دکتر منصور رستگار فسائی

به مناسبت ياد روز حافظ (۴ )

روزرگار حافظ و فردوسی .6 روزگار فردوسى عصر خوش‏بينى و روزگار مردمى مصمم و بااراده براى ساختن جامعه‏اى با معيار و ماندگار است؛ به همين جهت، از كلام فردوسى مردانگى مى تراود؛ او اراده‏ها را استوارتر، باورها را محكم‏تر و اعتقادات دينى را دلپذيرتر مى سازد. دلاورانش جان بر سر آرمانهاى جامعه مى نهند، از ريا و دورويى در سرزمين حماسه‏ها خبرى نيست:

 شد ايران به كردار خرم‏بهشت‏

 همه خاك عنبر شد و زرش خشت‏

 جهانى به ايران نهادند روى‏

 برآسود از درد و از گفت‏وگوى‏

 گلاب است گفتى هوا را سرشك‏

 بياسوده مردم ز رنج و پزشك‏

م‏

 اما، دوران حافظ عصر بدبينى و يأس و روزگار اراده هاى درهم‏شكسته و مردمى بى آينده است، كه جز فقر و تباهى و فساد نمى بينند و تسليم تقديرند و خود را بازيچه دست سرنوشت مى پندارند، به همين جهت كوشش و جوششى ندارند:

 چندان كه بركنار چو پرگار مى شدم‏

 دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت‏

 غ 223

 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى‏

 عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

 غ 188

 جام مى و خون دل هريك به كسى دادند

 در دايره قسمت اوضاع چنين باشد

 غ 157

 7 عصر فردوسى دوران برونگرى، واقعيت‏جويى و نگاه دقيق به جهان و ظواهر مادى آن، پوشيدن لباسهاى فاخر و پيرايه هاى زرين، ديدن شكوه سرزمينها، كاخها، لشكريان، اسبها، ميدانهاى نبرد و خروشها و هنگامه هاى جهان است و ماهيت ادب حماسى نيز در ارتباطى تنگاتنگ با اين هيجانها و حركتها و واقع‏نگريهاى جهان بيرون است، اگرچه اين بدان معنا نيست كه ارزشهاى باطنى يا معنوى را فراموش مى كند:

 چو آمد به نزديكى نيمروز

 خبر شد ز سالار گيتى‏فروز

 كه آمد ابا خلعت و تاج زر

 ابا عهد و منشور و زرين‏كمر

 بياراسته سيستان چون بهشت‏

 گلش مشك‏سارا بد و زرش خشت‏

 بسى مشك و دينار بربيختند

 بسى زعفران و درم ريختند

 يكى شادمانى بد اندر جهان‏

 سراسر ميان كهان و مهان...

 *

 درون‏گرايى براى فردوسى، به معنى نگاهى فراخ به جهان معنويت است در حالى كه براى مردم عصر حافظ اين امر به معنى سر در لاك خود فروبردن است و همه چيز را از درون خود طلبيدن و با حل مشكلات درونى بر سر هرچه مشكلات جهان بيرونى است خط كشيدن. عصر حافظ عصر درونگرى، ذهن‏گرايى و خيالپردازى است. در اين دوران، محنت‏آباد واقعيت، "نيست هست‏نماست" و جهان ماورا، "هست نيست‏نما" و تفكرات عرفانى ناشى از اين بينش خاص، در شعر حافظ و ادب غنايى قرن هشتم، به وضوح آشكار است:

 بيا كه قصر امل سخت سست‏بنياد است‏

 بيار باده كه بنياد عمر بر باد است‏

 چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب‏

 سروش عالم غيبم چه مژده‏ها داده است‏

 كه اى بلندنظر شاهباز سدره‏نشين‏

 نشيمن تو نه اين كنج محنت‏آباد است‏

 تراز كنگره عرش مى زنند صفير

 ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است‏

 مجو درستى عهد از جهان سست‏نهاد

 كه اين عجوزه عروس هزارداماد است‏

 غ 37

 در سخن حافظ، دل، خيال، سر و سودا و درون خلوت، حرم، حريم و مشابهات آنها آنچنان مورد توجه قرار مى گيرند كه همه واقعيتهاى هستى را تحت‏الشعاع قرار مى دهند:

 سرم به دنيى و عقبى فرونمى آيد

 تبارك‏اللّه از اين فتنه‏ها كه در سر ماست‏

 در اندرون من خسته‏دل ندانم كيست‏

 كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست‏

 دلم ز پرده برون شد كجايى اى مطرب‏

 بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست‏

 مرا به كار جهان هرگز التفات نبود

 رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست‏

 نخفته‏ام ز خيالى كه مى پزم شبهاست‏

 خمار صدشبه دارم شرابخانه كجاست‏

 از آن بِه دير مغانم عزيز مى دارند

 كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست‏

 چه ساز بود كه در پرده مى زد آن مطرب‏

 كه رفت عمرو دماغم هنوز پر ز هواست‏

 نداى عشق تو دوشم در اندرون دادند

 فضاى سينه حافظ هنوز پر ز صداست‏

 غ 26

 در اينجا، جهان هستى صورتى ضعيف از جهانى فرازين است و صورتى در زير دارد. هرچه در بالاستى و به قول شاعر:

 اى نسخه اسرار الهى كه تويى‏

 اى آينه جمال شاهى كه تويى‏

 بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست‏

 از خود بطلب هرآنچه خواهى كه تويى‏

 (نجم الدين رازى يا فخر الدين بغدادى)

 8 مردم روزگار فردوسى، يك‏رو و صادق و راستگو هستند، در دوستى، دوست و در دشمنى پايدارند و جالب است كه حتى درباره دشمنان خود به راستى و صداقت سخن مى گويند: مثلا، فرستاده خاقان چين درباره فرمانرواى ايران در گزارشى چنين مى گويد:

 به خاقان چنين گفت كاى شهريار

 تو او را بدين زيردستى مدار

 بدين روزگارى كه ما نزد اوى‏

 ببوديم شادان‏دل و تازه‏روى‏

 به ايوان بزم و به رزم و شكار

 نديديم هرگز چنو شهريار

 به بالاى سرو است و همزور پيل‏

 به بخشش كفش همچو درياى نيل‏

 چو بر گاه باشد، سپهر وفاست‏

 در آوردگه چون نهنگ بلاست‏

 اگر تيز گردد، بغرّد چو ابر

 از آواز او رام گردد هژبر

 وُ گر مى گسارد به آواز نرم‏

 همى دل ستاند به گفتار گرم‏

 خجسته سروش است بر گاه و تخت‏

 يكى بارور شاخ زيبا درخت‏

 همه شهر ايران سپاه ويند

 پرستندگان كلام ويند

  حال آنكه عصر حافظ دوران دو يا چندچهرگى، دروغگويى و رياكارى است و حافظ بيش از هر شاعر ديگرى از ريا مى نالد و آن‏را مخرّب دين و دنياى مردمان مى شناسد و از طبقات موجّهى كه ريا مى ورزند، بيشتر انتقاد مى كند. مردم روزگار او بيرون و درونشان يكى نيست، ظاهرها زيبا و درونها زشت و پليد است:

 واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مى كنند

 چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند

 مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس‏

 توبه‏فرمايان چرا خود توبه كمتر مى كنند

 گوييا باور نمى دارند روز داورى‏

 كاين همه قلب و دغل در كار داور مى كنند

 غ 194

 

 9 در عصر فردوسى خاندانهاى كهن مورد احترام‏اند، مردم به آنها به عنوان وارثان تمدّن، بزرگى و شعور و برازندگيهاى قومى خود مى نگرند، قائمه هاى قدرت را مى ستايند و پهلوانان و شجاعان و سلحشوران را حرمت مى دارند و به عبارت ديگر نهاد هاى قدرت مادى و معنوى گذشته خود را بزرگ مى دارند:

 بفرمود تا رستم پيلتن‏

 خرامد به درگاه با انجمن‏

 برفتند از ايران همه بخردان‏

 جهانديده و نامور موبدان‏

 به رستم چنين گفت كاى سرفراز

 بترسم كه اين دولت ديرياز

 همى سر گرايد به سوى نشيب‏

 دلم شد ز كردار آن پرنهيب‏

 اميد سپاه و سپهبد به توست‏

 كه روشن‏روان بادى و تندرست‏

 ز من هرچه خواهى فزونى بخواه‏

 ز اسپ و سليج و ز گنج و سپاه‏

 برو با دل شاد و راى درست‏

 نشايد گرفتن چنين كار سست‏

 بر ايرانيان چون كه شد كار، زار

 تو را كرد بايد كنون كارزار

 نبود اين‏چنين كار كس را گمان‏

 كه توران شود تير و ايران كمان‏

 بجز تو كه داند گشاد اين گره؟!

 جز از تو به كس بر، نزيبد زره‏

 به قول مرحوم مينوى "... در جامعه ايرانى، دهقانان طبقه‏اى از مردمان ايران بوده‏اند، صاحب مقام اجتماعى خاص: طبقه نجبازادگان درجه دوم كه قدرت ايشان باز بسته به اين بوده است كه اداره محل خويش را ارثا به عهده داشته باشند، از امور نظامى و لشكرى دور بودند و تنها به دفاع از ولايتى كه در آن سكنى داشتند، مكلّف بودند و بدين سمت در حكم حلقه هاى لاينفك زنجيره دولت بودند، اگر در حوادث عظيم تاريخى كمتر ظاهر مى شوند، از آنجا كه مبنى و اساس اداره و تركيب دولت بودند، به اندازه بزرگان كه اعيان و اشراف درجه اول مملكت باشند، قدر و اعتبار داشتند." در حالى كه در عصر حافظ دولتهاى محلى ايران در سيستان، خراسان، مازندران، آذربايجان و فارس برافتادند و خاندانهاى ايرانى اين نواحى، كم و بيش از ميان رفتند؛ خاندانهايى كه در دوره ايلخانيان وسيله سودمندى براى روى كار آمدن ايرانيان در امور مملكت شده بودند و در تجديد آبادانيها و مرمت خرابيهاى ايران تا حدى مؤثر بودند؛ به قول سيف فرغانى، ادانى و اراذل ناس به جاه رسيده و حرمت خاندانهاى كهن را برباد مى دادند:

 از انگشت سليمان رفته خاتم‏

 ولى در دست ديوان اوفتاده‏

 زنان را گوى در ميدان و چوگان‏

 ز دست مرد ميدان اوفتاده‏

 به عهد اين سگان از بى شبانى‏

 رمه در دست سرحان اوفتاده‏

 جهانجويى اگر ناگه بخيزد

 بسى بينى بزرگان اوفتاده‏

 چه مى دانند كار دولت اين قوم‏

 كه در دين‏اند نادان اوفتاده‏

 كلاه عزّت اندر پاى خوارى‏

 ز سر هاى عزيزان اوفتاده...

 و حافظ مى سرايد:

 ناموس عشق و رونق عشّاق مى برند

 منع جوان و سرزنش پير مى كنند

 تشويش وقت پير مغان مى دهند باز

 اين سالكان نگر كه چه با پير مى كنند!!

 غ 195

 در همين‏جاست كه پيران، جاهل و شيخان، گمراه مى نمايند و حافظ از فعل عابد و عمل زاهد تبّرى مى جويد:

 ما را به رندى افسانه كردند

 پيران جاهل، شيخان گمراه‏

 از دست زاهد كرديم توبه‏

 وز فعل عابد، استغفراللّه‏

 غ 409

 10 در روزگار فردوسى، سخن مردم صريح و روشن و يكسويه است؛ به روشنى سخن مى گويند و انتقاد مى كنند، به همين جهت، پهلوانان شاهنامه با شاهان بسيار راحت سخن مى گويند. كاوه در دربار ضحاك به صراحت زبان به بيان معايب او مى گشايد و اين درست همان زبان حماسى است كه هيچ نوع ابهام و در پرده سخن گفتن را برنمى تابد و هيچ نوع ملاحظه‏اى را در سخن راه نيست:

 خروشيد و زد دست بر سر ز شاه‏

 كه شاها منم كاوه دادخواه‏

 يكى بى زبان مرد آهنگرم‏

 ز شاه آتش آيد همى بر سرم‏

 تو شاهى وگر اژدها پيكرى‏

 ببايد بدين داستان داورى‏

 كه مارانت را مغز فرزند من‏

 همى داد بايد ز هر انجمن‏

 ... خروشيد كه اى پايمردان ديو

 بريده دل از ترس كيهان خديو

 همه سوى دوزخ نهاديد روى‏

 سپرديد دل را به گفتار اوى‏

 1/36/215

 و وقتى رستم در دربار كاووس بر شاه خشم مى گيرد، به صراحت به وى مى گويد:

 تهمتن برآشفت با شهريار

 كه چندين مدار آتش اندر كنار

 همه كارت از يك دگر بدتر است‏

 تو را شهريارى نه اندر خور است‏

  اما سخن مردم عصر حافظ چنين نيست. در عصر بحران، اختناق و درماندگى و يأس، زبان چندسويه مى شود. الفاظْ ايهام‏دار و پرابهام مى شوند و هركس، به ذوق و مصلحت خويش، آن معنى خاصى را از لفظ مى فهمد كه خود مى طلبد. به همين جهت، تأويل و تفسير الفاظ، اصطلاحات، جملات، مصراعها، بيتها و غزلهاى حافظ و مصادره به مطلوب كردن آنها از همان روزگار حافظ رواج داشته است.

 اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مى گفت‏

 بر در ميكده‏اى با دف و نى ترسايى‏

 گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد

 و اى اگر از پس امروز بود فردايى!!

 حكايت اين شعر حافظ، كه موجب تكفير او شد و حافظ به خواجه زين‏العابدين ابوبكر تايبادى متوسل گرديد و او حافظ را راهنمايى كرد كه شعر ماقبل آخر را بسازد تا از اتهام كفر برهد، بسيار مشهور است و به قول دارابى ، مشكل در لفظ (اگر) است كه موهم شك در روز قيامت است. با آن‏كه لسان‏الغيب، بلكه هيچ مسلمانى، شك در وقوع آن ندارد، ظاهرپرستان، كه مدار علمشان بر مجاز و ظاهر است، گوييا منكر روزى هستند كه اعمال در آن نقد مى شود.... بدين ترتيب، اگرچه بعد از سقوط خلافت عباسى و حمله مغول، تا حدى تعصبها و جدالهاى مذهبى كاهش يافته بود، امّا هنوز، كاملا از بين نرفته بود و اگرچه نسيم آزادانديشى اندك وزشى داشت، اما نبود يك دولت ايرانى مقتدر و ادامه جنگهاى داخلى، موجب فقر و گرسنگى، ذلّت و ناامنى و رواج سخن‏چينى و توجيه الفاظ و پرونده‏سازى براى دشمنان شده بود. در اينجا درواقع، الفاظ چندمعنايى و داراى ايهام وسيله‏اى است هم براى دوست و هم براى دشمن و عظمت حافظ و امتياز او بر شاعران پيش از وى در اين است كه شعر حافظ مظهر عصيان بر ضد يكنواختى و يكدستى تحميل شده به وسيله عباسيان است. حافظ حكيمى است كه بر ضد فرهنگ قالبى و سنن تحميلى و ظلم و جور روزگار خود عصيان كرده و هنرش در اين است كه انديشه هاى خود را با چنان لطف و افسونى بيان كرده است كه قبول عمومى يافته و در عين حال دستگاه جور هم نتوانسته است گزندى به او برساند. سخن حافظ محصول روزگارى است كه بعد از آن تحولات، شاعر، آزادتر مى انديشيد و جرئت مى كرد گاهى به طنز و افسوس، نارواييها را، اگرچه در پرده ابهام و ايهام، به باد انتقاد گيرد.... مردم اين روزگار رفتارى پيچيده و گيج‏كننده دارند، آنها را نمى توان شناخت و از كار آنها نمى توان به سادگى سر درآورد. حافظ در برابر ستم و ريا و سالوس و ظاهرپرستى، (رند) را در كنار دارد، "رند" حافظ تصويرى است از ايرانى زيرك و روشن‏بين و نكته‏دان و ژرف‏انديش عصر او، قهرمان پيكار با بيداد و ستم و غارتگرى است. زيركى و حكمت‏آموزى او گاهى بهلول ديوانه فرزانه يا لقمان حكيم را به ياد مى آورد. اصلا چرا نگوييم عبيد زاكانى شاعر همان عصر است، با لطايف حكمت‏آميزش. در روزگارى سراسر ترس و وحشت و خفقان، از خشونت خواص بيدادگر فريبكار و غوغاى عوام جاهل‏فريفته، آنجا كه از كران تا به كران لشكر ظلم است، شاعر چه كند، اگر در پرده سخن نگويد. در دوره‏اى كه نامحرمان در هر بزمى هستند، حتى نسيم سخن‏چين است، شمع، شوخ سربُريده‏اى است كه بند زبان ندارد و هركسى عربده‏اى اين‏كه: (مبين) آن‏كه (مپرس)، شاعر جز راز پوشيدن چه چاره‏اى دارد؟ و اين رازپوشى و سخن در پرده گفتن، عربده هاى نامحرمان و جست‏وجوى حافظ براى يافتن محرم راز، چندپهلو بودن و ابهام‏انگيز بودن شعر او را بازتابى از شرايط حاكم بر جامعه عصر حافظ مى سازد. به اين اشعار بنگريد:

 گفت‏وگوهاست در اين راه كه جان بگذارد

 هركسى عربده‏اى اين‏كه: مبين آن‏كه مپرس‏

 به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات‏

 بخواست جام مى و گفت راز پوشيدن‏

 چه جاى صحبت نامحرم است مجلس انس‏

 سر پياله بپوشان كه خرقه‏پوش آمد

 بيار باده و اول به دست حافظ ده‏

 به شرط آن‏كه ز مجلس سخن به در نرود

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم