دکتر منصور رستگار فسائی

تحلیل داستانهاى كورش هخامنشی در اساطير و تواريخ ايراني

 

 در اساطیر ایرانی  ُ شاهنامه فردوسى و متون تاريخى ايران، بخشهایى وجود دارد درآميخته از اسطوره، واقعيت و داستانهاى پهلوانى و اعتقادى كه واقعيات زندگى كورش هخامنشى را از تولد تا مرگ با زبانى كنايى و رمزآميز و متناسب با تعبيرات اساطيرى و آرمان‏گرايانه و گاهى به شكلى افسانه‏آميز بيان مى دارد و طبعا از سرگذشتهاى شفاهى رايج در ميان مردم ايران، روايتهاى يونانى و عبرى و سامى نيز تأثير مى پذيرد. در اين داستانها، زندگى شگفت‏انگيز اين شخصيت ممتاز تاريخى و فتوحات اين جهانگشاى پارسى شاخ و برگ فراوان مى يابد و به شيوه‏اى گسترده و متنوع با زندگى چند شخصيت اساطيرى و پهلوانى و تاريخى درهم مى آميزد و در آثار ادبى و تاريخى روزگاران بعد منعكس مى گردد، آنچنان‏كه امروزه نمى توان تقدّم و تأخر يا صحّت انتساب اين روايتهاى گيج‏كننده را برمبناى تحليلهاى اساطيرى و يا نتيجه‏گيريهاى علمى اثبات كرد. اما از آنجا كه تورات (كه كورش را ناجى... قوم يهود شمرده است) و مورخان بزرگ يونانى چون هرودوت، كتزياس، گزنفون مفصلا از او ياد كرده‏اند، مى توان اطلاعات مربوط به كورش را در اين منابع مبناى نوعى مطالعه تاريخى-اساطيرى قرار داد و دگرگونيهاى مربوط به زندگى و مرگ وى را در متون حماسى و تاريخى و در شخصيتهاى اساطيرى و پهلوانى و تاريخى دورانهاى بعد بازجُست. حاصل اين كوشش شايد بتواند اين نكات را اثبات كند كه اولا، چگونه واقعيتهاى تاريخى در ساختار اساطير و داستانهاى ملى مردم ما تأثير گذاشته‏اند و ثانيا، روايتهاى هندى، آريايى، يونانى و سامى چگونه در شكل‏گيرى اين داستانها مؤثر بوده‏اند. در اين صورت است كه مى توان تمام يا بخشى از زندگى كورش را در ارتباط با جمشيد، فريدون، زال، كى‏آرش، كيخسرو، بهمن، اسفنديار، اردشير بابكان، ذوالقرنين و سليمان مورد مطالعه قرار داد و هر بخشى از زندگى وى را با يكى از اين افراد در ارتباط يافت. براى روشن شدن اين مطلب، لازم است نخست به اختصار كورش را بشناسيم و سپس به نفوذ داستانهاى او در ديگر روايتهاى اساطيرى-پهلوانى و تاريخى بپردازيم.

 

 .1 كورش هخامنشى‏

 در كتيبه دوسطرى، به خطّ ميخى پارسى كه با ترجمه ايلامى و بابلى نيز همراه است و بر روى دو جرز سنگى در كاخهاى عمومى و خصوصى كورش در پاسارگاد نقر شده است، نام او كورش آمده است. واژه كورو [Kuru] در پارسى باستان، در صيغه مفرد مذكر حالت فاعلى، كورش مى شود.

 اين نام در كتيبه هاى ايلامى به صورت rash-Ku و در كتيبه هاى بابلى به صورت ash-ra-Ku و در يونانى Kuros آمده است. بعد، اين اسم به روم رفته، سيروس شده و اكنون با جزئى اختلاف، در اروپا، سايروس خوانده مى شود. مورخان يهود آن‏را كورش و كورِش و خورِش نوشته‏اند و مورخان اسلامى اين نام را به صورتهاى كورش، كورس، كُيرش و كورش ضبط كرده‏اند. استرابون نوشته است كه اسم اين شاه در ابتدا اگراداتس‏بود، بعد او اسم خود را تغيير داد و نام رود كور (كُر) را كه در نزديكى تخت جمشيد جارى است اتخاذ كرد. اين گفته استرابون صحيح به نظر نمى رسد، زيرا دو نفر از اجداد كورش نيز همين نام را داشتند و ظن قوى اين است كه نام رود كُر از اسم كورش گرفته شده باشد نه به عكس.

 از نوشته هاى تورات و مورخّانى چون هرودوت، گزنفون، كتزياس و ديگران برمى آيد كه كورش (كورش سوم) از خاندان هخامنشى و پسر كمبوجيه اول بود كه در سال 559 پيش از ميلاد، از خاندانى پارسى در پارس، در محل پاسارگاد متولد شد. كمبوجيه، پدرش، پادشاه پارس و دست‏نشانده كشور ماد و مادرش "ماندانا" يا "ماندانَ" دختر آستياگ پادشاه ماد بود. كورش بر پدرزن خود، پادشاه ماد، خروج كرد و با غلبه بر وى، پادشاهى را از قوم ماد به قوم پارس منتقل ساخت و سلسله هخامنشى را تأسيس كرد. ارمنستان را مطيع ساخت. با بابليان جنگيد و بابل و لوديه (ليديه) را مسخّر ساخت و كرزوس پادشاه آنجا را اسير كرد، اما او را بخشيد. فريگيا را ضميمه ايران ساخت و قوم يهود را كه در بابل اسير بودند آزاد كرد و اجازه داد تا به بيت‏المقدس بازگردند. او در شمال شرقى تا رود سيحون پيش رفت و در كنار اين رود شهرى به نام خود بنا كرد و از سوى مشرق و جنوب تا رود سند پيشروى كرد و سرانجام در جنگ با يكى از قبايل سكايى در شمال ايران زخم برداشت و كشته شد و به قولى، در پارس به مرگ طبيعى درگذشت و او را در پاسارگاد (مشهد مرغاب، مشهد مادر سليمان) به خاك سپردند. كورش يكى از رجال بزرگ تاريخى است كه نامش در كنار شخصيتهايى چون اسكندر و ژول سزار قيصر دوم عالمگير شده است. شهرت او در ميان مردم جهان به دليل آن است كه او بانى دولتى شد كه از حيث وسعت بى سابقه بوده و از سيحون تا درياى مغرب و بحر احمر امتداد داشته است. اما رفتار او با اهالى كشور هاى مغلوب و شيوه حكومت و رفتار وى در مشرق‏زمين، مهمترين دليل شهرت او است، زيرا وى سياست ظالمانه پادشاهان سابق آشور را به رأفت و رحمت تبديل كرد؛ در شهرها و سرزمينهاى فتح‏شده، كشتار نكرد و به مقدسات ملتها احترام گذاشت. برطبق مندرجات تورات، قوم يهود را آزاد ساخت و پنج‏هزار و چهار صد ظرف طلا و نقره را به بنى‏اسرائيل برگرداند. معابد ملل مغلوب را تعمير و تزيين كرد و پادشاهان مغلوب را جزو ملتزمان خود قرار داد. به همين جهت، مورخان، او را سردارى دلير و كاردان، سياستمدارى بزرگ و مهربان و صاحب اراده به شمار آورده‏اند. به موازات آنچه در تواريخ رسمى و منابع علمى، به طور كلى درباره كورش ذكر شده است، جزئيات زندگى او نيز در تركيبى از حقيقت و افسانه مورد توجه قرار گرفته است. به قول هرودوت اژدهاك، پادشاه ماد، شبى در خواب ديد كه از دخترش ماندانا چنان نهر آبى روان شد كه سراسر آسيا را فراگرفت. شاه تعبير خوابش را از "مغان" پرسيد و آنان پاسخ گفتند كه از دختر وى فرزندى متولد خواهد شد كه بر ماد سلطه پيدا مى كند. از اين‏رو اژدهاك مصمم شد تا دخترش را به بزرگان ماد ندهد تا كسى مدّعى تخت و تاج او نشود، امّا سرانجام، دختر خود را به كمبوجيه (كامبوزيا، كامبيز، كبوجيه) كه فرمانرواى پارس و از خانواده‏اى نجيب و مطيع بود داد، زيرا او را فردى ملايم و بى زيان و از اهل ماد، پايين‏تر مى شناخت. در سال اول اين ازدواج، اژدهاك به خواب ديد كه از شكم دخترش تاكى روييد كه شاخ و برگهاى آن تمام آسيا را پوشاند. اين‏بار نيز از مغان تعبير خواب خود را طلبيد و آنان گزارش دادند كه نوه او بر ماد فرمانروايى خواهد يافت. اژدهاك هراسان شد و دختر باردار خود را از پارس به همدان فراخواند و تا هنگام وضع حمل، او را همانند زندانيان نگهدارى كرد و چون فرزند او پسرى (كورش) زاييد، اژدهاك به يكى از محارم خود به نام هارپاگوس فرمان داد تا اين نوزاد را از ميان بردارد، اما هارپاگوس از ترس پشيمان شدن شاه و اينكه ماندانا خويشاوند او بود، درصدد برآمد تا به جاى كشتن كودك، او را به يكى از چوپانان شاه به نام "مهرداد" بسپارد كه او را در ميان جنگل رها سازد تا طعمه وحوش گردد.

 چوپان و همسرش سپاكو كه به تازگى فرزندشان درگذشته بود، چاره‏اى انديشيدند و جسد فرزند مرده خود را به مأموران هارپاگوس نشان دادند و كورش را دور از مردم شهرى بزرگ كردند. كورش در ده‏سالگى نوجوانى دلير بود كه با اميرزادگان بازى مى كرد و در يكى از همين بازيها، كودكان، او را به پادشاهى برگزيدند، اما يكى از بچه‏ها كه پسر "آرتم بارس" از نزديكان شاه ماد بود، از فرمان كورش سرپيچيد و كورش او را به شدت تنبيه كرد و مضروب ساخت.

 پسر، به پدر خود و پدر، به شاه ماد شكايت بردند. و شاه ماد اژدهاك، كورش را احضار كرد و علت تنبيه فرزند "آرتم بارس" را از او پرسيد و كورش با شجاعت و صراحت و منطقى روشن، از كار خود دفاع كرد و اژدهاك از شهامت و شجاعت كورش و شباهت اين چوپان‏زاده با خود تعجب كرد و چوپان را واداشت تا، اعتراف كند كه كورش، نوه اژدهاك است. شاه ماد، پسر 13ساله هارپاگوس را به مجازات سرپيچى پدرش از فرمان شاه بكشت و از گوشت او خوراكى تهيه كرد و به پدرش خورانيد و مغان اژدهاك را گفتند كه با شاه شدن كورش در ميان همسالان، ديگر خطرى براى سلطنت ماد در ميان نيست و شاه ماد كورش و مادرش را به پارس برگردانيد، ولى كورش پس از چندى با هارپاگوس متحد شد و پارسيان را بر ضد شاه ماد شورانيد و با كمك هارپاگوس ماد را به تصرف درآورد و اژدهاك را به بند كشيد.

 روايت گزنفون در كتاب سيروپدى، اگرچه با تخيل توأم است، نكات گسترده‏تر و عميق‏ترى از زندگى كورش را به دست مى دهد، اما در كليت مطالب شبيه به گفته هاى هرودوت است. كتزياس در كتاب فوثيوس، معروف به كتابخانه، كورش را چوپان‏زاده‏اى از ايل مَردها مى داند كه در جوانى به كار هاى پست اشتغال مى ورزيد و با شاه ماد هيچ‏گونه قرابتى نداشت. او بر ضد شاه ماد قيام و همدان را تسخير كرد...

 اقوال كتزياس نيز بسيار دور از حقيقت مى نمايد. ژوستن، در خلاصه‏اى كه از كتاب تروگ پمپه فراهم آورده است، بر نوشته هاى پيشين مى افزايد كه: "چوپان، كورش را در جنگلى گذاشت كه يك ماده‏سگ او را شير مى داد و او را از حيوانات ديگر حفظ مى كرد، چوپان كه ديد حيوانى پرستارى و پاسبانى طفل را انجام مى دهد، بر كودك ترحّم كرد و كورش را به فرزندى قبول كرد." (نام نامادرى كورش سپاكوبه پارسى يا مادى به معنى سگ ماده است.)

 آنچه در تورات درباره كورش مى آيد، آن است كه كورش (آفتاب) مؤسس سلطنت فارس و فاتح ممالك ديگر است و خداى متعال او را براى اجراى مقاصد خير نسبت به قوم يهود برگزيده است، چنان‏كه اشعياى نبى و... فرموده‏اند. در شخص او قوت ممالك فارس و ماد جمع بود، او بابل را فتح كرد و اجازه داد قوم يهود را به سرزمينشان برگردانند، در حالى كه 70 سال را در اسارت بابل بسر برده بودند، دانيال نبى در ديوانخانه او بود و كورش از خزانه خاصه خود به آنان بخشيد، كورش در سال 525 قبل از ميلاد در نتيجه زخمى كه در جنگ خورد درگذشت.

 در كتاب عزرا مى خوانيم كه خداوند روح كورش، پادشاه فارس، را برانگيخت و در تمامى ممالك خود فرمانى نافذ كرد ... كيست كه خانه‏اى براى يهوه در اورشليم بنا كند؟ كيست كه به اورشليم رود و خانه يهوه را بنا نمايد...؟

 از همين روايات است كه داستانهايى برساخته شده است كه مادر اين "كيرش (كورش) دختر يكى از انبياى بنى‏اسرائيل بود، نام مادر او را "اشين" گفتندى و برادر مادرش او را تورات آموخته بود و سخت دانا و عاقل بود و بيت‏المقدس را آبادان كرد و به فرمان بهمن، هرچه از مال و چهارپايان و اسباب بنى‏اسرائيل، در خزانه و در دست كسان بخت‏النصر مانده بود، به ايشان باز داد..." اما جز روايات سامى متأخر، هيچ قول ديگرى اين نظر را تأييد نمى كند.

 اگر آنچه را كه اجمالا درباره زندگى كورش در متون حماسى و اساطيرى و تاريخى ايران آمده است، پيگيرى كنيم و برحسب سلسله هاى پادشاهى، چون پيشدادى و كيانى در شاهنامه، وجوه اشتراك آن‏را دنبال نماييم، مى توانيم جاى پاى داستانهاى كورش را در داستانهاى زير بيابيم:

 .1 داستان فريدون و ضحّاك: شباهت نام پدربزرگ كورش، اژدهاك (استياك) با ضحاك كه همان اژى‏دهاك اوستايى است و شباهت خوابى كه اژدهاك درباره كورش مى بيند، با داستان فريدون و خواب ديدن ضحاك در شاهنامه و جست‏وجوى ضحاك براى يافتن و كشتن فريدون و عدم توفيق او در اين امر و سرانجام غلبه فريدون در شاهنامه بر ضحاك، شباهتهايى است كه مخصوصا در آغاز داستان و محل آن يعنى بيت‏المقدس با زندگى كورش مشاهده مى شود. در شاهنامه مى خوانيم كه: ضحاك شبى خوابى ديد كه تعبير آن‏را از خوابگزاران پرسيد. آنان پس از چند روز انديشه او را پاسخ دادند كه "فريدون ظهور خواهد كرد و جاى تو را خواهد گرفت و سر و بخت تو را به خاك خواهد افكند. اما او هنوز متولد نشده است...

 ضحاك سخت بيمناك شد و خواب و آرام را بدرود كرد و ديگر كاخ او كه در بيت‏المقدس قرار داشت، آرامگاهى مناسب براى وى نبود. ضحاك فرمان داد تا هرجا فريدون را يافتند به هلاكت برسانند، اما در دستگيرى فريدون توفيقى نصيب ضحاك نشد.

 فريدون متولد گشت و باليد و مردم به گِردَش فراز آمدند. و در هنگامى كه ضحاك براى گردآورى سپاه به هندوستان رفته بود، فريدون و كاوه و سپاهش به كاخ ضحّاك درآمدند و جادوان و ديوان ضحّاك را كشتند و فريدون بر تخت پادشاهى نشست و دختران (يا خواهران) جمشيد را كه در دست ضحاك اسير بودند، آزاد كرد و به همسرى خود درآورد. سرانجام ضحاك را اسير كرد و مى خواست او را بكشد كه سروش بر او آشكار گشت و از او خواست تا ضحاك را در دماوند زندانى كند.

 همچنان‏كه ملاحظه مى شود در اين دو داستان رئوس شباهتها عبارتند از:

 .1 نام آستياك و ضحاك (اژدهاك) كاملا به هم شبيه است.

 .2 هردو پادشاه، خواب مى بينند و تعبير آن‏را مى پرسند و تعبير هردو خواب چنين است كه فرزندى متولد مى شود كه بر ملك آنها چيره مى شود و هردو كودك يعنى كورش و فريدون پسرند.

 .3 هردو پادشاه عزم كشتن اين كودك را مى كنند و هردو در انجام آرزوى خود با ناكامى روبرو مى شوند.

 .4 هردو، كودك را به مرغزارى مى فرستند و به دست چوپانان مى سپارند. مادر فريدون از ترس روزبانان ضحاك، فرزند را به مرغزارى مى برد و به نگهبان مرغزار مى سپارد و اين مرد، سه سال فريدون را در آنجا مى پرورد. فرانك سپس فرزند را به كوه البرز مى برد و به مردى پاك‏دين مى سپارد و اين مرد نيز فريدون را تا شانزده‏سالگى نگهدارى مى كند.

 .5 هردو فرزند بر پادشاه قيام مى كنند و به پيروزى مى رسند. فريدون نيز همچون كورش به پادشاهى مى رسد.

 .6 هردو فرزند را يكى از بزرگان كه فرزندش به دست پادشاه كشته شده است، يارى مى دهد و به پادشاهى مى رساند. در داستان كورش، اژدهاك پسر پيشكار خود "آرتم بارس" را با قساوت كشته است و همين امر سبب شده است تا آرتم بارس پنهانى با كورش همكارى كند و او را به سرنگون كردن اژدهاك برانگيزد و در داستان فريدون، كاوه كه پسرانش به دست روزبانان ضحاك كشته شده‏اند، فريدون را در رسيدن به پادشاهى يارى مى دهد.

 .7 در هردو داستان، كورش و فريدون پس از غلبه بر پادشاه، او را اسير و زندانى مى كنند، امّا نمى كشند.

 .8 در هردو داستان، كورش و فريدون، جهانگشايى بزرگ مى شوند.

 مهمترين اختلاف اين دو داستان در آن است كه در روايات كورش، اژدهاك پدربزرگ او است، اما در داستان فريدون، ضحّاك هيچ نسبتى با فريدون ندارد، اما وجود دختران جم در دربار ضحاك مى تواند به نوعى جايگزين مادر-همسر باشد كه مى بينيم فريدون با آنها پيوند زناشويى مى بندد؛ با توجه به آنكه وقتى مادر كورش به نزد پدرش در ماد برمى گردد، همانند زندانيان با او رفتار مى شود، مى توان گفت كه اسارت ارنواز و شهرناز در كاخ ضحاك، به نوعى همين خاطره را زنده كرده است.

 .2 كورش و داستان زال‏

 در داستان زال و به دور افكندن او به وسيله پدرش، سام، نيز نوعى شباهت با داستان كورش مشاهده مى شود كه در حقيقت شايد به دورانى مربوط شود كه ايرانيان از يونانيان داستان اديپ شهريار را شنيده باشند، در اين دو داستان:

 .1 پدر (يا پدربزرگ) فرزند خود را به دليلى از خود مى رانند و عملا قصد هلاك او را دارند، سام هم زال را موجب ننگ خود مى داند و فرمان مى دهد تا او را بردارند و از آن بوم به البرز كوه ببرند و بر ستيغ آن كوه نزديك خانه سيمرغ رها كنند.

 .2 هردو داستان، به قول هرتسفلد، قابل انطباق بر تاريخ ديوكيدس يا ديااكّو، مؤسس سلسله ماد و كورش، است و نمونه آن داستان كودكى است كه سر راه يا در نقطه دوردستى قرار مى گيرد كه در سرگذشت كورش هخامنشى و زال و كيخسرو هم ديده مى شود و اين سه تن را سه حيوان به فرزندى مى پذيرند و آنها را تغذيه مى كنند؛ كورش را سگى مى پرورد، زال را سيمرغ پرورش مى دهد و كيخسرو را گاوى به نام پرمايه تغذيه مى كند.

 سام پدر زال نيز همانند اژدهاك خواب مى بيند؛ اما نتيجه اين خواب برعكس نتيجه خواب اژدهاك است، زيرا پس از آن سام فرزند خود را بازمى يابد، ولى اژدهاك بعد از خوابى ديگر تصميم مى گيرد كورش را فراخواند و بكشد؛ اما پس از سالها با او بر سر مهر مى آيد و به پارس برمى گرداند.

 

 .3 كورش و كيخسرونلد كه با مقايسه داستان كورش با كيخسرو و آستياك (اژدهاك)، پادشاه ماد، با افراسياب و هارپاگوس وزير آستياگ، با پيران ويسه، بر آن است تا ميان سلسله كيانيان و هخامنشيان رابطه‏اى ايجاد كند و همين امر سبب شده است تا كورش مؤسس سلسله هخامنشى، همان كيخسرو شاهنامه تصور شود. از ميان خاورشناسان هرتل در كتاب معروف خود يعنى هخامنشيان و كيان بر اين عقيده رفته است و پس از او هرتسفلد اين انديشه را با تفصيل بيشترى مورد توجه قرار داده است. هرتل معتقد است كه افراد اخير سلسله كيانيان فى‏الحقيقه عبارتند از خاندان هخامنشى و مناط عقيده او وجود عده‏اى از هخامنشيان است كه با آيين زرتشتى ميانه خوبى نداشتند. هرتل چنين پنداشته است كه نخستين پادشاهان سلسله كيان، يعنى كيقباد، كيكاووس و كيخسرو، رؤساى قبايل غربى ايران بودند و ممكن است شخصيت تاريخى يا داستانى و افسانه‏اى داشته باشند، ولى بقيه، همان پادشاهان هخامنشى بوده‏اند كه وارد سلسله داستانى كيانى شده‏اند. هرتسفلد از اين حد هم فراتر رفته و گفته است كه اولين پادشاهان كيان، همان پادشاهان ماد بوده‏اند كه هرودوت و كتزياس از آنان نام برده‏اند و كورش نيز همان كيخسرو است. اينان معتقدند كه گشتاسپ نيز پدر داريوش اول است و اسفنديار اسم اصلى همان كسى است كه چون به پادشاهى رسيد، نام سلطنتى "دارى‏وهوش: داريوش" را بر خود نهاد. در همين زمينه طبرى مى گويد: "به پندار بعضى، كى‏اُرش (كيرش: كورش) همان بشتاسپ (گشتاسپ) بود، بعضى منكر اين سخن شده‏اند و گويند كى‏ارش (كورش) عموى جدّ بشتاسب (گشتاسپ) بود. بعضى گفته‏اند، كى‏اُرش برادر كيكاووس... بود و در خوزستان و نواحى مجاور آن از سرزمين بابل فرمانروايى داشت و بسيار بزيست و والاقدر بود و چون بيت‏المقدس را آباد كرد، بنى‏اسرائيل بدانجا بازگشتند... پادشاه بنى‏اسرائيل از جانب شاه ايران تعيين مى شد و او مردى پارسى بود..."

 ميان زندگى تاريخى و افسانه‏اى كورش با داستانهاى كيخسرو، در دوران پهلوانى شاهنامه به روايت فردوسى، به حدّى وجوه مشترك وجود دارد كه اگر حتى بر طبق نظر كريستن‏سن و بنونيست، سخنان هرتل و هرتسفلد را خطايى آشكار به شمار آوريم، اما نمى دانيم در اثرگذارى داستانهاى كورش در افسانه هاى مربوط به كيخسرو ترديد كنيم. براى روشن شدن مطلب، به اختصار زندگى كيخسرو را مرور مى كنيم:

 نام كيخسرو در اوستا به صورت Kavi Haosravan و در سانسكريت Sushravas و در پهلوى به صورتهايى Kaixusruv يا Kaixusruk آمده است و به معنى كى‏نيك‏نام است. پدر او سياووش، پسر كيكاووس، پادشاه ايران و مادر او فرنگيس، دختر افراسياب، پادشاه توران است. در اوستا او را پهلوان و پديدآورنده پادشاهى در ايران شمرده‏اند كه صد اسب و هزار گاو و ده‏هزار گوسفند براى اردويسور آناهيت قربانى كرد و از او خواست كه اى اردويسور آناهيت مقدس و نيكوكار، مرا يارى ده تا بر همه كشورها و بر ديوان و بر آدميان و جادوان و پريان ستمگر پادشاهى يابم و در جنگها از هماوردانى كه بر پشت اسب با من نبرد مى كنند، پيش باشم، كيخسرو از مرگ و بيمارى بركنار بود و فرّ كيانى بدو تعلّق داشت، نيرومند و صاحب پيروزى خداداد و تسلط مطلق و فرمان درست و قاطع و شكست‏نايافتنى بود و با نيروى تمام، فرّ الهى و فرزندان هوشيار و توانا داشت و از بهشت آگاه و صاحب سلطنتى پررونق و عمرى دراز و همه خوشبختيها بود. دشمن را در ميدانى بزرگ در جنگل تعقيب كرد و همه دشمنان را زير چنگ آورد و گناهكار تورانى، افراسياب و كرسوزد: (گرسيوز) را به انتقام خون پدر خود، سياووش، و اغريرث به زنجير كشيد و كشت.

 داستان زندگى افسانه‏اى و اساطيرى كيخسرو، در شاهنامه چنين آمده است كه چون سياووش كشته شد و افراسياب پادشاه توران از حاملگى دختر خود، فرنگيس، از كيخسرو آگاهى يافت، مى خواست فرنگيس را به دو نيمه سازد، اما پيران سپهسالار پايمردى كرد و قول داد كه چون اين كودك متولد گردد، او را نزد افراسياب ببرد تا هرچه خواهد با او انجام دهد؛ تا آنكه پيران، سپهسالار افراسياب، شبى سياووش را در خواب مى بيند كه شمشيرى در دست دارد و از پيران مى خواهد كه برخيزد:

 كه روزى نوآيين و جشنى نو است‏

 شب سور آزاده كيخسرو است‏

 كيخسرو متولد مى شود و پيران به نزد افراسياب مى شتابد و تولد كيخسرو را گزارش مى دهد. افراسياب كه نگران آن است كه اين كودك جهان را بر او پرآشوب سازد، از پيران مى خواهد تا اين كودك را به شبانان بسپارد و پيران نيز، كيخسرو را به چوپانان كوه قلا مى سپارد. چون كيخسرو به هفت‏سالگى مى رسد، به تيراندازى و شكار مى پردازد و در ده‏سالگى گردى سترگ مى شود و خرس و گرگ شكار مى كند و به صيد شير و پلنگ همت مى گمارد. چوپان به پيران گزارش مى دهد كه كيخسرو دلير و پهلوان شده است و پيران او را به ايوان خود مى برد. افراسياب از پيران مى خواهد تا كيخسرو را به درگاه او برد، پيران كه نگران انتقامجويى افراسياب از كيخسرو است، كيخسرو را ديوانه‏وضع معرفى مى كند و مى گويد كه اين طفل از گذشته هيچ اطلاعى ندارد و پس از آنكه از افراسياب پيمان مى گيرد كه كيخسرو را نيازارد، وعده مى دهد كه او را نزد پدربزرگش، افراسياب، ببرد. اما پيران قبلا از كيخسرو مى خواهد كه در حضور افراسياب همچون ديوانگان رفتار كند تا هراس را از دل او بزدايد و در نتيجه، افراسياب وى (كيخسرو) را راحت بگذارد. كيخسرو نيز، چون به نزد افراسياب مى رود، به پرسشهاى نياى خود پاسخهاى نامربوط مى دهد و او را مى فريبد، تا آنجا كه افراسياب در گفتگو با پيران،

 بدو گفت كاين دل ندارد به جاى‏

 ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاى‏

 نيايد همانا بد و نيك از اوى‏

 نه ز اين‏سان بود مردم كينه‏جوى افراسياب پس از اين ملاقات فرمان داد تا كيخسرو را به مادرش بسپارند و به "سياووش‏گرد" بفرستند. در همين اوان، گيو از طرف پادشاه ايران به توران رفت و پس از هفت سال جست‏وجو، كيخسرو را يافت و با فرنگيس به ايران برد. كيخسرو به پادشاهى رسيد و به يزدان بزرگ و آتش مقدس و روز و شب سوگند خورد كه هرگز به افراسياب مهر نورزد و كين پدر خود، سياووش، را از وى بستاند. بنا بر اين در جنگهايى دراز با افراسياب درگير شد و او را در همه‏جا شكست داد تا افراسياب به كنگ‏دژ گريخت. پس كيخسرو از راه درياى زره كه تا كنگ‏دژ شش ماه راه بود به چين رفت و از آنجا به سياووش‏گرد رو نهاد. فغفور و خاقان چين از او استقبال كردند و آذينها بستند و كيخسرو به كاخ فغفور درآمد و سه ماه در چين ماند و در راه بازگشت در دريا موجودات عجيب ديد و به سياووش‏گرد بازگشت... در همين هنگام هوم... افراسياب‏را پيدا كرد و در بند كشيد. كيخسرو به ساحل چيچست رو نهاد و با چاره‏انديشى هوم، افراسياب را كه در درياى چيچست پنهان شده بود از آب بيرون كشيد... و گرسيوز برادر وى را در خام گاو نهاد و او در زير اين شكنجه دردآور، فرياد و خروش برآورد و افراسياب از دريا بيرون آمد و هوم او را دستگير كرد و كيخسرو او را به جرم كشتن اغريرث و پدر خود، سياووش به قتل رسانيد.

 بدين ترتيب، كيخسرو همه عمر خود را وقف كشتن قاتلان پدر مى كند؛ و به عقيده كارنوى، شايد كيخسرو، در اصل همان قهرمان مذكور در ودا يعنى سوسروس باشد كه ايندره را در برانداختن 20 مرد جنگجوى گردونه‏سوار يارى مى دهد.

 كيخسرو، ايرانيان را متحد مى سازد و امپراتورى ايران را استوار مى كند و پس از دست يافتن به قلمروى وسيع و كشتن همه دشمنان ايران، على‏رغم ميل همه اطرافيانش، از بيم گمراهى و غرور، از سلطنت كناره‏گيرى مى كند و در اوج قدرت جوانى و حكومت و پيروزى و زهد، به كوه پناه مى برد و در راه، خود و همراهان وى در برفى عظيم نابود مى شوند و به آسمان مى پيوندند و به زبان اساطير به اوجى پاك و سفيد و جاودانه دست مى يابند. دارمستتر اين افسانه به كوه رفتن كيخسرو و مرگ او و يارانش را با يكى از وقايع حماسه هندوان، مهابهاراتا، مقايسه مى كند كه در آنجا يوذيسدهيرا از جهان بيزار مى شود و با چهار برادرش به كوه هيماليا پناه مى برد و از آنجا به بهشت قدم مى نهد و احتمالا نشان مى دهد كه اين داستان داراى اصل هندو ايرانى است.

 شباهتهاى كلى داستان كورش و كيخسرو عبارتند از:

 .1 هم آستياك و هم افراسياب هردو، پدربزرگ مادرى كورش و كيخسرو هستند (ماندانا، مادر كورش، دختر آستياك (اژدهاك) و فرنگيس (فرى‏گيس) مادر كيخسرو، دختر افراسياب است) كه هردو به مصلحتى با ازدواج دختران خود با بيگانگان موافقت كرده‏اند.

 .2 مادر كورش، مادى و مادر كيخسرو تورانى است در حالى كه هردو قهرمان، ايرانى هستند.

 .3 پدران هردو قهرمان، ايرانى و فرمانرواى بخشى از قلمرويى هستند كه به پدربزرگ مادرى آنها تعلق دارد. كمبوجيه، پدر كورش، از سوى آستياك فرمانرواى پارس است و سياووش، پدر كيخسرو، بر سياوش گرد كه متعلق به افراسياب است فرمان مى راند.

 .4 هردو پدربزرگ، خوابى مى بينند كه موجب مى شود فرزندى را كه دختر آنها در شكم دارد دشمن خود بپندارند و قصد جان او را بكنند، خواب آستياك را قبلا شرح داديم و افراسياب پادشاه توران خواب خود را چنين روايت مى كند:

 بيابان پر از مار ديدم به خواب‏

 جهان پر ز گرد، آسمان پرعقاب‏

 يكى باد برخاستى پر ز گرد

 درفش مرا سر نگونسار كرد

 برفتى ز هر سو يكى جوى خون‏

 سراپرده و خيمه گشتى نگون‏

 يكى تخت بودى چو تابنده ماه‏

 نشسته بر او پور كاوس شاه‏

 دميدى به كردار غرّنده ميغ‏

 ميانم به دو نيم كردى به تيغ‏

 چاپ مسكو، ج 3، ص 50، بيت 739

 خواب‏گزاران اين خواب را چنين تعبير مى كنند كه افراسياب بايد با سياوش و ايرانيان آشتى كند و افراسياب چنين مى كند و شرايط ايرانيان را هم مى پذيرد.

 .5 هم آستياك و هم افراسياب، پادشاهان ماد و توران، در نتيجه خوابى كه ديده‏اند منتظر مى مانند تا كورش و كيخسرو متولد شوند و چون متولد شدند، قصد كشتن آنها را مى كنند.

 6.در هردو داستان، دستور كشتن كودك نوزاد اجرا نمى شود. افراسياب به نيرنگ مى خواهد فرنگيس كودكى را كه در شكم دارد بيفكند، كودك را بر سر راه مى گذارند، اما به نتيجه نمى رسند. افراسياب ناچار به پيران دستور مى دهد تا كيخسرو را به شبانان كوه قلا بسپارد تا سر به نيست شود. به نظر كريستن‏سن، در افسانه هاى ايرانى، معمولا خوابى از برافتادن سلسله‏اى و روى كار آمدن سلسله‏اى ديگر حكايت مى كند و شاه دستور كشتن نوزاد را مى دهد كه اجرا نمى شود، پرورش كودك در ميان شبانان و هوشمندى كودك، زمينه هاى كهن مشتركى است كه در داستانهاى همه تيره هاى ايرانى به چشم مى خورد.

 .7 در هردو داستان، فرزندانى كه بايد كشته شوند به نزد شبانان گسيل مى شوند. كيخسرو تا ده‏سالگى در ميان شبانان مى ماند و شكارچى ماهرى مى شود كه گراز و خرس و گرگ و سرانجام شير و پلنگ را شكار مى كند. كورش نيز در نزد چوپانى در جنگل رشد مى يابد و ماده‏سگى او را شير مى دهد.

 .8 در هردو داستان، دو كودك مورد بحث، به وسيله يكى از نزديك‏ترين دوستان پادشاه رهانيده مى شوند. در داستان كورش، هارپاگوس‏پيشكار آستياك، كورش را مى رهاند و در داستان كيخسرو، پيران، سپهسالار افراسياب، كيخسرو را نجات مى دهد.

 .9 در هردو داستان، اين كودكان به سلطنت مى رسند و در دوران سلطنت خود با عدل و داد و تدبير مصدر خدماتى انسانى مى شوند.

 .10 در هردو داستان، كورش و كيخسرو پدربزرگ خود را شكست مى دهند و قلمرو آنها را تصرف مى كنند.

 .11 در هردو داستان، كورش و كيخسرو براى دستگيرى پدربزرگ خود متوسل به حيله‏اى خشونت‏آميز مى شوند؛ به اين معنى كه بنابر روايت كتزياس، كورش چون به تعقيب پدربزرگ خود آستياك پرداخت، آستياك به دختر و دامادش پناهنده شد و كورش فرمان داد تا امى تيس (دختر آستياك) و شوهرش (سپى تاماس) را شكنجه كنند تا مكان اختفاى پادشاه ماد را بروز دهند. آستياك ناچار براى نجات فرزندش خود را آشكار ساخت و كورش او را دستگير كرد. و در داستان كيخسرو نيز مى بينيم كه چون هوم زاهد افراسياب را اسير مى كند، افراسياب از كمند وى مى گريزد و در دريا پنهان مى شود و كيخسرو به راهنمايى هوم، گرسيوز، برادر افراسياب، را حاضر مى كند و كتفهاى او را در خام گاو قرار مى دهد؛ گرسيوز به ستوه مى آيد و ناله سر مى دهد و افراسياب از ناله برادر دلگير مى شود و چهره مى نمايد و دستگير مى شود.

 .12 در هردو داستان، كورش و كيخسرو به نيكى و زيبايى وصف مى شوند. كورش بسيار شكيل و خوش‏خلق است و به قدرى طالب معرفت و نام است كه همه‏گونه زحمت و مشقت را تحمل مى كند تا شايان تمجيد باشد و در نتيجه، به قول گزنفون، او توانست دلهاى مردمان را به خود جلب كند؛ آن‏چنان‏كه همه مى خواستند اراده او بر آنها حكومت كند. كيخسرو نيز به وسيله فردوسى به زيبايى ستوده مى شود:

 فريدون گُردست گويى به جاى‏

 به فّر و به چهره به دست و به پاى‏

 بر ايوان چنو كس نبيند نگار

 بدو تازه شد فرّه شهريار

 كيخسرو به آبادى جهان پرداخت، غمگينان را شادمان ساخت و پس از سالها خشكى و قحطى، در روزگار او سالهاى پرباران و سبز و خرّم فرارسيد. او ويرانيها را آباد كرد؛ و گاهى يك هفته، به نماز در پيش يزدان به پاى بود، آن‏چنان‏كه از پاى مى افتاد. در آخرين سفارش به لشكريان، او با آنان از بى وفايى دنيا سخن گفت و بدانان گنج بخشيد و گنج آباد خود را به گودرز سپرد تا چشمه هاى ويران را روان سازد و رباطها را آباد كند و كودكان بى سرپرست را سرپرستى نمايد.

 در فروردين‏يشت، درباره او مى خوانيم كه فره‏وشى پسر كيخسرو را مى ستاييم: "براى راندن دروغگويى كه دوست خويش را مى فريبد و براى راندن بخيل و تباه‏كنندگان جهان." در متون پهلوى، كيخسرو از جمله جاودانانى است كه در كنگ‏دژ بسر مى برند و بر تخت خود در مكانى كه از ديده پنهان است نشسته‏اند و چون روز رستاخيز نزديك شود، او و سوشيانس يكديگر را خواهند ديد. كيخسرو در شمار پهلوانانى است كه سوشيانس را در آخرالزّمان يارى مى كنند.

 با ذكر همين خصوصيات است كه اخلاق كورش از كيخسرو گرده‏بردارى مى شود و اگر بخواهيم به راستى خصوصيات ذوالقرنين را در قرآن مجيد در كسى بيابيم، اين صفت به مراتب براى كيخسرو زيبنده‏تر است تا كورش. به همين دليل مى توان تصور كرد كه حدّ كمال كورش در عظمت اساطيرى او، نزديك شدن به كيخسرو است كه او را لايق تمجيد قرآنى مى سازد.

 .13 مرگ كورش و كيخسرو، هردو، در هاله‏اى از ابهام قرار دارد. نوشته‏اند كه كورش را كشته‏اند و جسدش را به پاسارگاد برده‏اند و برخى گفته‏اند كه كورش در پاسارگاد، درگذشته است. به هرحال كيفيت مرگ كورش به روشنى معلوم نيست. در مورد مرگ كيخسرو نيز، اگرچه شاهنامه آن‏را بسيار زيبا و به صورتى عارفانه و در علوّى بهشتى و برفراز كوهى سپيد و برف‏آلود تصوير مى كند، اما بالاخره با ابهامى عظيم توأم است كه پرده برفهاى سپيد، چندان آن‏را در زير خود نهان داشته است كه واقعيتهاى آن‏را نمى توان شناخت.

 

 .4 كورش و اردشير بابكان‏

 يكى از داستانهايى كه در شاهنامه روايت مى شود و به افسانه هاى مربوط به زندگى كورش نزديك است، داستانهاى مربوط به اردشير بابكان‏بنيانگذار سلسله ساسانى است كه خود را از فرزندان شاهان هخامنشى مى داند. داستان او از اين قرار است كه يك شب بابك، پدربزرگ اردشير، در خواب مى بيند كه ساسان، سرشبان او، بر يك فيل سفيد سوار است و همه به او احترام مى گذارند و آتش مقدس در پيش او در حال سوختن است. بابك اين خواب را با خوابگزاران در ميان مى نهد و ايشان آن‏را چنين گزارش مى كنند كه او به پادشاهى خواهد رسيد. بابك ساسان را مى طلبد و دختر خود را به همسرى او درمى آورد و حاصل اين ازدواج تولد اردشير بابكان است كه اردوان آخرين پادشاه پارتى را در سال 225 ميلادى شكست مى دهد.

 داستان مشابهى نيز در كارنامه اردشير بابكان (كه اثرى متعلق به قرن هفتم ميلادى است) وجود دارد كه نشان مى دهد انديشه ولادت اسطوره‏اى كورش در داستانها و افسانه هاى مربوط به فرمانروايان بزرگ ديگر هم به كار گرفته شده است.

 در تجارب‏الامم ابن‏مسكويه مى خوانيم كه ساسان بهمن (پدر اردشير) به استخر رفت و وارستگى پيشه گرفت و رمه كوچكى را برگزيد و گوسپندان را نگهدارى مى كرد (عملا چوپانى مى كرد.) در شاهنامه كه مفصل‏ترين شرح و بسط در ذكر جزئيات زندگى اردشير در آنجا مورد توجه قرار مى گيرد، مى خوانيم كه اردوان، شاه اشكانى، اردشير را از پارس فراخواند و گرامى داشت تا روزى پسر اردوان و اردشير به شكار مى رفتند؛ اردشير گورى را شكار كرد، اما پسر اردوان ادعا كرد كه او گورخر را شكار كرده است، اردشير دروغ را گناه دانست و دروغ او را گستاخانه فاش كرد؛ اردوان در حمايت از پسر خود، بر اردشير خشم گرفت و اردشير را به آخورسالارى اسبان خود فرستاد؛ در همين هنگام اخترشناسان به اردوان گفتند كه به زودى رويدادى بزرگ روى خواهد داد، كهترى از درگاه او خواهد گريخت و به پادشاهى خواهد رسيد؛ گلنار، كنيز اردوان كه دل‏بسته اردشير بود، اين خبر را به اردشير رسانيد و اردشير دل بر فرار نهاد و با گلنار به سوى پارس گريخت.

 اردوان خبر يافت و سپاهيان به دنبال وى فرستاد، اما فرّه ايزدى با اردشير بود و لشكريان به وى نرسيدند. اردشير به پارس رسيد و سپاهيان بر او گرد آمدند، در اصطخر به پادشاهى نشست و قدرتى فراوان يافت و سپاه اردوان را شكست داد و اردوان را به دو نيم كرد؛ با سپاه هفتواد جنگيد و اژد هاى هفتواد را كشت. دختر اردوان كه زن اردشير بود، خواست تا زهر در شربت اردشير ريزد و او را بكشد، ولى اردشير اين امر را دريافت و به وزير خود فرمان داد تا دختر را بكشد. وزير كه مى دانست كه اين دختر از اردشير باردار است، اين فرمان شاه را ناديده گرفت و زن را پنهان كرد؛ زن بزاييد و پسرى آورد كه وزير، او را شاپور خواند. اين پسر هفت‏ساله شد و اردشيربه 51سالگى رسيده بود كه از اينكه او را فرزندى نيست، غمزده با وزير درددل كرد، وزير زينهار خواست و داستان خود را با زن اردشير و تولد شاپور با وى در ميان نهاد و براى اينكه اردشير فرزند خود را بشناسد، دستور داد مجلس چوگانى ترتيب دهند كه در آن صد پسر هم‏سال شاپور حضور داشته باشند و جامه هاى همه همسان باشد... وزير چنان كرد و كودكان در پيشگاه اردشير به بازى پرداختند تا آنكه يكى گوى به نزديك اردشير افكند و هيچ‏كس جرأت آنكه گوى را از برابر اردشير بردارد، نكرد، مگر شاپور كه از پيش پدر گوى را ربود و برد؛ اردشير فرزند را شناخت و شاديها كرد... روزى شاپور در شكارگاهى به دهى رسيد دخترى را ديد و بدو دل بست، اما دانست كه او دختر مهرك نوش‏زاد است كه اردشير او را كشته بود. شاپور بى اطّلاع پدر، با او ازدواج كرد و پس از نه ماه از وى صاحب پسرى شد كه او را "اورمزد" ناميد. شاپور مدت هفت سال فرزند خود را از پدر پنهان داشت تا روزى در شكارگاه اردشير، اورمزد را ديد و شناخت... چون شاپور به سلطنت رسيد، پاژ دهقانان را از ده‏يك به سى‏يك كاهش داد؛ برانوش رومى را اسير كرد و قيصر روم باج‏گزار او شد؛ شاپور شهر هاى متعددى بنا كرد... چنان كه ملاحظه مى شود، داستان اردشير و فرزندش نيز در بخشهايى به داستان كورش مى ماند:

 .1 اردشير خردسال است كه به درگاه اردوان مى رود و كورش نيز خردسالى خود را در نزد آستياك مى گذراند.

 .2 اردشير در فاش كردن دروغ پسر اردوان همان شجاعتى را به كار مى برد كه كورش در تنبيه پسر آرتم بارس از خود نشان مى دهد.

 .3 هم كورش و هم اردشير از نزد آستياك و اردوان به پارس مى روند، در آنجا قدرت مى يابند و به پادشاهى مى رسند. و آستياك و اردوان را از سلطنت بركنار مى كنند.

 .4 هم در داستان كورش و هم در داستان اردشير، آستياك و اردوان از خوابگزاران و منجّمان گزارشى را مى شنوند كه مى خواهند كورش و اردشير را از دستيابى به قدرت مانع شوند، اما توفيق نمى يابند.

 بخشهايى از زندگى اردشير با تغيير نام اردشير، به شاپور، فرزند اردشير، منتقل مى شود و به عبارت ديگر، داستانهاى زندگى كورش در ميان دو شخصيت اردشير و شاپور تقسيم مى شود:

 .1 پادشاه سعى مى كند زنى را (مادر كورش) كه باردار است به بچه افكندن وادارد و حتى او را بكشد؛ اردشير نيز زن خود را (كه باردار است) به وزير مى سپارد تا او را بكشد.

 .2 هم در داستان كورش و هم در داستان اردشير، هارپاگوس و وزير اردشير از كشتن زن خوددارى مى كنند و فرزند او را پرورش مى دهند.

 .3 هردو فرزند، كورش و شاپور، به سلطنت مى رسند و نيكيهاى فراوان از خود به يادگار مى گذارند، فتوحات برجسته مى كنند و كشورگشاييهاى شايان از خود بروز مى دهند.

 

 .5 داستانهاى ديگر

 .1 در بعضى روايتها، كورش را همان بهمن دانسته‏اند. به روايت حمزه اصفهانى در سنى ملوك‏الارض به نظر اسرائيلون و زبان آنها، بهمن، كورش خوانده شده است و اين بهمن همان است كه اردشير درازدست خوانده شده است.

 .2 در تاريخ بناكتى مى خوانيم كه سليمان معاصر كيخسرو بود و از اينجا است كه رابطه‏اى ميان كيخسرو با كورش و سليمان، پاسارگاد و پارس و ملك سليمان پيدا مى شود. اما اينكه از چه زمانى پاسارگاد به نام قبر مادر سليمان معروف شده است، بى ترديد به هنگامى مربوط مى گردد كه پارس ملك سليمان خوانده مى شود، زيرا در اساطير ايرانى بناى تخت جمشيد به سليمان منسوب و اين ديار مقر حكومت سليمانى دانسته شده است، چه مسلمانان قبور و ابنيه معروف هخامنشى را عموما به جمشيد و سليمان پيغمبر نسبت مى دهند. در فارسنامه ابن‏بلخى مى خوانيم كه "مرغزار كالان نزديكى گور مادر سليمان است و... گور مادر سليمان از سنگ كرده‏اند، خانه‏اى چهارسو كه هيچ‏كس در آن خانه نتواند نگريدن كى طلسمى ساخته‏اند كى هر كى در آن نگرد كور شود. اما كسى را نديده‏ام كى اين، آزمايش كند." و حمداللّه مستوفى مى نويسد: "مقبره كورش در آنجا واقع است، مسلمين آن‏را مشهد مادر سليمان مى دانند.لسترنج مى نويسد اين آرامگاه سلطنتى كه از سنگ ساخته شده، داراى چهارپهلو است و همه اينها نتيجه يكى دانستن جم و سليمان است در روايات اسلامى ، به نظر ابن‏قتيبه دينورى در المعارف، جم يكى از پادشاهان ايرانى است كه در فارس اقامت داشته است و او همان سليمان است."

 در حالى كه به قول ابن‏مقفّع و ثعالبى "... نادانان ايرانيان و كسانى كه دانش ندارند، مى پندارند كه جم شاه همان سليمان پسر داود است اما اين خطاست زيرا ميان سليمان و جم بيش از سه‏هزار سال فاصله بود..." البته هر وصفى كه مسلمانان و اهل كتاب درباره سليمان مى آورند از قبيل معجزات و قدرت به اطاعت درآوردن جن و انس و شياطين و شناخت زبان پرندگان و جانوران و بردن باد او را و استخراج گچ و كانى‏ها و ساختمان حمامها و جز آن، همه اينها را، ايرانيان به جمشيد نسبت مى دهند. به طور كلى مى توان گفت كه شباهت ميان دو شخصيت سليمان و جم از ديرزمان بر اذهان مسلمانان اثر گذاشته و مبادله بن‏مايه‏ها، اتفاق افتاده است و داستان اسلامى سليمان نيز بخشهايى از افسانه جم را به عاريت گرفته است، حداقل به همان نسبت كه بعدها افسانه جم هم از افسانه سليمان متأثر گرديده است.

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم