دکتر منصور رستگار فسائی

به مناسبت ياد روز حافظ ( ۲ )

روزگار حافظ

 حكومت 16 امير، در فاصله 68 سال عمر حافظ، نشان از بى ثباتى كامل اوضاع و نابسامانى اجتماعى و سياسى روزگاروی مى دهد، به عنوان نمونه به قول صاحب شيرازنامه، "مدت بيست روز كه هردو لشكر به مبارزت و ملاحمت اقدام مى نمودند، فرياد از نهاد خلق برخاسته، جمهور شيرازيان دست به دعا برداشتند و مشتى عوامل سفله‏دست به تاراج بردند"، نتيجه اين جنگها به تاراج رفتن اموال مردم، پيدا شدن بى نظمى و ناامنى، رواج فساد و دزدى، از پا درآمدن بازرگانان و پيشه‏وران، درازدستى به عرض و ناموس خلق و ويرانى خانه‏ها و محلات شهر بود؛ در كشاكش تصرف شيراز به دست امير مبارز الدين، محله دروازه كازرون به كلّى خالى از سكنه شد و يكى از حاميان وى به طورى آن محلّه را خراب كرد كه مدت يك سال و نيم يك نفر در آن محله نبود. لازم به يادآورى است كه خانه حافظ در محله دروازه كازرون قرار داشت و حافظ در اين اوان كمتر از سى سال داشت، كه اهالى محله او به طرفدارى از شاه شيخ ابواسحق با امير مبارز الدين و شاه شجاع فرزند او درگير شدند؛ اهالى دروازه كازرون به جنگ ادامه دادند، شاه شجاع جماعت بسيارى از مردم آن محلّه را به قتل رسانيد و رئيس ناصر الدين عمر هم به ساكنين اين محله آزار بسيار رسانيد و به طورى آن محله را خراب كرد كه مدت يك سال و نيم يك نفر در آن محله نبود. در آن روز برعكس چند روز پيش، محله موردستان مأمن و ملجأ محسوب مى شد و به قول صاحب تاريخ مطلع‏السعدين جماعتى كه صبح با چادر زنانه از محله موردستان به محله دروازه كازرون آمده بودند، همان چادرها را بر سر خويشان دروازه كازرون نموده به محله موردستان آوردند... و از همين‏جاست كه حافظ مى نالد كه:

 سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى‏

 دل ز تنهايى به جان آمد خدا را مرهمى‏

 چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو

 ساقيا جامى به من ده تا برآسايم دمى

 زيركى را گفتم اين احوال بين!! خنديد و گفت‏

 صعب روزى، بلعجب كارى، پريشان عالمى‏

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

 شاه تركان غافل است از حال ما كو رستمى‏

 آدمى در عالم خاكى نمى آيد به دست‏

 عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى

 گريه حافظ چه سنجد پيش استغناء دوست‏

 كاندر اين طوفان نمايد هفت دريا شبنمى‏

 از نتايج همين اوضاع است كه تنهايى، فقدان فضيلتها و پايان عاطفه‏ها و غربت دلگير انسان در قرن هشتم در شعر حافظ راه باز مى كند و غزلى جانسور مى شود كه درواقع ادعانامه حافظ بر ضد نامراديهاى عصر اوست:

 يارى اندر كس نمى بينيم ياران را چه شد؟!

 دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد؟!

 آب حيوان تيره‏گون شد خضر فرخ پى كجاست‏

 خون چكيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟!

 كس نمى گويد كه يارى داشت حق دوستى‏

 حق‏شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد؟!

 شهرِ ياران بود و خاك مهربانان اين ديار

 مهربانى كى سرآمد، شهرياران را چه شد؟!

 گوى توفيق و كرامت در ميان افكنده‏اند

 كس به ميدان درنمى آيد، سواران را چه شد؟!

 صدهزار گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست‏

 عندليبان را چه پيش آمد، هزاران را چه شد؟!

 زهره سازى خوش نمى سازد، مگر عودش بسوخت‏

 كس ندارد ذوق مستى، ميگساران را چه شد؟!

 حافظ اسرار الهى كس نمى داند، خموش‏

 از كه مى پرسى كه دور روزگاران را چه شد؟!

 حافظ در جايى ديگر از همين امر مى نالد:

 درونها تيره شد، باشد كه از غيب‏

 چراغى بر كند خلوت نشينى‏

 نه همّت را اميد سربلندى‏

 نه درمان دلى، نه درد دينى‏

 نه حافظ را حضور درس و خلوت‏

 نه دانشمند را علم‏اليقينى‏

 حافظ، در شعرى ديگر، گزارشى دست اول از روزگار خود ارائه مى دهد كه، در عين اختصار، جامعيتى زايدالوصف دارد:

 ببين در آينه جام نقش‏بندى غيب‏

 كه كس به ياد ندارد چنين عجب زمنى!!

 ز تندباد حوادث نمى توان ديدن‏

 در اين چمن كه گلى بوده است يا سمنى‏

 از اين سموم كه برطرف بوستان بگذشت‏

 عجب كه بوى گلى هست و رنگ ياسمنى‏

 به صبر كوش تو اى دل كه حق رها نكند

 چنين عزيز نگينى به دست اهرمنى‏

 مزاج دهر تبه شد در اين بلا، حافظ

 كجاست فكر حكيمى و راى برهمنى‏

 *

 فتنه مى بارد از اين سقف مقرنس برخيز

 تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم‏

 در دوران حافظ، به كيفيتى كه خواجه رشيد الدين در جامع‏التواريخ به صراحت مى نويسد: "از راه تتبع تواريخ و از راه قياس معقول، پوشيده نماند كه هرگز ممالك، خرابتر از آنكه در اين سالها بوده، نبوده، ممالك از ده يكى آبادان نباشد و تمامت خراب... و مردمى كه از زير تيغ مغول و سُمّ ستوران اين قوم خونخوار، جان به در برده و در اين سرزمين چه شهر و چه روستا زندگى مى كنند، گرفتار ستم ايلخانان و مالياتها و تحميلات گوناگون حكومت هستند... بعضى از حكّام در سال، ده بار و برخى حتى بيست، سى بار قبچور (ماليات سرانه) از رعايا دريافت مى داشته‏اند... و در نتيجه اكثر رعاياى ولايت، جلاى وطن كردند و در ولايتهاى غريب خان و مان ساختند. شهرها و ديه‏ها خالى شد، اكثر درِ خانه‏ها به سنگ برآورده بودند و از بام خانه‏ها آمد و شد كردندى. رقّت‏بارتر آنكه، عِرض و ناموس ده‏نشينان ستم‏كش هم دستخوش هوسهاى حيوانى عُمّال حكومت است و نويسندگان زمان معتقدند كه تولد اكثر اولاد زنا كه به دزدى و حرامى گرى و مفسدى و عوانى مشغول مى گردند، از اين رهگذر است. شاه‏شجاع، كه خود و پدر و خويشانش، مدّت چندين سال بر فارس و كرمان حكومت مى رانند، در بستر مرگ به برادر خود سلطان احمد وصيت مى كند كه بسيار به شكار نرود؛ زيرا هم رعيت به تنگ آيد و هم لشكريان به عرض و ناموس مردم متعرض شوند. در عصر حافظ، علاوه بر دستگاه حكومت، قاضى و حاكم شرع نيز شبيه به ديگرانند؛ شخص قاضى، در جعل اسناد، آموزگار مزوّران و راهنماى گواهان دروغين و مكمل مظالم هيئت حاكم است و قاضى شدن از جمله مشاغل محتشمانه و سودآور است و به قول خواجه رشيد الدين: "در روزگار مغول چنان اتفاق افتاد كه به تدريج مردم را معلوم شد كه مغولان قضات و دانشمندان را به مجرّد دستار و درّاعه مى شناسند و از علم ايشان وقوفى ندارند؛ بدان سبب، جهّال و سفها درّاعه و دستار وقاحت پوشيده، به ملازمت مغول رفتند و خود را به انواع تملّق و خدمت و رشوت نزد ايشان مشهور گردانيدند و قضا و مناصب شرعى بستدند و در نتيجه، مسند قضا به مقاطعه داده مى شد و چون قاضى، قضا به ضمان و مقاطعه گيرد، توان دانست كه حال بر چه وجه باشد؟"عبيد زاكانى، شاعر معاصر حافظ، با اشاراتى كه خاص اوست، احوال اين گروه دين به دنيافروش را، در رساله تعريفات خود، چنين بازمى نمايد:

 قاضى: آنكه همه او را نفرين كنند.

 نايب قاضى: آنكه ايمان ندارد.

 وكيل: آنكه حق را باطل گرداند.

 بيت‏النّار: دارالقضا.

 شاهد (عدل): آنكه هرگز راست نگويد.

 اصحاب قاضى: جماعتى كه گواهى به سلف‏فروشند.

 مال ايتام و اوقاف: آنچه بر خود از همه چيز مباح‏تر دانند.

 حلال: آنچه نخورند.

 بهشت: آنچه نبينند.

 سعيد: آنكه هرگز روى قاضى نبيند.

 چشم قاضى: ظرفى كه به هيچ پر نشود.

 شرب اليهود: معاشرت قاضى...

 وخيم: عاقبت او.

 مالك: منتظر او.

 درك اسفل: مقام او.

 و حافظ نيز دقيقا از عوارض همين رفتارهاست كه مى نالد و مى سرايد:

 احوال شيخ و قاضى و شرب اليهودشان‏

 كردم سؤال صبحدم از پير مى فروش‏

 گفتا نگفتنى است سخن، گرچه محرمى

 دركش زبان و پرده نگهدار و مى بنوش‏

 و در مواردى ديگر، در نتيجه سرريز خشمى توفنده از نابسامانيهاى عصرش، همه صاحبان قدرت و نودولتان را به چوب ملامت مى راند:

 محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد

 قصّه ماست كه بر هر سر بازار بماند

 *

 دانى كه چنگ و عود چه تقرير مى كنند

 پنهان خوريد باده كه تكفير مى كنند

 گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد

 مشكل حكايتى است كه تقرير مى كنند

 ناموس عشق و رونق عشاق مى برند

 منع جوان و سرزنش پير مى كنند...

 مى خور كه شيخ و حافظ و قاضى و محتسب‏

 چون نيك بنگرى همه تزوير مى كنند

 *

 نه هركسى كه كله‏كج نهاد و راست نشست‏

 كلاهدارى و آيين سرورى داند

 وفاى عهد نكو باشد ار بياموزى‏

 وگرنه هركه تو بينى ستمگرى داند

 *

 واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مى كنند

 چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند

 مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمايان چرا خود توبه كمتر مى كنند؟

 گوييا باور نمى دارند روز داورى‏

 كاين همه قلب و دغل در كار داور مى كنند

 يارب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان‏

 كاين همه ناز از غلام ترك و استر مى كنند

 به قول شادروان محيط طباطبايى، حوادث مهمى كه در اين قرن رخ داد غالبا با تأثّر خاطر حافظ، نسبت به قضايا روبرو مى شد و در شعر او منعكس مى گشت. اثر اين انعكاس ادبى را در كتابهاى تاريخ و ادب اين قرن، با ذكر اسم و يا بى ذكر نام، مى توان ديد: مثلا، در قتل عام خوارزم به دست سپاهيان تيمور، كه در آغاز تجاوز تيمور به بوم و بر همسايه به صورت واقعه‏اى دردناك روى داد و جهانى را به تأثر افكند، اين بيت حافظ را درمى يابيم:

 به خوبان (تركان) دل مده حافظ، ببين آن بى وفاييها

 كه با خوارزميان كردند تركان سمرقندى‏

 و در ضمن آن شاه شجاع را بدين‏گونه تنبيه و تحذير مى كند:

 الا اى يوسف مصرى كه كردت سلطنت مغرور

 پدر را باز پرس آخر، كجا شد مهر فرزندى‏

 راز جاودانگى حافظ در همين است كه دل بلاكش و دردشناس او، در تندباد حوادث و بر كران تا به كران لشكر ظلم، درد هاى مردم را حس كرده و به زبان آورده است. ماحصل كلام آن است كه، در دوران پس از حمله مغول، مراكز مهم ادبى عبارتند از فارس، روم و هند و از آنجا كه فارس پس از اتابك ابوبكر و پسرش سعد و پس از وى محمدبن سعد ظاهرا از امنيت بيشترى برخوردار بود و محيط فارس امن‏ترين جاى در داخل قلمرو ايران‏زمين بود، پناه آوردن رجال علم و ادب به اين ناحيه، باعث اعتبار و رونق بيشتر نسبى اين ناحيه نسبت به ديگر نواحى مغول‏زده يا خفقان‏گرفته بود و فارس مأمنى براى فاضلان و ادبا و شعرا و هنرمندان به شمار مى آمد. بنا بر اين مى توان گفت كه، اگرچه فارس كمتر از نواحى ديگر از حمله مغول آسيب ديد و حتى فضلا و بزرگانى بدان پناه آوردند، اما حمله مغول نه چنان اثرات نكبت‏بارى داشت كه بتوان يك ناحيه را از عوارض و عواقب آن رها دانست. لذا، آثار سوءِ حمله مغول، به طور طبيعى، در فارس نيز آشكارا گرديد، به ويژه كه روح حاكميت مغول و ازهم‏پاشيدگى همه‏جانبه جامعه به وسيله حكام منصوب مغول، به نحو فراگيرى، در فارس نيز غالب شده بود. به طور خلاصه، مى توان گفت كه نتايج حمله مغول، كه در قرن هفتم و هشتم به طور واضح‏ترى آشكار شد، به قرار زير است:

 .1 انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراريان، با اسف‏بارترين حالتى در بيابانها و بيغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، يأس و نااميدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتيجه، ركود خلاقيت و آفرينندگى ادبى و هنرى.

 .2 فقر مداوم و دائم التزايد فرهنگى و سستى دمادم فرهنگى.

 .3 از ميان رفتن طبقات اصيل منوّرالفكر و آوارگى و پريشانى آنها و روى كار آمدن گروهى نويسنده بى هويت و هنرمند بى غم، كه شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

 .5 رواج ادب تزوير، سخن‏چينى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنيت اجتماعى، به نحوى كه در اين دوران كمتر وزيرى است كه به مرگ طبيعى درگذشته باشد.

 .6 بى ارزش شدن مكارم اخلاقى و رواج فساد، كه در آثار كسانى چون سعدى، سيف فرغانى، جوينى، عبيد و حافظ به نحوى بارز منعكس شده است.

 .7 آغاز انحطاط فكرى و عقلانى و اجتماعى مردم ايران پس از نابودى تربيت‏شدگان دوره هاى قبل.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم