دکتر منصور رستگار فسائی

شعر و شاعرى و اندر يافتن‏زبان فارسی تا روزگار فردوسی

 شعر و شاعرى و اندر يافتن‏

 زبان فارسى تا روزگار فردوسى‏

 

 اگر مردمى شكست بخورند ولى زبان خود را نگه دارند، همانند زندانى‏اى هستند كه كليد زندان را همراه خود دارد.

 آلفونس دوده‏

 

 همزمان با نخستين روز هاى فرمانروايى يعقوب ليث صفّارى (247 ه'.ق تا 265 ه'.ق) و آغاز دوران استقلال سياسى و اجتماعى ايران در قرن سوم هجرى، "اندر يافتن زبان فارسى" نيز به عنوان مسئله‏اى مهم در دربار يعقوب مطرح مى گردد و يعقوب با شاعرانى كه رسيدن او را به قدرت با اشعار عربى شادباش گفته‏اند، از در عتاب درمى آيد و مى گويد: "چيزى (سخنى) كه من اندر نيابم چرا بايد گفتن؟!" مشروح اين داستان را صاحب تاريخ سيستان، چنين روايت مى كند كه چون يعقوب خراسان را گشود و هرات و پوشنگ را به دست آورد و منشور سيستان و كابل و كرمان و فارس را از محمدبن طاهر بگرفت و خوارج را تارومار كرد، شعرا او را شعر گفتندى به تازى:

 قد اكرم اللّه اهل المصر و البلد

 بملك يعقوب ذى‏الافضال و العدد

 "... چون اين شعر را برخواندند، او عالم نبود، درنيافت، محمدبن وصيف حاضر بود و دبير رسائل او بود و ادب نيكو دانست و بدان روزگار، نامه پارسى نبود، پس يعقوب گفت چيزى كه من اندر نيابم، چرا بايد گفت؟ محمد وصيف، پس شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى، اندر عجم او گفت و پيش از او كسى نگفته بود كه تا پارسيان بودند، سخن پيش ايشان به رود گفتندى، بر طريق خسروانى و چون عجم بركنده شدند و عرب آمدند، شعر ميان ايشان به تازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى بود... چون يعقوب زنبيل و عمّار را بكشت... محمّد وصيف اين شعر بگفت:

 اى اميرى كه اميران جهان خاصه و عام‏

 بنده و چاكر و مولاى و سگ بند و غلام‏

 ازلى خطى در لوح، كه ملكى بدهيد

 به ابى يوسف يعقوب، بن اللّيث همام‏

 به لتام آمد زنبيل و لتى خورد بلنگ‏

 لزه شد لشكر زنبيل و هبا گشت كنام‏

 لمن الملك بخواندى تو اميرا به يقين‏

 با قليل الفئه، كت داد در آن لشكر كام‏

 عمر عمّار تو را خواست وز او گشت برى‏

 تيغ تو كرد ميانجى به ميان دد و دام‏

 عمر او نزد تو آمد كه تو چون نوح بزى‏

 دَرِ آكار، تن او، سر او، باب طعام‏

 بسّام كورد، از آن خوارج بود كه به صلح نزد يعقوب آمده بودند، چون طريق پسر وصيف (محمدبن وصيف) بديد، اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و اديب بود و حديث عمّار اندر شعرى ياد كند:

 هر كه نبود او به دل متهم‏

 بر اثر دعوت تو كرد نعم‏

 عمر ز عمّار بدان شد برى‏

 كاوى خلاف آورد، تا لاجرم‏

 ديد بلا بر تن و بر جان خويش‏

 گشت به عالم تن او در الم‏

 مكّه حرم كرد عرب را خداى‏

 عهد تو را كرد حرم، در عجم‏

 هر كه درآمد همه باقى شدند

 باز فنا شد كه نديد اين حرم‏

 باز محمدبن مخلّد هم سگزى بود و شاعر و نيز پارسى گفتن گرفت و اين شعر را بگفت:

 جز تو نزاد حوّا و آدم نكشت‏

 شير نهادى به دل و بر منشت‏

 معجز پيغمبر مكّى تويى‏

 به كنش و به منش و به گوشت‏

 فخر كند عمّار روزى بزرگ‏

 كو همانم من، كه يعقوب كشت‏

 از آنجا كه اهميت سخن يعقوب و ابعاد سياسى، فرهنگى و اجتماعى آن كمتر مورد بحث قرار گرفته است، ما در اين مقاله بر آنيم تا با تجزيه و تحليل گفتار مؤلف تاريخ سيستان، اهميت "اندر يافتن زبان فارسى" و "تولد شعر فارسى" را بازنماييم و سهم توده مردم را در رسميت بخشيدن به زبان مادرى خود و استفاده از آن به عنوان قائمه فرهنگى و ملى استقلال سياسى و اجتماعى ايران كه حدود يك قرن بعد به وسيله فردوسى به كمال مى رسد، مورد بحث و گفت‏وگو قرار دهيم:

 .1 بنابر آنچه از گفته مؤلف تاريخ سيستان برمى آيد؛ چون يعقوب به قدرت مى رسد بنابر رسمى متداول، شاعران، اين امير فاتح را به زبان تازى ستايش مى كنند، زيرا "بدان روزگار نامه پارسى نبود".

 مى دانيم كه تا روزگار يعقوب، زبان رسمى و مكاتبه‏اى حكومت، عربى بود و طبعا زبان فارسى مكتوب جايى در سلسله‏مراتب قدرت و حكومت نداشت، اما معنى اين سخن آن نيست كه مردم ايران هم به فارسى سخن نمى گفتند، چه "زبان اندريافتنى" مردم ما همان زبان مردم ايران در روزگار ساسانى بود كه با تحولات دستورى، واژگانى و صوتى كه مخصوصا در مواجهه با زبان عربى در دوره اسلامى پيدا كرده بود، همچنان به حيات خود ادامه مى داد و وسيله تفهيم و تفاهم مردم با يكديگر و زبان سرودن اشعار و ترانه هاى محلى و عاميانه بود و اگرچه ايرانيان در همين دوران خط عربى را براى نگارش مقاصد خود به زبان فارسى، در استخدام درآورده بودند، اما به دلايل مختلف كه مهمترين آنها فقدان حكومت ملى ايرانى بود، هنوز كاربرد ادب شفاهى اين زبان، قوى‏تر از صورتهاى كتبى آن بود، شاهد اين مدعا آن است كه "در بصره كودكانى چند كه گويا همه فارسى‏زبان بودند، بر يزيدبن مفرّغ گرد آمده بودند، ابن‏زياد يزيد را نبيذ شيرين و بشرم... خورانيده بود و خوك و گربه‏اى را با وى به يك ريسمان بسته و دستور داده بود تا در شهر بصره او را با حالى نزار بگردانند، كودكان از يزيد مى پرسيدند، اين چيست؟ و او به پارسى پاسخ مى داد:

 آب است و نبيذ است،

 عصارات زبيب است،

 سميّه روسپيذ است‏

 و مردم بلخ در هجو اسدبن عبداللّه (108 ه'.ق) شعر هايى به لهجه محلى سروده بودند و كودكان آن هجاها را مى خواندند:

 از ختلان آمذيه‏

 برو تباه آمذيه‏

 آواره باز آمذيه‏

 بيدل فراز آمذيه...

 نمونه اين اشعار فارسى محلى كه در متون تاريخى و ادبى مختلف از دوره اسلامى تا دوره يعقوب وجود دارد، نشان مى دهد كه مردم مخصوصا از زبان محلى خود براى مقاصد سياسى و اجتماعى، بخصوص در مقابله با حاكمان عرب، استفاده مى كردند و اين قبيل اشعار و ترانه‏ها و ضرب‏المثلهاى فارسى و محلى در ميان مردم محبوبيت و شهرت فراوان داشت. بنا بر اين مى توان گفت كه مردم ما ادب غيررسمى خود را به زبان فارسى داشتند و حكومتهاى بيگانه غالب بر مردم، زبان رسمى و حكومتى عربى را؛ كه انحصارا در مراكز قدرت و در ميان خواص و ادبا و فضلاى عربى دان رواج داشت. به همين جهت است كه مؤلف تاريخ سيستان مى نويسد كه يعقوب (كه نه از حاكمان عرب بود و نه از فضلاى آگاه به زبان عربى و طبعا از مردم عادى ايران به شمار مى آمد) شعر تازى شاعران را نفهميد، زيرا عالم نبود و درنيافت و شعرا را گفت كه چيزى كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟ اما حقيقت اين است كه يعقوب، اين رويگرزاده سيستانى و عيّار جوانمرد، به عنوان يك شهروند عادى كه سالها با اعراب و حكومت آنها سروكار داشت و جريانهاى سياسى و اجتماعى دوران خود را مى شناخت و مى فهميد، شايد زبان عربى را هم مى دانست و بدان تكلم هم مى كرد، اما در آغاز اقتدار و فرمانروايى خود مى خواست حكومت مردمى خود را با زبان مردم خويش پيوند بزند و بدان وسيله حكومت خود را براى مردم، بيشتر قابل قبول سازد و حمايت مردم را بيشتر به دست آورد، بنا بر اين طرح مسئله "اندر نيافتن زبان عربى " و "اندر يافتن زبان فارسى" به يك مسئله كاملا سياسى تبديل مى شود كه بدان وسيله يعقوب "بريدن از حاكميت عربى " و آغاز استقلال سياسى و اجتماعى و فرهنگى ايران را اراده مى كند. اين امر با استقبال مردم و طبعا شاعران روبرو مى گردد. شاعران شعر پارسى گفتن مى گيرند و زبان فارسى را محور اتحاد ملى و همدلى و هم‏انديشى خود قرار مى دهند. اين امر هم به سرعت و يك‏شبه صورت نمى گيرد.

 .2 بنابر روايت تاريخ سيستان، اگرچه يعقوب مردى رويگرزاده است كه خوراك او نان خشك و ماهى و تره است و حكومت را از راه دلاورى به دست آورده است، امّا بر آن است كه خاندان خليفه را براندازد. يعقوب كه نسبت و نژاد خود را به كسرى انوشيروان مى رساند، خود را "ابن‏المكارم" و از نسل جم و وارث ملوك عجم مى داند و خواستار پايان دادن به سلطه سياسى و فرهنگى اعراب بر ايران است و به همين جهت "اندر نيافتن زبان عربى " براى او، به معنى بريدن از حاكميت اعراب و "آغاز شعر پارسى"، دربردارنده پيام استقلال و آغاز احياى فرهنگى و سياسى و اجتماعى تازه، در ايران است. اما يعقوب، در اين مبارزه موفق خود با سلطه اعراب، مخالفت مذهبى را با مخالفت سياسى-نظامى درنمى آميزد و همچنان‏كه از اشعار موجود در ستايش او برمى آيد، شاعران، يعقوب را به عنوان مسلمانى پاك‏اعتقاد و با استفاده از الفاظ و اصطلاحات قرآنى و اسلامى مى ستايند:

 لمن الملك بخواندى تو اميرا به يقين‏

 با قليل الفئه كت داد همى ايزد كام‏

 ازلى خطى در لوح كه ملكى بدهيد

 به ابى يوسف يعقوب‏بن اللّيث همام‏

 .3 بنابر قول صاحب تاريخ سيستان، محمدبن وصيف كه دبير رسائل يعقوب بود و ادب نيكو دانست، "شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى، اندر عجم او گفت و پيش از او كسى نگفته بود كه تا پارسيان بودند، سخن پيش ايشان به رود گفتندى بر طريق خسروانى و چون عجم بركنده شدند و عرب آمدند شعر ميان ايشان به تازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى بود..."

 بدين ترتيب، مؤلف تاريخ سيستان، محمدبن وصيف دبير رسائل يعقوب را، اديبى نيكو مى داند كه مسلما (بنابر معيار هاى عصر مؤلف) واقف و آگاه بر زبان و ادب عرب است و سمت دبيرى نيز ضرورتا با دانستن كامل زبان و ادبيات عرب توأم است. بنابر قول معجم الادبا، ابراهيم‏بن ممشاد كاتب ديوان رسائل يعقوب، از قول يعقوب شعرى به عربى سرود و براى خليفه فرستاد و در آن اصل و نژاد ايرانى يعقوب را ستود كه:

 انا ابن‏المكارم، من نسل جم‏

 و حائز ارث ملوك العجم‏

 و محيى الذى باد من عزّهم‏

 و عفى عليه طوال القدم‏

 فقل لبنى هاشم اجمعين‏

 هلموا الى الخلع قبل الندم‏

 و اولاكم الملك آباؤنا

 فما ان وفيتم بشكر النعم‏

 فعودوا الى ارضكم بالحجاز

 لاكل الضباب ورعى الغنم‏

 فانّى سأعلوا سرير الملوك‏

 بحدّ الحسام و حرف القلم‏

 اين امر نشان مى دهد كه اگرچه هنوز در دستگاه حكومت يعقوب، زبان عربى به عنوان زبان ديوانى مورد توجه بود و ادبا و شعراى ذولسانين در خدمت يعقوب بودند، اما توجه به زبان فارسى به منزله توجه به فرهنگ ايرانى و احياى سنن و ارزشهاى ملى و فرهنگى ايران به شمار مى آمد و داراى اعتبار و احترامى خاص بود. نكته قابل توجه آن است كه از صدر اسلام تا اين زمان، شعر فارسى خواندن بدين صورت در دربارها متداول نبود و حتى در دوران پيش از اسلام نيز شعر هميشه توأم با موسيقى بود و مستقلا انشا نمى شد. بنا بر اين با اقدام يعقوب شعر پارسى جدا از موسيقى، شكل مى گيرد و هويت مستقل صورى و معنايى پيدا مى كند به اين معنى كه:

 اولا، شعر پارسى به دربار هاى ايرانى راه مى يابد و لااقل در كنار نثر ديوانى عربى موجوديت خود را نشان مى دهد و از صورت شفاهى خارج مى شود و مكتوب مى گردد و مخاطبان بيشمار پيدا مى كند.

 ثانيا، شعر از حالت هجايى روزگار ساسانى به صورت شعر عروضى فارسى درمى آيد و وزن و قافيه را به كار مى گيرد (در اين مورد گروهى را عقيده بر آن است كه شعر هجايى ساسانى به طور طبيعى، به سمت عروضى شدن حركت مى كرد و شاهد آن، برخى از اشعار هجايى است كه داراى قافيه هم هستند و هجا هاى متساوى دارند، اما گروهى معتقدند كه ايرانيان وزن عروضى را پس از آشنايى با شعر عرب، در دوره اسلامى ، مورد استفاده قرار دادند).

 ثالثا، ضرورت همراه بودن شعر با موسيقى، آنچنان‏كه به قول مؤلف تاريخ سيستان، در گذشته مطرح بود -به دلايلى كه طرح آن در اينجا مناسب نيست- از ميان رفت (اگرچه در دوره جديد شعر فارسى هم بسيارى از شاعران به كمك رود و چنگ شعر خود را مى خوانند، اما اين امر كاملا با تصنيف‏خوانى باربد و نكيسا متفاوت است).

 رابعا، شعر فارسى مضامين و انديشه هاى اسلامى خود را در كنار تفكرات ملّى، سنتها و رسوم و باور هاى ايرانى حفظ مى كند و دين و مليت تعارضى با يكديگر ندارند.

 خامسا، قصيده (هرچند به طور ناقص) اولين قالبى است كه براى بيان مدايح به كار گرفته مى شود و زبان شعر، درآميخته با واژه هاى عربى است و از لحاظ هنرى فاقد ظرافتهاى لفظى و معنوى قصايد روزگاران بعد است و قالب شعر و برخى از معانى، مأخوذ از ادب عرب مى باشد.

 سادسا، دربار يعقوب، نخستين دربار ايران در دوره اسلامى است كه از شعر فارسى براى ستايش شاهان استفاده مى كند، ولى قرينه‏اى كه نشان دهد يعقوب صله‏اى به شاعران بخشيده است وجود ندارد و احتمالا، شاعران هم به سائقه احساسات و عواطف قلبى خود به سرودن شعر پارسى در ستايش شخصيت محبوب خود مى پرداخته‏اند. ناگفته نماند كه تا روزگار سلجوقيان نثر ديوانى، همچنان به زبان عربى نوشته مى شود و قديم‏ترين نمونه هاى نثر فارسى موجود نيز مربوط به حدود سال 340 هجرى به بعد است. معنى اين سخن چنين است كه شعر فارسى به دليل پايگاه مردمى خود، داشتن وزن و قافيه و زيباييهاى لفظى و معنوى متعدد، بسيار زودتر از نثر فارسى (يعنى حدود يك قرن پيش از آن) پديد آمد و عملا نيز هميشه در جامعه ايرانى شعر بر نثر و شاعر بر نويسنده سبقت داشته است، ولى تبديل شدن زبان ديوان از عربى به فارسى (كه در حقيقت به معنى تبديل زبان رسمى از عربى به فارسى است) به سادگى صورت نگرفت. اولين وزير سلطان محمود غزنوى به نام فضل‏بن احمد اسفراينى، كه مردى ايران‏دوست و از مشوقان فردوسى در نظم شاهنامه بود، ديوان محمودى را از عربى به فارسى برگردانيد اما با عزل و مرگ وى، دوباره زبان رسمى مكاتبات در ديوان محمود به عربى بازگشت و بالاخره پس از اوج‏گيرى شعر و نثر فارسى، تحكيم پايه هاى حكومت ايرانى و ضعف خلفاى بغداد، براى هميشه به فارسى درآمد، اگرچه اين امر به معنى پايان "عربى گرايى" يا "عربى پسندى" نبود و همچنان گروهى از طبقات مختلف سياسى، اجتماعى، فرهنگى و دينى، هريك به دلايلى خاص، برآمدن و اعتلاى زبان فارسى را نمى پسنديدند. اين گروهها عبارت بودند از:

 .1 بيگانگان و حاكمان پيشين و كسانى كه ايران را "ديار عجم" مى دانستند و مردم آن‏را موالى و بندگان به شمار مى آوردند و طبعا ايرانى انديشيدن و به زبان رايج در ميان مردم سخن گفتن، ايشان را خوش نمى آمد.

 .2 وابستگان به حكومتهاى عرب‏تبار كه در طول ساليان دراز به دليل خدمتگزارى به خلفا، به نوايى رسيده بودند و منافع خود را در حفظ راه و رسم حاكميتهاى عربى (چه سياسى و چه فرهنگى) مى شناختند.

 .3 شيفتگان و مجذوبان ادب، فرهنگ و تاريخ و تمدن عرب كه در نتيجه انس فراوان با ادب و فرهنگ عربى ، واقعا اعتقاد داشتند كه حد همين است سخندانى و زيبايى را، اين گروه از ايرانيان دانشمند، خود به دو دسته متفاوت تقسيم مى شدند:

 الف. گروهى كه از علم و آگاهى خود در زبان عربى در جهت توسعه تفكر ايرانى و دفاع از ارزشهاى ملى و فرهنگى ايرانيان استفاده مى كردند و با تصنيف و تأليف و ترجمه شعر و نثر، عربى زبانان را با وجوه مختلف تاريخ، رسوم و آداب ما ايرانيان آشنا مى ساختند و يا آثار مهم تاريخى، دينى و هنرى اعراب را به زبان فارسى برمى گرداندند و در نتيجه موجبات آگاهى و وسعت فرهنگى پارسى‏زبانان را فراهم مى ساختند و بدين ترتيب به تحكيم علائق فرهنگى و توسعه تفاهم ملتها يارى مى رسانيدند.

 ب. گروهى كه مجذوبيت فراوان به فرهنگ و تمدن اعراب، آنان را از توجه به فرهنگ و پيشينه ايرانى خود، بازمى داشت و اين خودباختگى و شيفتگى فراوان سبب مى شد كه حتى اصل و نژاد ايرانى خويش را نپسندند و از اين‏كه "در آيينه، عجمى را مشاهده مى كنند، شرمنده باشند" و طبعا، خدمات اين گروه به فرهنگ و ادب عرب، بيش از خدمت آنها به فرهنگ و ادب ملى به شمار مى آمد. شخصيتهايى چون صاحب‏بن عبّاد و عضد الدوله ديلمى از نمونه هاى علمى و سياسى اين نوع تفكرند.

 .4 مؤمنان افراطى كه نوشتن، خواندن و سخن گفتن به عربى ، براى آنان فضيلتى عبادى به شمار مى آمد و "زبان عربى " كليد بهشت ايشان بود و بعضا زبان فارسى را يادگار مجوس مى شناختند و طبعا به ترويج آن نمى پرداختند.

 .5 بعضى از شعرا، نويسندگان، فقها و علما و فضلايى كه در چارچوب ذهنى خود عربى دانى و آگاهى بر رموز و فنون زبان و ادب عرب را شأنى خاص و امتيازى مهم براى خويش به شمار مى آوردند و طبعا مى كوشيدند تا در آثار خود به زبان فارسى، تسلط و تبحر خود را در زبان عربى ، به منصه ظهور برسانند، در آثار اين گروه نيز از آغاز شعر و نثر فارسى تا به امروز چند نكته مهم، بسيار مشهود و قابل تعمق است:

 الف. در نوشته هاى آنان هميشه، درصد واژگان عربى بيشتر از لغتهاى فارسى است.

 ب. به كاربرد صحيح لغات عربى در متون فارسى اهميت مى دهند، به جمعهاى مكسّر عربى ، تطابق صفت و موصوف و استعمال جمله هاى دعايى، معترضه، ضرب‏المثلها، مصراعها و حتى ابيات عربى ، توجه مى كنند و قواعد صرفى و نحوى زبان عربى را در نوشته هاى فارسى خود تعميم مى دهند و تخطى از آنها را غلط مى پندارند.

 ج. در شعر و نثر اين گروه، زندگى اعراب، باديه‏نشينى، مقامه‏گويى، الحان، نامها و رسوم عرب، شعر و نثر عرب، عاشقان، معشوقان، شجاعان و قهرمانان و سخاوتمندان تازى و... مورد توجه خاص قرار مى گيرند و جابجا به دليل يا بى دليل مورد استفاده واقع مى شوند، آنچنان‏كه گويى اين گروه در سرزمينهاى عربى و در ميان تازيان زندگى مى كرده‏اند.

 د. در آثار اين گروه به زبان فارسى، اصطلاحات دينى، فقهى، كلامى ، فلسفى و علمى عربى ، بدون توجه به معادلهاى فارسى آنها، به كار گرفته مى شود و بدين ترتيب پهنه ادب فارسى براى اين افراد، به عرصه‏اى مناسب براى جدال خاص و عام بدل مى گردد كه در اين جدال از يك‏سو، "زبان" به وسيله‏اى براى صنعتگرى و فضل‏نمايى خواص بدل مى شود و طبعا با افراط در اين شيوه، رابطه خود را با عموم مردم از دست مى دهد و مخاطبان خود را در طبقاتى معين، محدود مى سازد و در مقابل، شاعران و نويسندگان واقع‏بين و مردم‏شناس مى كوشند تا با تكيه بر فرهنگ و عادات و آداب و رسوم مردم ايران و كشف آرمانها و علايق فردى و اجتماعى آنها، زبانى درخور فهم و ساده و مردمى برگزينند و بدان وسيله به اعماق روح و جان مردم خود نفوذ كنند و در تربيت فرهنگى و رشد شعور و آگاهى آنان، موفق باشند. راز توفيق شاعرانى چون رودكى، فردوسى، سعدى و حافظ... در مرحله اول، در شناخت مردم و چگونگى زبان گفت‏وگو با آنها و در مرحله دوم، مديون عمق پيامها و در نتيجه پذيرش عمومى مردم از آنهاست. بدين ترتيب اين گروه از نويسندگان و شاعران مردم‏گرا:

 الف. مردم ايران را مخاطبان واقعى خود مى شناسند و نياز هاى فرهنگى و باورى آنان را عميقا درك مى كنند.

 ب. به زبان ساده، طبيعى و قابل فهم و درك مردم سخن مى گويند و طبعا در عين حال كه از عوام‏زدگى و ابتذال مى پرهيزند، مى توانند عميق‏ترين انديشه هاى انسانى و فرهنگى جامعه خود را بدان وسيله بيان دارند و فكر و فرهنگ مردم را متحول سازند. در اين مورد شيوه هاى بيان و انديشه نويسندگان و شاعرانى چون فردوسى و سعدى و بيهقى مى تواند بهترين شاهد اين مدعا باشد كه يك زبان فاخر و در عين حال ساده و قابل درك همگان تا چه حد در تبادل فرهنگى جامعه، مؤثر و فعال است و تا چه پايه موفق و محبوب.

 ج. بسيارى از انواع قالبها و معانى شعرى و هنرى را از مردم مى گيرند و مردم را الهام‏بخش هنرى خود مى شناسند و به همين سبب است كه شعر آنان، در اعماق روح جامعه نفوذ مى كند و در مردم تأثير مى گذارد، شمس قيس رازى، درباره اختراع وزن رباعى، به وسيله رودكى مى نويسد: "... رودكى روزى از ايام اعياد، بر سبيل تماشا، در بعض متنزّهات غزنين مى گشت، طايفه‏اى اهل طبع را ديد كه گرد ملعبه جمعى كودكان ايستاده و ديده به نظاره‏گوبازى كودكى نهاده... قدم در نهاد و سر به ميان ايشان برآورد، كودكى را ديد ده‏پانزده‏ساله... كه در گوبازى، اسجاع متوازن و متوازى مى گفت... تا يك‏بار درانداختن گردكانى از گو بيرون افتاد و به قهقرا بازغلتيد، كودك از سر ذكاى طبع و صفاى قريحت گفت: "غلتان‏غلتان همى رود تا بن گو"، شاعر را اين كلمات وزنى مقبول و نظمى مطبوع پديد آمد، به قوانين عروضى مراجعت كرد و آن‏را از متفرّعات بحر هزج بيرون آورد و آن‏را "ترانه" (رباعى) نام نهاد و مايه فتنه بزرگ را به جهان سر داد، عالم و عامى از اين شعر مشعوف گشته و فاسق و زاهد را در آن نصيب، صالح و طالح را بدان رغبت و كژطبعان كه نظم را از نثر نشناسند، به بهانه ترانه در رقص آيند و مرده‏دلانى كه ميان لحن موسيقار و نهيق حمار، فرق نكنند و از لذت بانگ چنگ به هزار فرسنگ دور باشند، بر دوبيتى جان بدهند و عادت چنان رفته است كه هرچه از آن جنس بر ابيات تازى سازند آن‏را "قول" خوانند و هرچه بر مقطعات پارسى باشد، آن‏را غزل خوانند و اهل دانش ملحونات اين وزن را "ترانه" نام كردند".

 همين ارتباط با مردم و شناخت روحيات آنان است كه سبب مى شود امير سامانى با شنيدن شعر "بوى جوى موليان آيد همى..." از رودكى، پابرهنه بر اسب نوبتى درآيد و به سوى بخارا رهسپار شود؛ يا اين دو بيت، ستوربانى را به امارات مى رساند:

 مهترى گر به كام شير در است‏

 شو خطر كن ز كام شير بجوى‏

 يا بزرگى و عزّ و نعمت و جاه‏

 يا چو مردانت، مرگ روياروى‏

 پيوند با مردم و الهام از زندگى و گذران روزانه آنان، حتى نخستين شاعران عارف را نيز وامى دارد كه سروده هاى خود را در قالب ترانه و به زبان عامه مردم بسرايند، چون اين دوبيتى منسوب به ابوسعيد ابوالخير:

 جانا به زمين خاوران، خارى نيست‏

 كش با من و روزگار من، كارى نيست‏

 با لطف و نوازش جمال تو، مرا

 در دادن صدهزار جان عارى نيست‏

 و اين رباعى از شيخ ابوالحسن خرقانى كه در كشكول شيخ بهايى آمده است:

 تا گور نشى با تو بتى يار نبو

 در گور شى از بهر بتى، عار نبو

 آن‏را كه ميان، بسته به زنّار نبو

 او را به ميان عاشقان بار نبو

 و راز محبوبيت شگفت‏انگيز رباعيات خيام نيز در آن است كه شاعر عميق‏ترين انديشه هاى انسانى را در الفاظى همه‏فهم، ساده و روشن و در عين حال پربار بيان مى كند:

 در كارگه كوزه‏گرى رفتم دوش‏

 ديدم دوهزار كوزه، گوياى خموش‏

 هريك به زبان حال با من گفتند

 كو كوزه‏گر و كوزه‏خر و كوزه‏فروش‏

 اظهار نظر دقيق شمس قيس رازى درباره علاقه عمومى به فهلويات مى تواند مبين رابطه شعر مردمى با زبان مردمى و هنر برخاسته از جان هنرمند مردمى باشد: "كافّه اهل عراق را از عالم و عامى و شريف و وضيع به انشا و انشاد "فهلوى" مشعوف يافتم و به اصغاء و استماع ملحونات آن مولع ديدم، بلكه هيچ لحن و تأليف شريف از طرق اقوال عربى و اغزال درى و ترانه هاى مُعجز و داستانهاى مهيج، اعطاف ايشان را چنان درنمى جنباند و دل ايشان را چنان در اهتزاز نمى آورد كه:

 لحن اورامان و بيت پهلوى‏

 زخمه رود و سماع خسروى‏

 بدين ترتيب شعر فارسى كه با درخواست منطقى يعقوب براى "سخن اندريافتنى" مردم آغاز شد و با ظهور سامانيان به رونق و شكوفايى دست يافت، توانست با مردمى شدن و زبان حال فرهنگ جامعه گشتن، در دل و جان مردم، رسوخى بزرگ پيدا كند و تا دوران محمود غزنوى به كمال بالندگى و بارورى خود برسد. محمود غزنوى با تكيه بر ثروت فراوان و قدرت سياسى و نظامى خويش بر آن شد تا از نفوذ شاعران در ميان مردم به نفع مقاصد خويش بهره‏بردارى كند و دستگاه تبليغاتى عظيمى به راه بيندازد كه شاعران شكوه و عظمت محمودى را در دل و روان مردم تحكيم كنند و از او قهرمانى كه يمين الدوله و امين‏الملّه باشد، بسازند. برآمدن شاعرانى چون عنصرى كه از نقره ديگدان و از زرآلات خوان مى ساختند، نشان‏دهنده اين حقيقت است كه شاعران محمودى از مردم بريده و به صف خواص و كسانى پيوسته بودند كه در اوج رفاه و تمكن بودند و با ستايش محمود و اعمال وى، زر و سيم مى اندوختند و ساز سفر و نواى حضر مى يافتند و اسبان سبكبار و ستوران گرانبار به دست مى آوردند و اين درست در هنگامى است كه فردوسى از تهيدستى و فقر مى نالد و مى سرايد:

 نماندم نمكسود و گندم نه جو

 نه چيزى پديد است تا جو درو

 در مقابل شاعرى چون غضائرى رازى، از كثرت صلاة سلطان محمود لب به شكوه مى گشايد:

 همه‏كس از قبل نيستى فغان دارد

 گه ضعيفى و بيچارگى و سستى حال‏

 من آن كسم كه فغانم به چرخ زهره رسيد

 ز جُود آن ملكى، كِم ز مال داد ملال‏

 بس اى ملك كه ضياء من و عقار مرا

 نه آفتاب مساحت كند نه باد شمال‏

 برخى از شاعران دربار محمود با تحقير سنن و آداب و رسوم ملى ايرانيان، ناچيز جلوه دادن قهرمانان ملى و كفر و دروغ جلوه دادن حماسه هاى مردم ايران و ستودن خليفه بغداد و غلامبارگان و قدرتمندان همروزگار خويش، معنى شعر را از آسمان بر زمين مى كشانيدند، و آن‏را در برج عاج اشرافيت حاكم، محبوس مى ساختند و ادب اشرافى بريده از مردم را به تماشا مى گذاشتند. از همين‏جا بود كه شعر، به دروغ و غيرواقعى بودن، متهم مى شد و على‏رغم وجود شاعرانى باذوق و نيكوطبع و هنرمند در دربار محمود، شعر هيچ‏يك از اين مداحان دربارى به عمق جامعه نفوذ پيدا نكرد و مردمى نشد و برعكس شاعرانى كه در جهت مخالف محمود و در صف مردم بودند، به جاودانگى پيوستند و فردوسى شدند و شاعرى چون ناصرخسرو، فرياد برمى آورد كه:

 من آنم كه در پاى خوكان نريزم‏

 مر اين قيمتى لفظ درّ درى را

 تا ظهور فردوسى، شاعران پارسى‏گوى نتوانسته بودند شاهكارى جاودانه كه ريشه در آرزوها و زندگى و فرهنگ مردم ايران داشته باشد -و به همين دليل مردم‏پسند و مقبول طبع خواص و عوام باشد- پديد آورند. زيرا در يك ارزيابى كلى كفه ادب مردمى سبك‏تر از كفه ادب خواص دربارى بود. اما ظهور فردوسى و همت او در نظم شاهنامه، ادب مردمى را رونقى دوباره بخشيد و شاهنامه، در كنار كلام وحى، به خانه ايرانيان راه يافت و با اعتبار و تشخّص خود، شعر را در نقطه اوج علاقه و توجه مردم قرار داد و سبب شد كه مسير و هدفهاى شعر فارسى تصحيح و تبيين شود و معيار هاى ادب مورد علاقه جامعه، روشن گردد.

 راز توفيق شاهنامه در آن بود كه فردوسى به عنوان هنرمندى متفكر و باذوق، ادب و فرهنگ ايرانى را مى شناخت و بر كاركرد هاى مثبت و خلّاق آن آگاه بود، زبان فارسى ساده و روان و پربار را مى دانست و اطلاعات كتبى و شفاهى مورد نياز را از مردم به دست مى آورد و با امانت و درايت به نظم آنها مى پرداخت.

 كار فردوسى، حركتى درازمدت در جست‏وجوى اين هدف بود كه فرهنگ و تمدن و منشهاى ايرانى را از پس ابر هاى كدر شائبه‏ها و خودگم‏كردگيها برآورد و حقايق و دقايق فكرى و رفتارى مردم ميهن خويش را به تماشاى همروزگارانش بگذارد تا آنان گذشته و هويت خويش را بشناسند و با قياس با وضع موجود و با درك توانمنديها و اقتدارات خويش، زندگى خود را بر مبنايى تازه بنياد نهند. بدين ترتيب براى فردوسى بازگشت به داستانهاى گذشتگان به معنى بازگشت به خويشتن خويش و اصالتهاى ديرين و به ياد آوردن و كشف "من" و "ما"يى است كه فراموش شده است، اما در ناخودآگاه گروهى جامعه هنوز وجود دارد. او مى خواهد خودگم‏گشته يك ملت را به حافظه وى بازگرداند و حقيقت عنصر ايرانى را بنابر آنچه مردم در داستانهاى خود بازگفته‏اند، بازشناسى كند و به عنوان شناسنامه و هويت نماى جامعه خود، به جاودانگى بسپارد و چون پس از سى سال رنج مداوم و جست‏وجوى پى در پى و سازنده، شاهنامه را به پايان مى آورد، مى بيند كه مردم در كنار او، همدل او و همراه او هستند و با خواندن شاهنامه، دروازه هاى خودشناسى و بازيافت اعتماد تاريخى و آرمان تجديد افتخارات ممكن را بر روى خويش گشوده مى بينند. بدين‏سان، ظهور نخستين شاعر ملى، از يك‏سو بنياد هاى هويت ملى ايران را تحكيم مى بخشد و از سويى زبان فارسى را به اوج شكوه و رونق مى رساند:

 بنا هاى آباد گردد خراب‏

 ز باران و از تابش آفتاب‏

 پى افكندم از نظم كاخى بلند

 كه از باد و باران نيابد گزند

 نميرم از اين‏پس كه من زنده‏ام‏

 كه تخم سخن را پراكنده‏ام‏

 چو عيسى من اين مردگان را تمام‏

 سراسر همه زنده كردم به نام‏

 بسى رنج بردم در اين سال سى‏

 عجم زنده كردم بدين پارسى‏

 مى توان گفت كارى را كه يعقوب آغاز كرد و شاعران را به پارسى‏گويى برانگيخت، وقتى به هدفهاى واقعى خود رسيد كه فردوسى ظهور كرد و شاهنامه را ارائه داد و معناى واقعى و كمال مطلوب در استقلال سياسى-فرهنگى و نظامى را به مردم ما آموخت. در اين راه، زبان فارسى استوار و پويا و ساده فردوسى كه بيشترين رابطه را با جان و دل مردم داشت، همان زبان اندر يافتنى و مطلوبى بود كه يعقوب آن‏را در خواب ديده بود، اما فردوسى آن‏را در شاهنامه خويش گزارش و ارائه داد و ثابت كرد كه "هر زبانى آنگاه زاده مى شود كه اولين شاعرش پا به دنيا نهاده باشد و هر زبانى آنگاه مى ميرد كه آخرين شاعرش مرده باشد و مرگ شعر و شاعر به نوبه خود، آنگاه در زبانى اتفاق مى افتد كه اين دو، به هر دليل كه باشد، از حيات و زندگى زمانه خود قطع رابطه كرده باشند... يا به چيزى سرگرم شده باشند كه از آنِ مردم نباشد..."

 

 

 

 

 

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٥:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم