دکتر منصور رستگار فسائی

به مناسبت ياد روز حافظ (۱‌)

 حافظ و دوران او

 خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازى، در حدود سال 727 هجرى، در شيراز متولد شد (حدود چهارصد سال پس از تولد فردوسى). پدر او از مردم كوپاى اصفهان بود كه از آنجا به شيراز آمده و در اين شهر توطن يافته بود و مادر حافظ از اهالى كازرون بود. پس از مرگ پدر، فرزندان او پراكنده شدند و حافظ كه خردسال بود با مادرش در شيراز ماند و روزگار آن دو به تهيدستى مى گذشت. بنابر بعضى از روايات، حافظ همين‏كه به مرحله تميز رسيد در نانوايى محله به خميرگيرى مشغول شد تا آن‏كه عشق به تحصيل كمالات او را به مكتب‏خانه كشانيد و چندگاه ايام را بين كسب معاش و آموختن سواد مى گذرانيد، اما به تدريج در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس علما و ادباى زمان را در شيراز درك كرد؛ و در دو رشته از دانشهاى زمان، يعنى علوم شرعى و علوم ادبى ، كار كرد و در حفظ قرآن مجيد با توجه به قرائتهاى چهارده‏گانه ممارست نمود. وفات حافظ را در قديم‏ترين مآخذ به سال 792 نوشته‏اند، او زن و فرزندانى داشت و درباره عشق او به دخترى به نام (شاخ نبات) افسانه هايى رايج است. او به فقدان محبوبى ، در سال 764 در سى و هشت‏سالگى خود، اشاره دارد و از مرگ فرزندش نيز مى نالد.

 

 عصر حافظ

 حافظ همه عمر را در شيراز زيست. شيراز، در دوره حافظ، اگرچه وضع سياسى آرامى نداشت، اما هنوز مركزى بزرگ از مراكز علمى و ادبى ايران و جهان اسلام محسوب مى گرديد و اين نعمت را تدبير اتابكان سلغرى فارس براى اين شهر فراهم آورده بود، اما عوارض سوء اجتماعى و فرهنگى حمله مغول هم در اين دوران، در فارس، آشكار بود. حمله مغول كه از 616 هجرى قمرى با حمله چنگيز آغاز شد و با ايلغار هاى هلاكو و تيمور و حكومت جبّارانه آنها در ايران ادامه يافت، دورانى تازه را در تاريخ كشور ما گشود كه با آشوبها، ويرانيها، كشتار هاى بى امان و قتل‏عامهاى شديد، مناره ساختن از سر كشتگان و مثله كردن و دزدى و غارت و تجاوز و ترويج فساد و رواج دروغ و رياكارى و مخالفت با شرع و اخلاق انسانيت همراه بود. كتابخانه‏ها، مساجد، مدارس و مراكز فرهنگى از ميان رفت و علما و زاهدان و عارفان هريك از گوشه‏اى فرارفتند و ايرانيان بيش از هر دوره ديگرى و شايد به اندازه تمام تاريخ خود رنج كشيدند و عذاب ديدند. دوران حافظ با تبعات و خسرانهاى مادى و معنوى چنين فاجعه‏اى عظيم مواجه بود. زندگى حافظ از دوران سلطنت ابوسعيد بهادرخان (716 تا 736) آغاز شد و تا دوره تيمور (736 تا 807) ادامه يافت. در اوايل سده هشتم كه آن‏را به حق بايد قرن حافظ ناميد، ايلخانان مغول بر سراسر ايران و از جمله فارس حكومت يافتند و هرجايى را به نحوى اداره مى كردند؛ چنان‏كه خاندان اينجو، در نيمه اول اين قرن، به نيابت از ايلخانان، بر فارس مستولى بودند و در نيمه دوم، خاندان آل‏مظفر جاى آل‏اينجو را در فارس گرفتند تا آن‏كه تيمور، در 795 ه'.ق، براى بار دوم به شيراز تاخت و با قتل‏عام امراى اين خانواده ريشه ايشان را بركند و از آن به بعد، فرزندان و فرزندزادگان تيمور، متواليا به نام تيمور و پسرش شاهرخ، حكمرانى فارس را بر عهده گرفتند. خاندان ايلكانى در تبريز و بغداد فرمانروا بودند، در لرستان، اتابكان و در بنادر جنوب فارس و جزاير خليج فارس، ملوك هرمز، كه در ظاهر از حكام فارس تبعيت مى كردند، حكومت داشتند. حافظ با سران تاجدار اين خانواده و شاهزادگان و وزرا و امراى هم‏عصر و وابستگان بعديشان مستقيم و غيرمستقيم آشنايى و مراوده داشت. كمتر مرد نامدارى در اين عصر و در اين حيطه مى توان يافت كه در سخن حافظ از او به نحوى ياد نشده باشد. در نسخه پنج‏هزاربيتى ديوان حافظ، كه مشتمل بر چندصد غزل و چند قصيده و دو مثنوى و چندين قطعه و رباعى است، كمتر شاه و وزير و كارگزار و امير و قاضى، فقيه و شاعر معروفى در قرن هشتم وجود دارد كه به او اشاره‏اى نشده باشد. با وجود اين، حافظ مرعوب و يا مجذوب كسى نمى شد و با كفّ نفس و حفظ شخصيت از اشخاص و اوضاع سخن به ميان مى آورد، اما حافظ هرجا هم كه از يكى از اين معاصرين رضايت خاطر نداشته است، سخنش از حدّ گله‏گذارى هم ساده‏تر و سبك‏تر تلقى مى شود. در ميان معاصران حافظ، شاه شجاع بيش از هر سلطان معاصرى با وى هم‏زمان بود و شاعر قريب به 20 سال از عمر سخن‏سرايى و قريب يك‏چهارم عمرش را در زير چتر سلطنت شاه‏شجاع گذرانيد، ولى هرگز رابطه اين دو از آن مايه محبتى كه شاعر را به شاه شيخ ابواسحق و منصورشاه مظفرى، مربوط ساخته بود برخوردار نگشت.... وقتى حافظ در 791 درگذشت، منصورشاه مظفرى مالك‏الرقاب فارس و تخت‏نشين شيراز بود و صفاى عصر او بر زخمهاى دل شاعر به طور موقت مرهمى گذارده بود كه در اين روز هاى پايان عمر، با روحى مطمئن، از وى و پسرش به نيكويى ياد مى كرد. به طور كلى در دوران حيات حافظ، فارس با غارت اموال مردم و ناامنى تمام همراه بود. حكومتهاى محلى مورد حمله قرار مى گرفتند و برمى افتادند و تيمور همه ثروتهاى ملى را به سمرقند مى برد و اوحدى مراغه‏اى، از شيوع ميخوارگى، اعتياد، رياكارى، دغل‏بازى، و عدم امنيت در اين دوران سخن مى راند:

 دزد را شحنه راه رخت نمود

 كشتن دزد بى گناه چه سود

 دزد با شحنه چون شريك بود

 كوچه‏ها را عسس چريك بود

 همه مارند و مور، مير كجاست‏

 مزد گيرند، دزدگير كجاست‏

 راه زد كاروان ده را، كُرد

 شحنه شهر، مال هردو ببرد

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم