دکتر منصور رستگار فسائی

۵ اصل هويت ايرانی : اصل چهارم :نام‏و نام جویی

 اصل چهارم :  نام‏و نام جویی

 به نام خداوند جان و خرد

 كز اين برتر انديشه برنگذرد

 خداوند نام و خداوند جاى‏

 خداوند روزى‏ده رهنماى‏

 ز نام و نشان و گمان برتر است‏

 نگارنده برشده گوهر است‏

 1/3/4

 نام، در شاهنامه، يكى از پركاربردترين واژه‏هاست، به عقيده فردوسى نام نماد بلوغ و رشد و والايى انسان ايرانى است؛ نام، بازتاب هر نوع قضاوت نيك و بد در زمان حيات انسان يا پس از مرگ اوست؛ نام ميراثى فردى نيست، نه‏تنها به خود فرد، كه به خاندان و تبار و سرزمين او هم مربوط است. نام عصاره عملكرد زمينى و آسمانى و اجتماعى انسان و پاداش و كيفر اوست؛ نام آب حيات پايدار است؛ و استقامت و پايدارى، شجاعت، نيكى، مهرورزى، سخاوت و همه فضايل يا رذايل انسان را در خويش زنده و پايدار مى دارد. نامِ انسان، حساب هستى وى را بازپس مى دهد. به همين دلايل در فرهنگ ايرانى "نام"، چه نيك باشد و چه بد، معنايى بسيار وسيع، ممتد و قابل اعتنا دارد كه اعتبار آن از جان بيشتر و از مال افزونتر است. نام نيك هدف متعالى انسان است و "نام بد" سند بى اعتبارى و شكست و گمراهى او است؛ اما "نام" به تنهايى از بار معنايى بسيار مثبتى برخوردار است و معناى جاودانگى، نيكى و خير و زيبايى را در خويش منعكس مى سازد و به همين دليل، براى "نام" مى توان جان داد و از همه نعمتهاى جهانى گذشت:

 ز تو نام بايد كه ماند بلند

 نگر دل به گيتى ندارى نژند

 به گيتى ممانيد جز نام نيك‏

 هر آن كس كه خواهد سرانجام نيك‏

 همى گفت هركس كه مردن به نام‏

 به از زنده، دشمن بر او شادكام‏

 نمرده است هركس كه با كام خويش‏

 بميرد، بيابد سرانجام خويش‏

 كسى كو جهان را به نام بلند

 بگيرد، به رفتن نباشد نژند

 2/323

 نام، نه‏تنها محور شكل‏گيرى و تداوم خانواده، قبيله و ملّت و عامل پيوستگى وفاق هم‏زمانان است كه عامل پيوند گذشتگان با آيندگان نيز هست و برگزيده‏ترين و ممتازترين ميراثهاى فرهنگى، اخلاقى و ملى را جاودانه هستى مى بخشد.

 زنده است نام فرخ نوشين‏روان به عدل‏

 گرچه بسى گذشت كه نوشين‏روان نماند

 نام، در شاهنامه، تداوم پدر، در فرزند ذكور اوست:

 به گيتى بماند ز فرزند نام‏

 كه اين پور زال است و آن پور سام‏

 1/136/717 بدو گردد آراسته تاج و تخت‏

 از آن رفته نام و بدين مانده بخت‏

 718

 سپهبد، چو شايسته بيند پسر

 سزد گر برآرد به خورشيد سر

 پس از مرگ باشد مرا او را به جاى‏

 همى نام او را بدارد به پاى‏

 1/196/98

 به همين دليل، نگهدارى نام، يعنى حفظ اصالتهاى خانوادگى و قبيله‏اى:

 ز تخم فريدون منم، كيقباد

 پدر بر پدر نام دارم به ياد

 1/230/218

 و فرزندى كه نام و رسم پدر را رها مى كند، از او بيگانه است:

 گر او بفكند فرّ و نام پدر

 تو بيگانه خوانش، مخوانش پسر

 1/244/7

 ميراثهاى مادى و معنوى پدران را فرزندان پاس مى دارند:

 نبينى كه با گرز سام آمده است‏

 جوان است و جوياى نام آمده است‏

 1/235/46

 وقتى بهرام گور، به سراى زنى پاليزبان مى رود و با شوى زن به گفت‏وگو مى نشيند، زن پاكدامن و پرمنش، از سپاهيانى مى نالد كه به ده آنان مى آيند و زنان و مردان را بدنام مى كنند:

 زن پرمنش، گفت كاى پاك‏راى‏

 بدين ره، فراوان كس است و سراى‏

 هميشه گذار سواران بود

 ز ديوانِ شه، كارداران بود

 يكى نام دزدى نهد بر كسى‏

 كه فرجام از آن رنج يابد بسى‏

 بكوشد ز بهر درم پنج و شش‏

 كه ناخوش كند بر دلش روز خوش‏

 زن پاك‏تن را به آلودگى‏

 برد نام و يازد به بيهودگى‏

 زيانى بود كان نيايد به گنج‏

 ز شاه جهاندار اين است رنج‏

 پرانديشه شد زين سخن شهريار

 كه بد شد ورا نام از آن پايكار

 "نام" در داستانهاى شاهنامه، وقتى بر افراد نهاده مى شود، كه به بلوغ جسمانى و روحانى رسيده باشند و فرزند نام نانهاده، هنوز خردسال و ناكارآمد است. فريدون وقتى دلاورى و خرد فرزندانش را مى آزمايد، آنان را كه همسر گزيده‏اند، نام مى نهد، بنا بر اين معناى ديگر "نام"، خرد است و مردمى و خداوند مغز بودن:

 چنين گفت آن اژد هاى دژم (فريدون)

 كجا خواست گيتى بسوزد به دم‏

 پدر بُد كه جَست از شما مردمى

 چو بشناخت، برخاست با خرّمى

 كنون نامتان ساختستيم نغز

 چنان چون سزايد، خداوند مغز

 تويى مهتر و سَلْم نام تو باد

 به گيتى پراگنده، كام تو باد

 ميانه كز آغاز تندى نمود

 ز آتش مر او را دليرى فزود،

 ورا تور خوانيم شير دلير

 كجا ژنده‏پيلش نيارد به زير

 دگر كهتر آن مرد باهنگ و سنگ‏

 كه هم با شتاب است و هم با درنگ‏

 كنون ايرج اندر خورد نام او

 در مهترى باد فرجام او

 1/69/276

 نام، حتى بر اشيا و موجودات، سيطره معنايى پيدا مى كند و اشيا را با صاحب نام در پيوندى ناگسستنى قرار مى دهد. وقتى نام بهرام بر تازيانه قرار مى گيرد، ديگر تازيانه يك شى‏ء كم‏ارزش نيست كه كل گذشته و افتخارات و عظمتهاى پهلوانى و آينده بهرام است كه بايد از آن پاسدارى گردد. همه براى اينكه بهرام را از بازآوردن تازيانه منصرف كنند، به او وعده تازيانه هاى سيمين و زرين مى دهند، ولى بهرام پاسخ مى دهد:

 شما را ز رنگ و نگار است گفت‏

 مرا، آنكه شد نام، با ننگ جفت‏

 داستان تازيانه بهرام در شاهنامه داستان نام و نام‏پايى است. بهرام، پسر گودرز، جان خويش را كه سرشار از مهر به ايران و ايرانيان است بر سر نام مى گذارد و داستان او، قصه مهربانى، نامجويى و آزادگى است و جا دارد كه خلاصه اين داستان را در شاهنامه بخوانيم تا معنى "نام" را در نزد ايرانيان بهتر دريابيم.

 دوان رفت بهرام پيش پدر

 كه اى پهلوان جهان سر به سر

 بدانگه كه آن تاج برداشتم‏

 به نيزه به ابر اندر افراشتم،

 يكى تازيانه ز من، گم شده است‏

 چو گيرند بى مايه تركان به دست،

 به بهرام بر، چند باشد فسوس‏

 جهان پيش چشمم شود آبنوس‏

 نبشته بر آن چرم، نام من است‏

 سپهدار پيران بگيرد به دست‏

 شوم تيز و تازانه بازآورم‏

 اگر چند رنج دراز آورم‏

 مرا اين ز اختر بد آيد همى‏

 كه نامم به خاك اندر آيد همى‏

 بدو گفت گودرز پير، اى پسر

 همى بخت خويش اندر آرى به سر

 ز بهر يكى چوب بسته دوال‏

 شوى در دم اختر شوم فال‏

 چنين گفت بهرام جنگى كه من‏

 نيم بهتر از دوده و انجمن‏

 به جايى توان مرد، كايد زمان‏

 به كژّى چرا برد بايد گمان‏

 بدو گفت گيو اى برادر مرو

 فراوان مرا تازيانه است نو

 يكى شوشه زر به سيم اندر است‏

 دو شيبش ز خوشاب وز گوهر است‏

 يكى نيز بخشيد كاووس شاه‏

 ز زرّ و ز گوهر چو تابنده‏ماه‏

 تو را بخشم اين هفت، زايدر مرو

 يكى جنگ، خيره، مياراى نو

 چنين گفت با گيو بهرام گرد

 كه اين ننگ را خرد نتوان شمرد

 شما را ز رنگ و نگار است گفت‏

 مرا اينكه شد نام با ننگ جفت‏

 گرايدونكه تازانه بازآورم‏

 وگر سر ز كوشش، به گاز آورم‏

 پس، بهرام بر اسب خويش برنشست و به رزمگاه شتافت تا تازيانه خود را بازيابد، امّا چون با انبوه كشتگان روبرو گشت، به زارى بر آنان گريست و در آن ميان، مجروحى را كه سه روز بود در ميدان افتاده بود، پرستارى كرد؛ پيراهن خود را دريد و زخمهاى او را بست و سپس به جست‏وجوى تازيانه خويش پرداخت و آن‏را يافت، اما در همين هنگام اسب وى بوى ماديان را شنيد و به دنبال آن شتافت و بهرام را رها كرد و بهرام با كوشش و دشوارى بسيار اسب خود را گرفت و بر آن سوار شد و شتابان، در حالى كه تيغى در دست داشت، به سوى سپاه ايران روان شد. امّا از شدت تنگدلى و بيقرارى تيغش به پى اسب خورد و اسبش از كار ماند و بهرام ناگزير شد تا پياده به سوى لشكرگاه خود حركت كند كه گروهى از تورانيان به سوى او حمله بردند؛ بهرام با آنان جنگيد و همه را شكست داد. تورانيان به نزد پيران سپهسالار رفتند و يارى خواستند؛ و بهرام كه از هر سو تير گردآورى كرده بود، با پسر پيران، روئين كه با گروهى به نبرد او گسيل شده بود، جنگيد و روئين را به سختى مجروح ساخت. پيران خود به نزد بهرام شتافت و چون با او نان و نمك خورده بود، با وى از در دوستى درآمد و او را اندرز داد كه دست از نبرد بردارد، اما بهرام نپذيرفت و تژاو داوطلب نبرد با بهرام شد و به همراهان خود دستور داد تا بهرام را به تير ببندند و خود از پشت سر، تيغى به بهرام زد كه دست او را فروافكند. بهرام بر خاك افتاد، اما تژاو او را نكشت و در همانجا رها ساخت:

 تژاو ستمكار، را دل بسوخت‏

 به كردار آتش رخش برفروخت‏

 بپيچيد از او روى پردرد و شرم‏

 به جوش آمدش در جگر خون گرم‏

 مسكو، 2/108/1550

 بامداد روز ديگر، گيو و بيژن به جست‏وجوى وى به ميدان نبرد شتافتند و او را يافتند. بهرام از گيو خواست تا كين او را از تژاو بخواهد. گيو نيز در كمين تژاو نشست و او را به بند كشيد و بسته به نزد بهرام آورد، امّا بهرام را دل بر تژاو بسوخت و آزاده‏وار، قاتل خويش را بخشيد:

 همى كرد خواهش بر ايشان تژاو

 همى خواست از كشتن خويش، تاو

 همى گفت اگر بودنى كار بود

 سر من به خنجر بريدن چه سود

 چنين گفت با گيو بهرام شير

 كه اى نامور، نامدار دلير

 سر پر گناهش روان داد من‏

 بمان تا كند در جهان ياد من‏

 امّا گيو، كه برادر خويش را در حال مرگ ديد به اين درخواست توجه نكرد و تژاو را كشت و خود از دست روزگار ناليد؛

 دل گيو، از آن‏پس بر ايشان بسوخت‏

 روانش ز غم آتشى برفروخت‏

 خروشى برآورد، كاندر جهان‏

 كه ديد اين شگفت آشكار و نهان‏

 كه گر من كشم ور كشى، پيش من‏

 برادر بود گر كسى خويش من‏

 بگفت اين و بهرام يل جان بداد

 جهان را چنين است ساز و نهاد

 عنان بزرگى هر آنكو بجست‏

 نخستين ببايد به خون بست و شست‏

 كيخسرو لباسها، سلاحها، و لوازم شخصى خود را به بزرگترين پهلوانان مى بخشد و آنان چون بر اين اشياء، نام كيخسرو است آنها را با افتخار مى پذيرند. نامى بر نگينى داشتن، نامى را به ياد داشتن و زبانزد بودن نامى ، حكايتى از يك دنيا سرافرازى و سربلندى است. نام، ياد است، خاطره است، قضاوت تاريخ است و قضاوت تاريخ رأى محكمه‏اى است كه خطا نمى كند، هرچند كه متهمان و محكومانش غايب باشند. نام‏آوران در حافظه جامعه هميشه ماندگارانند.

 

نویسنده : منصور رستگار فسایی : ٦:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم