان خویش یاد مى کند و عقاب را به آن نعیم بى کران فرامى خواند:

 زاغ گفت ار تو در این تدبیرى‏

 عهد کن تا سخنم بپذیرى‏

 عمرتان گر که پذیرد کم و کاست‏

 دگرى را چه گنه؟ کاین ز شماست‏

 زآسمان هیچ نیایید فرود

 آخر از این‏همه پرواز چه سود؟

 پدر من که پس از سیصد و اند

 کان اندرز بُد و دانش و پند

 بارها گفت که بر چرخ اثیر

 بادهاراست فراوان تأثیر

 بادها کز ز بَر خاک وزند

 تن و جان را نرسانند گزند

 هرچه از خاک شوى بالاتر

 باد را بیش گزندست و ضرر

 تا بدان‏جا که بر اوج افلاک‏

 آیت مرگ بود، پیک هلاک‏

 ما از آن سال بسى یافته‏ایم‏

 کز بلندى رخ برتافته‏ایم‏

 زاغ را میل کند دل به نشیب‏

 عمر بسیارش از آن گشته نصیب‏

 دیگر این خاصیت مُردارست‏

 عمر مُردارخوران بسیارست‏

 گَند و مُردار بهین درمان است‏

 چاره رنج تو زان آسان است‏

 خیز و زین بیش ره چرخ مپوى‏

 طعمه خویش بر افلاک مجوى‏

 ناودان جایگهى سخت نکوست‏

 به از آن، کُنج حیاط و لب جوست‏

 من که بس نکته نیکو دانم‏

 راه هر برزن و هر کو دانم‏

 خانه‏اى در پس باغى دارم‏

 واندر آن گوشه سراغى دارم‏

 خوان گسترده الوانى هست‏

 خوردنیهاى فراوانى هست...

 

 اینک صحنه‏اى که شاعر از عشرتگاه زاغ توصیف مى کند منظره‏اى است دل‏آزار و در حقیقت نمودگارى از خواستهاى منشهاى فرومایه، قدرت تصویرگرى سُراینده از هر حیث، به حدّى است که همان‏گونه که او خواسته طبع آدمى بى اختیار از آنچه پیش چشم مى آورد مى رمد و با نفرت روى برمى تابد. القاى این روح و احساس از همان ترکیب "گَندزار" -که در نخستین بیت به کار رفته- آغاز مى شود و تا آخر که شرح رضایت و برخوردارى زاغ از آن "خوانِ الوان!" است ادامه دارد:

 آنچه زان زاغ چنین داد سراغ‏

 گَندزارى بود اندر پس باغ‏

 بوى بد رفته از آن تا ره دور

 معدن پشّه، مقام زنبور

 نفرتش گشته بلاى دل و جان‏

 سوزش و کورىِ دو دیده، از آن‏

 آن دو همراه رسیدند از راه‏

 زاغ بر سفره خود کرد نگاه‏

 گفت: خوانى که چنین الوان است‏

 لایق حضرت این مهمان است‏

 مى کنم شکر که درویش نِیَم‏

 خجل از ماحضر خویش نِیَم‏

 گفت و بنشست و بخورد از آن گَند

 تا بیاموزد از او مهمان پند

 عقاب بر سر دوراهى قرار گرفته: یک‏سو عمر درازست و خوگر شدن با گَندزار و تن دردادن به گَندخوارگى و در برابر آن، اکتفا به همان عمر کوتاهِ طبیعى است و پرواز افلاک و آزادى و آزادگى. قریحه شاعر که زشتیها را چنان پُررنگ به قلم آورده بود اکنون مجالى مى یابد در توصیف زیبایى، اوج پرواز و پیروزى، و نفرت عقاب از پستى و پلشتى؛ و بیان این حالت را نیز با هنرمندى از عهده برمى آید:

 عمر در اوج فلک برده به سر

 دم زده در نفس باد سحر

 ابر را دیده به زیر پَر خویش‏

 حیوان را همه فرمانبر خویش‏

 بارها آمده شادان ز سفر

 به رهش بسته فلک طاق ظفر

 سینه کبک و تذرو و تیهو

 تازه و گرم شده طعمه او

 اینک افتاده بر این لاشه و گَند

 باید از زاغ بیاموزد پند!

 بوى گَندش دل و جان تافته بود

 حال بیمارى دق یافته بود

 دلش از نفرت و بیزارى ریش‏

 گیج شد، بست دمى دیده خویش...

...قصه محبوس شدن آهوبچه در آخُر خران در دفتر پنجم مثنوى مولوى نیز از نظرى همین حال را دارد. آهوى لطیف ‏طبع گرفتار صیّادى مى شود. صیّاد او را در آخُر خران و گاوان حبس مى کند. شب صیّاد پیش گاوان و خران کاه ریخت. ستوران کاه را خوشتر از شکر مى خوردند امّا بیچاره آهو:

 گاه آهو مى رمید از سو به سو

 گه ز دود و گَردِ کَه، مى تافت رو

 روزها آن آهوى خوش‏ناف نر

 در شکنجه بود در اصطبل خر

 یک خرش گفتى کِه: ها این بوالوحوش‏

 طبع شاهان دارد و میران، خموش!

 وان دگر تسخر زدى کز جرّ و مدّ

 گوهر آورده‏ست کى ارزان دهد!

 وان خرى گفتى که با این نازکى‏

 بر سریر شاه شو گو مُتکّى‏

 آن خرى شد تُخمه وز خوردن بماند

 پس به رسم دعوت، آهو را بخواند

 سر چنین کرد او که نه، رو اى فلان‏

 اشتهایم نیست هستم ناتوان‏

 گفت مى دانم که نازى مى کنى‏

 یا ز ناموس احترازى مى کنى‏

 

 امّا جواب آهو حاکى از طبعى بلند و شرافت‏پسند بود، یادآور اُنس با برتر و متعالى و رمیدگى از زبونى و پستى:

 گفت او با خود که آن طعمه تواست‏

 که از آن اجزاى تو زنده و نوَست‏

 من الیف مرغزارى بوده‏ام‏

 در زلال و روضه‏ها آسوده‏ام‏

 سنبل و لاله و سپر غم نیز هم‏

 با هزاران ناز و نفرت خورده‏ام‏

 گر قضا انداخت ما را در عذاب‏

 کى رود آن خو و طبع مستطاب‏

 گر گدا گشتم، گدارُو کى شوم‏

 ور لباسم کهنه گردد، من نوَم‏

 

 عقاب نیز در برابر چنین تجربه بزرگ حیات قرار گرفته بود. اگر تاکنون با رو آوردن به زاغ و چاره جستن از او تا حدّى از اوج به فرود گراییده بود و این رفتار از او سزاوار نمى نمود، سرانجام به لحظه تصمیم رسید. ببینید شاعر احوال او را با چه تصویر هاى گویا و زیبایى تعبیر کرده و سرانجام چگونه با ایجازى دلپذیر، اندیشه‏اى بلند و چشم‏گیر را در سخن گنجانده است:

 یادش آمد که بر آن اوج سپهر

 هست پیروزى و زیبایى و مهر

 فَرّ و آزادى و فتح و ظفرست‏

 نفس خرّم باد سحرست‏

 دیده بگشود و به هرسو نگریست‏

 دید گِردش اثرى زاینها نیست‏

 آنچه بود از همه‏سو خوارى بود

 وحشت و نفرت و بیزارى بود

 بال بر هم زد و برجست از جا

 گفت کاى یار ببخشاى مرا

 سالها باش و بدین عیش بناز

 تو و مُردار تو و عمر دراز

 من نِیَم درخور این مهمانى‏

 گَند و مُردار تو را ارزانى‏

 گر در اوج فلکم باید مُرد

 عمر در گَند به سر نتوان بُرد

 

 همان‏گونه که عقاب به بالا پر مى گشاید، شعر نیز با آهنگى خوش و مناسب اوج مى گیرد و به پایانى چنین زیبا مى رسد: رها شدن و محو شدن عقاب در پهنه آسمان و سرنوشت:

 شهپرِ شاهِ هوا اوج گرفت‏

 زاغ را دیده بر او مانده شگفت‏

 سوى بالا شد و بالاتر شد

 راست با مهر فلک همسر شد

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 

 آنچه در شعر "عقاب" بسادگى پیش چشم ما قرار گرفته نکته‏اى مهم است: دو راهِ عرضه‏شده پیش عقاب و تعارض آنها با یکدیگر در حقیقت رمزى است دیگر از تضاد ابدى خوبى و بدى، زیبایى و زشتى، روشنایى و تاریکى و فضیلت و رذیلت. کیست که در زندگى گرفتار این‏گونه دوراهیها و تردیدها نشده باشد؟ شعر زیباى مسعود فرزاد با عنوان "شایدها" نیز صورتى است دیگر از همین حیرتها و فکرتها که:

 اگر از راه دیگر رفته بودم‏

 کنون حالم به از این بود، شاید

 به جاى غم، که دائم در فزونى است‏

 طَرَب در دل همى افزود، شاید

 

 و سرانجام درخواست از خداوند که: "مرا از شرِّ شایدها رهانَد".

 انتخاب بین راه یزدان و اهریمن، دنیا و آخرت نیز جلوه‏اى متعالى و الهى از این مسأله گزینش است، چنان‏که روح و جسم، نَفْسِ مَلکى و نَفْسِ بهیمى، باطن و ظاهر، بقا و فنا، لاهوت و ناسوت، معنى و مادّه تعبیراتى دیگر از آن تواند بود. مولوى نیز تمثیل آهوبچه را صفت بنده خاصّ خدا شمرده است میان اهلِ دنیا و اهل هوى‏ و شهرت. در حدیث نبوى هم دنیا به "مُردار" (جیفه) مانند شده است و خواستاران آن به سگان.

 از قضا عقاب در اساطیر ملل دیگر نیز گاه مظهر مبارزه بین اصول روحانى و آسمانى است و جهان فرودین. و در مسیحیّت نمودار پیام‏آورى آسمانى است و پرواز او به منزله دعایى برشده به درگاه خداوند و عنایتى فرود آمده بر بشر فناپذیر.

 در حقیقت شعر "عقاب" افقى بلند و آرمانى را پیش چشم ما مى گشاید و کمال مطلوبى همّت‏انگیز را به همگان فرامى نماید که میل به آن مستلزم ر هایى از لجّه تاریک آلودگى و پستى و فرومایگى است و پرواز به آسمان بى کران و نورانىِ پاکى و شرف و آزادگى؛ چه آرمانى از این والاتر؟

 در این میان هنر شاعر در گزینش این مضمون و پروراندن آن به زبانى ساده و شیوا -که گاه به زبان گفتار نزدیک مى شود- درخور توجّه خاص است و این خصیصه اثرى بارز در القاى اندیشه او و قوّت تأثیر آن دارد. لطف تخیّل، زبان گرم و رسا، حُسن ترکیب اجزاى کلام، و برتر از همه اندیشه هاى ژرف را در تعبیراتى سبک‏روح و آسان‏فهم گنجاندن، زاییده استعداد و قریحه است و چیره‏دستى در زبان فارسى و استفاده از همه نیرو هاى لفظى و معنوى سخن. به نظر بنده هر فارسى‏زبان و فارسى‏دان که شعر "عقاب" را بخواند آن‏را درمى یابد و از آن بهره و لذّت مى برد و از این‏رو شعرى است که پایدار خواهد ماند. نزارِ قبّانى، شاعر بلندآوازه معاصر عرب، وقتى نوشته بود: "شعر نامه‏اى است که به دیگران مى نویسیم... در نوشتن هر نامه‏اى گیرنده آن، موضوع اساسى است. نوشتنى نیست که مخاطبى نداشته باشد وگرنه به زنگى بَدَل مى شود که در عدم به صدا درآید. نخستین مسأله شعر نو عربى آن است که نشانى مردم را گم کرده است. شاعر نوپرداز در قارّه‏اى است و مردم در قارّه‏اى دیگر... چرا نامه‏رسان، اشعار شاعران ما را (معاصر عرب) به آنان برمى گرداند؟ زیرا آنان نشانى مردم را فراموش کرده‏اند. مسأله به همین سادگى است". در میان شاعران فارسى‏زبان، از دیرزمان تا امروز، بسیار گویندگان بوده‏اند که شعرشان مصداق نامه‏اى فاقد نشانى گیرنده بوده و به سوى خودشان بازگشته است امّا شعر "عقاب"، به نظر نویسنده این سطور، نامه‏اى است که گیرندگان بسیار با رضایت خاطر آن‏را دریافت کرده‏اند و گرامى مى دارند. بى سبب نیست که ا.ج. آربرى نیز این اثر را به عنوان یکى از اشعار برگزیده به زبان انگلیسى ترجمه کرده و در مجله Life and Letters و بعد در کتاب شعر فارسى، به زبان انگلیسى، به چاپ رسانده است.

---------------

× برگرفته از  کتاب " زندگی و احوال و آثار دکترپرویز ناتل خانلری" ،از دکتر منصور رستگار فسایی ، طرح نو،تهران  1379  صفحه ی119

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم