دکتر منصور رستگار فسائی

فردوسی و آرمانهای ايرانی

آرمانهاى ايرانى‏

 فردوسى در شاهنامه، خصلتهاى ايرانى را از قول پيران و دانايان چنين بازمى گويد:

 يكى پير بُد پهلوانى سخن‏

 به گفتار و كردار گشته كهن‏

 چنين گويد از دفتر پهلوان‏

 كه پرسيد موبد ز نوشين‏روان...

 بپرسيد نيكى كرا درخور است‏

 به نام بزرگى كه زيباتر است‏

 چنين داد پاسخ كه هركس كه گنج‏

 بيابد پراكنده، نابرده رنج‏

 نبخشد، نباشد سزاوار تخت‏

 زمان تا زمان تيره‏گرددش بخت‏

 ز هستى و بخشش بود مرد، مِه‏

 تو ار گنج دارى، نبخشى، نه به‏

 ز بيشى خرد را بود سودمند

 همان بى خرد باشد اندر گزند

 خرد بايد و نام و فرّ و نژاد

 بدين چار، گيرد سپهر از تو ياد

 دگر بخشش و دانش و رسم گاه‏

 دلش پر ز بخشايش دادخواه‏

 ششم نيز كان‏را دهد مهترى‏

 كه باشد سزاوار بر بهترى‏

 به هفتم كه از نيك و بد در جهان‏

 سخنها بر او برنماند نهان‏

 چو فرّ و خرد دارد و دين و بخت‏

 سزاوار تاج است و زيباى تخت‏

 نماند پس از مرگِ او نام زشت‏

 بيابد به فرجام، خرّم‏بهشت‏

 بپرسيدش از داد و خردك‏منش‏

 ز نيكى و از مردم بدكنش‏

 چنين داد پاسخ كه آز و نياز

 دو ديوند بد گوهر و ديرساز

 هر آن‏كس كه بيشى كند آرزوى‏

 بدو ديو او بازگردد به خوى‏

 و گر سفلگى برگزيد او ز رنج‏

 گزيند بر اين خاك آگنده گنج‏

 چو بيچاره ديوى بود ديرساز

 كه هردو به يك خو گرايند باز...

 چنين داد پاسخ كه دانا سخن‏

 ببخشيد و انديشه افكند بن‏

 نخستين سخن گفتن سودمند

 خوش آواز خوانده ورا بى گزند

 دگر آنكه پيمان سخن خواستن‏

 سخنگوى و بينا دل آراستن‏

 سه ديگر سخنگوى هنگام جوى‏

 بماند همه‏ساله با آبروى‏

 چهارم كه دانا دلاراى خواند

 سراينده را مرد با راى خواند

 به پنجم كه باشد سخنگوى گرم‏

 به شيرين‏سخن هم به آواز نرم‏

 بدانش نگر دور باش از گناه‏

 كه دانش گرامى تر از تاج و گاه‏

 در دانش از گنج نامى تر است‏

 همان نزد دانا گرامى تر است‏

 سپاس از جهاندار پروردگار

 كز اويست نيك و بد روزگار

 كه روز جوانى هنر داشتيم‏

 بد و نيك را خوار نگذاشتيم‏

 كنون روز پيرى، به دانندگى‏

 به راى و به گنج و فشانندگى‏

 جهان زير آيين و فرهنگ ماست‏

 سپهر روان‏جوشن جنگ ماست‏

 مرا نام بر جام چيره شده است‏

 روانم زمان را پذيره شده است‏

 نمرد آنكه او نيك كردار مرد

 بياسود و جان را به يزدان سپرد

 بد آيين مشو دور باش از پسند

 مبين ايچ از او سود و ناسودمند

 تو از آز باشى هميشه به رنج‏

 كه همواره سيرى نيابى ز گنج‏

 چو جويد كسى راه بايستگى‏

 هنر بايد و شرم و شايستگى‏

 (شاهنامه، سخن پرسيدن موبد از كسرى)

 .6 در هنگام به تخت نشستن برخى از شاهان و پيروزيهاى آنان، فرصتى مى يابد تا به طرح آرزو هاى بزرگ و عمومى مردم ايران بپردازد و خواست مردمان هر دوره و نيازها و مسائل آنان را مطرح كند. در همه خطبه هايى كه تهمورث، جمشيد، منوچهر، گرشاسب، كيقباد، لهراسب، بهمن و برخى ديگر از شاهان در هنگام جلوس بر تخت شاهى ايراد مى كنند، پس از ستايش خداوند، از دادگرى، داد و دهش، هوشمندى، هنرورزى، امنيت، كوتاه كردن دست بدان، جذب دانايان، خردمندى و دفع نابخردان و اعتبار و شأن فرزانگان، رايزنى و دستگيرى از مستمندان، ترويج راستى و پرهيز از دروغ، انسان‏دوستى و محبت و مهربانى، پيدا كردن سودمنديها و رام كردن طبيعت و هدايت مردم به راه نيك و دفع دشمنان آنان و بالاخره شادى همه افراد جامعه و ترويج جشنها و سنتهاى جمعى جامعه سخن مى رود، و از همين‏جا نه‏تنها مى توان طرح توقّعات كلى مردم و جامعه آرمانى ايرانى را بازشناخت، كه نقش عملكرد فردى و خلقيات شخصى ايرانى را هم مى توان از آنها استخراج كرد:

 خطبه منوچهر على‏رغم كوتاهى خود، بسيارى از اين قبيل مسائل آرمانى جامعه ايرانى را نشان مى دهد:

 چو ديهيم شاهى به سر برنهاد

 جهان را سراسر همه مژده داد

 به داد و به دين و به مردانگى‏

 به نيكى و پاكى و فرزانگى‏

 منم، گفت بر تخت گردان‏سپهر

 همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

 همم دين و هم فرّه ايزدى است‏

 همم بخت نيكى و دست بدى است‏

 گه بزم، دريا، دو دست من است‏

 دم آتش از برنشست من است‏

 بدان را ز بد، دست كوته كنم‏

 زمين را به كين، رنگ ديبه كنم‏

 ابا اين هنرها، يكى بنده‏ام‏

 جهان‏آفرين را پرستنده‏ام‏

 به راه فريدون فرّخ‏رويم‏

 نيامان كهن بود، اگر ما نويم‏

 هر آن‏كس كه در هفت كشورزمين‏

 بگردد ز داد و بتابد ز دين،

 نماينده رنج، درويش را

 زبون داشتن مردم خويش را،

 برافراشتن سر به بيشى و گنج‏

 به رنجورمردم، نماينده‏رنج،

 همه سر به سر پيش من كافرند

 وز اهريمن بدكنش، بدترند

 هر آن دينور، كو نه بر دين بود

 ز يزدان و از منش نفرين بود

 1/108/24

 بپرسيد كز شهر ياران كه بيش؟

 به هوش و به آيين و باراى و كيش؟

 چنين داد پاسخ كه آن پادشا

 كه باشد پرستنده و پارسا

 ز دادار دارنده، دارد سپاس‏

 نباشد كس از رنج او در هراس‏

 پراميد دارد دل نيك‏مرد

 دل بدكنش را پر از بيم و درد

 سپه را بيارايد از گنج خويش‏

 سوى بدسگال افكند رنج خويش‏

 سخن پرسد از بخردان جهان‏

 بد و نيك دارد ز دشمن، نهان‏

 (شاهنامه، حميديان، 8/289)

 

 اصول هويت ايرانى‏

 شاهنامه، از جزئى‏ترين تا كلى‏ترين مسائل درونى و بيرونى جامعه ايرانى را در ادوار مختلف، به تماشا مى گذارد و على‏رغم تباين و تفاوت شرايط تاريخى، اجتماعى و فرهنگى در جامعه‏اى كه كرارا در معرض تهاجمات، مصائب طبيعى و رقابتها و جنگهاى داخلى و خارجى و هوسرانيها و خودخواهيهاى اصحاب قدرت قرار داشته است، مى توان در همه‏جا بن‏مايه هاى مثبت رفتارى و بارزترين خلقيات مردم ايران را در جغرافياى متنوع و تاريخ پرحادثه و فراز و نشيب اين ملت، در پنج اصل خداپرستى، خردورزى، دادگرى، نام و شادى خلاصه كرد و بسيارى ديگر از صفات اين قوم را وابسته به اين پنج اصل به شمار آورد و آرزو كرد كه همه جهانيان در هر دوره و روزگارى با اين منشهاى ايرانى به سربلندى زندگى كنند.

 اين پنج قائمه فرهنگى ايران در طول روزگار چنان در ناخودآگاه جمعى قوم ايرانى نفوذ داشته است كه ايرانيان در هيچ دوره‏اى از اين پنج اصل جدا نبوده‏اند و درجه توفيقات فردى و اجتماعى آنها نيز در ميزان وفادارى به اين اصول ارزيابى مى شده است. فردوسى اين پنج اصل را در همه‏جا مورد تأكيد و تأييد فراوان قرار مى دهد و ايرانى را متخلّق به اين پنج خلق مى شناسد و مى پسندد. ناگفته نبايد گذاشت كه ايرانى‏شناسى فردوسى، علاوه بر پنج اصل ثابت فوق‏الذكر، بر خلقياتى فرعى و فلسفى نيز كه زاده احوال و شرايط تاريخى و اجتماعى خاص و زمان‏پذير هر دورانى است، مبتنى است كه اين نوع خصوصيتها را مى توان در انديشه هاى كيخسرو بازشناخت:

 به آواز گفت آن‏زمان شهريار

 كه اى نامداران به روزگار

 هر آن كس كه داريد راى و خرد

 بدانيد كاين نيك و بد، بگذرد

 همه رفتنى‏ايم و گيتى سپنج‏

 چرا بايد اين درد و اندوه و رنج‏

 ز هر دست، چيزى فراز آوريم‏

 به دشمن گذاريم و خود بگذريم‏

 بترسيد يك‏سر ز يزدان پاك‏

 مباشيد شاد اندر اين تيره‏خاك‏

 كه اين روز بر ما همى بگذرد

 زمانه دم ما همى بشمرد

 ز هوشنگ و جمشيد و كاووس‏شاه‏

 كه بودند با تخت و فرّ و كلاه‏

 جز از نام از ايشان به گيتى نماند

 كسى نامه رفتگان، برنخواند

 وز ايشان بسى ناسپاسان شدند

 به فرجام از آن بد، هراسان شدند

 كنون هرچه جستم همه يافتم‏

 ز تخت كئى روى برتافتم‏

 3/124/2844

 آنچه در اين اشعار به خوبى ديده مى شود، همان پنج اصل گفته‏شده است. اما كلام كيخسرو از نوعى روحيه دلزدگى از جهان و خوار شمردن هستى كه محصول يأس فلسفى دوران اوست، برخوردار است كه در كلام و پيام منوچهر، ديده نمى شود:

 منم گفت بر تخت گردان سپهر

 همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

 زمين بنده و چرخ يار من است‏

 سر تاجداران شكار من است‏

 همم دين و هم فرّه ايزدى‏

 همم بخت نيكى و دست بدى‏

 شب تار جوينده كين منم‏

 همان آتش تيز برزين منم‏

 خداوند شمشير و زرّينه‏كفش‏

 فرازنده كاويانى درفش‏

 فروزنده تيغ و برّنده‏تيغ‏

 به كين اندرون، جان ندارم دريغ‏

 گه بزم، دريا دو دست من است‏

 دم آتش از برنشست من است‏

 بدان را، ز بد، دست كوته كنم‏

 زمين را به كين رنگ ديبه كنم‏

 گراينده‏گرز و نماينده‏تاج‏

 فزاينده داد بر تخت عاج‏

 ابا اين هنرها يكى بنده‏ام‏

 جهان‏آفرين را ستاينده‏ام‏

 به‏راه فريدون فرّخ‏رويم‏

 نيامان كهن بود اگر ما نويم‏

 هر آن‏كس كه در هفت كشور زمين‏

 بگردد ز راه و بتابد ز دين‏

 نماينده رنج درويش را

 زبون داشتن مردم خويش را

 بر افراختن سر به بيشى و گنج‏

 به رنجور مردم، نماينده‏رنج‏

 همه سر به سر نزد من كافرند

 از آهرمن بدكنش بَتّرند

 (شاهنامه، خالقى مطلق، 1/162)

 اگرچه نمى توان بعضى از مطالب اين اشعار را از خصوصيات اصلى جامعه ايرانى شمرد. اما برخى نيز آن‏چنان با اين اصلهاى پنج‏گانه فرهنگ ايرانى، به هم‏بافته و يگانه‏اند كه تجزيه‏ناپذير مى نمايند:

 به جايى كه كارى چنين اوفتاد

 خرد بايد و دانش و دين و داد

 2/123/596

 اين پنج اصل، اگرچه به ظاهر از هم جدا هستند در عمل يكى مى شوند زيرا خداشناسى و دادگرى و نام و شادى از ذات خرد سرچشمه مى گيرند و دادگرى و شادى و خردمندى، عين خداشناسى هستند.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم