دکتر منصور رستگار فسائی

پنج اصل هويت ايرانى در شاهنامه - بخش اول :خداشناسی و ُخرد ورزی و داد

اين پنج اصل، اگرچه به ظاهر از هم جدا هستند در عمل يكى مى شوند زيرا خداشناسى و دادگرى و نام و شادى از ذات خرد سرچشمه مى گيرند و دادگرى و شادى و خردمندى، عين خداشناسى هستند.

 

 

1 خداشناسى

 به نظر فردوسى، خداشناسى و ديندارى، مبناى درست‏انديشى ايرانى است و روح و حركت و توانمندى باطنى و درونى جامعه به شمار مى آيد، بدون اين باور، ايرانى بى تكيه‏گاه، خاموش و گمراه است. خداشناسى محور همه فضايل باطنى و رفتارى انسان ايرانى است و هر چيز كه خدايى نيست، اهريمنى و نارواست:

 هر آن چيز كان نز ره ايزدى است‏

 همه راه اهريمن است و بدى است‏

 و پيروى از فرمانهاى ايزدى، دور شدن از بدى و زشتى است. بنا بر اين مفهوم خداشناسى در فرهنگ ايرانى، با كردار نيك و پندار نيك و گفتار نيك در ارتباط قرار مى گيرد و هستى را پرمعنى و زندگى را با شور و شادى و اميد همراه مى سازد:

 نخست از جهان‏آفرين ياد كن‏

 پرستش بر اين ياد، بنياد كن‏

 كز اوى است گردون گردان به پاى‏

 هم اوى است بر نيكويى رهنماى‏

 خداوند نيكى‏ده رهنماى‏

 خداوند جاى و خداوند راى‏

 خداوند بخشنده و دادگر

 خداوند مردى و داد و هنر

 نخست آفرين بر خداوند مهر

 فروزنده ماه و گَردان‏سپهر

 در ديدگاه فردوسى، انسان خداناشناس، دلى كور و سرى بى خرد دارد:

 نشايد خور و خواب و با او نشست‏

 كه خستو نباشد به يزدان كه: "هست"

 دلش كور باشد، سرش بى خرد

 خردمندش از مردمان نشمرد

 به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس‏

 به دلش اندر آيد ز هرسو هراس‏

 به نظر فردوسى، ديندارى و دانش، وسيله ر هايى است:

 تو را دين و دانش رهاند درست‏

 ره رستگارى ببايدت جُست‏

 نگر تا نپيچى ز دين خداى‏

 كه دين خداى آورد، پاك راى‏

 تو مگذار هرگز ره ايزدى‏

 كه نيكى از اوى است و از او بدى‏

2- خردورزى

، به عقيده فردوسى، خرد و خردورزى، مبناى معقول همه تحركاتى است كه انسان در زندگى اجتماعى و فردى، از خود بروز مى دهد، در مينوى‏خرد مى خوانيم: از همه نيكيهايى كه به مردم رسد خرد بهتر است زيرا گيتى را به نيروى خرد اداره توان كرد و مينو را هم به نيروى خرد مى توان از آن خود كرد. اورمزد، آفريدگان را به خرد آفريده است و اداره گيتى به خرد است. (بند 46-50) به همين دليل شاهنامه كتاب خرد و فردوسى خردورزترين شاعر ايرانى است كه حتى استفاده او از افسانه‏ها و اساطير، با خردمندى و رمزدانى و حكمتهاى فلسفى حاكم بر فكر و منش وى توأم است. فردوسى، خرد را مقياس و معيار شناخت حقايق زندگى و مايه اعتلاى شأن انسانى مى شناسد و برجسته‏ترين خلقت خداوندى را خرد مى شناسد:

 خرد بهتر از هرچه ايزدت داد

 ستايش خرد را بِه، از راه راست‏

 او خرد را وسيله شناخت خداوند مى داند:

 خرد نيست با مردم ناسپاس‏

 نه آن‏را كه او نيست يزدان‏شناس‏

 7/8/116

 دست خرد، هر پديده اهريمنى را نابود مى سازد:

 چنين داد پاسخ كه دست خرد

 ز كردار اهريمنان بگذرد

 ز شمشير ديوان، خرد، جوشن است‏

 دل و جان دانا، بدو روشن است‏

 گذشته سخن، ياد دارد خرد

 به دانش روان را همى پرورد

 خرد باد جان تو را رهنمون‏

 كه راهى دراز است پيش اندرون‏

 6/186/2533

 فردوسى در گفت‏وگويى هوشمندانه، خرد را همان مهر و وفا و راستى و زيركى و بردبارى و رازدارى مى داند و آن‏را زبده همه نيكوييها مى شمارد و طبعا خرد را داراى نامهاى فراوان مى شناسد:

 خرد، دارد اى پير بسيار نام‏

 رساند خرد پارسا را به كام‏

 يكى مهر خواندش و ديگر وفا

 خرد دور شد، ماند درد و جفا

 زبان‏آورى، راستى خواندش‏

 بلنداخترى، زيركى داندش‏

 گهى بردبار و گهى رازدار

 كه باشد سخن نزد او، استوار

 پراكنده اين است نام خرد

 از اندازه‏ها، نام او بگذراند

 6/6/69

 فردوسى، خرد را برتر از همه‏چيز مى شمارد:

 تو چيزى مدان كز خرد برتر است‏

 خرد بر همه نيكوييها، سر است‏

 خرد جويد آگنده راز جهان‏

 كه چشم سر ما نبيند نهان‏

 دگر آن كه دارد خردمند خوار

 به هر دانش از كرده كردگار 6/6/72

 كسى كو بود بر خرد پادشا

 روان را نراند به راه هوا

 6/185/2498

 فردوسى، بزرگترين صفت خداوند را خردآفرينى او مى داند:

 به نام خداوند جان و خرد

 كز اين برتر انديشه برنگذرد

 خداوند نام و خداوند جاى‏

 خداوند روزى‏ده رهنماى‏

 1/3/2

 خرد، به منزله چشم جان آدمى است:

 خرد چشم جان است چون بنگرى‏

 تو بى چشم، شادان، جهان نسپرى‏

 (خالقى مطلق، 1/5/25)

 و اولين مخلوق خداوند، خرد است:

 نخست آفرينش، خرد را شناس‏

 نگهبان جان است و آنِ سپاس‏

 سپاس تو چشم است و گوش و زبان‏

 كز اين سه بود، نيك و بد بى گمان‏

 خرد را و جان را كه يارد ستود،

 و گر من ستايم كه يارد شنود

 (خالقى مطلق، 1/5)

 در نظر فردوسى، خرد، كليد شناخت شأن و منزلت انسان است كه نخستين فكرت و پسين شمار است و انسان نبايد خويشتن را به بازى بدارد.

 نخستين فكرت، پسين شمار

 تويى خويشتن را به بازى مدار

 3-داد

، در قابوسنامه آمده است كه: "ايزد تعالى جهان را بر موجب عدل آفريد و بر موجب عدل بياراست و آنچه بر موجب عدل بود، بر موجب حكمت آمد و در ميان مردمان پيغامبران فرستاد تا ره داد و دانش و ترتيب روزى خوردن و شكر روزى ده‏گزاردن به مردم آموختند تا آفرينش جهان به عدل بود و تمامى عدل به حكمت و اثر حكمت نعمت و تمامى نعمت به روزى‏خوار است" در شاهنامه، داد، دو وجهه الهى و انسانى دارد و گفتار برگزيده خداوند و خرد است. داد از يك‏سو بخشش و قسمت ازلى هر انسان از حيات است و از سويى حاكميت متعادل و منطق خردورزانه و مصلحانه زندگى مادى و معنوى انسان را بر عهده دارد و توازن و تعادل و رابطه‏اى دوجانبه را در زمين و آسمان سبب مى شود و انسان را از افراط و تفريط، حرص و خِسّت و لئامت، اسراف و تبذير، دورويى و دغل‏بازى، ستمگرى و ناسپاسى بازمى دارد و قناعت و سخاوت و آزرم و نرمخويى و نرم‏سخنى را در جان وى جاى مى دهد. داد، نيروى تعادل‏بخش هستى است:

 مسيح پيمبر چنين كرد ياد

 كه پيچد خرد چون بپيچى ز داد

 كه هر شاه كز داد گنج آگند

 بدانيد كان گنج نپراگند

 جهاندار يزدان بود داد و راست‏

 كه نفزود در پادشاهى نه كاست‏

 گر اندر جهان داد بپراكنيم‏

 از آن به كه بيداد گنج آگنيم‏

 نخستين نيايش به يزدان كنيد

 دل از داد ما شاد و خندان كنيد

 چه پيش‏آرى از داد و از راستى‏

 كه زآن گم شود كژّى و كاستى‏

 در ايران باستان و دين زردشت، "اشا" جلوه داد اهورايى است؛ قانون راستى و داد و دادگرى است و عمل به راستى در انديشه، گفتار و كردار است؛ هيچ كارى درست نيست مگر آنكه با قانون "اشا" سازگار باشد و آن قانونى كه از روى راستى فراهم نشده و دادگسترى را استوارى نبخشد، قانون نيست. انديشه، گفتار و كردارِ سازگار با "اشا" جهان را پيشرفت مى دهد و در ميان آفريده هاى اهورايى، "اشا" پس از خرد قرار دارد؛ اشا چكيده دين زردشتى است كه هنجار هاى اخلاقى و اجتماعى را در آفرينش با دادگرى سامان مى دهد؛ اشا، هم قانون طبيعى و هم قانون الهى است؛ "اشا" قانونى دگرگونى‏ناپذير، ازلى و ابدى است؛ "خدا"، "اشا" است و "اشا" خواست و مشيّت الهى را نشان مى دهد.

 ز خورشيد تابنده تا تيره‏خاك‏

 گذر نيست از داد يزدان پاك (فردوسى)

 7/156/3672

 اهورامزدا جهان را در انديشه (وهومن) پديد آورد، در وجدان (دانا) شكل داد، در آفرينندگى سپنتامينو آشكار كرد و برابر با قانون راستى و داد (اشا) به گردش گذاشت تا با هماهنگى (آرميتى) به سوى رسايى (هَؤروتات: خرداد) و جاودانگى (امرتات) به پيش رود.

 "اشا"، هم جلوه داد اهورايى است و هم آن‏چيزى است كه بايد به مشيّت خداوندى تعبير گردد و محتواى مشيّت خداوندى اين است كه هركس بهره و پيامد كار هاى خود را دريافت دارد. هركس كشته خويش را مى درود، خداوند به مردم اختيار داده است كه با توجه به خرد خود، راه خود را برگزينند. اين است مفهوم داد اهورايى و عدل ايزدى و مفهوم پاداش و پادافره. اگر انسان آزادى عمل نداشت، پاداش و مجازات بى معنى بود. هركس با كردارش سرنوشت خود را شكل مى دهد و درخشش "اشا" در همه خلقت آشكار است:

 - چو خرسند گشتى به داد خداى‏

 توانگر شوى يك دل و پاك راى‏

 گر آزاده دارى تنت را ز رنج‏

 تن مرد بى آز، بهتر ز گنج‏

 هر آن‏كس كه بخشش بود، توشه برد

 بميردش تن، نام، هرگز نمرد

 همه سر به سر دست نيكى بريد

 جَهان جِهان را به بد مسپريد

 مول، 6/64/321

 هر آن‏كس كه داريد نام و نژاد

 به داد خداوند باشيد شاد

 مول، 4/131/3014

 كه يزدان كسى را كند نيك‏بخت،

 سزاوار شاهى و زيباى تخت،

 كه دارد همى شرم و دين و نژاد

 بود راد و پيروز و از داد شاد

 مول، 4/130/2992

 تو داد خداوند خورشيد و ماه‏

 ز مردى مدان و فزونى سپاه‏

 چو بر مهترى بگذرد روزگار

 چه در سور ميرد چه در كارزار

 چو فرجامشان روز رزم تو بود

 زمانه نه كاهد نه خواهد فزود

 مول، 5/119/1636

 در نماز "سروش باج" آمده است:

 - راستى و داد، (اشا) بهترين چيز است.

 - خوشبختى از آن كسى است كه راستى و داد را تنها به خاطر راستى و داد انجام مى دهد.

 - همان‏گونه كه خداوند، خداوند راستى و دادگسترى است، رهبر دنيايى نيز بايد به خاطر راستى و دادگريش به رهبرى برگزيده شود تا راستى و داد همه‏جا گسترده شود.

 - هنگامى كه پيروان بدى و دروغ مرا به خشم و بيرحمى تهديد مى كنند تنها تو، اهورامزدا، با نيروى انديشه و منش نيك كه به من داده‏اى و با راستى و داد (اشا) هماهنگ است، مرا نجات مى دهى.

 - اى اهورامزدا مرا يارى كن.

 تا اين قانون مقدس (اشا) را به كار بندم.

 خواجه نظام‏الملك در شناختن قدر نعمت خداوند مى نويسد:

 شناختن قدر نعمت ايزد، نگاهداشت رضاى اوست و رضاى حق‏تعالى اندر احسانى باشد كه با خلق كرده شود و عدلى كه در ميان ايشان گسترده آيد و اين ملك از دولت و روزگار خويش برخوردار بود و بدين جهان، نيكو نام بود و بدان جهان، رستگارى يابد و گفته‏اند بزرگان دين كه الملك يبقى مع الكفر و لايبقى مع الظلم. ملك با كفر بپايد و با ستم نپايد.

 

 شگفتا كه در فرهنگ ايرانى، داد نشان لطف و رحمت و رأفت الهى است:

 چو شاه اندر آمد چنان جاى ديد

 پرستنده هر جاى بر پاى ديد،

 چنين گفت كاى دادگر يك خداى‏

 بخوبى تويى بنده را رهنماى‏

 مبادا جز از داد، آيين من‏

 مباد آز و گردن‏كشى دين من‏

 همه كار و كردار من داد باد

 دل زير دستان به من شاد باد

 گر افزون شود دانش و داد من‏

 پس از مرگ روشن بود ياد من‏

 در فرهنگ ايرانى، بيداد، چه در فكر و چه در عمل، مايه خشم و غضب خداوند است و زمان حكومت ظالمان، قحط و خشكسالى روى مى دهد، ماه به شايستگى نمى تابد، شير در پستانها خشك مى شود و خون، مُشك خوشبو نمى شود، زنا و ريا آشكار مى شود و دلهاى نرم سنگ مى شوند، گرگ مردمان را مى درد و خردمندان از بى خردان آشفته و پريشان مى شوند و خايه در زير مرغان تباه مى گردد:

 ز گردون نتابد به بايست ماه‏

 چو بيدادگر شد جهاندارشاه‏

 به پستانها دَر، شود شير خشك‏

 نبويد به نافه درون نيز مُشك‏

 زنا و ريا، آشكارا شود

 دل نرم، چون سنگ خارا شود

 به دشت اندرون گرگ، مردم خورد

 خردمند، بگريزد از بى خرد

 شود خايه در زير مرغان تباه‏

 هرآنگه كه بيدادگر گشت شاه‏

 5/308/749

 ز بيدادى پادشاه جهان‏

 همه نيكوييها شود در نهان‏

 نزايد بهنگام در دشت، گور

 شود بچّه بار را، ديده كور

 ببرّد ز پستانِ نخجير، شير

 شود آب، در چشمه خويش، قير

 شود در جهان چشمه آب خشك‏

 ندارد به نافه درون، بوى مُشك‏

 ز كژّى گريزان شود راستى‏

 پديد آيد از هرسوى كاستى فردوسى، كشتن حيوانات را بيداد و موجب بر باد رفتن شكوه كشور مى داند:

 مريزيد هم خون گاوان ورز

 كه ننگى بود گاو كشتن به مرز

 نبايد دگر كشت گاو زهى‏

 كه از مرز بيرون كند فرهى‏

 در مقابل، آبادى و نعمت محصول داد است:

 بدو گفت كسرى كه آبادشهر

 كدام است و ما ز او چه داريم بهر

 چنين داد پاسخ كه آبادجاى‏

 ز داد جهاندار باشد به پاى‏

 6/189/2599

 بگسترد گرد زمين داد را

 بكند از زمين بيخ بيداد را

 هر آنجا كه ويران بد، آباد كرد

 دل غمگنان از غم آزاد كرد

 از ابر بهارى بباريد نم‏

 ز روى زمين زنگ بزدود و غم‏

 زمين چون بهشتى شد آراسته‏

 ز داد و ز بخشش پر از خواسته‏

 جهان شد پر از خوبى و خّرمى

 ز بد بسته شد دست اهريمنى‏

 3/766

 در داستانهاى بهرام گور آمده است كه چون پادشاه در دل نيت بيداد و درشتى مى كند، شير پستان گاو روستايى كاهش مى يابد و زن روستايى بلافاصله نتيجه مى گيرد كه:

 ستمكاره شد شهريار جهان‏

 دلش دوش‏پيچان شد اندر جهان‏

 و چون بهرام گور نيت خود را مى گرداند و مى گويد:

 اگر تاب گيرد دل من ز داد

 از اين پس مرا تخت شاهى مباد

 5/308/754

 باز از پستان گاو زن روستايى، شير فوران مى زند و زن خداوند را شكر مى كند كه:

 ز پستان گاوش به برآريد شير

 زن ميزبان گفت كاى دستگير

 تو، بيداد را كرده‏اى دادگر

 وگرنه نبودى ورا اين هنر

 وزان پس چنين گفت با كدخداى‏

 كه بيداد را راى شد باز جاى‏

 تو با خنده و رامشى باش از اين‏

 كه بخشود بر ما جهان‏آفرين‏

 5/308/760

 خلاصه داستان بهرام گور و زن روستايى در شاهنامه چنين است:

 بهار آمد و شد جهان چون بهشت‏

 به خاك سيه بر، فلك، لاله كشت‏

 بگفتند با شاه بهرام گور

 كه شد دير، هنگام نخچير گور

 به شبگير هرمزد خردادماه‏

 از آن دشت سوى دهى رفت شاه‏

 كه بيند كه اندر جهان داد هست‏

 بجويد دل مرد يزدان‏پرست‏

 زنى ديدى بر كتف او بر، سبوى‏

 ز بهرام خسرو، بپوشيد روى‏

 بدو گفت بهرام، كايدر سپنج‏

 دهيد، ارنه بايد گذشتن به رنج‏

 چنين گفت زن، كاى نبرده سوار

 تو اين خانه چون خانه خويش دار

 چو پاسخ شنيد، اسب در خانه راند

 زن ميزبان، شوى را پيش خواند

 حصيرى بگسترد و بالش نهاد

 به بهرام بر، آفرين كرد ياد

 بياورد خوانى و بنهاد راست‏

 بر او ترّه و سركه و نان و ماست‏

 چو بهرام دست از خورشها بشست‏

 همى بود بى خواب و ناتندرست‏

 چو شب كرد با آفتاب انجمن‏

 كدوى مى و سنجد، آورد زن‏

 بدو گفت شاه اى زن كم‏سخن‏

 يكى داستان گوى، با من، كهن‏

 بدان تا به گفتار تو مى خوريم‏

 به مى درد و اندوه را بشكريم‏

 به تو داستان نيز كردم يله‏

 ز بهرامت آزادى است ار گله؟

 زن پرمنش گفت: "كاى پاك‏راى‏

 بر اين ده فراوان كس است و سراى‏

 هميشه گذار سواران بود

 ز ديوان و از كارداران بود

 ز بهر درم، گرددش كينه كش‏

 كه ناخوش كند بر دلش، روز خوش‏

 زن پاك‏تن را به آلودگى‏

 برد نام و آرد به بيهودگى‏

 زيانى بود، كان نيايد به گنج‏

 ز شاه جهاندار، اين است رنج"

 پر انديشه شد زان سخن شهريار

 كه بد شد و را نام، زآن مايه كار

 چنين گفت پس شاه يزدان‏شناس‏

 كه از دادگر، كس ندارد سپاس‏

 درشتى كنم ز اين سخن، ماهِ چند

 كه پيدا شود داد و مهر، از گزند"

 شب تيره ز انديشه پيچان بخفت‏

 همه شب دلش با ستم بود، جفت‏

 بدآنگه كه شب، چادر مشك بوى‏

 بدريد و بر چرخ بنمود روى‏

 بيامد زن از خانه، با شوى گفت:

 كه هر كاره و آتش آر، از نهفت‏

 كنون تا بدوشم از اين گاو شير

 تو اين كار هر كاره، آسان مگير

 بياورد گاو از چراگاه خويش‏

 فراوان گيا برد و بنهاد پيش‏

 به پستانش بر، دست ماليد و گفت:

 "به نام خداوند بى يار و جفت"

 تهى بود پستان گاوش ز شير

 دل ميزبان جوان گشت پير

 چنين گفت با شوى: "كاى كدخداى‏

 دل شاه گيتى دگر شد به راى‏

 ستمكاره شد شهريار جهان‏

 دلش دوش پيچان شد اندر جهان"

 بدو گفت شوى: "از چه گويى همى‏

 به فال بد، اندر چه جويى همى؟"

 چنين گفت زن با گرانمايه شوى:

 "مرا بيهده نيست اين گفت‏وگوى‏

 چو بيدادگر شد جهاندار شاه‏

 ز گردون نتابد ببايست ماه‏

 به پستانها در، شود شير خشك‏

 نبويد به نافه درون نيز مشك‏

 زنا و ريا، آشكارا شود

 دل نرم، چون سنگ خارا شود

 به دشت اندرون، گرگ مردم‏خوار

  خردمند، بگريزد از بى خرد

 شود خايه در زير مرغان تباه‏

 هر آنگه كه بيدادگر گشت شاه‏

 چرا گاه اين گاو كمتر نبود

 همه آبشخورش نيز، بتّر نبود

 به پستان چنين خشك شد شير اوى‏

 دگرگونه شد رنگ و آژير اوى"

 چو بهرام گور اين سخنها شنود

 پشيمانى آمدش تن ز انديشه زود

 به يزدان چنين گفت: "كاى كردگار

 توانا و داننده روزگار

 اگر تاب گيرد دل من ز داد

 از اين پس مرا تخت شاهى مباد"

 زن فرّخ پاك يزدان‏پرست‏

 دگرباره بر گاو، ماليد دست‏

 "به نام خداوند زردشت" گفت‏

 "كه بيرون گذارى نهان از نهفت"

 ز پستان گاوش بباريد شير

 زن ميزبان گفت: "كاى دستگير

 تو بيداد را كرده‏اى دادگر

 وگرنه نبودى ورا اين هنر"

 از آن‏پس چنين گفت با كدخداى:

 "كه بيداد را، داد شد باز جاى‏

 تو با خنده و رامشى باش، ز اين‏

 كه بخشود بر ما جهان آفرين"

 بدو گفت بهرام كه اى روزبه‏

 تو را دادم اين مرز و اين خوب ده‏

 هميشه جز از ميزبانى مكن‏

 بر اين باش و پاليزبانى مكن‏

 مسكو، حميديان، 7/385/1416

 امّا در روزگار دادگرى، جهان آباد و خرم است:

 شد ايران به كردار خرم بهشت‏

 همه خاك عنبر شد و زرش خشت‏

 بباريد بر گل، به هنگام غم‏

 نبد كشت‏ورزى ز باران دژم‏

 گلاب است گفتى هوا را سرشك‏

 بياسوده مردم ز رنج و پزشك‏

 دَر و دشت گل بود و بام و سراى‏

 جهان گشت پرسبزه و چارپاى‏

 همه رودها همچو دريا شده‏

 به پاليز، گل چون ثريّا شده‏

 6/182/2449

 بدين ترتيب، در باور ايرانيان، داد، به ستون خرد و خرد به چشم جان انسان و وسيله خداشناسى وى، تبديل مى شود:

 ستون خرد داد و بخشايش است‏

 در بخشش او را چو آرايش است‏

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم