شخصیتهای ایرانی و بیگانه در داستان کیخسرو

دکتر منصور رستگار فسایی

 

شخصیتهای ایرانی و بیگانه در  داستان کیخسرو

در دوران پادشاهی کیخسرو تقریبا تمام پهلوانان دوران کاووس حضور دارند که رستم ،اصلی ترین پهلوان عرصه های نبرد است و دیگر پهلوانان ونقش آفرینان ایرانی  کارزار های بزرگ عبارتند از :

1- رستم: « نام رستم که درادبیات ما به صورت های رستهم ، روستهم ، روستم نیزآمده است، در اصل از دو جز تشکیل شده است : رس = raodha ( بالش و نمو) {رستن و روییدن از همین ریشه است } + تهم=taxma که در پارسی باستان و گات ها و دیگر بخش های اوستا به معنی دلیر و پهلوان آمده است و تهمتن نیز از همین ریشه است؛ به معنی بزرگ پیکر و قوی اندام ودر حقیقت تهمتن معنی کلمه ی رستم است. بنابر آن چه گفته شد، رستم یعنی کشیده بالا و بزرگ تن و قوی پیکر .» 3( رستگارفسایی، همان: 19)

از رستم بر خلاف دیگر پهلوانان شاهنامه در اوستا ذکری نرفته است؛ از همین رو وجود این شخصیت بسیار مهم در شاهنامه و عدم حضور او در اوستا، باعث بروز مناقشات فراوانی در میان اهل تحقیق گردیده است .

«اشپیگل»، فقدان نام رستم را در اوستا دلیلی بر غرض ورزی موبدان زرتشتی با وی می داند، چه رستم مبلغ کمر بسته ی آیین ایشان را کشته است . (نلدکه،1369: 28)

اما «نلدکه» این نظر اشپیگل را مردود می داند زیرا معتقد است اگر چنین فرضی وجود داشت؛ موبدان بایستی چهره ی مردم پسندانه ی وی را در اوستا مخدوش می نمودند نه اینکه اصلا از او نامی به میان نیاورند.( همان)

الف) رستم و پرومتئوس

دکتر اسلامی ندوشن در تحلیل داستان رستم و اسفندیار، شخصیت و ویژگی رستم را با پرومتئوس مقایسه می کند و سرسختی رستم را در برابر اسفندیار و گشتاسب یادآور سرسختی پرومتئوس در برابر زئوس می داند. همان طور که در بخش مربوط به جمشید نوشته شد، پرومتئوس، یکی از تیتان ها و فرزند گایا ( زمین ) و اورانوس ( آسمان ) است که در نبرد تیتان ها بر ضد زئوس، شرکت نمی کند و یاریگر زئوس در جنگ بر ضد غولان است و هم چنین از قدرت پیشگویی و    بی مرگی برخوردار است و راز مرگ و زوال زئوس را می داند، امّا بر اثر نافرمانی در برابر زئوس و آموختن راز استفاده از آتش به انسان ها، مورد خشم و غضب زئوس قرار می گیرد و به فرمان زئوس به بند و زنجیر کشیده می شود. 

پس از آن زئوس، هرمس را به سوی پرومتئوس می فرستد و جویای راز زوال خود می شود و می گوید در غیر این صورت، او را شکنجه خواهد داد. امّا پرومتئوس از این کار سر باز می زند و در برابر درخواست زئوس مقاومت می کند، لذا تهدید زئوس عملی می شود و عقابی خون خوار مأمور می گردد که هر بامداد جگر پرومتئوس را که مدام می رویند، ببلعد و مدت ها این شکنجه تکرار    می گردد. (رک،  اساطیر یونان، صص 50- 45 ) 

دکتر اسلامی ندوشن، شباهت های رستم و پرومتئوس را به شکل زیر خلاصه می کند: 

1- نخستین وجه شباهت میان رستم و پرومتئوس این است که هر دو در مقابل بزرگ ترین قدرت زمان مقاومت می ورزند، یکی در برابر پادشاه پادشاهان و دیگری در برابر خدای خدایان. مقاومت برای آن است که قدرت ها از آن دو، توقع ناروا داشته اند. گشتاسپ رستم را گناه کار می شناسد که « از آرایش بندگی گشته است »، زئوس پرومتئوس را گناه کار می شناسد که « میرندگان » را در امتیازهایی که خاص خدایان بوده است، سهیم کرده و آن ها را از جهل و درماندگی رهانیده است. 

2- پرومتئوس با آن که از خانواده ی ایزدان است، به صف آدمیان می پیوندد و هوادار آن ها  می گردد. همان گونه که رستم، با آن که وابسته به طبقه ی فرمانروایان است، نماینده ی مردم می شود و آزادی و اسارت خود را را به منزله ی آزادی و اسارت انسان ها می داند.

3- سلاح رستم در برابر قدرت پادشاه ( که از طریق رویین تنی و جوانی و نیروی اسفندیار باز می گردد )زور و فرّ اوست، به اضافه ی همکاری سیمرغ که « تعبیه گز » را در برابر طلسم اسفندیار به او می آموزد. سلاح پرومتئوس در برابر زئوس نیز، راز به زیر افکنده شدن زئوس است، اگر این راز بر خدای خدایان آشکار گردد، او خواهد توانست که به موقع از سقوط خود جلوگیری کند. 

4- پرومتئوس، زئوس را در نبردی که با ایزدان شریر، تیتان ها، داشته یاری کرده و سالاری او را مسجّل گردانیده، همان گونه که اگر جانفشانی و کمک رستم نبود، خانواده ی کیان نمی توانست در پادشاهی برقرار بماند و در نتیجه گشتاسپ وارث تاج و تخت گردد. 

5- پرومتئوس از روی آگاهی، سرنوشت دردناک خود را پذیرفته، چه، به نجات آینده ی خویش امیدوار است، رستم نیز سرنوشت تیره و تار خود را از روی آگاهی می پذیرد. 

6- رستم و پرومتئوس، هر دو بر ضد بی عدالتی قیام کرده اند، رستم در برابر گشتاسب می ایستد، زیرا معتقد است که « به بیداد کوشد همی » و پرومتئوس، زئوس را کسی می داند که بنا به هوس خود قانون وضع می کند. 

7- روبرو شدن پرومتئوس با هرمس که پیک خدایان است، یادآور مقابله ی رستم با اسفندیار است، هر چند به طور کلی بین هرمس و اسفندیار شباهت چندانی نیست. صفت بارز هرمس آن است که مجری متعبّدی است، از این جهت مانند اسفندیار، دستورهای خدایان به خصوص پدرش زئوس را با جدیّت انجام می دهد. زئوس هرمس را نزد پرومتئوس فرستاده است تا رازی را که در مورد سقوط وی دارد از او بگیرد، کشف این راز، او را از به زیر افتادن نجات می بخشد، لیکن پرومتئوس زیر بار نمی رود و دادن راز را موکول به گشوده شدن خود از بند می کند، لجاج او یادآور سر سختی رستم است. 

8- نکته ی قابل توجه دیگر این است که پرومتئوس، نزد هرمس از « خدایان نوخاسته » نام می برد، همان گونه که رستم از بی مایگی و نو دولتی گشتاسب ها یاد می کند. پرومتئوس می گوید: تو گمان می کنی که من می روم تا از زبونی در برابر خدایان نو خاسته دست به سینه بایستم، چه اشتباهی! 

9- پرومتئوس، عذابی که می کشد از غرورش است، رستم و اسفندیار نیز قربانی غرور خود هستند. 

10- در هر دو داستان، « بند » نقش اساسی دارد. پرومتئوس به بند می رود برای این که می خواهد بشریّت را رهایی بخشد. رستم، دست به بند نمی دهد، برای این که نمی خواهد آزادی او که همان انسانیتش است، پایمال گردد. 

11- چهار نیرو در برابر هم ایستاده اند: 

الف: گشتاسب+ اسفندیار، برخوردار از فرّ شاهنشاهی و تائید دین و رویین تنی. 

ب: رستم+ سیمرغ، برخردار از فرّ پهلوانی و راز گز.

ج: زئوس، برخوردار از قدرت یزدانی و فرمان روایی بر عناصر طبیعت. 

د: پرومتئوس، برخوردار از خصیصه ی بی مرگی و راز زوال زئوس. »                  

                             ( داستان داستان ها، 120- 115 ) 

 ب) رستم و هرکول    

یکی دیگر از شخصیت هایی که در اساطیر یونان، شباهت زیادی به رستم دارد، هرکول است.

هرکول نیز مانند رستم بزرگ ترین قهرمان سرزمین خود بود و مانند او موانع و خان های گوناگونی را پشت سر گذاشت، مرگ او نیز مانند رستم با حیله و ترفند خاصی صورت گرفت که در نوشته ی زیر جزئیات زندگی این پهلوان یونانی به صورت کامل تری بررسی خواهد شد.

 1- زندگی هرکول:     

هرکول از هم بستری زئوس که به هیأت آمفیتریون[1] در آمده بود با الکمن شکل می گیرد و هنگامی که هرکول از مادر زاده می شد، زئوس سوگند خورد،فرزندی را که زاده می شود، فرمان روای میسین سازد. هرا که الکمن و فرزند وی را دشمن می داشت به هنگام زاده شدن هرکول، ایلی تی[2]، فرشته ی زایمان را فرو فرستاد تا از زاده شدن هرکول جلوگیری کند و زن استنلوس فرزند خود، اوریستیوس[3] را قبل از زاده شدن هرکول، هفت ماهه زایید و چنین بود که اوریستیوس بر طبق سوگند زئوس، فرمانروای میسین شد.در روایتی، هرا پس از تولد هرکول، مارهای سهمگینی را به گهواره هرکول می فرستد و هرکول با این مارها گلاویز می شود و آن ها را ازبین می برد.

کهن ترین ماجراهای پهلوانی هرکول در تب اتفاق افتاده و می گویند در هیجده سالگی، شیر ستیزون را کشت و پوست شیر را تن پوش خویش کرد. به خاطر نجات تب از پرداخت خراج به شهریار اورکومن، دختر کرئون را به زنی گرفت. او هم چنین در نبرد گیگانتها که هیچ جاودانی قادر به نابودی آن ها نبود و فقط به دست موجود میرا کشته می شدند، به یاری زئوس شتافت و به راهنمایی آتنا بسیاری از آن ها را نابود ساخت. امّا سرانجام، به خواست هرا، دیوانه می شود و فرزندان خود را می کشد و ناچار می شود که برای جبران گناه خویش به خدمت اوریستیوس در آید. هرکول برای انجام خواسته های اوریستیوس، ناچار می شود که اعمالی را انجام دهد که مجموع آن دوازده عمل است که به خان های هرکول شهرت دارد.که از مجموع این دوازده خان، دو عمل یعنی تمیز کردن اصطبل اوژیاس که هرکول در برابر آن مزد خواسته بود و کشتن اژدهای لِرن که به کمک یولائوس این عمل را انجام داده بود، مورد پذیرش اوریسته قرار نمی گیرد.

   (رک، شناخت اساطیر یونان، صص 154- 146 )  4-4-5- 2- 2- خان های هرکول  

خلاصه ی مأموریت های هرکول عبارتند از: 

1-کشتن شیری که هیچ سلاحی بر آن کارگر نبود و او مجبور می شود که با دست خود گردن شیر را بگیرد و او را خفه کند.      

2- کشتن مار نه سری که در مرداب های لِرن زندگی می کرد، این مار با هر ضربتی که به یکی از سرهایش وارد می شد، سری دیگر به جای آن می روئید تا اینکه به کمک یولائوس گردن های   بریده شده را با آتش می سوزاند تا دوباره سر دیگری از آن نروید. هرکول پس از کشتن اژدها، تیرهای خود را با خون زهرآگین اژدها مسموم می کند و با همین تیرها است که قنطورهای مست را در ماجرای کشتن گراز اریمانت نابود می کند. 

3- آوردن گوزن زرّین شاخ که نظر کرده ی آرتمیس بود. 

4- آوردن گراز اِرومانتوس[4] که هرکول این گراز وحشی را در میان توده ی عظیمی از برف   می راند وسپس دست و پایش را می بندد و به نزد اوریستیوس می آورد. 

5- پاک کردن اصطبل گاوهای آوگیاس[5] شاه که به مدت سی سال تمیز نشده بود. هرکول به شرط دریافت ده رأس گاو از شاه این کار را انجام می دهد و برای تمیز کردن آن با کندن کانال، آب رودخانه های آلفیوس و پنیوس را در آن جاری ساخت. 

6- راندن پرندگان استو مفالوس [6] که از آنِ آرس بودند و منقار و بال و چنگالِ برنجین داشتند و خوراک آن ها گوشت انسان بود. هرکول به وسیله ی قاشقک های برنجین که هفائیستوس آن ها را ساخته بود و آتنا به او داده بود و کوبیدن آن ها به هم توانست پرنده ها را دور سازد. 

7- آوردن گاو وحشی و عظیم الجثه ی کِرتی.

8- آوردن اسبان دیومِد که حیواناتی وحشی و آدم خوار بودند. هرکول قبل از آن که برای آوردن این اسبان حرکت کند، برای نجات همسر دوست خود، آدمیتوس، با مرگ کشتی  می گیرد و پس از پیروزی بر مرگ، زن را زنده به نزد آدمیتوس می آورد. 

9- آوردن کمربند هیپولوتا[7]، ملکه ی آمازون ها. این کمربند هدیه ی آرِس خدای جنگ به  شجاع ترین آمازون بود. آمازون ها که گروهی از زنان جنگجو بودند و هیچ مردی اجازه ی ورود به سرزمین آن ها را نداشت. هرکول برای رسیدن به این سرزمین مجبور شد که از راه دریا حرکت کند و پس از به اسارت درآوردن خواهر ملکه، او را مجبور کرد که کمربند را به او بدهد. 

10- آوردن گله ی گاو گیرون[8]، غول آدم خواری با سه سر و شش دست و بازو. او قبل از رسیدن به گله با گیرون روبرو می شود و می دانست که در جنگ تن به تن حریف چنین هیولای نیرومندی نخواهد شد، به سرعت برق، سه تیر رها ساخت و هر یک را به یکی از سه گردن آن دیو زد و او را کشت و سپس گله ی او را حرکت داد. در بین راه، هرا خرمگس بزرگی را فرستاد تا گاوها را نیش بزنند. گاوها که هر یک به سویی می گریختند، با زحمت بسیار هرکول، دوباره جمع شدند و او برای رفع خستگی، درون غاری دراز کشید و به خوابی سنگین و طولانی فرو رفت. صبح روز بعد که از خواب برخاست، دریافت که اسب ها و ارابه اش ناپدید شده اند. هرکول، لبریز از خشم همه جا را زیر پا گذاشت تا این که به غار دیگری رسید و در آن جا موجودی را دید که نیمه ی بدن او شبیه زنی زیبا و نیمه ی دیگر بدنش مانند ماری فلس دار بود. او به هرکول می گوید که اسبان تو را در صورتی به تو خواهم داد که مطابق رسم رایج این سرزمین با من ازدواج کنی. هرکول که چاره ای نداشت با او ازدواج می کند و پس از آن مار- دختر، اسب های هرکول را به او می دهد و هرکول نیز قبل از رفتن، کمان اضافی خود را از زه کشید و به او سپرد و گفت: چنان می بینم که سه پسر به دنیا خواهی آورد. چنان چه هر یک از آن توانست این کمان را بکشد و برای آزمودن اقبال خویش مرا طلب کند، بگذار به سراغ من بیاید و مرا بیابد. پس از آن هرکول گله را حرکت می دهد و به نزد اوریستیوس می برد. 

هرکول پس از انجام این ده مأموریت در حالی که هشت سال را برای انجام آن ها صرف کرده بود خواهان مرخص شدن از خدمت اوریستیوس است، امّا دو مأموریتی را که برای انجام آن از کمک یولائوس در کشتن مار نه سر لِرن و هم چنین درخواست مزد برای پاک کردن اصطبل آوگیاس استفاده کرده بود، مورد موافقت اوریستیوس قرار نمی گیرد و به همین جهت مجبور می شود دو مأموریت دیگر را که از سوی هرا تعیین شده بود انجام دهد که عبارت بودند از: آوردن سیب های طلایی از باغ هسپریدها و آوردن سگ سِربروس[9] از هادس.

11- هرکول برای آوردن سیب های طلایی هسپرید، ابتدا به نزد پرومتئوس می رود وبا کشتن عقابی که او را شکنجه می داد، راز به دست آوردن سیب ها را از او می پرسد. او پس از رسیدن به باغ، ابتدا با اژدهایی که مأمور حفاظت از سیب ها بود روبه بر می شود، او ابتدا با این اژدها کشتی   می گیرد، ولی همین که او را به زمین می زند، می بیند که تمام خستگی از تن اژدها بیرون می رود و شاداب می شود. او پس از آن که فهمید اژدها با رسیدن به زمین دوباره توان خود را باز می یابد، این بار او را بر سر دستان خود بلند کرد و بدون آن که بگذارد به زمین برسد، او را در میان دستان خود فشرد و نابود کرد. پس از آن برای چیدن سیب هایی که هیچ انسانی قادر نیست آن ها را بچیند. به سراغ اطلس می رود و با بر دوش گرفتن آسمان، او را به سوی باغ و دخترانش که از سیب ها مراقبت می کردند می فرستد، اطلس پس از چیدن سیب ها به هرکول پیشنهاد می دهد که سیب ها را خود او برای اوریستیوس ببرد، امّا هرکول به او می گوید که آسمان را به خوبی بر روی شانه های خود قرار نداده است و با این حیله، آسمان را دوباره بر دوش اطلس می گذارد و خود با سیب ها به نزد اوریستیوس برمی گردد.

12- آوردن سگ سه سر سربروس از دوزخ. او به کمک آتنا و هرمس به اعماق زمین می رود و با عبور از رودخانه ی استیکس به تارتاروس و نزد هادس می رود و هادس به او می گوید در صورتی می تواند سگ را ببرد که برای بردن آن از هیچ سلاحی استفاده نکند. وظیفه ی این سگ پاسداری از ارواح مردگان بود تا از قلمرو هادس خارج نشوند. او سه سر نیرومند و یال های   افراشته ای داشت که پر از مار بود و به جای دم نیز، مار بزرگی داشت که دائم به خود می پیچید. سربروس با دیدن هرکول کوشید که او را گاز بگیرد، امّا لباس هرکول که از پوست شیر بود سخت بود. هرکول سگ را در دستان خود گرفت و او را رها نکرد، تا این که سگ را به نزد اوریستیوس آورد و در مقابل او افکند، اوریستیوس از ترس خود را در درون خمره ای پنهان کرد و به هرکول گفت که سگ را از او دور سازد و هرکول نیز دوباره سگ را به قلمرو هادس برد. هرکول سرانجام پس از انجام این مأموریت ها، توانست آزادی خود را باز یابد. (رک،  اساطیر یونان، صص 151- 113 ) 

 ۲- مرگ هرکول:       

هرکول که با همسرش در کالدون زندگی می کرد، یکی از برادرزاده های شاه را در دعوایی که پیش آمده بود، چنان زد که دیگر نفسش در نیامد، و به این دلیل او و همسرش مجبور به ترک آن سرزمین شدندآن ها در راه به رود اونوس[10] رسیدند، در آن جا قنطوری[11] به نام نِسوس زندگی می کرد که مسافران را بر پشت خود سوار می کرد و از رود عبور می داد، قنطور که از هرکول بیزار بود، همسر هرکول را به جای عبور از رود، می رباید و هرکول نیز با تیری زهرآگین او را مجروح می کند. نسوس در حال جان دادن به همسر هرکول می گوید که کمی از خونم را بردار و هرگاه احساس کردی که هرکول دیگر دوستت نمی دارد، جبه ای را که در آبی که با این خون مخلوط می کنی، بخیسان و به او بده تا بپوشد، چنان می شود که بیش از همیشه تو را دوست خواهد داشت. ( اساطیر یونان، 190- 189 ) 

زمانی که همسر هرکول، احساس کرد که او دیگر دوستش نمی دارد، ناگهان طلسم محبتی را که قنطور به او داده بود به یاد آورد و جبه ی هرکول را با آبی که با خون قنطور مخلوط بود، آغشته کرد و آن را به هرکول داد تا بپوشد. هرکول پس از پوشیدن ردا و به محض آن که آفتاب، زهر موجود در خون نسوس را که ردا به آن آغشته بود، ذوب کرد، مانند آتش شعله ور گردید و هرکول از درد فریاد می کشید و بیهوده تلاش می کرد که آن را از تن جدا کند، چون گوشت از استخوان جدا می شد. او خود را به رود افکند، امّا زهر بیشتر شعله می کشید. پس از آب بیرون جست و به داخل جنگل هجوم برد، هم چنان می رفت و شاخه های درختان را  می شکست تا به کوه اُیتا[12] رسید و بی رمق بر زمین افتاد. هرکول پس از آن که فهمید از خون نسوس به این بلا افتاده است، گفت: زمان مرگم فرا رسیده است، زیرا از آتنا شنیدم که مردگان مرا خواهند کشت. سرانجام به پسر خود هولوس سوگند داد که بر توده ی هیزمی که فراهم آورده بود و خود بر روی آن دراز کشیده بود، آتش بزند، امّا هولوس می گریست و عقب رفت و دور شد. تا این که هرکول، مرد جوانی را که   گلّه ی گوسفندی را می برد صدا زد، او پسر پونیاس بود. به او گفت: به خاطر دوستی میان من و پدرت، از تو می خواهم که آتشی براین خرمن هیزم بزنی و به عنوان پاداش تیر و کمانم را بردار. تو باید فیلوکتیتِس، تنها پسر پونیاس باشی. آن ها را بر دار و به خاطر داشته باش که بدون آن کمان و تیرها، امکان ندارد شهر تروا به دست مهاجمان میرا بیافتد. پس او در عوض برداشتن تیر و کمان هرکول، بر توده ی عظیم هیزم آتش زد و پس از شعله ور شدن آتش، اثری از هرکول ندید و بدین ترتیب او در المپ مورد استقبال زئوس قرار گرفت و جاودان شد. ( اساطیر یونان، 204- 202 ) 

در روایتی دیگر، هرکول به المپ صعود می کند و در ماجرای خفتن بر آتش، به هیأت عقابی از آتش پرمی کشد، که عقاب نماد زئوس است. هرکول در این روایت با مادرخوانده ی خویش، هرا، آشتی و با هبه[13]، ساقی خدایان، ازدواج می کند و در شمار نامیرایان قرار می گیرند.

چنان چه در کتاب ادیسه ملاحظه می شود، اولیس نیز در راه بازگشت به سرزمین خود نظیر چنین موانعی را پشت سر می گذارد که از آن به خان های اولیس می توان تعبیر کرد که از این نظر به هرکول و رستم شباهت دارد. 

 ۳- شباهت های رستم و هرکول

با مطالعه ی داستان زندگی رستم و رنج ها و پهلوانی های او و مقایسه ی آن با زندگی و   رنج های هرکول، موارد تشابه بسیاری را بین این دو پهلوان مشاهده می کنیم که آن ها را در موارد زیر می توان خلاصه نمود. 

1-در هنگام تولد هر دو قهرمان، موجودات ماوراءالطبیعی به نوعی دخیل هستند و از این طریق می توان به ارتباط هر دو پهلوان با موجودات برتر پی برد. چنان که در هنگام تولد رستم، سیمرغ ظاهر می شود و در تولد و زنده ماندن رستم دخالت مستقیم دارد. هرکول نیز در هنگام تولد خود مورد توجه زئوس، خدای خدایان قرار دارد به گونه ای که زئوس با اطمینان یافتن از تولد او، سوگند یاد می کند کودکی را که فردا متولد خواهد شد، پادشاه کند، امّا هرا همسر آسمانی زئوس بر اثر حسادتی که داشت در این عمل دخالت می کند و با حیله ای که به کار می برد کودکی دیگر قبل از هرکول متولد می شود.  

2- اعمال خارق العاده ای در ایام کودکی و نوجوانی به دست هر دو پهلوان انجام می گیرد، چنان چه بنا به روایت شاهنامه،رستم در سن نوجوانی، پیل سپیدی را که وحشی و از بند رها شده بود با گرز خود کشت. هرکول نیز در هنگام کودکی مارهایی را که از جانب هرا برای نابودی او فرستاده شده بود، خفه کرد و در سن هیجده سالگی نیز شیر ستیزون راکشت.

3- شباهت ببربیان رستم و زره هرکول: هر دو قهرمان از پوست حیوانات به عنوان تن پوش جنگی خود استفاده می کنند. چنان که هرکول نیز پس از کشتن شیر ستیزون از پوست آن به عنوان زره استفاده می کند. این پوشش در هر دو مورد خاصیت آسب ناپذیری و ضد ضربه بودن را دارد به نحوی که این پوشش بارها هرکول را از ضربات گوناگون نجات داده بود، مخصوصاً هنگام آوردن سگ سربروس که دم مار گونه ای داشت و همین لباس باعث می شود که دم سگ نتواند از پشت آسیبی به هرکول وارد کند. 

4- هر دو پهلوان به نوعی پشتیبان شاهان یا خدایان هستند. چنان که رستم در سراسر زندگی خود در مواقع خطر شاهان ایران را یاری می کرد. هرکول نیز همین نقش را برعهده داشت و مخصوصاً در نبرد با گیگانتها یاری گر زئوس و خدایان المپ بود. 

5- سرنوشت به گونه ای نسبت به هر دو پهلوان بی رحم بود، چنان چه در مورد رستم، باعث شد که به صورت ناشناس فرزند خود سهراب را از میان بردارد و هرکول نیز بر اثر جنونی که به وسیله ی هرا بر او حادث شده بود، ناخواسته فرزندان خود را ازبین می برد.

6- نکته ی آشکار دیگر، خان هایی بود که هر دو پهلوان پشت سر گذاشتند، با این تفاوت که رستم این خان ها را برای نجات کاوس پشت سر گذاشت، امّا هرکول جهت پاک شدن از گناهی که در کشتن فرزندان خود دامن گیرش شده بود، این موانع را پشت سر گذاشت. خان های اولیس نیز در حقیقت نوعی مجازات بر اثر آسیبی که به وسیله ی اولیس بر فرزند پوزئیدون وارد شده بود می باشد. 

7- هر دو پهلوان در انجام بعضی از مأموریت های خود از حمایت خدایان یا موجودات برتر، برخوردار هستند، چنان که رستم در برابر اسفندیار از حمایت سیمرغ بهره مند می شود. هرکول نیز در بعضی از خان های خود مخصوصاً در دور کردن پرندگان جزیره ی استوم فالوس و هم چنین آوردن سگ سربوس از راهنمایی و حمایت های آتنا بهره می برد. 

8- نکته ی مشترک دیگر ماجرای ازدواج رستم و تهمینه در داستان رستم و سهراب است که به نوعی با داستان هرکول شباهت دارد. در داستان رستم وسهراب، رستم برای یافتن اسبی که در هنگام استراحت و خواب آن را رها کرده بود به تهمینه می رسدو پس از جدایی از او بازوبند خود را به او می سپارد تا نشانه ای از پدر برای کودک باشد. در آوردن گله های گاو گیرون نیز می بینیم که هرکول پس از جمع آوری گاوانی که دچار وحشت شده بودند، برای استراحت اسبان خود را رها  می کند و پس از بیداری آن ها را نمی یابد، و به جستجو می پردازد تا این که مجبور می شود برای آزادی اسبان خود با مار دختری ازدواج کند و پس از جدایی از او کمان خود را به او می سپارد تا هر یک از فرزندانش که توان کشیدن کمان را داشته باشد و در آرزوی یافتن پدر باشد، از آن بهره گیرد. 

9- حیله هایی که دو پهلوان برای انجام بعضی از مأموریت های خود به کار می گیرند از نکات مشترک دیگر است. چنان که رستم برای گشودن دژ سپند و هم چنین آزادی بیژن از چاه افراسیاب به حیله متوسل می شود و به صورت ناشناس وارد دژ می گردد، حتّی در داستان نبرد رستم با سهراب و هم چنین نبرد او با اسفندیار، با نوعی حیله بر حریفان پیروز می شود. هرکول نیز برای آوردن سیب های زرّین باغ هسپرید از نوعی حیله بهره می جوید و با فریب دادن اطلس در مأموریت خود موفّق می شود.

10- در مواجهه با غولان می بینیم که هر یک از آن ها نقطه ضعفی دارند که پهلوان از آن آگاه است و از همین نقطه ضعف برای نجات خود و شکست غولان بهره می جوید، و به طور کلی غولان در برابر قدرت بدنی خود از قدرت عقل وخرد، بهره ی چندانی ندارند. چنان که در نبرد رستم با اکوان دیو، زمانی که اکوان دیو رستم را بر روی دستان خود بلند می کند از رستم می خواهد که بگوید تا او را به کجا بیاندازد و رستم که از اندیشه ی دیو آگاه است از او می خواهد تا او را در میان کوه پرت کند و دیو برعکس خواست رستم او را به میان دریا می اندازد و به این طریق رستم نجات می یابد. در نبرد هرکول با اژدهایی که مأمور حفاظت از سیب های زرّین بود، نیز می بینیم که هرکول از نیرویی که اژدها هنگام تماس با زمین می یابد، آگاه می شود و به همین جهت او را بر روی دستان خود بلند می کند و بدون این که اژدها تماسی با زمین داشته باشد، او را ازبین می برد. اولیس نیز در هنگام برخورد با سیلکوپ او را فریب می دهد و خود را هیچ کس می نامد و سیلکوپ هم که از درایت چندانی برخوردار نیست، این حرف را می پذیرد و هنگامی که دوستانش برای یاری او آمده بودند می گوید که هیچ کس مرا نابینا ساخته  است. 

11- اژدها یا دیوانی که دو پهلوان می کشند خون آن ها به نوعی خاصیت جادویی دارد، چنان که رستم پس از کشتن دیو سپید جگرگاه او را می درد و برای باطل کردن جادو و یافتن بینایی کاوس از آن خون استفاده می کند. هرکول نیز پس از آن که اژدهای لِرن را می کشد تیرهای خود را با خون زهرآلود اژدها آغشته می کند. و از همین تیرها است که برای کشتن قنطور استفاده می کند. 

12- همان طوری که تولد دو پهلوان به گونه ای غیر عادی و فوق طبیعی است، مرگ دو پهلوان نیز به شکل غیر طبیعی و بر اثر فریب صورت می گیرد، چنان که رستم با حیله ی نابرادر خود، شغاد، به چاه می افتد و کشته می شود و هرکول نیز بر اثر حیله ی قنطور که خون زهرآلود خود را به زن هرکول داده بود تا هرگاه احساس کرد که دوستش نمی دارد، برای جلب محبت او از آن استفاده کند و به این ترتیب هرکول ازبین می رود. 

13- نکته ی جالب دیگر انتقام هر دو پهلوان از قاتل خود، قبل از مرگ است، چنان که رستم قبل از مردن، شغاد را با تیری به درخت می دوزد، هرکول نیز قبل از ماجرای مرگش، قنطور را که عامل اصلی مرگش بود، با تیر زهرآگین خود ازبین برده بود. 

 ج) سیمرغ و آتنا     

در اساطیر یونان موجودی به اسم سیمرغ وجود ندارد امّا با توجه به کارکردی که سیمرغ در داستان رستم دارد، به نوعی، آتنا، ایزد بانوی جنگ یونانی، با او هم خوانی دارد.در داستان رستم می بینیم که هرگاه زال و رستم دچار مشکل و دردسری می گردند که حل آن از عهده ی کسی بر نمی آید، سیمرغ ظاهر می شود و با هوش و قدرت برتری که دارد آن را حل می کند که این عمل با به دنیا آوردن رستم از پهلوی مادر و درمان رستم و آموختن راه قتل اسفندیار به او در داستان رستم و اسفندیار، ظاهر می شود. در داستان هرکول نیز می بینیم که: چون هرکول، قربانی دشمنی هرا، وظایف دشوار آتنا را پذیرفت، آتنا در کنارش ایستاد و یاری اش داد و سرانجام او را آسودگی بخشید. هم او بود که سنج برنجی را بدو داد که پرندگان دریاچه ی استیم فالوس از صدای آن ترسیدند.هم او بود که هرکول را به هنگامی که وی سِرِبوس را از جهان زیرین فراز آورد، همراهی کرد. سرانجام، آتنا بود که پس از مرگ هرکول در آستانه ی المپ به وی خوشامد گفت. ( اساطیر یونان، 85 ) 

او علاوه بر هرکول، پهلوانان دیگر یونانی را نیز یاری می داد از جمله پرسئوس را در لشکرکشی علیه گورگن ها راهنمایی کرد، هم چنین با بِلروفُن به مهربانی رفتار کرد و در خواب بر او ظاهر گشت، افساری زرّین بدو بخشید و او در رام کردن اسب خویش، پگاسوس، مدیون آتنا بود. سرانجام آتنا زمانی ادیسه ( اولیس ) را در برابر همه ی مخاطراتی که در بازگشت از تروا، او را تهدید می کردند، یاری نمود و هم چنین به شکل مِنتور خردمند درآمد و تلماک را در تلاش برای باز یافتن پدر، پیروزمندانه پاس داشت. ( همان، 86- 85 )   

تولد غیرعادی آتنا نیز، داستان تولد رستم را که آن هم به شکل غیرمعمولی بود به یادمی آورد.ماجرا از این قرار است که: زئوس در اثنای نبرد با تیتان ها، مِتیس، دختر اوکئانوسِ تیتان را به عقد ازدواج خود در آورد، پرومتئوس به او گفت: ای زئوس بزرگ، اگر متیس از تو فرزندی به دنیا آورد، این فرزند از تو که پدرش هستی، نیرومندتر و هوشیارتر خواهد شد. پس زئوس نقشه ی زیرکانه ای طرح کرد و به متیس گفت « می دانم تو آن نیروی شگفت را داری که بتوانی خود را به شکل هر جان داری که خواستی درآوری، امّا حتم دارم که نمی توانی به شکل مگس کوچکی درآیی» متیس با شنیدن این سخن در یک چشم به هم زدن خود را به شکل مگسی درآورد و زئوس مگس را به دهان گذاشت و بلعید.امّا چند ماه بعد سردرد سختی به سراغ زئوس آمد، تا آن که پرومتئوس، تبرش را برداشت و سر زئوس را شکافت. از شکاف سر زئوس آتنا دختر متیس بیرون جست در حالی که کاملاً بالغ و دارای زره و سلاح درخشان بود.  ( اساطیر یونان، 47 ) 

هم چنین در ایلیاد می بینیم با آن که آتنا، دیومد را از جنگ با خدایان برحذر می دارد، با این حال به او می گوید: « امّا اگر آفرودیت[14]، میدان های جنگ آرس را اندک بشمارد، دل آن را داشته باش که ضربتی بر او بزنی » و به خاطر همین هنگامی که، انه، پسر آنکیزوآفرودیت، زخمی می شود، و آفرودیت فرزند را در پناه خود می گیرد، دیومد به سوی او می جهد و با زوبین خود، دست آفرودیت را زخمی می کند. ( ایلیاد، سرود پنجم، 175- 183 ) 

راهنمایی آتنا به دیومد در خصوص مواجهه با خدایان، به نوعی یادآور راهنمایی های سیمرغ برای مقابله با اسفندیار است که از نعمت رویین تنی برخوردار بود و به نوعی تحت حمایت دین بهی ( زردشتی ) قرار داشت. 

آتنا اگر چه جلوه های گوناگونی داشت، امّا یکی از جلوه های او ظاهر شدن به شکل پرنده  ( هما ) بود و این امر به نوعی یادآور سیمرغ است. چنان که در سرود سوم ادیسه می بینیم، هنگامی که آتنا در هیأت مِنتور به همراه تلماک به نزد نستور می رود. پس از سفارش های لازم به نستور، به شکل همایی درمی آید و از آن جا دور می شود پس: « همه ی کسانی که وی را دیدند، هراسان شدند، پیرمرد دست راست تلماک را گرفت و سپس گفت: وی جز دختر زئوس، کس دیگری نیست. ( ادیسه، سرود سوم، 63 )

از سوی دیگر آتنا به عنوان ایزد بانوی جنگ و جلوه هایی که دارد، همتای بهرام است و همان گونه که در پژوهشی در اساطیر ایران ( ص 470 ) دیدیم، بهرام با نام ورثرغنه، در ادبیات اوستایی، در حقیقت یکی از القاب ایندره، خدای جنگجوی هند و ایرانی است و باز طبق نظر استاد بهار دیدیم که شخصیت رستم انعکاسی از این خدا می باشد و به این ترتیب آتنای یونانی و بهرام پهلوی و  ورثرغنه ی اوستایی و ایندره ودایی و رستم ایرانی در یک ردیف قرار می گیرند

1- شوهر الکمن. 

[2] -Ilithy

ویژگی های اساطیری داستان رستم

 1- عدم ذکر رستم در روایت های اوستایی

همان طوری که نوشته شد از رستم در اوستا سخنی به میان نیامده است و در روایت های پهلوی نیز به صورت محدود از او یاد شده است. در این خصوص دکتر آموزگار می نویسد:« برخی بر این عقیده اند که رستم، پیرو آئین پیش زردشتی است و با گشتاسب و اسفندیار که در متن های دینی حامی آیین زردشتی هستند، هم داستانی ندارد و از این رو در متن های دینی، نامی از او نیست. گروهی نیز عقیده دارند که رستم در اصل، قهرمان داستان های سکایی بوده است. قومی آریایی که در شمال ایران بوده اند و سپس به سیستان سرازیر شده اند و نام خود را به این سرزمین داده اند و داستان های مربوط به او در شاهنامه با داستان های دیگر التقاط یافته است، به خصوص که فرمانروایی خاندان رستم در سیستان است.» ( تاریخ اساطیری ایران، 60 )  

در خصوص مطلوب نبودن رستم از نظر دین، دکتر صفا می نویسد:« اشپیگل گفته است که نویسندگان اوستا، رستم را می شناختند، امّا عملاً از او نامی نیاورده اند، زیرا رفتار او مطبوع طبع موبدان زردشتی نبوده است و نلدکه این فرض را نادرست دانسته، زیرا اگر رستم در نظر نویسندگان اوستا مطرود بود، می توانستند از او به بدی یاد کنند، چنان که بسیاری از پهلوانان را به بدی یاد کرده و حتّی از ذکر قبایح اعمال شاهان و پهلوانان بزرگی مانند جم و کاوس و گرشاسپ هم نگذشته اند. بنابراین اگر رستم در برابر کارهای بزرگ خود، کاری نادرست و ناروا کرد، یعنی اسفندیار، پهلوان بزرگ مذهبی و شاهزاده ی ایرانی را به قتل آورد، ممکن بود از این کار زشت او نیز بدگویی کنند.»  ( حماسه سرایی در ایران، 564 ) 

هم چنین در خصوص این که رستم در اصل قهرمان سکایی بوده است که بعدها داستان او در سیستان رواج پیدا کرده است. دکتر کریستن سن می نویسد:« نولدکه معتقد است که این افسانه ها در میان ساکنان قدیم زرنک ( سیستان ) به وجود آمد و به وسیله ی قوم مهاجر سَکَ به سرزمینی که بعدها سکستان ( سیستان ) نامیده شده است، انتقال نیافت.» ( کیانیان، 197 ) 

دکتر صفا نیز در خصوص اثبات این ادعا می نویسد:« پیداست که رستم و زال در داستان های ملی ما از پهلوانان سیستان و زابل اند و بنابراین ممکن است چنین تصور کرد که داستان رستم را سکایی هایی که در ایام تاریخی به سیستان تاخته و در آن جا ساکن شده اند با خود از سرزمین اصلی خویش آورده باشند. این تصور اگر چه در بادی امر معقول به نظر می آید، امّا علی الظاهر، چندان به صواب نزدیک نیست، زیرا شکل اصلی نام رستم یعنی رتستخم یارئوت ستخم به تمام معنی ایرانی است و جزء ستخم و ستهم و تهم که به معنی زورمند است در نام تَخمَ اُرُپَ و تَخمَ سَپاد نیز دیده می شود و هم چنین است، نام مادر او که رُوتابَک Rūtābak که در غرر اخبار ثعالبی روذاوذ و در شاهنامه رودابه شده و این اسم را نیز نلدکه از اسامی ایرانی دانسته اند.» ( حماسه سرایی در ایران، 546 ) 

 2- رستم و گرشاسپ

بنا به روایت شاهنامه ( ج6، ص 257- 256 ) رستم فرزند زال دستان فرزند سام فرزند نریمان فرزند گرشاسپ ا

/ 0 نظر / 237 بازدید