به مناسبت ياد روز حافظ (۴ )

روزرگار حافظ و فردوسی .6 روزگار فردوسى عصر خوش‏بينى و روزگار مردمى مصمم و بااراده براى ساختن جامعه‏اى با معيار و ماندگار است؛ به همين جهت، از كلام فردوسى مردانگى مى تراود؛ او اراده‏ها را استوارتر، باورها را محكم‏تر و اعتقادات دينى را دلپذيرتر مى سازد. دلاورانش جان بر سر آرمانهاى جامعه مى نهند، از ريا و دورويى در سرزمين حماسه‏ها خبرى نيست:

 شد ايران به كردار خرم‏بهشت‏

 همه خاك عنبر شد و زرش خشت‏

 جهانى به ايران نهادند روى‏

 برآسود از درد و از گفت‏وگوى‏

 گلاب است گفتى هوا را سرشك‏

 بياسوده مردم ز رنج و پزشك‏

م‏

 اما، دوران حافظ عصر بدبينى و يأس و روزگار اراده هاى درهم‏شكسته و مردمى بى آينده است، كه جز فقر و تباهى و فساد نمى بينند و تسليم تقديرند و خود را بازيچه دست سرنوشت مى پندارند، به همين جهت كوشش و جوششى ندارند:

 چندان كه بركنار چو پرگار مى شدم‏

 دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت‏

 غ 223

 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى‏

 عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

 غ 188

 جام مى و خون دل هريك به كسى دادند

 در دايره قسمت اوضاع چنين باشد

 غ 157

 7 عصر فردوسى دوران برونگرى، واقعيت‏جويى و نگاه دقيق به جهان و ظواهر مادى آن، پوشيدن لباسهاى فاخر و پيرايه هاى زرين، ديدن شكوه سرزمينها، كاخها، لشكريان، اسبها، ميدانهاى نبرد و خروشها و هنگامه هاى جهان است و ماهيت ادب حماسى نيز در ارتباطى تنگاتنگ با اين هيجانها و حركتها و واقع‏نگريهاى جهان بيرون است، اگرچه اين بدان معنا نيست كه ارزشهاى باطنى يا معنوى را فراموش مى كند:

 چو آمد به نزديكى نيمروز

 خبر شد ز سالار گيتى‏فروز

 كه آمد ابا خلعت و تاج زر

 ابا عهد و منشور و زرين‏كمر

 بياراسته سيستان چون بهشت‏

 گلش مشك‏سارا بد و زرش خشت‏

 بسى مشك و دينار بربيختند

 بسى زعفران و درم ريختند

 يكى شادمانى بد اندر جهان‏

 سراسر ميان كهان و مهان...

 *

 درون‏گرايى براى فردوسى، به معنى نگاهى فراخ به جهان معنويت است در حالى كه براى مردم عصر حافظ اين امر به معنى سر در لاك خود فروبردن است و همه چيز را از درون خود طلبيدن و با حل مشكلات درونى بر سر هرچه مشكلات جهان بيرونى است خط كشيدن. عصر حافظ عصر درونگرى، ذهن‏گرايى و خيالپردازى است. در اين دوران، محنت‏آباد واقعيت، "نيست هست‏نماست" و جهان ماورا، "هست نيست‏نما" و تفكرات عرفانى ناشى از اين بينش خاص، در شعر حافظ و ادب غنايى قرن هشتم، به وضوح آشكار است:

 بيا كه قصر امل سخت سست‏بنياد است‏

 بيار باده كه بنياد عمر بر باد است‏

 چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب‏

 سروش عالم غيبم چه مژده‏ها داده است‏

 كه اى بلندنظر شاهباز سدره‏نشين‏

 نشيمن تو نه اين كنج محنت‏آباد است‏

 تراز كنگره عرش مى زنند صفير

 ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است‏

 مجو درستى عهد از جهان سست‏نهاد

 كه اين عجوزه عروس هزارداماد است‏

 غ 37

 در سخن حافظ، دل، خيال، سر و سودا و درون خلوت، حرم، حريم و مشابهات آنها آنچنان مورد توجه قرار مى گيرند كه همه واقعيتهاى هستى را تحت‏الشعاع قرار مى دهند:

 سرم به دنيى و عقبى فرونمى آيد

 تبارك‏اللّه از اين فتنه‏ها كه در سر ماست‏

 در اندرون من خسته‏دل ندانم كيست‏

 كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست‏

 دلم ز پرده برون شد كجايى اى مطرب‏

 بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست‏

 مرا به كار جهان هرگز التفات نبود

 رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست‏

 نخفته‏ام ز خيالى كه مى پزم شبهاست‏

 خمار صدشبه دارم شرابخانه كجاست‏

 از آن بِه دير مغانم عزيز مى دارند

 كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست‏

 چه ساز بود كه در پرده مى زد آن مطرب‏

 كه رفت عمرو دماغم هنوز پر ز هواست‏

 نداى عشق تو دوشم در اندرون دادند

 فضاى سينه حافظ هنوز پر ز صداست‏

 غ 26

 در اينجا، جهان هستى صورتى ضعيف از جهانى فرازين است و صورتى در زير دارد. هرچه در بالاستى و به قول شاعر:

 اى نسخه اسرار الهى كه تويى‏

 اى آينه جمال شاهى كه تويى‏

 بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست‏

 از خود بطلب هرآنچه خواهى كه تويى‏

 (نجم الدين رازى يا فخر الدين بغدادى)

 8 مردم روزگار فردوسى، يك‏رو و صادق و راستگو هستند، در دوستى، دوست و در دشمنى پايدارند و جالب است كه حتى درباره دشمنان خود به راستى و صداقت سخن مى گويند: مثلا، فرستاده خاقان چين درباره فرمانرواى ايران در گزارشى چنين مى گويد:

 به خاقان چنين گفت كاى شهريار

 تو او را بدين زيردستى مدار

 بدين روزگارى كه ما نزد اوى‏

 ببوديم شادان‏دل و تازه‏روى‏

 به ايوان بزم و به رزم و شكار

 نديديم هرگز چنو شهريار

 به بالاى سرو است و همزور پيل‏

 به بخشش كفش همچو درياى نيل‏

 چو بر گاه باشد، سپهر وفاست‏

 در آوردگه چون نهنگ بلاست‏

 اگر تيز گردد، بغرّد چو ابر

 از آواز او رام گردد هژبر

 وُ گر مى گسارد به آواز نرم‏

 همى دل ستاند به گفتار گرم‏

 خجسته سروش است بر گاه و تخت‏

 يكى بارور شاخ زيبا درخت‏

 همه شهر ايران سپاه ويند

 پرستندگان كلام ويند

/ 0 نظر / 21 بازدید