دکتر منصور رستگار فسائی

وقايع فارس در ؛الفارس ؛ نخستين روزنامه ی شيراز در ۱۳۳ سال قبل ( ۲ )

گر سحابي بارد از بحر عطايش بر
اي سليمان اي حسن ماذالقلم ما ذا الكتاب
حكم تعديل ار نفرمايد بر آشوبد به طبع
مجري دانا سزد كاين چامه خواند بهر شاه
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري
ني كمال من به شهرستان و داراب و خسو
پيش دانا شعر من قند مكرر شد وليك
ني مشيرالملك آصف جاه دولتخواه شاه
سبطيان را صاف و شيرين و گوارا بود نيل
نيستم سركردة ايلات كاندر ظلّ خال
كيستم من چيستم چون افكند از كف مرا
هم نه دارايم نه سهراب و كهندل ني قباد
من نه نوّابم نه بوّابم نه قطبم ني حباب
نيستم مستوفي نوري نه سرتيب عرب
نيستم عكاس باشي تا شود اوراق عكس
پهلواني نكته دانم نيستم در بزم شاه
نيستم معمارباشي، وجه تير و گچ كنم
كيستم؟ داني ابوالمعني نقيب ابن نقيب
نيستم غدّار و خونخوار و ستمكار و شرير
ني ز درويشان سالك ني ز سرهنگان فوج
شكرلله مكتشف شد بر من احوال ملوك
بنده‌اي از بندگان شاه مسعودم كه چون
شيري‌ام نه ميريم نه صدريم به بدريم
لوحش الله لوح دل از داستان باستان
سالها در بزم شاهنشاه و صدر و بدر و مير
كس‌نسفت‌اين‌گونه‌گوهركس‌نگفت‌اين‌گونه‌نظم
سال شد پنجاه و سي نوبت سفر كردم به ري
گر نوازد حضرت والا مرا ديگر چه كار
ليك طالب نيستم جز لطفهاي باطني
تا سخن از نيرم و سام و فريدون است باد

زنده فرمايد ز نوقاآن و معن و خاتمو
در حضور حضرت والا كه باشد محرمو
گاه صفرا، گاه سودا گه دمو گه بلغمو
تا مديح من نگردد چون دعاي بي غمو
گر شما دانيد قدر فضل و دانش اكرمو
ني جمال من به لارستان و فرگ و طارمو
در مذاق ابلهان شكّر نمايد شلغمو
دخل شه را بيش و جرح شاه را سازم كمو
قبطيان را خون نمود آن آب صافي در فمو
بر نگريم تيغ كين از ترگ انباي عمو
هيچ نقّاد بصير افكند از كف در همو؟
تا بچاپم خنج و افرز بيد شهرو اهرمو
نيستم كلاّش و طامع ني حريص و اشكمو
تا علي عباس بگ سازد به قهرم ملزمو
در كفم چون صحف انگليون كتاب البمو
فنگ فنگو، منگ منگو، رنگ رنگو، لم لمو
خرج مرغ و برّه و مي با زبان ابكمو
با ادب گفتمي ز يك مادر بزادم توأمو
نيستم ببر و پلنگ و شير و مار و كژدمو
كان همه اهل حشيش‌اند اينهمه اهل نمو
از اروپا و آسيا تازي و ترك و روسيو
در سخن آيم به موج آيد ز طبعم قلزمو
هنديم يا سنديم در بزم سميرم يا بمو؟
شد نگارستان دو صد افسانه
] ? [ معجمو
داد معني داده‌ام بازم همان هستم همو
اي اديبان صدقو اي منصفان لاتكلموا
چند ناچارم كنيد اي كينه‌جويان ارحموا
باري و با بزم شاهنشاه و صدر اعظمو
ني براي سيم و زر انعام و خلعت مبرمو
زنده از نام تو افريدون و سام و نيرمو
                     (ص 38 ذيل شماره نهم)

 

13- لغو اضافه ماليات

            در اين سال (1289 هجري قمري) قاعدة قبيح اضافه بر ماليات كه به اسم تفاوت عمل ديوان گرفته مي‌شد و رعايا را به انواع تعب دچار مي‌ساخت متروك گشت و احكام مخصوص صادر گشت كه پس از اين هركس به اندازه ملك و برداشتي كه دارد از روي عدل و تحقيق اداء ماليات نمايد و ماليات ديگري سرشكن ضعيفان ننمايند.» (شماره 5، ص 23)

 

14- قصيده محمد دشتي در ورود ظل السلطان

            در شماره 5 روزنامه فارس از محمد خان دشتي كه «اسحق شخص با جودت و فطانتي است» قصيده‌اي آمده است كه در هنگام ورود ظل السلطان مسعود ميرزا به شيراز سروده شده است و مطلع آن قصيده چنين است:

                چون به سعادت رسيد موكب مسعود    عاقبت فارس شد دو مرتبه محمود

                                                                                                                (شماره 5، ص 25)

15- ظل السلطان به زيارت حضرت شاه‌چراغ مي‌رود.

            ظل السلطان در روز 11 جمادي الثاني، سه ساعت به غروب مانده «به زيارت آستان متبرك حضرت شاهچراغ عزيمت فرموده و از ميان بازار عبور نمودند تمامي اهل شهر در بام و برون، چشم انتظار تماشا ... چشم به راه دوخته بودند و همگي از امن و امان و آسايش و رخان و نظم طرق و شوارع و فراواني خوردنيها، اظهار امتنان و شكرگزاري كرده به دعاگويي صدا بلند كردند و هيچ‌كس در رفتن و برگشتن حضرت اشرف والا دادخواهي ننمود همين حالت بر نظم اين حدود برهاني كافي است. حضرت اعظم والا پس از زيارت يك جفت درب نقره‌اي براي جلو مرقد مطهر پيشكش نمودند كه عنقريب به مكان مزبور منصوب خواهد شد و هنگام مراجعت به خانة جناب تاج‌العلما امام جمعه كه در جنب حضرت واقع است نزول اجلال فرمودند و پس از صرف چاي و بعضي فرمايشات متفرقه به دارالاياله مراجعت كردند.»‌

            خيال و مسرت بال و شادماني ممدوح است خوشتر آن باشد كه هرگاه در انديشه ستودن من مي‌افتيد حضرت شاهنشاه دنيا و دين اميرالمؤمنين مولا علي را مدح نمايند كه ستايش او را در خور است و نيايش وي را سزاست چه هر آنچه در مدح او گويند محض راستروي و صرف دوستي است و انبساط خاطر من نيز از استماع آن حاصل و هم مايه امتنان من خواهد بود، لهذا چامه‌سرايان همواره سر قدم ساخته به امتثال امرش شتافتند و هنگام ستودن حضرتش مدح مولاي متقيان را عنوان مي‌نمودند، از آن جمله قصيده‌اي كه ميرزا هماي شيرازي سروده است:

آسمان و زمين و ليل و نهار
گر وجود علي نبود، نبود
جهان به رقص آمد از مناقب او
شرع از سعي او گرفت قوام
به مثل جود اوست دريايي
من نگويم علي خداست ولي
يافت در بندگي خداوندي
به خدا بي ولاي حيدر و آل
رستگاري ما به هر دو جهان

از وجود علي گرفت قرار
آسمان و زمين و ليل و نهار
همچو شاخ گل از نسيم بهار
عرش از نام او گرفت قرار
كه مر او را پديد نيست كنار
عشق با عقل دارد اين پيكار
بنده باشد ولي خدا آثار
نشوي رستگار روز شمار
در ولاي علي بود، هشدار
(شماره هفتم، ص28 و 29 و 30)

و در همين جا قصيده‌اي هم از مرحوم ميرزا افسر در نعت امير مؤمنان مي‌آورد كه مطلع آن چنين است كه در اغلب ابيات آن نامه «مسعود را» ذكر كرده است:

آن را كه معتصم به تولاّي حيدر است
بخت بلند و دولت مسعود و فاك نيك
عشق علي و آل بود آنكه جاودان

دولت مطيع و طالع مسعود ياور است
آن را شده‌است يار كه او يار حيدراست
ما را به سوي دولت مسعود ياوراست
(شماره هفتم، ص 32 و 33)

 

16- آزادي صدور غلّه به خارج

            ظل السلطان در روز 19 جمادي الثاني سال 1289 «سه ساعت به غروب آفتاب مانده براي بازديد باغهاي دولتي اطراف شهر (شيراز) عزيمت نمود و در خصوص بعضي تعميرات لازمه به جناب حاجي ظهيرالدوله تأكيدات منيعه فرمود و جناب معزي اليه تعهد نمود كه بزودي فرمايشهاي والا را به انجام رساند. (ص 26 شماره ششم)

 

17- آزادي صدور غلّه

            در همين سال فرستادن اجناس مانند غلّه و غيره كه از بوشهر به ممالك خارجه منع شده بود شكسته شد و تجار از مبذر مزبور و ساير بنادر فارس، بعضي از اجناس را به خارج مي‌فروشند. (همان شماره، ص 27)

                ميرزا تقي حكيم باشي مدير روزنامه فارس خود نيز در هنگام ورود ظل السلطان به شيراز قصيده‌اي سروده بود كه چند بيت از آن چنين بود:

مژده اي شيراز كامد جانت از نو در بدن

پارس را دل‌جاي‌اورنگ كي‌وجمشيد بود

گلستان كارامگاه عندليب خوشنواست
سطوت جمشيد در شيراز اينك شد پديد

 

آفتاب شوكت اينك شد به كاخت مقرن
تكيه نتواند زدن بر جاي ايشان اهرمن
مي‌نشايد كاشيان گيرد در او زاغ و زغن

اندر آمد آيت پروردگار ذوالمنن

                جالب اين است كه ميرزا تقي حكيم باشي از بي علاقگي ظل السلطان به شنيدن مديحه‌هاي مستعار سخن مي‌گويد و مي‌نويسد: «ظل السلطان ... مكرر به شعرا قدغن مي‌فرمودند كه شخص مرا شايستگي ستايش و نيايش نيست و آرزوي اغراق و اغراق شنيدن در دل نه و چون منظور از مدح و انبساط

 

19- گذشته و حال ايران

            در شماره ششم فارس ميرزا تقلي حكيم مقاله‌اي مفصل در مقايسه وضع ايران باستان و اوضاع مردم ايران در روزگار خود (133 سال پيش) مطرح مي‌كند كه بسيار جالب است. در اين مقاله كه در شماره 7 و 8 و 9 و 10 هم ادامه مي‌يابد او با برشمردن عظمت ايران باستان و رفاه و آسودگي مردم در آن روزگار به وضع حاليه و عصر خويش اشاره مي‌كند و با تندي و تيزي عوامل عقب‌ افتادگي جامعه را برمي‌شمارد و مي‌نويسد: «امروز يكي از هم وطنان ما مي‌گفت كه ايران نسبت به روزگار نياكان خود از ترقي بازمانده و ملّت، از ملتهاي همجوار خود واپس افتاده است زيرا مورخين نوشته‌اند به روزگار ديرين آثار تمدن از اين مملكت منتشر مي‌گرديد و علائم تربيت و نظم‌هاي پسنديده‌ و رسمهاي نيكو از اين ملت آشكار مي‌شد زماني كه سلاطين عجم به پيمان فرهنگ رفتار مي‌نمودند چند هزار سال اين مرز و بوم در نهايت قدرت و شوكت و به كمال سعادت و عظمت كامران بودند و مردمان در ساية ايشان از نعمات حضرت آفريدگار بهره‌مند مي‌شدند به عزت و آسايش زندگاني مي‌كردند و تنگدستي و پريشاني را نمي‌شناختند و گدايي نمي‌دانستند و در دوران مملكت آزاد و در برون محترم بودند بزرگي و شهرت ايران همه روي زمين را فرو گرفته بود... در جميع شهرها از جانب پادشاه وقايع‌نگاران و كارگزاران و مفتشان پيوسته از احوال رعاياي مملكت آگاه مي‌شدند و به حضور پادشاه عرضه مي‌داشتند و پادشاه نيز بر وفق احكام فرهنگ در امور واقعه رفتار مي‌نمود هيچكس را ياراي تعدي و ستمكاري به ديگري نبود، حكام هيچ موضعي از ممالك ايران قادر به كشتن احدي نبودند اگر كسي مستحق كشتن مي‌شد ابتدا بايستي كه به عرض شاه برسانند تا هر حكمي به اقتضاي فرهنگ ميهن گردد و تا ممكن مي‌شد از كشتن مردمان دوري مي‌جستند هر خبري كه جاسوسان مي‌آوردند در تشخيص صحت و سقم آن تفتيش بليغ مي‌نمودند و هيچ‌كس را بي ثبوت گناه از شغلش معزول نمي‌كردند و به كساني كه عمر خود را صرف خدمت كرده بودند و هم به عيال ايشان روزي مخصوص مقرر مي‌دانستند در هر بلدي براي مرد و زن جداگانه بيمارستانها بود كه بيماران غريب و بي كس را در آنجا پرستاري و معالجه مي‌كردند. (شماره هفتم، ص 33)

                براي پرستاري زنان از طايفه نسوان و براي مردان از مردان بود. كوران و لنگان و عاجزان و بي كسان در بيمارستانهاي پادشاهي روزي خوار بودند و در حضور پادشاه هميشه نديمان خردمند نيكو نهاد، مواظب بودند و پيوسته پادشاه را به كارهاي نيكو رهنمايي مي‌كردند. علاوه بر نديمان، در حضور پادشاه موبد بزرگي نيز قيام داشت كه در كارهاي مشكله به پادشاه مصلحت‌بين، رهنمون مي‌شد. پادشاه هر روز بار مي‌داد و هر هفته يك روز «بار داد» بود يعني روز سماع عرايض مردم و در اين روز مخصوص هر حاجتمند را ممكن مي‌شد كه پادشاه را ديده و درد خود را اظهار كند. در آنجمله بهمن هر سالي يك بار همه زيردستان را مي‌طلبيد و در آن مجلس از تخت فرود آمده نخست سپاس آفريدگار به جاي مي‌آورد و پس از آن مي‌گفت در اين يك سال كه فرمان رانده‌ام اگر از من و گماشتگانم شما را آسيبي رسيده است آشكارا كنيد تا دادگري كنم و در آن مجلس ريش سفيدان و كدخدايان هر شهري آنچه براي آسودگي زيردستان و رعايا در دل داشتند به پادشاه عرض مي‌كردند و هماندم حكم به انجام كار ايشان مي‌فرمود و پيوسته به وزراي خود مي‌گفت هرگاه ببينيد كه من براي زر، چشم از راه راست بپوشم و به دادگري نكوشم مرا منع كنيد و اگر بي جا بر كسي خشم گيرم، نگذاريد و به كارهاي پسنديده‌ام واداريد. سلاطين فرس با رعاياي خود در يك خوان طعام مي‌خوردند و از جانب دولت در چارپارخانه‌ها اسبها گذاشته و معين كرده بودند كه اخبار و سرگذشت ولايات را به موجب اعلام وكلاي ملّت گوشزد پادشاه كنند پاداش كارهاي نيك و بد معين بود و هرگاه كسي از مقرّبين پادشاه گناهكار مي‌شد هيچ كس را ياراي شفاعت اونبود و اگر كسي در منفعت ملت و مملكت مصدر خدمتي مي‌شد مستحق اجر مخصوص مي‌گرديد...» (ص 57)

                پس از شمردن نيكويشهاي گذشتگان ميرزا تقي حكيم بهر حال مي‌پردازيد و مي‌نويسد: من مي‌گويم اي هموطنان، خوشا به سعادت شما و غيرت شما و هزار آفرين بر پاكي گوهر و نيكي سرشت شما باد كه بر وطن خود دريغ مي‌بريد و بر ملّت خود افسوس مي‌خوريد، مدتها بود كه به خواب غفلت فرو شده بوديد و بجز از مزخرفات، خويشتن را به هيچ چيز مشغول نمي‌داشتيد، اكنون بهوش آمده ‌ايد و از پي ترقي و آزادي و در طلب صنايع و لوازيم آبادي مي‌كوشيد، دولت و مكنت و احتشام پيشين شما برگشت خواهد كرد و باز بر وسعت و آبادي مملكت خواهيد افزود: اي دوستان وطن‌پرست و اي ياران ملت خواه، اصلاً و مطلقاً پيرامن اندوه بگرديد و دغدغه پريشاني به خاطر راه ندهيد ملت ما چندان واپس نيفتاده است و اكنون در كمال استعداد و هنوز با نهايت قابليت است... اي همدردان ملّت و اي غيرتمندان وطن، از كدام يك از رنجهاي مردمان اين كشور بگويم و كداميك از مصيبتهاي ايشان را ياد كنيم... تاخت و تاز تركان خراسان و كرمان يا به چنگ آوردن لشكر روس گيلان و بيشتر آذربايجان را يا سپاه‌كشي عثماني و گرفتن بسياري از ايران را با ستمكاري و جبر پيشوايان آيين زيردستان و يا بيدادگري افغانان مردم سپاهيان را در هر گوشه چه آشوبها بر پا بود و زيردستان بيچاره چه رنجها مي‌كشيدند چند هزار زن و مرد ايراني در سخت‌ترين بندگي در زير دست اوزبكان و افغانان مي‌ناليدند و ايرانيان بيچاره را مانند حبشيان خريد و فروش مي‌نمودند، براي رفتن به خانة خدا چه رنجها كه از تازيان و گماشتگان ايشان مي‌رسيد. ملاحظه كنيد كه شاه اسماعيل صفوي براي كشورگيري و جنگيدن با عثماني چه اسباب ملامتي براي ايرانيان فراهم نمود ابتديا ظهور پريشاني مذكور از هنگام استيلاي عربهاي گرسنه و برهنه بود كه اين مملكت را ويران گرداندند و جوهر ذاتيه ملت ما را زنگ‌آلود و خوي آنها را به تقيه و نفاق و مكر و خدعه و عبوديت و تملق معتاد كردند...»(شماره چهاردهم، ص 60)

 

20- مستي غلامان

            از اخبار جالب شماره هفتم روزنامه كه در 24 مهرماه جلالي 1215 به چاپ رسيده است آن است كه حكومت لارستان به عهده كفايت «جمال الدين ميرزا» واگذار شد و در محله سپاه لوكر ]يك تن از بزرگان[ مست شده، آغاز شرارت نمود كدخدا او را دستگير نموده سه روز است كه در حبس است و در محله بازار مرغ، شب خانه (؟) را زده بودند، بامداد به محض اطلاعات حكومت جستجوي بسيار نموده بالاخره اسباب برده شده را به چنگ آورده و به صاحبش رسانيدند.»(ص 30)

 

21- ميلاد حضرت حجه (عج)

            روز جمعه پانزدهم شعبان روز مولود مسعود حضرت صاحب الامر عليه الصلوه و السلام وبد حضرت ظل السلطان آن روز را عيد گرفتند و قبل از ظهر در تالار  كاخ بار سلام دادند و تمام اجزاء‌حكومت به سلام حاضر شدند و به شليك توپ و موزكي اقدام شد و خطيب خطبه بليغي انشاء نمود مشتمل بر مدح ولايت پناه و مرحمتهاي اعليحضرت و نعمت فرمانفرماي اين حدود... آنگاه يكي از شعراي معروف قصيدة بليغي بخواند و حضرت ] ظل السلطان[ به حاجي ظهيرالدوله فرمود از نيكي هوا و قلّت امراض و امنيت شهر و توابع و مضافات اظهار خوشدلي و خرفي فرمودند و بعد از آن به جانب مشيرالملك متوجه شده فرمودند بحمدالله قحط و غلاي سابق از نيكويي و بركت زراعت امسال تلافي شد و روز بهروز نرخ غلّه و مأكولات در تنزل است و از قراري كه مذكور شد بركت زراعت به نوعي است كه از مقدار تخمي كه هر ساله براي كشت معين بود، برداشت امسال، از همان تخم بسيار زيادتر از سالهاي پيش است.

                در ادامه همين مراسم ظل السلطان در بالاخانه سر در ميدان توپخانه شيراز به سلام عام مي‌رود «و پهلوانان به كشتي گرفتن و بازيگران به بازي مشغول شدند و حضرت والا يكان يكان را به زر و سيم چنان كه بايد و شايد بخشش نمودند و ابواب سرور و شادماني را بر توانگر و درويش گشودند...»(شماره نهم، ص 38)

 

22- خلعت‌بخشي ظل السلطان

            چون حاجي ميرزا قاسم خان برادر جناب مشيرالملك وزير ماليات مملكت فارس اين جهان را بدرود گفته بود حضرت ]ظل السلطان[ او را به يك ثوب جبّة ترمه بسيار ممتاز اعلي مخلّع فرمودند...» (ص 42، شماره دهم)

                براي اولين بار در اين روزنامه جدال مطبوعاتي و ردّ اخبار روزنامه‌اي ديگر در مي‌گيرد. (مفرج القلوب در بندر كراچي هندوستان به زبان فارسي به طور هفتگي منتشر مي‌شد و بيش از سي سال پس از 1272 تا حدود 1302 قمري منتشر مي‌شد. تاريخ جرائد و مجلات ايران صدر هاشمي، جلد چهارم، ص 234) و شديداٌ ناامني در فارس مورد اعتراض و تكذيب قرار مي‌گيرد و ضد اتهاماتي رد و بدل مي‌شود.

 

23- تشكيل سوار نظام در شيراز

            در اخبار داخله الفارس آمده است كه در پيش از اين شهر شيراز از اسوار مخصوص نبود ]ظل السلطان[ به جناب حاجي ظهيرالدوله قدغن بليغ فرمودند كه پانصد سوار زبده تهيه نمايد لهذا جناب معزي اليه صد سوار از شيراز گرفته، دويست سوار از ايل قشقايي و دويست سوار از ايل عرب سواران مذكوره هميشه براي حفظ و حراست ثغور و خدمات مخصوصه مواظب و حاضرند و مواجب هريك از ايشان سالانه بيست تومان است با جيره و عليق الدواب يكنفر و يك اسب.

شكار ظل السلطان در پل فسا

            روز پنجشنبه 22 شعبان ]1289[ ظل السلطان به شكار پل فسا عزيمت فرمودند، اين شكارگاه از جمله شكارگاههاي مشهور و مرغوب است حضرت والا پس از صرف ناهار با جمعي از شكارچيان مخصوص سوار شدند و به كوير تشريف بردند بعد از ساعتي ميرزا سيد حسين خان كه به آهوگرداني رفته بود، گله آهويي را جلو كرده، آورد، حضرت والا به دست مبارك با دو لوله تفنگ دو آهو به سر تاخت، زدند يكي بنر آهوي هشت سال و ديگر ماده آهو، آهوي ديگر، در آخر كوير، محمد اسماعيل خان تفنگدار باشي، با تازي گرفت و در ميدان تاخت و تاز حبيب آقاي پيشخدمت با اسب خود در ميان نهر عميقي افتاد ليكن هيچگونه گزندي به او نرسيد.

                به هنگام مراجعت از كوه بالاي برم شور كه دهي در آنجا است به شكار كبك تشريف فرما شدند و قريب چهل كبك شكار شد، دوازده قطعه از آنها را حضرت والا به دست مبارك خود شكار فرمودند و بقيه را قوشچيها و سايرين قلزين ركاب، زدند. (شماره 11، ص 46)

                ميرزا سيد حسين خان ميرشكار بواسطه شدت تاخت و تاز همان روز اسبش در آنجا بمرد و حضرت اشرف والا اسبي راهوار به مشاراليه مرحمت فرمودند. (همان، ص 47)

 

پل فسا

            قطعه زميني است بسيار با صفا، هرگونه شكار در آنجا موجود است مرد اسب و پيشه زياد دارد و مرغابي و غاز و كبك كرور كرور در آنجا موجود است، درياي نمكي در آن بيابان است كه محيط آن تقريباً 10 فرسنگ است. زمين پل فسا به جانب شرقي شيراز بعد چهار فرسنگ واقع است. در اين مكان آبادي مرغوب و زراعتهاي بسيار مطلوب وجود دارد بخصوص شلتوك در آنجا نيكو پرورش مي‌يابد، تنباكويش معروف است و در كوههايش شكار قوچ و ميش فراوانند و در دشتهايش آهو بسيار ديده مي‌شود و در بيشه‌هاي آنجا گراز و پلنگ هميشه موجود است اين شكارگاه مخصوص حضرت اشرف والاست و ساير مردم از آنجا ممنوعند!!»‌ (شماره 11، ص 47)

 

24- بندر بوشهر تجارت و حمل نقل كالا

            امور ولايتي و تجارتي بندر بوشهر در كمال نظم است و نايب الاياله بوشهر به تجار نوشته ضمانت داده است كه چنانچه متاعي عيب نمايد و دستبردي به آنها رسد خود از عهده بر آيد، نواب معزي اليه به جهت تغيير آب در سر چاه بهمني، چادرزده، آنجا توقف دارند. (شماره 12، ص 50)

                سابق بر اين از بندر بمبئي، ماهي دو جهاز آتشي (كشتي) وارد بندر ابوشهر و خليج فارس مي‌شد، اكنون قرار داده‌اند كه هفته‌اي يك جهاز دودي از بندر بمبئي وارد بندر ابوشهر شود كه مال التجاره تجار را زودتر برساند.» (همان)

 

25- بيماري نوبه در ميان سربازان و فرار مير چراغعلي بهارلو

            «چون عمده بسياري از سربازان مقيم شهر شيراز به امراض مختلفه بخصوص احتسام نو به مبتلا شده بودند و پرستاري كه مواظبت كامله نمايد نداشتند حضرت ظل السلطان مقرر فرمودند كه حاجي ميرزا جعفر طبيب با فرزند ارجمند خود جلال الدوله به سربازان سركشي نمايند و دوافروش مخصوص معين فرمودند كه آنچه دوا و لوازم مداواي آنها باشد، بدهند و تمام مخارج و مصروفات آنها را از گماشتگان حضرت والا دريافت نمايند.» (شماره سيزدهم، ص 54)

                «ميرزا چراغ علي بهارلو يكي از سركشان ايلات فارس بود و مدتها به كرمان فرار نموده بود از قرار مشهور با سه هزار نفر سوار به تاخت و تاز اهل عرب روانه شد و در فين سبعه كه از محال فارس است ميان دو گروه فتنه و كشتار در گرفت و بالاخره صد و پنجاه نفر از ايل عرب جمله آورده و غلبه كرده و تقريباً چهل پنجاه نفر كشته شدند و چراغعلي فرار را بر قرار اختيار نمود.»(همان، ص 54)

                در اين شماره روزنامه آمده است كه «در مفرح القلوب نمره 33 مجلد مطبوعه 23 شعبان 1289 نوشته‌اند كه حدود فارس بي نهايت بي نظم و طرق و شوارع از قرس راهزنان و مفسدان مسدود است، همواره مردمان را مي‌كشند و اموال آنها را به يغما مي‌برند.

اين مطلب به هيچ وجه مقرون براستي و درستي نيست راست است كه سال گذشته به هنگام حكومت قاسم خان والي از اين گونه شرارتها بسيار بود و كشتن و دزديدن شايع بود ]ولي[ پس از ورود ] ظل السلطان[ به فارس تاكنون هرگاه اتفاقي جزئي به ظهور پيوسته باشد از نتايج سوء تدبير و بي كفايتي اوست كه بازمانده است. زيرا حضرت والا پيوسته طرق و شوارع را منظم و آرام فرموده‌اند و دقيقه‌اي از لوازم امنيت فروگذار ننموده‌اند و حال آنكه مملكت فارس مملكتي است بسيار وسيع و هميشه به واسطه ايالات قشقايي و عرب و غيره محل فتنه و فساد بوده است چنانكه ساير ممالك عمده و وسيع نيز در همين حالت‌اند يا روزنامه‌نگار مفرح القلوب فراموش مي‌كند كه يك ثلث اخبار روزنامة او، هميشه بيان انواع تعديات و كشتارهاي بي جا و بي نظمي‌هاي صفحات هندوستان است بلكه كشتارهاي رعيتهاي ممالك خارجه به نوعي كه روز به روز بيشتر و سخت‌تر است چنانكه فهرست كشتگان مدت پنجسال را يعني از 1865 تا 1870 كه بنا بر ظلم و تعدي كشته شده‌اند از اين قرار است.

مدرس جمعاٌ 1506 نفر يعني 1166 مرد و 640 زن، بمبئي 1288 نفر يعني 974 مرد  و314 زن بنگال.3290 يعني 2486 مرد و 806 زن ... علاوه بر اين صورت كشتگان پنجساله، هركس روزنامه‌هاي كراچي و مفرح القلوب را ملاحظه كند خواهد ديد كه هيچ يك از روزنامه‌هاي آنها نيست كه از كشته شدن چند نفر خبر ندهد، قطع نظر از هندوستان ممالك اروپا سالي چند نفر از بي‌گناهان را كشته و خفته يا مسموم مي‌كنند و برخي را به دريا و برخي را به رودها و يا ده‌اي را در چاهها مي‌اندازند.... بنا بر مذكور روزنامه‌نگار مفرح القلوب را شايسته نيست كه پيش از تحقيق تامه و يافتن وضع اين گونه نواحي بيانات ملامت آميز نمايد و از دريافت جوابهاي كافي خود را مورد شرمساري درآورد...» (شماره 10،‌ص 43 و 44)

 

26- ظل السلطان و خيرات او در رمضان

            «ظل السلطان در شب نوزدهم تا بيست و سوم رمضان، سيصد تومان به فقرا و ضعفا تصدق فرمودند، هنگامه عصر فقرا و سادات درب عمارت ديواني و مقر فرمانروائي جمعيت نموده و گروهي بي پايان!! گرد آمده و حضرت اشرف به دست مبارك مبلغ مزبور را به يكان يكان تقسيم فرموده داخل باغ مي‌نمودند تا آنكه همگي فقرا علي قدر استحقاقهم انعام يافتند.» (شماره چهاردهم، ص 58)

 

27- دزدي قاطرچي و مرگ محمدحسين خان سرهنگ

            «چند روز پيش يكي از عمله قاطرخانه مباركه، از دكان شخصي چند قطعه شيريني، بي اذن صاحب دكان برده بود، به محض عرض به آستانة مبارك، قدغن متوجه شد كه او را را گرفتار و تنبيه شايسته نمودند تا ديگران را هوشيار نمايد كه هرگاه ازاين گونه حركات وحشيانه از آنها آشكار گردد به عقوبتهاي سخت‌تر از اين گرفتار خواهند شد.» (شماره پانزدهم، ص 62)

                «محمدحسين خان سرهنگ رئيس ايل عرب كه در دستگير نمودن و كشتن «خان باز» از او نام برده شد، چندروز پيش به مرض قولنج مبتلا شده بود يكي از اطباء از روي اشتباه ذات الجنب گمان كرده او را رگ گشود و پس از اندك زماني به جهان جاويدان شتافت.»(شماره پانزدهم، ص 62)

 

28- مأموريت ميرزا ملكم خان به فرهنگ و قماربازي تفنگداران

            «ميرزا ملكم خان ناظم الملك ديروز كه دهم شوال (1289) بود به سمت وزير مختاري بيرون رفته و مأمور دولتهاي فرنگ است و پس از پنج ماه به ايران مراجعت خواهد كرد.» (شامره 16، ص 66)

                «چند روز پيش چند نفر از تفنگداران با يكديگر قمار كرده و ماية ضرر و ايذاء بعضي از همگنان خود شده بودند، حضرت والا قدغن فرمودند كه به يك ماه حبس آنها را كيفر دهند تا اسباب تنبيه عامه شود و اوقات خود را به اينگونه لغويات و مداعب مصروف ندارند.»(همان)

 

29- خلعت‌بخشي و خبر مرگ

            «... ظل السلطان محض موهبت و عنايت يك ثوب سرداري كشميري اعلا، تن پوش مبارك، به نواب اسداله ميرزا نايب الاياله حكمران بوشهر مرحمت فرمود، حامل خلعت سلطان تكش ميرزا است.» (شماره 17، ص 70)

                جهانگير خان ايل بيگي قديم ايل قشقايي به مرض استسقا اين جهان را بدرود گفت.» (همان)

 

30- بازديد ظل السلطان از حافظيه و اوضاع بندرعباس

            «... چند روز پيش حضرت ظل السلطان براي بازديد باغهاي ديواني و تنظيمات لازمة آنها، دو ساعت به غروب آفتاب مانده سوار شدند و به هنگام برگشتن از باغ نو، براي فاتحه اهل قبول، به حافظيه نزول اجلال فرموده و مقبره مرحوم محمد قاسم خان والي كه سال گذشته به جهان جاويدان شتافته بود ملاحظه فرمودند، بنا بر ملاحظه حقوق خدمتگزاري آن مرحوم امر فرمودند كه لوازم تعمير و اسباب روشني آنجا را فراهم نموده، دويست تومان براي اتمام لوازم آنجا تسليم گماشتگان بقعه نمايد.» (شماره 18، ص 74)

                «از قراري كه روزنامه‌ها نوشته‌اند دزدي و آزار مردمان در اين ناحيه بسيار به ظهور مي‌رسد و چنانكه بايد و شايد در نظم و رفع اين عوارض كوشش نمي‌شود قصابها در كوچه و بازار و شوارع عام، حيوانات را ذبح مي‌نمايند و تمام راهها را از خون آنها كثيف و متعفن مي‌كنند به نوعي كه ترس از بروز امراض است...» (شماره 18،‌ص 74)

 

31- فرار سهرابخانه قشقايي

            «... سهراب خان كه از خوانين قشقايي است... با جمعي از سواران از شيراز به جانب كرمان بلوچيستان گريخته است بعضي مي‌گويند كه از جويم هنوز بيرون نرفته است...» (شماره 19، ص 78)

 

32- فرار زندانيان و اعدام بعضي از آنها و رهائي مادري با فرزندش از غرق

            «... پنجشنبه نهم ذي قعده الحرام 1289 ظل السلطان امر فرمود كه چهار تن از قطاع الطريق و ياغيان مشهور را به سر بريدن كيفر دادند و دو تن را نيز دست بريدند و گروهي ديگر را كه بيگناهي آنها به وضوع رسيده بود، از انبار (زندان) مستخلص و رها فرمودند. بيان واقعه آنكه ديرگاهي گروهي انبوه از اشرار و راهزنان در انبار، محبوس و مغلول بودند چند روز پيش شخصي اسباب شكستن كند و قطع زنجير و ساير لوازم رهائي آنها را مانند سوهان و چكش وارّه در اندرون ناني كه براي زندانيان مي‌برد، پنهان كرده خواست كه به آنها برساند بعضي از اجزاء حكومت از اين داستان آگاه شده، پيش از آنكه كار به انجام برسد و دزدان و راهزنان رهائي يابند واقعه را به ظل السلطان عرض نمودند و وي آنها را به كيفر مذكور حسب اللزوم مجازات بخشيد...» (شماره 20، ص 82)

                «... در اخبار 27 ماه شوال نوشته‌اند كه چندي پيش يكي از جهازها (كشتي‌ها) آتشي بندر ابوشهر با هفتاد كس دچار غرق شد زن خيرات علي خان با استعانت تخته پاره‌اي كه به دستش آمده بود خود را به كنار بندر خو (فاو) رسانيد.

                زن مزبور به هنگام غرق دختر كوچك شيرخوار خود را در آغوش گرفته مانند ديگران در آب غرق شد و از حسن اتفاق پس از چند غوطه به تخته پاره‌اي درآويخت و تا چهار روز آن تخته را به يك دست گرفته و دختر خود را به سينه چسبانيده بر روي آب بي خواب و خوراك ماند و آن دختر از پستانش شير مي‌مكيد. روز چهارم چون به كنار دريا رسيد، مردم او را ديده، دستش را گرفته، از آب بيرون كشيدند. دختر از دستش رها شده بيفتاد و غرق شد و خود جان به سلامت به در برد!» (شماره بيستم، ص 83)

               

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم