دکتر منصور رستگار فسائی

به مناسبت ياد روز حافظ ( ۳)

 تفاوتهاى كلى عصر حافظ و  فردوسى

 شناخت عصر فردوسى بسيار ساده‏تر و امكان‏پذيرتر است تا دوران حافظ. زيرا مسائل و پيچيدگيهاى عصر انحطاط و ذهنى‏گرايى و تفكرات معمّايى غنايى راه حصول دقيق به عصر حافظ را مى بندد.

 1 دوران فردوسى دوره اعتماد به نفس و آينده‏نگرى ايرانيان است. ملتى پس از چند قرن، با توفيق فراوان، ققنوس‏وار از خاكستر تحقيرها و بى مجاليها سر برمى دارد، حكومت مستقل تشكيل مى دهد و اميدوارانه، رو به آينده‏اى روشن دارد كه با احياى تفكرات ملى و تحقق ارزشهاى ايرانى همراه است. در حالى كه عصر حافظ عصر شكست و بى اعتمادى است و مردم فقط حال را درمى يابند و از رنجهاى زمانه خونين‏دل و نوميدند و حسرت گذشته‏ها را دارند و فردايى را كه روشن‏تر از امروز باشد سراغ ندارند:

 كاغذين‏جامه به خوناب بشويم كه فلك‏

 رهنمونيم به پاى علم داد نكرد

 دل به اميد صدايى كه مگر در تو رسد

 ناله‏ها كرد در اين كوه كه فرهاد نكرد...

 *

 ما آزموده‏ايم در اين شهر بخت خويش‏

 بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش‏

 از بس كه دست مى گزم و آه مى كشم‏

 آتش زدم چو گل به تن لخت‏لخت خويش‏

 گر موج‏خيز حادثه سر بر فلك زند

 عارف به آب تر نكند رخت و پخت خويش‏

 2 دوران فردوسى دوره انديشيدن به ايران است، آن هم با وسعتى بى پايان؛ ايران قلب جهان است و محور حيات مادى و معنوى فردوسى است. فردوسى به ايران به عنوان يك سرزمين و يك فرهنگ و يك قائمه زندگى انسانى مى نگرد و ايرانيان دوران فردوسى آماده فداكارى در راه آن بودند و مى انگاشتند:

 ز بهر بر و بوم و فرزند خويش‏

 زن و كودك خرد و پيوند خويش‏

 همه سر به سر تن به كشتن دهيم‏

 از آن بِه كه كشور به دشمن دهيم‏

 4/1027

 خوشا شهر ايران و فرخ‏گوان‏

 كه دارند چون تو يكى پهلوان‏

 وز اين هر سه برتر، سر بخت من‏

 كه چون تو پرستد همى تخت من‏

 تويى تاج ايران و پشت جهان‏

 نخواهيم بى تو زمانى جهان‏

 4/1138

 در حالى كه دوران حافظ چنين نيست و حافظ، صرف‏نظر از دلبستگى عموميش به انسان، ايران، شيراز و احيانا فارس را مطلوب مى شناسد، آن هم نه از ديدگاه حماسى، بلكه از ديدى غنايى به عنوان شهرياران و دوستان و با آنكه خود سرشار از گوهر هاى فرهنگى و منشهاى والاى ايرانى است، اما عاقبت‏انديش و آخربين است و اگر به شيراز هم مى نگرد، از ديدى بزمى و غنايى است. به هرحال، هرچه ايران فردوسى عمومى و پهناور و داراى خصلتهاى ابدى است، شيراز حافظ محدوده تنگ يك شهر است كه براى او دلخوشيهاى خاص خود را دارد، كه گاهى از آن شاد است و زمانى غمگين:

 شيراز و آب ركنى و آن باد خوش‏نسيم‏

 عيبش مكن كه خال رخ هفت كشور است‏

 غ 40

 دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس‏

 نسيم روضه شيراز پيك راهت بس‏

 غ 263

 خوشا شيراز و وضع بى مثالش‏

 خداوندا نگهدار از زوالش‏

 غ 2744

 به شيراز آى و فيض روح قدسى‏

 بجوى از مردم صاحب كمالش‏

 غ 274

  در بينش حافظ، فارس ملك سليمان است و او، همچون ديگر شعراى فارس، اين سرزمين را (ملك سليمان) مى نامد و از ديدگاه حافظ (فارس) بويى از ايران فردوسى ندارد؛

 از لعل تو گر يابم انگشترى زنهار

 صد ملك سليمانم در زير نگين باشد

 غ 157

 بخواه جام صبوحى به ياد آصف عهد

 وزير ملك سليمان عماد دين محمود

 غ 198

 دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت‏

 رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم‏

 غ 351

 محتسب داند كه حافظ عاشق است‏

 واصف ملك سليمان نيز، هم‏

 غ 355

 ايران براى حافظ ملك داراست، اما با سرنوشت غم‏انگيز شكست او از اسكندر، بى هيچ غم و اندوهى اما با هزار عبرت:

 آيينه سكندر جام مى است بنگر

 تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا

 غ 5

 3 عصر فردوسى عصر بازگشت به ارزشها و مفاخر ملى گذشته است... مورخان معتقدند كه اهميت امراى سامانى در آن است كه اولا، چون از يك خاندان قديمى ايرانى بودند، به مليّت خود علاقه بسيار داشتند و به همين سبب، بسيارى از رسوم و آداب قديم دهقانان و آزادگان و اهل بيوتات را همواره مورد اكرام خود قرار مى دادند. اين امر مايه تثبيت بسيارى از رسوم قديم گرديد و چون غزنويان نيز تربيت‏يافته آنان بودند، اغلب آن رسوم و قواعد را نگاه داشتند؛ ثانيا، توجه به زبان و ادب فارسى هم از خصايص مهم شاهان سامانى است، از اين‏رو، شعرا را مورد تشويق و انعام قرار مى دادند و نويسندگان را به ترجمه كتب معتبرى مانند تاريخ طبرى، تفسير طبرى، كليله و دمنه تشويق مى كردند: همين توجّه سبب شد تا ادبيات فارسى با سرعتى عجيب طريق كمال گيرد و شاعران و نويسندگان بزرگى به وجود آيند و بنياد ادب فارسى به نحوى نهاده شود كه اسباب استقلال ادبى ايران به بهترين وضعى فراهم گردد. در حالى كه عصر حافظ عصر نوخاستگان نامرد و تازه به دوران‏رسيدگان بى فرهنگ و رجالى است كه حال را براى رسيدن به هدفها و آمال زودگذر خود مغتنم مى شمارند و به گذشتگان به ديده خوارى مى نگرند، غالب رجال شرع و سياست، براى مقامات دنيوى، خود را با طبقات فاسد حاكم يا اجتماع همرنگ مى كرده و اين مثل را به كار مى بسته‏اند كه خواهى نشوى رسوا، همرنگ جماعت شو؛ حافظ از همين‏جاست كه مى سرايد:

 گوييا باور نمى دارند روز داورى‏

 كاين همه قلب و دغل در كار داور مى كنند

 يارب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان‏

 كاين همه ناز از غلام ترك و استر مى كنند

 خانه خالى كن دلا تا منزل سلطان شود

 كاين هوسناكان دل و جان جاى لشكر مى كنند

 غ 194

 در اين اوضاع و احوال، نه‏تنها كسى به گذشته توجهى ندارد، كه بسيارى از ارزشهاى گذشتگان منسوخ است. عبيد در رساله ناسخ و منسوخ مى نويسد: حكما شجاع كسى را گفته‏اند كه در او همت بلند و سكون نفس و ثبات و تحمل و شهامت و تواضع و حميت و رقت باشد. آن‏كس را كه بدين خصلتها موصوف بود ثنا گفته‏اند و بدين واسطه در ميان خلق سرافراز بوده، اين عادت را قطعا عار ندانسته‏اند بلكه ذكر محاربات و مقاتلات چنين كس را در سلك مدح كشيده‏اند و گفته‏اند:

 سرمايه مرد مردانگى است‏

 دليرى و رادى و فرزانگى است‏

 [اما] اصحابنا مى فرمايند:

 تير و تبر و نيزه نمى يارم خورد

 لوت و مى و مطربم نكو مى سازد

 و چون پهلوانى را در معركه بكشند، خيرگان و مخنثان از دور نظاره كنند و با هم گويند مرد صاحب حزم بايد كه روز هَيجا قول پهلوانان خراسان را دستور سازد كه مى فرمايند مردان در ميدان جهند، ما در كاهدان جهيم. لاجرم اكنون، گردان و پهلوانان اين بيت را نقش نگين ساخته‏اند:

 گريز بهنگام فيروزى است‏

 خنك پهلوانى كش، اين، روزى است‏

 4 عصر فردوسى، به نسبت، دوران ثبات و رفاه و آسودگى اقتصادى و امنيت اجتماعى است. فردوسى خود دهقان است و داراى تمكّن كافى و، به همين دليل، به سواد و مدرسه و كتابخانه دسترسى دارد، اما عصر حافظ عصر بحران شديد اقتصادى است و همه روزها و روزگاران آن شبيه سالهاى قحطى 401 و 402 در خراسان روزگار فردوسى است. توضيح آنكه خاندان فردوسى صاحب مكنت و ضياع و عقار بودند و فردوسى به قول نظامى عروضى در ديه باژ شوكتى تمام داشت و به دخل آن ضياع از امثال خود بى نياز بود... اما بر اثر نظم شاهنامه و گذاردن عمر در اين راه گرفتار فقر و تهيدستى گشت و مال و ثروت اجدادى را بر سر كار شاهنامه گذاشت:

 الا اى برآورده چرخ بلند

 چه دارى به پيرى مرا مستمند

 چو بودم جوان، برترم داشتى‏

 به پيرى مرا خوار بگذاشتى‏

 به جاى عنانم عصا داد سال‏

 پراكنده شد مال و برگشت حال‏

 اما دوران حافظ، دوران فقر عمومى است. جنگهاى داخلى موجب فقر و گرسنگى و ناامنى شده است و متعاقب آن فقر فرهنگى پديدآمده است و به قول اوحدى مراغه‏اى:

 حلق درويش را بريده به كلك‏

 مال و ملكش كشيده اندر سلك‏

 گوشت، دهقان به هردو ماه خورد

 مرغ بريان، چريك شاه‏خورد

 دست دهقان، چو چرم رفته ز كار

 دهخدا، دست نرم برده كه آر

 چه خورى نان ز دست‏واره او

 نظرى كن به دست‏پاره او

 دوسه درويش رفته در درّه‏

 پى گوساله و بز و برّه‏

 شب فغانى كه گرگ ميش ببرد

 روز آهى كه دزد، خيش ببرد...

 صرف‏نظر از آنچه درباره زندگى شخصى حافظ گفته‏اند كه، بعد از مرگ پدر، روزگار حافظ و مادرش به تهيدستى مى گذشت و، به همين سبب، حافظ همين‏كه به مرحله تميز رسيد در نانوايى محله به خميرگيرى مشغول شد؛ حافظ، جايى از فقر ظاهرى خود، در دوره هاى ديگر عمر، سخن مى راند:

 شاه شمشادقدان، خسرو شيرين‏دهنان‏

 كه به مژگان شكند قلب همه صف‏شكنان‏

 مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت‏

 گفت كاى چشم و چراغ همه شيرين‏سخنان‏

 تا كى از سيم و زرت كيسه تهى خواهد بود

 بنده من شو و برخور ز همه سيم‏تنان‏

 غ 380

 ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست‏

 با پادشه بگوى كه روزى مقرّر است‏

 غ 34

 بى تو در كلبه گدايى خويش‏

 رنجهايى كشيده‏ام كه مپرس‏

 غ 265

 شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسه‏ام‏

 بار عشق و مفلسى سخت است و مى بايد كشيد

 غ 225

 5 عصر فردوسى دوران مشكل‏گشايى است. همگان فردوسى را يارى مى كنند تا منابع و مآخذ كار خود را به دست آورد و آزاده‏اى دلاور همه امكانات كار را براى او فراهم مى سازد:

 بدين نامه چون دست بردم فراز

 يكى مهترى بود گردن‏فراز

 جوان بود و از گوهر پهلوان‏

 خردمند و بيدار و روشن‏روان‏

 خداوند راى و خداوند شرم‏

 سخن گفتن خوب و آواى نرم‏

 مرا گفت كز من چه آيد همى‏

 كه جانت سخن برگرايد همى‏

 به چيزى كه باشد مرا دسترس‏

 بكوشم، نيازت نيارم به كس‏

 همى داشتم چون يكى تازه‏سيب‏

 كه از باد نامد به من برنهيب‏

 به كيوان رسيدم ز خاك نژند

 از آن نيكدل نامور ارجمند...

 عصر فردوسى عصر هم‏انديشى، همه‏نگرى و تقدم مصالح جامعه بر مصلحتهاى فردى است و عصر تعاون و معاضدت ملى است. به همين جهت است كه فردوسى مى تواند سى سال عمر را بر سر يك هدف بگذارد و با اعتماد و اطمينان به درستى راه و كار خويش، آسوده و بى خيال از پريشانيهاى زمانه، آهسته و آرام به سوى هدف گام بردارد. در حالى كه حافظ در دوران شگفتى زندگى مى كند كه به قول خود او:

 بهر يك جرعه كه آزار كسش در پى نيست‏

 زحمتى مى كشم از مردم نادان كه مپرس‏

 غ 266

 يارى اندر كس نمى بينيم، ياران را چه شد

 دوستى كى آخر آمد، دوستداران را چه شد

 آب حيوان تيره‏گون شد، خضر فرّخ‏پى كجاست‏

 خون چكيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد

 كس نمى گويد كه يارى داشت حق دوستى‏

 حق‏شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد

 1644

 عصر حافظ عصر گره‏افكنى، دوران بى كسى، تنهايى و فرديت غنايى و رهاشدگى است، عصر سكوت و خموشى است، دورانى است كه هركس مى كوشد تا تخته‏پاره شكسته خود را از غرقاب برهاند و در اين راه همه به خود مى انديشند، نه به غير:

 صدهزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست‏

 عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

 غ 164

 اين چه استغناست يارب و اين چه قادرحكمتى است‏

 كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست‏

 724

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم