دکتر منصور رستگار فسائی

خواجو موفق ترین حماسه سرای پس ازحمله ی مغول

در میان پیروان نام آور فردوسی تا قرن هشتم، شاید موقعیت تاریخی، اجتماعی و فرهنگی کمال‎الدین ابوالعلاء محمود مرشدی مشهور به خواجوی کرمانی(متولد 689هـ.ق، متوفی 753هـ.ق در شیراز) و به تبع آن، حماسه‎سرائی وی، بسیار متفاوت و متمایز از دیگران باشد، زیرا خواجو که به قول استاد صفا(1) سراینده آخرین داستان منظوم از حماسه ملی ایران، یعنی سام نامه می‎باشد، در دورانی می‎زیست که به نحوی گسترده، نتائج تأسف‎آور و غم انگیز حمله مغول به ایران زمین آشکار شده و غرور ملی ایرانیان به سختی آسیب دیده بود. توان پهلوانی که آفریننده داستان‎های مبارزه و تلاش همسوی همگانی و جلوه‎ای از نیروی ملی سالم جامعه به حساب می‎آید، در هم شکسته و عزم و ارادۀ سلحشوران و نبرد آزمایان گذشته که در حماسه‎های پرشوری چون شاهنامه فردوسی و گرشاسپ‎نامه اسدی، بهمن‎نامه، فرامرزنامه و شهریارنامه منعکس شد بود، پس از یورش سفاکانه مغول و استمرار سلطه این قوم وحشی و بیرحم، به نوعی تسلیم و یأس و ناتوانی عمومی بدل گشته بود و ملامتگری‎های شخصی و اجتماعی، گریز از همکاری‎های مبارزه‎جویانه و بیگانه ستیز و خودآزاری‎های فردی و اجتماعی، جای نشاط و تحرک زندگان پیکارگر و مدافعان سرسخت مرز و بوم کهنسال را گرفته بود.

شرائط تاریخی و انگیزه‎های اجتماعی و فرهنگی ایجاد حماسه‎ها، از میان رفته بود و زندگی رنگ باخته و شکست چشیدۀ سرزمین ما، با تفکرات یأس آمیز صوفیانه درآمیخته شده بود و شاعران موجوداتی از جهان بریده به نظر می‎آمدند که شعر ایشان به هیچ‎وجه نشانی از توانمندی‎های انسان مقتدر و پر اراده و پیروزی که به زندگی و زیبائی‎های آن می‎اندیشد، نداشت، شاعر این دوران جهان و هر چه را که در اوست بی اعتبار می‎دید و سرگشتگی و آوارگی و بیقراری و تنهائی، او را آزرده می‎ساخت و از زندگی تصویری غم‎انگیز و تیره داشت. در دوران خواجو شیراز وضع پریشانی داشت، هر روز واقعه‎ای نامنتظر اتفاق می‎افتاد، شاهان و وزیران کشته می‎شدند و جنگ‎های بی‎رحمانه و ستیزه‎های مذهبی و قوم و عقیدتی پیوسته در جریان بود و جهان به قول خواجو:

از گنج و هر بهره بجز زخم مار نیست

 

و زگلبـــن زمانه بجز نوک خار نیست

بگــــذر زمی که مجلسیان وجود را

 

حاصل زحام دهر، برون از خمار نیست

***

من کیم، زاری ، نزار افتاده‎ای

 

پرغمی بی‎غمگسار افتـــاده‎ای

دردمندی، رنج ضایع کرده‎ای

 

مستمندی، سوکوار افتــاده‎ای

مبتلائی در بلا فرســـوده‎ای

 

بی قرینی بی قرار افتـــاده‎ای

بادپیمائی، به خـــاک آغشـتـه‎ای

 

خسته‎جانی، دل‎فگار افتـاده‎ای

نیمه مستی، بی حریفـــان مانده‎ای

 

می‎پرستی، در خمار افتـاده‎ای

اختیار از دست بیـــرون رفتـه‎ای

 

بیخودی، بی‎اختیار افتــاده‎ای

عندلیبی از گل ســـوری، جـــدا

 

خسته‎یی دور از دیار افتاده‎ای

پیش چشم آهوان، جـــان داده‎ای

 

بر ره شیران، شکار افتــاده‎ای

دست بر دل، خاک بر سر مانده‎ای

 

بر سر ره، خاکسار افتــاده‎ای

بیدل و بی‎یار، رحلــت کـــرده‎ای

 

بی‎زر و بی‎زور، زار افتــاده‎ای

همچو خواجو پای در گل مانـده‎ای

 

بر سر پل مانده، بار افتاده‎ای(2)

چنانکه ملاحظه می‎شود در این اوضاع و احوال، از روحیات شاد و سرزندۀ شاعران قرن پنجم و ششم چون فرخی و منوچهری، دیگر خبری نیست و از سکون و ثبات و اراده و پشتکار کسانی چون فردوسی نشانی باقی نمانده است.

تا چه دیوند که آزار سلیمـــــان طلبند

 

تــــاچه گبرند که آزار مسلمــان طلبند

خلق دیوانه و از محنت دیوان دربنــــد

 

و این عجب‎تر که ز دیوان زر دیوان طلبند

هرکجا سوخته ای بی سرومان یابنـــــد

 

وجه سیم سره زآن بی سر و سامـان طلبند

خوک شکلند و حدیث از خر عیسی رانند

 

دیو طبعند و همه، ملک سلیمان طلبنــــد

تا در آفاق زنند اتش بیداد به تیـــــغ

 

آتش از چشمه خورشید درخشان طلبنــد

دســت گیرید در این واقعه کافتاد مرا

 

که نمانده است دگر طاقت بیــــداد مرا

هرگــز از دور جوانی نشدم روزی شاد

 

ما در دهر ندانـــم به چه رو زاد مـــرا

حافظ شاعر دیگر قرن هشتم تصور این بحران اجتماعی را چنان با استادی و عمق و تلخی و افسردگی مطرح می‎سازد که دریغا که رستمی رهائی بخش و امید آفرین در روزگار نیست و دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی.

سینه مالامال درد است ای دریغا مـــرهمی

 

دل ز تنهائی به جــان آمد، خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهـــر تیـــز رو

 

ســـاقیا جامـــی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت

 

صعب روزی، بلعجــب کاری، پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن آن شمع چگل

 

شاه تر کان فارغ است از حال ما، کو رستمی...

آدمی در عالم خاکی نمــی‎آید به دســــت

 

عالمی دیگر بباید ساخـــت و زنـــو آدمی(3)

جامعه ایرانی، فاقد شرائط لازم برای مقاومت و ستیزندگی با دشمنان غالب بود و شاعر طبعاً به سرزمینی با مرزهای قابل پاسداری و سنن و ارزش‎هائی شایستۀ دفاع و جانفشانی نمی‎اندیشید، حسّ همدلی گروهی و ملی که ناشی از ایمان مردمی هم‎سو، به منافع مشترک و مقابله آنان با مشکلات و مصائب بود، از میان رفته و «من» غنائی و متعلّقات فردی آن، جای «ما»ی حماسی و مصلحت‎های اجتماعی را گرفته بود و در این احوال بود که در پهنه هنر و ادب، شعر حماسی جا تهی می‎کرد و تفکّر غنائی و گرایش به تصوف و اندیشه‎های عاشقانه عرض وجود می‎نمود، زیرا تجربه‎های تاریخی به همگان ثابت کرده بود که انسان در این دوران، موجودی تنها و بی‎پناه و بی اتکاء است و راه رهائی و بهروزی وی برعکس تصورات شاعران قرن پنجم و ششم که انسان را قادر و صاحب اختیار سرنوشت خویش می‎شناختند، ایستادگی و مقاومت در برابر صاحبان سلطه و قدرت نیست و به قول خواجو:

تو شاهبــــازی و دائـــــم که تیهــــوان نتوانند

 

که در نشیمـــن عنقا کنند دعوی بازی

مرا به ضرب تو چون چنگ سر، خوش است و لیکن

 

تـــــودانی اربزنی حاکمی و گربنوازی

چو روشن است که نور بقــــا ثبات نـــــــدارد

 

به‎ناز خویش و نیاز من‎شکسته چه نازی(4)

شاعر این زمان، سلامت طلب، فردگرا و عافیت جوست، به همگان بدبین است و گسترۀ وسیع فساد اجتماعی، او را معتقد ساخته است که «چون نیک بنگری، همه تزویر می‎کنند» بنابراین شاعر به انزوای درون کشیده می‎شود و در طاس طنز و هجو و هزل‎های شخصی می‎افتد و اگر داستانی می‎سازد، قصه‎های عاشقانه و عارفانه و پرماجراست، آنهم داستان‎هایی چون قصه اسکندر و یوسف و زلیخا و نظائر آنها که با طبع ملول و ماجراپسند شاعر سازگار است و لااقل موجبات انصراف وی را از افسردگی‎ها و ملال‎های زمانه فراهم می‎آورد، در چنین اوضاعی است که خواجوی کرمانی شاید حتی مدت‎ها قبل از سرودن آثار تغزلی و غنائی خود، چون غزلیات و قصاید و خمسۀ مشتمل بر مثنویات حکمی و عاشقانه: (گل و نوروز، روضه الانوار، کمال‎نامه، گوهرنامه، همای و همایون) و تحت تأثیر سفرها و گشت و گذارهای روزگار جوانی و سرزندگی خویش، به سرایش «سام‎نامه» در همان وزن و بحر شاهنامۀ فردوسی می‎پردازد و برآن می‎شود که با نظم داستان‎های دلاوری‎ها و ماجراهای عاشقانه سام نریمان، حماسه‎ای بپردازد که جای خالی آن در مجموعۀ داستان‎های خاندان رستم، بسیار محسوس است، زیرا اگر چه فردوسی و اسدی و دیگران بسیاری از داستان‎های افراد خاندان رستم را به نظم درآورده بودند اما هنوز هیچ‎کس داستان‎های سام نریمان را منظوم نساخته و در یک جا، گرد نیاورده بود. خواجو بدین‎سان، «سام نامه» را در 14500 بیت به نظم درآورد اما از همان آغاز کار، سررشته را از دست داد و تسلیم روح زمان و یأس حاکم بر آن گردید زیرا شرط اصلی پدید آمدن هر حماسه‎ای آن است که اوضاع اجتماعی و تاریخی عصر شاعر حماسه‎سرا، با اوضاع عصر ایجاد حماسه و داستان‎های حماسی، اشتراکات و تشابهات کلی داشته باشد، حال آنکه این امر در مورد زمان خواجو صادق نیست. بنگرید به این ابیات:

ز من بشنو این پند آمــــوزگار

 

مکن تکیه بر گردش روزگار

که گر پور زالی، از این پیـــر زال

 

به دستان نمائی شــوی پایمال

چو این منزل درد و جای غم است

 

در این دامگه شادمانی کم است...

منه دل بر این گلشن دلگشــــای

 

که چون بگذری بازمانی به جای

در او بستن دل زدیوانگی اســــت

 

بدو آشنائی ز بیگانگــــی است

در این دار شش در نیابی به کــام

 

مجال مجال و مقـــام مقــــام

در این ده، گروهی سیاوش وشنـــد

 

که پیران ده را در آتــش کنند

تو گر عاقلی خیز و دیوانه شـــــو

 

مریز آب خود، خاک میخانه شو

پـــی کــــارداران بیکــــار زن

 

در دردنوشــان خمــــــارزن

مشــــو خاک این دیر خاکی نهاد

 

که ناگه دهد همچو خاکت به باد

ز خـــود در گذر تا رسی در خدا

 

که چون در فنائــی، رسی در بقا

جوانـــــی چو برق یمانی گذشت

 

چو باد صبا زندگانــــی گذشت

برو تـرک این دار ششدر، بگوی

 

بیا دست از این مار نه سر، بشوی

چو عیسی بر این آس مان آسمان

 

برآی از روان تا برائـــی بر آن...(5)

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم