دکتر منصور رستگار فسائی

فردوسی و معنی ايران وايرانی

 

فردوسی وایران و ایرانی وهویت ایرانیان

 

فردوسى به ايران تنها به عنوان يك جغرافيا نمى نگرد، بلكه آن‏را يك فرهنگ، يك معنويت، يك تمدن و يك سنت شناخته‏شده بديهى مى داند. به همين دليل مى كوشد تا در مرحله اول، كتاب خود را به نماد اين فرهنگ تبديل كند. او زندگى ملت ايران و تاريخ، افتخارات، سنتهاى دل‏بستنى و امتيازات رفتارى و اخلاقى مردم آن‏را بازگو مى كند و آفتهاى غرور، خودبينى، فريب، استبداد، هوسبازى و گمراهيهاى فردى و اجتماعى را برمى شمارد و در تفكرات و تأملات فلسفى خود در آغاز يا پايان دورانهاى متفاوت تاريخى و اساطيرى شاهنامه، نتيجه‏گيريهاى روشنفكرانه، عميق و خردورزانه خود را از هستى، مرگ، اختيار، جبر و گرايشهاى نيك و بد انسانى... ارائه مى دهد و با كشف ارزشها و ضد ارزشهايى كه در بقاى فرهنگى و اجتماعى و سياسى جامعه، صاحب سهم هستند، هوشيارى ملى و انسانى مردم ايران را طلب مى كند؛ آنان را از خودخواهى، حسادت، پيمان‏شكنى، آز و انحرافات اخلاقى برحذر مى دارد و به پاكى، دادگرى، شادى، مروّت و مهربانى، علائق خانوادگى و ملى، ترغيب و تشويق مى كند.

فردوسى، ده اهريمن آز، نياز، خشم، رشك، ننگ، كين، نمّامى و دورويى، ناپاك‏دينى و ناسپاسى، خسّت و گناه را در كمين ارزشهاى ايرانى مى داند و 10 پهلوان زورمند مبارز را در برابر آنها قرار مى دهد تا به پاسداشت ارزشهاى ايرانى بپردازند كه عبارتند از يزدان‏پرستى، نيكى و نيكى‏شناسى، خوشخويى، خردمندى، اميدوارى، شادى، قناعت و خوار داشتن درم و مال و پرهيز و آزرم و شرم.

فردوسى آنگاه به منشها و خويهاى ايزدى مى پردازد و ده پهلوان نيرومند خير را در برابر نيرو هاى اهريمنى به مبارزه با بديها و زشتيها فرامى خواند:

فردوسى ايرانى را آزاد و آزاده و ايران را مهد آزادى و آزادگى مى داند. به همين جهت در جابجاى شاهنامه، صفت "آزاده"، به معنى ايرانى، در كنار ترك و تورانى و رومى يا عناصر غيرايرانى قرار مى گيرد و آزادگى افق اصلى شناخت ارزشهاى ايرانى قرار مى گيرد: به قول ابن‏بلخى در فارسنامه "... هميشه مردم پارس (: ايران) را احرارالفارس نوشتندى يعنى آزادگان پارس"

 بخفتند تركان و آزادگان (ايرانيان)

 جهان شد جهانجوى را رايگان‏

 6/306/803

 ز مادر همه مرگ را زاده‏ايم‏

 گرايدون كه تركيم ار آزاده‏ايم، (ايرانى)

 6/319/1105

 از آزادگان (ايرانيان) اين نباشد شگفت‏

 ز تركان، چنين ياد نتوان گرفت‏

 2/56/455

 يكى مَردَم اى شاه آزادگان‏

 پدر ترك و مادر از آزادگان (ايرانيان)

 4/265/2032

 به هر كار ما را زبون بود روم‏

 كنون بخت آزادگان (ايرانيان) گشت شوم‏

 5/39/203

 چو بسيار از اين داستان بگذرد

 كسى سوى آزادگان (ايرانيان) ننگرد

 7/220/131

 و ايرانشهر سرزمين و بوم و شهر آزادگان است:

 سياووش منم، نز پرى‏زادگان‏

 از ايرانم از شهر آزادگان‏

 3/156/226

 برفتند از آن‏سوى تا مرز روم‏

 پراكنده گشتند از آزادبوم‏

 7/42/925

 از اوصاف ديگر فردوسى از ايرانيان، آزاده، آزاده‏خوى، آزاده‏دل، آزادچهر، آزادتن و آزادسرو است كه ويژگيهاى آنان چنين است:

 آزادگان، پهلوانانند:

 كه بيژن منم پور كشوارگان‏

 سر پهلوانان آزادگان (ايرانى)

 3/160/315

 آزادگان، مِه‏زادگانند:

 نيامد همى بانگ مِه‏زادگان‏

 مگر كشته شد شاه آزادگان (ايرانيان)

 4/199/453

 آزادگان، جوانمرد و خردمندند:

 بدو گفت شاها، ردا، موبدا

 جهاندار و آزاده و بخردا

 4/269/2116

 آزادگان، سخنگوى و بادانش هستند:

 بجستند آنگه فرستاده‏اى‏

 سخنگوى و بينادل، آزاده‏اى‏

 6/12/219

 آزادگان، پاك و باشرم و حيا هستند:

 بياورد از آزادگان دايه‏اى‏

 يكى پاك و باشرم آزاده‏اى‏

 5/32/41

 آزادگان، يك‏دل و يك‏سخن هستند:

 سكندر بشد چون فرستاده‏اى‏

 گزين كرد بينادل آزاده‏اى‏

 كه با او بود يك‏دل و يك‏سَخُن‏

 بگويد به مهتر كه كُن يا مَكن‏

 5/117/1581

 آزادگان، تنها خداى را بندگى مى كنند:

 شب تيره از تيغ رخشان كنم‏

 به آوردگه بر، سر افشان كنم‏

 كه آزاد زادم نه من بنده‏ام‏

 يكى بنده آفريننده‏ام‏

 1/59/531

 آزادگان، جوانمردان بى ادّعا هستند:

 ز شاهان كسى چون سياووش نبود

 چو او راد و آزاد و خامش نبود

 2/219/50

 آزادگان، بى آزارانند:

 ز بهر درم تا نباشى به درد

 بى آزار دل باشد آزادمرد

 3/206/1285

 آزادگان، بى آزند:

 گر آزاده دارى تنت را ز رنج‏

 تن مرد بى آز، بهتر، ز گنج‏

 6/63/19

 آزادگان، نيكوسخنان‏اند:

 تو با دشمن ار نيك گفتى، رواست‏

 از آزادگان خوب گفتن سزاست‏

 3/249/1014

 آزادگان، رادمردان‏اند:

 بدو گفت هيشوى كاى رادمرد

 نبايد كه آيد بر آزاده، گرد

 4/162/515

 آزادزادگان، به مردى مى رسند:

 پس آزادزاده به مردى رسد

 چنان چون زر از كان، به زردى رسد

 4/221/962

 آزادگان سزاوار دولت‏اند:

 به سر بر نهاد آن پدر داده تاج‏

 كه زيبنده باشد به آزاده تاج‏

 4/181/27

 آزادگان، پيمان‏شكن نيستند:

 چو پيمان آزادگان بشكنى‏

 نشان بزرگان، به خاك افكنى‏

 6/50/67

 آزادگان، از جادويى بيزارند:

 چنين داد پاسخ كه جادو نيم‏

 از آزادمردى، به يك‏سو نيم‏

 6/312/943

 آزادگان، كاهل نيستند

 چه گفت آن سخنگوى آزاده‏مرد

 كه آزاده را، كاهلى بنده كرد

 1/26/1

 آزادگى، برخلاف بندگى است:

 مرا مرگ بهتر از آن زندگى‏

 كه آزاده باشم، كنم بندگى‏

 هر آن‏كس كه باشد ز پروردگان‏

 ز آزاده وز نيكدل بندگان‏

 شهنشاه را سر به سر دوستدار

 به فرمان ببسته كمر، استوار

 1/13/226

 آزادگان، خونريز و بى رحم نيستند:

 كه شاها، بزرگا، بلنداخترا

 بر آزادگان جهان مهترا

 تو خون سر بى گناهان مريز

 نه خوب است از نامداران ستيز

 5/341/1565

 خردمندى، مايه آزادگى است:

 به آزادى است از خرد، هركسى‏

 چنان چون بنالد ز اختر بسى‏

 دلت مگسل اى شاه هيچ از خرد

 خرد نام و فرجام را پرورد

 6/140/1434

 ناصرخسرو قباديانى نيز ايرانيان را آزادان مى خواند:

 ز اين پيش جز از وفاى آزادان [ايرانيان‏]

 كاريش نبود نه بياوارى...

 باغى بود اينكه هر درختى ز او

 حرّى بودى و خوب‏كردارى‏

 مفهوم ديگر ايرانى، براى فردوسى، نژادگى است كه از آن به "دهقانى" تعبير مى كند؛ به همين دليل، در بسيارى از موارد، فردوسى در شاهنامه، ايرانى را "دهقان" و "دهقان‏نژاد" مى نامد و همان اوصافى را كه براى آزادگان قائل بود، به دهقانان نيز نسبت مى دهد. واژه "دهقان" يا "دهگان"، در اصل، به مالكان ايرانى اطلاق مى شده است و در دوره اسلامى ، مِن‏باب اطلاق جزء به كل، همه ايرانيان را دهقان مى ناميدند:

 از ايران و از ترك و از تازيان‏

 نژادى پديد آيد اندر ميان‏

 نه دهقان (ايرانى) نه‏ترك و نه‏تازى بود

 سخنها به كردار بازى بود

 7/220/123

 از ايشان هر آن‏كس كه دهقان (ايرانى) بدند

 ز تخم و نژاد بزرگان بدند

 7/228/3290

 چو آمد به آرامگاه از نخست‏

 فراوان گزيده سواران بجست‏

 ز دهقان و تازى و پرمايگان‏

 توانگر گزيد و گران‏سايگان‏

 5/251/89

 دو تازى، دو دهقان، ز تخم كيان‏

 كه بستند بر دايگانى ميان‏

 5/251/91

 كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد

 ز دهقان و تازى و رومى نژاد

 9/9/147

 به دستور گفت آن زمان شهريار

 كه آن جامه روم گوهر نگار

 نه آيين پرمايه دهقان بود

 كه آن جامه جاثلقيان بود

 7/91/2130

 ز قيصر شنيدى كه خسرو ز دين‏

 بگردد، چو آيد به ايران‏زمين‏

 ندانى كه دهقان ز دين كهن‏

 نپيچد، چرا خام گويى سخن؟

 7/93/2175

 هم از هفت كشور بر او بس، نشان‏

 ز دهقان و از روم گردنكشان‏

 7/157/3713

 كسى كو ز پيمان من بگذرد

 بپيچد ز آيين و راه خرد

 بريده سرش را بدارم به دار

 ز دهقان و تازى و رومى شمار

 7/212/7

 فردوسى كه خود، نماد يك ايرانى تمام‏عيار و مطلوب است، هميشه خود را دهقان، دهقان پير، سخنگوى دهقان، دهقان سُراينده مى خواند:

 سخنگوى دهقان چه گويد نخست‏

 كه تاج بزرگى به گيتى كِه جُست‏

 كِه بود آنكه ديهيم بر سر نهاد

 ندارد كس از روزگاران به ياد

 مگر كز پدر ياد دارد پسر

 بگويد تو را، يك به يك در به در

 كه نام بزرگى كِه آورد پيش‏

 كه را بود از برتران پايه بيش‏

 1/15/4

 به گفتار دهقان كنون بازگرد

 نگر تا چه گويد سُراينده‏مرد

 2/98/18

 ز گفتار دهقان چنين داستان‏

 تو بر خوان و برگوى از باستان‏

 2/98/19

 چنين گفت داننده دهقان پير

 كه دانش بود مرد را دستگير

 7/148/3493

 تو بشنو ز گفتار دهقان پير

 اگرچه نباشد سخن دل‏پذير

 3/136/18

 سخنگوى دهقان، چنين كرد ياد

 كه يك روز كيخسرو از بامداد...

 3/136/19

 چه گفت آن سُراينده دهقان پير

 ز گشتاسپ و از نامور اردشير

 5/25/6

 فردوسى، ايرانيان را، به صورت دهقان، وصف مى كند:

 .1 دهقان آتش‏پرست:

 يكى دين دهقان آتش‏پرست‏

 كه بى باژ، بَرسَم نگيرد به دست‏

 5/60/214

 .2 دهقان موبدنژاد:

 سُراينده دهقان موبدنژاد

 از اين داستانم چنين داد ياد

 5/21318

 .3 دهقان يزدان‏پرست:

 يكى مرد دهقان يزدان‏پرست‏

 بدان بيشه بوديش جاى نشست‏

 5/288/268

 جهان‏ديده دهقان يزدان‏پرست‏

 چو با باژ، برسم بگيرد به دست‏

 7/67/1552

 چو دهقان پرمايه او را بديد،

 رخ او شد از بيم چون شنبليد

 5/311/819

 .5 دهقان آموزگار:

 جهانجوى دهقان آموزگار

 چه گفت اندر اين گردش روزگار

 كه روزى فراز است و روزى نشيب‏

 گهى با خراميم و گه با نهيب‏

 6/263/4396

 .6 دهقان‏نژاد:

 يكى پهلوان بود، دهقان‏نژاد

 دلير و بزرگ و خردمند و راد

 ز دهقان بپرسيد آنگه قباد

 كه اى نيك‏بخت از كه دارى نژاد

 1/9/135

 بدو گفت كز آفريدون گرد

 كه از تخم ضحاك شاهى ببرد

 پدر گفتم اين و نيا همچنين‏

 كه با آفريدون كنيم آفرين‏

 6/70/179

 چو نزديكتر گشت، آواز داد

 چنين گفت كاى مرد دهقان‏نژاد

 ز دهقان‏نژاد، ايچ مردم مباد

 كه خيره دهد خويشتن را به باد

 4/42/933

 .7 دهقان شهر:

 ز بازارگانان و دهقان شهر

 كسى را كجا باشد از نام بهر

 6/259/4297

 .8 واژه دهقان در شاهنامه، اغلب به معنى ايرانى و نجيب‏زاده است، اگرچه دهقان به معنى كشاورز هم، فراوان به كار رفته است:

 كشاورز و دهقان و مرد نژاد

 نبايد كه آزار يابد ز باد

 6/94/326

 كشاورز با مرد دهقان‏نژاد

 يكى شد بر ما به هنگام داد

 4/32/679

 واژه ديگرى كه در شاهنامه به معنى ايرانى گرفته مى شود "پارسى" است كه در اينجا، مراد از پارس، ايران است. يونانيان نام Persia را از ايالت پارس گرفته و به تمام ايران اطلاق كرده‏اند و از اين‏رو نام Perse يا Persia در زبانهاى اروپايى هم به همه ايران اطلاق شده است:

 ز رومى و مصرى و از پارسى‏

 فزون بود مردان ز صد بار، سى‏

 5/75/587

 ز رومى و از مردم پارسى‏

 بدان كشتى اندر، نشستند سى‏

 5/100/177

 دو آواز بُد رومى و پارسى‏

 سخنشان ز تابوت شد يك، بسى‏

 هر آن كس كه او پارسى بود گفت‏

 كه او را جز ايدر نبايد نهفت‏

 چو ايدر بود خاك شاهنشهان‏

 چه تازيد تابوت گرد جهان‏

 5/128/1854

 سپاهش ز رومى و از پارسى‏

 ز بحرين و از كُرد و از قادسى‏

 5/214/42

 شاپور ذوالاكتاف:

 بپرسيد و گفتش چه مردى بگوى‏

 كه هم شاه شاخى و هم شاه روى‏

 چنين داد پاسخ، نيم‏پادشا

 يكى پارسى‏مَردَم و پارسا

 5/220/167

 ز رومى و از هندى و پارسى‏

 نجومى و گر مردم هندسى‏

 5/250/70

 بزرگان به پاسخ بياراستند

 بسى خسته‏دل پارسى، خواستند

 از ايران كرا خسته بد يزدگرد

 يكايك بر آن دشت كردند گرد

 يكى را بريده دو دست و دو پاى‏

 يكى مانده بى دست و پايش به جاى‏

 5/270/554

 ابا هر سوارى، پرستنده سى‏

 ز ترك و ز رومى و از پارسى‏

 5/309/784

 بر اين‏سان همى رفت فرسنگ، سى‏

 پس پشت او قارن پارسى‏

 5/341/1550

 يكى نامه نزديك بهرام‏شاه‏

 نبشت آن جهاندار بادستگاه‏

 به نزد فرستاده پارسى‏

 كه آمد به قنّوج با يار، سى‏

 5/125/519

 به جنگ‏آورى، پارسى لشكرى‏

 زنى خيمه بر مرغزار هرى‏

 6/299/624

 بدو گفت رو پارسى را بگوى‏

 كه ايدر به خيره مريز آبروى‏

 6/300/659

 كه آمد فرستاده‏اى نزد من‏

 از آن پارسى، مهتر انجمن‏

 6/302/713

 جز از پارسى مهترت، در جهان‏

 مرا شاه خوانند فرخ‏مهان‏

 6/303/736

 نه تازى چنين كرد و نه پارسى‏

 اگر بشمرى سال، صد بار، سى‏

 7/12/225

 يكى مرد بى دشمنم، پارسى‏

 همان‏بار دارم، شتروار، سى‏

 7/74/1270

 ابا هر يكى مرد، شاگرد سى‏

 ز رومى و بغدادى و پارسى‏

 
نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم