دکتر منصور رستگار فسائی

گزارش سه هثته سفر به مسکو ( ۴)

-  سخنراني من در تالار اتحاديه بين‌المللي نويسندگان روسيه

اتحاديه­ي بين­المللي نويسندگان روسيه كه قبلاً شامل همه­ي كشورهاي اتحادجماهير شوروي بود در تالار بزرگ در قلب شهر مسكو قرار دارد كه مركز ملاقات­ها و ديدارهاي نويسندگان، شاعران و بزرگان هنر و فرهنگ روسي با هم و با نويسندگان، شاعران و اهالي فرهنگ جهان با فرهنگوران روسيه است. در راهرو اين اتحاديه عكس­هاي بزرگان شعر و نثر روسيه و شوروي سابق كه بعضي برندگان جوائز بزرگ نوبل و شوروي، بوده­اند، بر ديوارها آويزان است و تاريخ تحول ادبي روسيه و شوروي را تداعي مي‌كند. بيش­از صد تن از نويسندگان، ادبا و شعراي نامدار و استادان و دانشجويان روسي در اين سخنراني شركت داشتند و سالن از چندين رديف ميز و صندلي موازي در طول سالن پر شده­بود در دو طرف اين ميزها كه به­طور طولي چيده شده­بود حاضران نشسته بودند و بر روي ميزها نيز ميوه و شيريني و آجيل چيده شده­بود. حاضران، صميمانه، خودماني ولي بسيار مرتب در اينجا گردآمده­بودند. و عكس ماكسيم گوركي نويسنده­ي بزرگ بر بالاي آن نصب شده­است و عكسهايي از مكان­هاي علمي و فرهنگي و هنري روسيه در آن­جا قرار دارد.

در اين مراسم ابتدا آقاي ايماني­پور رايزن فرهنگي ايران در مسكو درباره­ي سهم ادب فارسي در توسعه­ي تفاهم بين­المللي سخن گفتند و آن­گاه پروفسوراندري ژوكف نويسنده­ي كتاب روسي امام خميني صحبت كردند و از عظمت تاريخي ايران و فرهنگ آن و تحولات انقلاب اسلامي ايران سخن گفتند و سپس آقاي شوكت نيازي معاون رييس بين­المللي نويسندگان روسيه، درباره­ي ادب فارسي و ديرينه­ي آن سخن­راني كردند و ضمن معرفي اينجانب، مرا براي ايراد سخن­راني دعوت كردند و اينجانب چهل و پنچ دقيقه درباره­ي شعر فارسي معاصر صحبت كرد و ضمن بازگويي ديرينه­ي ادبيات فارسي و زمينه­هاي فكري و قالب­هاي شعر كهن تحولات حاصل در شعر كهن را از دوره­ي مشروطيت به بعد مورد بررسي قرار داد و سهم نيما و شاگردان او را در تحولات شعر معاصر ايران بازگفت و تحولاتي را كه در دهه­ي سي و چهل و پنجاه در شعر فارسي رخ داده است و سپس به شعر فارسي پس­از انقلاب پرداخت و شعر انقلاب و جنگ و هدف­ها و روش­ها و چگونگي آن را بازگفت و موقعيت كنوني شعر معاصر را با جريان­هاي ادبي معاصر و نوآوري­ها و تازگي­هاي آن را در حوزه­ي لفظ و معنا و صورت و جهان­بيني‌هاي شاعران را مورد بحث قرار داد.

آن­گاه آقايان سعيد آدينه­لو، كاردار سفارت ايران درباره­ي روابط فرهنگي ايران و روسيه و علاقه­ به استمرار آن سخن گفتند و حاضران به‌ طرح سؤالات و نظرات خود درباره‌ي سخنراني پرداختند و اين جلسه در ساعت 6 بعداز ظهر به پايان رسيد.

(متن سخنراني اينجانب جداگانه به‌چاپ خواهد رسيد).                   

 

- ديدار از موزه‌هاي مشاهير ادبي مسكو

ديدار از موزه‌ي پوشكين

مسكو پر است از موزه­هاي مختلفي چون موزه­ي ذخيره­ي الماس، موزه­ي ورزش، موزه­ي الكسي تولستوي، موزه­ي هنرهاي تزييني، موزه­ي خودرو و موتورسيكلت، موزه­ي معماري، موزه­ي عكس، موزه­ي متروي مسكو، موزه­ي سينما، موزه­ي ساخارف، موزه­ي فرهنگ و هنر روسيه­ي قديم ... و ده­ها موزه­ي ديگر دارد.

امروز عصر چهارشنبه 16 بهمن، پس­از پايان كلاس­ها در ساعت 5بعداز ظهر به اتفاق راهنماي روسي، آقاي راميل كه از اهالي تاتارستان و استاد زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه غازان اين استان است، به بازديد از موزه­ي هنرهاي تجسمي بزرگ پوشكين در مركز شهر مسكو رفتيم. اين موزه نزديك يك كليساي بزرگ است كه خود يكي ديگر از ديدني­هاي مسكو و در حوالي ميدان سرخ واقع است و به سبك معماري يونان باستان ساخته شده‌است­ و در آن مجموعه­اي از هنرهاي شرقي و غربي و آثاري از نقاشي­هاي سزان، گوگن، وآن­گوگ و رنوار وجود دارد.

موزه در اولين لحظه­ي ورود، در ساعت 5/5بعداز ظهر خلوت به­نظر مي­رسد اما وقتي كه وارد آن مي­شوي و چشمت به آن­همه لباس كه در رخت­آويزهاي مرتب ومنظم آن آويخته شده­است، مي­افتد، مي­فهمي كه بسيار دير به آنجا آمده­اي.

در اين موزه، آثار بسياري از تمدن ايران باستان در دوره‌ها­ي هخامنشي تا ساساني، در دو سالن گرد آمده­است، كه از همه حيرت­انگيز­تر ستون­ها و كتيبه­هاي ميخي سه­زبانه و اسب­هاي بالدار بر سردرهاي ورودي بناهاي ايران باستان در دوره‌ي هخامنشي است. پس­از موزه­هاي لوور و بريتيش‌ميوزيوم اين موزه براي هر ايراني شگفت­انگيز است زيرا آن­همه كتيبه و ستون و آثار باستاني از سكه و سفال و سلاح و زينت­ها و زيورها، حتي در موزه­ي ايران باستان تهران هم به اين كثرت و با اين سليقه و زيبايي و نظم در كنار هم ديده نمي­شود. موزه­دارها در سكوتي احترام­آميز شما را راهنمايي مي­كنند و از شما ميخواهند كه با فلاش عكس نگيريد. بخش­هاي اشكاني و ساساني اين موزه نيز به همان عظمت و زيبايي و درس­آموزي دوره­ي هخامنشي است و هر ايراني وقتي به اين­جا و موزه­هايي مانند آن مي­آيد، بي­اختيار به عظمت و وسعت تمدن و فرهنگ خود مي­بالد و در همانحال متآسف مي­شود كه چرا اين­همه آثار از كشور، در طول قرون بيرون آمده­است و باز به­نوعي خشنودي ستايش­آميز گرفتار مي­آيد كه راستي آن­ها كه آن­همه رنج را در انتقال اين آثار بر خود هموار كردند، خطوط اين كتيبه­ها را خواندند و با دقت و حوصله آن­ها را به چنين موزه­هايي منتقل كردند چه­كار مهمي انجام داده­اند كه امروز با دلبستگي فرزندان خود همچنان از آن مواظبت مي‌كنند و روزانه هزارها انسان مشتاق تمدن و فرهنگ ملت­هاي ديگر را به زيارت اين آثار مي­كشانند و جوامع متمدني چون ايران و يونان و روم را به آنان مي­شناسند، حال­آنكه معلوم نبود، اگر كار به­دست خود ما بود اين مساعي و همّت و توانمندي‌هاي مالي و مديريتي را داشتيم كه اين آثار را همچون اينان، به جهانيان معرفي كنيم؟

هر موزه­اي در اين­جا يك كلاس درس دانشگاهي است كه دانشجويان با استادان خود در آن سرگرم بحث و گفتگو و شناخت علمي اين آثار هستند. در اين­جا به اين آثار به عنوان يك شيئ گران­بها، نگريسته نمي­شود. اين آثار را از ديدگاه علمي و فرهنگي مي­سنجند و آن را سرمايه­هاي بشريت مي­دانند. با اين تبصره كه سهم ملّت خود را در نگه­داري، نمايش و ارائه­ي اين آثار براي تحقيقات و پژوهش­هاي باستان­شناسانه نيز محفوظ مي­دارند مثلاً ملّت روسيه هنوز به خود مي­بالد كه علي­رغم فراز و نشيب­هاي پس­از فروپاشي هنوز 17% درصد از توليدهاي علمي جهان، در روسيه توليد مي­شود و هنوز دانشگاه مسكو به عنوان يك مركز بزرگ تحقيقاتي و علمي در جهان مي­درخشد و اين داستان را درباره­ي اين دانشگاه روايت مي­كند: (كه تعداد اطاق­هاي اين دانشگاه در حال­حاضر، به حدي زياد است كه اگر كودكي در اين دانشگاه متولدشود و ازآن­پس هر روز از  عمر خود را در يكي از اطاق­هاي اين دانشگاه زندگي كند، در سن 16سالگي از آخرين اطاق دانشگاه بيرون خواهدآمد. (البته اين تعداد اطاق­ها، در روز تولد اوست كه مسلماً نه افزايش­هايي در طول سال­ها در تعداد اين اطاق­ها ايجاد خواهدشد)

با كمال تآسف وقتي به جامعه­ي خود برمي­گرديم و رفتار خود را در كشف و ضبط و نگهداري و استفاده از آثار باستاني و عتيق مي­بينيم و بازار قاچاق آثار باستاني را كه گاهي به قاچاق سرستون­هاي تخت­جمشيد هم منجر مي­شود، مي­بينيم و بولدزرهايي را به­ياد مي­آوريم كه علي­رغم اخطارهاي ميراث فرهنگي به جان محوطه­هاي باستاني مي­افتند تا راهي بين دو قريه­ي كوچك ايجاد كند، با خود مي­گوييم راستي چرا اين گوهرهاي پاك در دست ما افتاده­است كه هيچ قدر و اهميت آن‌ها را نمي­شناسيم و احترامي سزاوار، نسبت به اين آثار در خود احساس نمي­كنيم و اين آثار را كه در حكم شناسنامه­هاي ملي و تاريخي و باستاني ما است، عزيز نمي­شناسيم و تا بدانجا مي­رسيم كه دوستي مي­گفت خدا پدر اين بيگانگان را بيامرزاد كه اين آثار را بدين جا آوردند، نگه­داري كردند و هر روز با احترام و دقت آن­را به بازديدكنندگان كه از سراسر عالم به اين­جا مي­آيند، معرفي مي­كنند و خود هم نفع مادي مي­برند و هم نتيجه­هاي معنوي فراواني به­دست ما مي‌رسد.

يادم مي­آيد كه وقتي براي ديدن قديم­ترين نسخه­ي شاهنامه­ي موجود در موزه­ي بريتانيا به اين موزه رفتم، تمام تشريفات مربوط به اين ديدار از اين نسخه­ي كهن شاهنامه بيش­از يك ساعت به‌طول نينجاميد و سه چهار ساعت آن­را ديدم و خواندم و شناختم و رفتار مسوولان و كاركنان موزه با من به­حدي انساني و علاقمندانه و دوستانه بود كه بر خود باليدم و حسّ كردم كه در آن فضا يك عالم، شناخته مي­شوم. فيلم آن نسخه را هم كه خواستم چندروزه برايم فرستادند و نوشتند فلان مبلغ را به حساب ما بريزيد در حاليكه چند سال پيش براي ديدن يك نسخه­ي متآخر يك كتاب در كتابخانه­ي مركزي دانشگاه تهران، چنان رفتارهاي توهين­آميز و ناصوابي از بعضي از مسوؤلان نسخه‌هاي خطي آن ديدم كه شرمم مي­آيد كه آن­ها را بازگو كنم و سرانجام نيز از خير آن كار گذشتم.

در موزه­ي پوشكين، بخش يونان و روم و تروا و مصر اگر  از عظمت و اهميت بخش ايران بيشتر نباشد، كمتر نيست و اين بخش با ديدار از قسمت تابلوها و نقاشي­ها و مجسمه­هاي دوره­ي مسيحي به اتمام مي­رسد و وقتي انسان فضاي اين موزه را ترك مي­كند سرشار از خاطراتي است كه ديدار از يك مركز فرهنگي بزرگ در طول سه ساعت است كه انسان را متحول مي‌سازد و مي‌بيند كه  جهاني را در گوشه­اي گردآورنده­اند تا تو به انسان بودن خود ببالي و پدران و نياكانت را كه اين­همه شگفتي را آفريده­اند و اين­همه در اعتلا فرهنگ انساني رنج برده­اند، بهتر بشناسي و آن­ها را ستايش كني و بداني كه ايران بزرگ تو چه ميراث گران­قدري است كه به تو رسيده­است و تو بايد آن را عزيز بداري.

از موزه- خانه­هاي ديدني شهر مسكو كه به نام  نويسندگان و شعراي روس مربوط است يكي هم موزه- خانه­ي پوشكين است و اين موزه غيراز موزه­ي هنرهاي تجسمي پوشكين است. اينجا، جايي است كه پوشكين شاعر معروف روسيه روزگاري در آن زندگي مي­كرده­است.

خانه­ي چخوف نيز امروزه به موزه تبديل شده­است و مردم با بازديد از اين محل مشتاقانه مي­بينند كه اين نويسنده­ي بزرگ روس كه در اينجا طبابت هم مي­كرد، آثار فراموش­نشدني خود را در كجا و زير چه سقفي نوشته­است.

خانه­ي تولستوي نيز به موزه­اي  به­ نام الكسي تولستوي تبديل شده­است كه در واقع همان مزرعه­ي تولستوي است.

موزه- خانه­ي ماكسيم گوركي نيز در مسكو قرار دارد و در كنار در ورودي ساختمان نوشتهاست كه ماكسيم گوركي از سال 1931 تا 1936 در اين خانه زندگي كرده­است، اين خانه در حقيقت همان­جاست كه گوركي سال­هاي آخر عمر خود را در آن گذراند و همه­روزه دانشمندان و شخصيت­هاي سياسي و اجتماعي و حتي نويسندگان تازه­كار، براي گفتگو و مباحثه با او به اين‌جا مي‌آمدند.

گوركي خود در طبقه­ي اول اين خانه زندگي مي­كرد و اطاق­ كار، كتابخانه و اطاق خواب و غذاخوري او هم در همين طبقه بود و در طبقه­ي دوم پسر گوركي و دو فرزندش مي­زيستند. خانه­ي گوركي در ميان باغچه­اي قرار دارد و گوركي در همين باغ با نوه­هايش بازي مي­پرداخت و به گل­ها و گياهان رسيدگي مي­كرد. در اهميت  گوركي بايد گفت كه در زمان وي پدربزرگ پوتين رئيس­جمهور كنوني روسيه را كه آشپز بسيار خوبي بود، براي خدمت به گوركي، از حومه­ي مسكو به شهر مسكو  آوردند.

در اتاق و بر روي ميز كار گوركي تعدادي مدادرنگي وجود دارد كه براي آخرين­بار خود گوركي آن­ها را تراشيده­است و مقداري كاغذ يادداشت و پوشه­ي برخي از آثار نويسندگان و اصلاحاتي را كه خود انجام داده­است در آن­جا مي­بينيم. در كتابخانه­ي شخصي گوركي كه بزرگترين اطاق طبقه­ي اول خانه است حدود 2000 جلد كتاب با حاشيه­نويسي گوركي وجود دارد و علاوه بر كتاب­هاي خارجي تعدادي از آثار فولكلوريك روسيه هم در اين كتابخانه است كه گوركي بدان­ها علاقه­ي زيادي داشت. مجموعه­ي يادگارهاي او و يادداشت­هايش در حاشيه­ي برخي از كتاب­ها نيز در آن­جا ديده مي­شود.

در اطاق ناهارخوري گوركي ميزي دوازده نفره وجود دارد كه گوركي و دوستانش در اطراف آن مي­نشستند  و گوركي در همين اطاق از مهماناني چون برنارد شاو، رومن رولان و بسياري ديگر از نويسندگان خارجي ديدار مي‌كرد.

موزه- خانه­ي داستايوسكي نيز در مسكو قرار دارد كه 11 نوامبر سال 1982 در سال­روز تولد داستايوسكي، اين خانه را كه نويسنده­ي بزرگ روس در آن متولد شده و دوران كودكي خود را در آن­جا گذرانده­است، به موزه- خانه­ تبديل كرده­اند. اين موزه – خانه كه در خيابان داستايفسكي قرار دارد، داراي ورودي بسيار زيبايي است كه به سبك قديمي با ستون­هاي بلند ساخته شده‌است و كه در اصل بيمارستاني بوده‌است كه زني نيكوكار براي بيماران تهي­دست ساخته­بود و پدر داستايفسكي به عنوان پزشك در اين بيمارستان خدمت مي­كرد و در فضاي بيمارستان ويلايي به او داده بودند كه خود، همسر و فرزندانش در آن­جا مي­زيستند و فئودور داستايفسكي  در سال 1821 در آن­جا متولد شد. در وسط همان باغ بيمارستان كه اينك موزه­ي داستايفسكي است، تنديس اين نويسنده­ي بزرگ را قرار داده­اند كه ساخته­ي «مركوروف» مجسمه­ساز معروف روس است. اين موزه- خانه سه اطاق دارد كه اطاق اول به دوران كودكي و نوجواني، اطاق دوم به زندگي ادبي و اطاق سوم به كتابخانه­ي او اختصاص دارد. در و ديوار اين خانه را بنابر توصيفي كه برادر داستايفسكي از خانه­ي دوران كودكي خود ارائه كرده‌است بازسازي و رنگ‌آميزي كرده‌اند و به دقت اشياء دوران مختلف زندگي او در آن­جا گردآورده­اند و آن­ها را طوري قرار داده­اند كه وضعيت منزل در زمان زندگي نويسنده را به­ياد مي­آورد. مثلاً در يكي از اطاق­ها ميز تحريري كه داستايفسكي داستان برادران كارامازوف را بر روي آن نوشتهاست، و كلاه و عينك و قوطي توتون  او را، مي­بينيد كه دختر يازده­ساله­ي نويسنده، بر روي آن قوطي نوشته­است: «بابا در ساعت 9 روز  28 ژانويه سال 1881 مُرد». قلم داستايفسكي روي ماسكي از صورت او گذاشته­شده كه پس­از مرگش درست شده­است و در اطراف آن، عكس­هاي مختلفي از نويسنده قرار دارد. بالاي قلم او اين جملات به خط خود داستايفسكي نوشته­ شده­است كه: «مرا روانشناس مي­نامند، اين حرف صحيح نيست من... ژرفاي روح انسان را منعكس مي­نمايم».

 در اين موزه مجموعه­ عكس­ها و دست­خط­هاي داستايفسكي گردآوري شده­است و در گوشه­اي از اين اطاق اين جملات به خط وي نوشته شده­است كه: «بدون ايمان راسخ به اينكه زماني همه­ي افراد بشر باسواد، داراي صفات كامل انساني و سعادتمند خواهندبود من نه مي­توانم فكر و نه مي­توانم زندگي كنم».   

همچنانكه گفتيم از سه اطاق اين موزه- خانه، اطاق اول به دوران كودكي و نوجواني داستايفسكي اختصاص دارد و عكس­هاي خانوادگي، عكس­هاي مدرسه­ي مهندسي كه داستايفسكي در آن­جا درس مي‌خواند _و در سن­پترزبورگ قرار داشت_  و عكس­هاي همكلاسي­هاي او قرار دارد به‌علاوه‌ي بعضي از كتاب­هايي كه نويسنده‌ي جوان در اين دوران مطالعه مي­كرد.

در اطاق دوم زمينه­ي زندگي ادبي او نشان داده مي­شود. كتاب­هاي او از «داستان مردم فقير» تا «برادران كارامازوف»، و دفتر خاطرات نويسنده­ي، «جنايات و مكافات» ديده مي­شود و عكس­هايي از مسافرت­هاي نويسنده به مناظر و نقاط مورد علاقه­ي او به تماشا گذاشته شده­است و بخشي هم به كتاب برادران كارامازوف اختصاص يافته­است و تمام شماره­هاي مجله­ي «پيك روسيه» كه اين رمان در آن به چاپ مي­رسيد، مجسمه و يا تصوير نقش­هاي اصلي و مدل نمايش برادران كارامازوف در تئاتر مسكو هم ديده مي­شود.

در وسط تالار، چاپ­هاي مختلف آثار داستايفسكي، نسخه­هاي خطي و خاطرات چاپشدهاي كه افراد مشهور راجع به او نوشته­اند، فراهم شده­است.

در اطاق سوم نيز مرگ داستايفسكي و مراسم تشييع و تدفين او و مزارش، در عكس­هايي زنده و ديدني به تماشا درآمده­است.

در اين موزه محلي هم به همسر داستايفسكي يعني «آنا گريگوريونا» اختصاص دارد كه پس­از مرگ شوهرش اين موزه به همت او فراهم آمد و تمام آثار و اشيا مربوط به داستايفسكي در اين­جا گردآوري شد. 

 


نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم