تحلیل داستانهاى كورش هخامنشی در اساطير و تواريخ ايراني

 

 در اساطیر ایرانی  ُ شاهنامه فردوسى و متون تاريخى ايران، بخشهایى وجود دارد درآميخته از اسطوره، واقعيت و داستانهاى پهلوانى و اعتقادى كه واقعيات زندگى كورش هخامنشى را از تولد تا مرگ با زبانى كنايى و رمزآميز و متناسب با تعبيرات اساطيرى و آرمان‏گرايانه و گاهى به شكلى افسانه‏آميز بيان مى دارد و طبعا از سرگذشتهاى شفاهى رايج در ميان مردم ايران، روايتهاى يونانى و عبرى و سامى نيز تأثير مى پذيرد. در اين داستانها، زندگى شگفت‏انگيز اين شخصيت ممتاز تاريخى و فتوحات اين جهانگشاى پارسى شاخ و برگ فراوان مى يابد و به شيوه‏اى گسترده و متنوع با زندگى چند شخصيت اساطيرى و پهلوانى و تاريخى درهم مى آميزد و در آثار ادبى و تاريخى روزگاران بعد منعكس مى گردد، آنچنان‏كه امروزه نمى توان تقدّم و تأخر يا صحّت انتساب اين روايتهاى گيج‏كننده را برمبناى تحليلهاى اساطيرى و يا نتيجه‏گيريهاى علمى اثبات كرد. اما از آنجا كه تورات (كه كورش را ناجى... قوم يهود شمرده است) و مورخان بزرگ يونانى چون هرودوت، كتزياس، گزنفون مفصلا از او ياد كرده‏اند، مى توان اطلاعات مربوط به كورش را در اين منابع مبناى نوعى مطالعه تاريخى-اساطيرى قرار داد و دگرگونيهاى مربوط به زندگى و مرگ وى را در متون حماسى و تاريخى و در شخصيتهاى اساطيرى و پهلوانى و تاريخى دورانهاى بعد بازجُست. حاصل اين كوشش شايد بتواند اين نكات را اثبات كند كه اولا، چگونه واقعيتهاى تاريخى در ساختار اساطير و داستانهاى ملى مردم ما تأثير گذاشته‏اند و ثانيا، روايتهاى هندى، آريايى، يونانى و سامى چگونه در شكل‏گيرى اين داستانها مؤثر بوده‏اند. در اين صورت است كه مى توان تمام يا بخشى از زندگى كورش را در ارتباط با جمشيد، فريدون، زال، كى‏آرش، كيخسرو، بهمن، اسفنديار، اردشير بابكان، ذوالقرنين و سليمان مورد مطالعه قرار داد و هر بخشى از زندگى وى را با يكى از اين افراد در ارتباط يافت. براى روشن شدن اين مطلب، لازم است نخست به اختصار كورش را بشناسيم و سپس به نفوذ داستانهاى او در ديگر روايتهاى اساطيرى-پهلوانى و تاريخى بپردازيم.

 

 .1 كورش هخامنشى‏

 در كتيبه دوسطرى، به خطّ ميخى پارسى كه با ترجمه ايلامى و بابلى نيز همراه است و بر روى دو جرز سنگى در كاخهاى عمومى و خصوصى كورش در پاسارگاد نقر شده است، نام او كورش آمده است. واژه كورو [Kuru] در پارسى باستان، در صيغه مفرد مذكر حالت فاعلى، كورش مى شود.

 اين نام در كتيبه هاى ايلامى به صورت rash-Ku و در كتيبه هاى بابلى به صورت ash-ra-Ku و در يونانى Kuros آمده است. بعد، اين اسم به روم رفته، سيروس شده و اكنون با جزئى اختلاف، در اروپا، سايروس خوانده مى شود. مورخان يهود آن‏را كورش و كورِش و خورِش نوشته‏اند و مورخان اسلامى اين نام را به صورتهاى كورش، كورس، كُيرش و كورش ضبط كرده‏اند. استرابون نوشته است كه اسم اين شاه در ابتدا اگراداتس‏بود، بعد او اسم خود را تغيير داد و نام رود كور (كُر) را كه در نزديكى تخت جمشيد جارى است اتخاذ كرد. اين گفته استرابون صحيح به نظر نمى رسد، زيرا دو نفر از اجداد كورش نيز همين نام را داشتند و ظن قوى اين است كه نام رود كُر از اسم كورش گرفته شده باشد نه به عكس.

 از نوشته هاى تورات و مورخّانى چون هرودوت، گزنفون، كتزياس و ديگران برمى آيد كه كورش (كورش سوم) از خاندان هخامنشى و پسر كمبوجيه اول بود كه در سال 559 پيش از ميلاد، از خاندانى پارسى در پارس، در محل پاسارگاد متولد شد. كمبوجيه، پدرش، پادشاه پارس و دست‏نشانده كشور ماد و مادرش "ماندانا" يا "ماندانَ" دختر آستياگ پادشاه ماد بود. كورش بر پدرزن خود، پادشاه ماد، خروج كرد و با غلبه بر وى، پادشاهى را از قوم ماد به قوم پارس منتقل ساخت و سلسله هخامنشى را تأسيس كرد. ارمنستان را مطيع ساخت. با بابليان جنگيد و بابل و لوديه (ليديه) را مسخّر ساخت و كرزوس پادشاه آنجا را اسير كرد، اما او را بخشيد. فريگيا را ضميمه ايران ساخت و قوم يهود را كه در بابل اسير بودند آزاد كرد و اجازه داد تا به بيت‏المقدس بازگردند. او در شمال شرقى تا رود سيحون پيش رفت و در كنار اين رود شهرى به نام خود بنا كرد و از سوى مشرق و جنوب تا رود سند پيشروى كرد و سرانجام در جنگ با يكى از قبايل سكايى در شمال ايران زخم برداشت و كشته شد و به قولى، در پارس به مرگ طبيعى درگذشت و او را در پاسارگاد (مشهد مرغاب، مشهد مادر سليمان) به خاك سپردند. كورش يكى از رجال بزرگ تاريخى است كه نامش در كنار شخصيتهايى چون اسكندر و ژول سزار قيصر دوم عالمگير شده است. شهرت او در ميان مردم جهان به دليل آن است كه او بانى دولتى شد كه از حيث وسعت بى سابقه بوده و از سيحون تا درياى مغرب و بحر احمر امتداد داشته است. اما رفتار او با اهالى كشور هاى مغلوب و شيوه حكومت و رفتار وى در مشرق‏زمين، مهمترين دليل شهرت او است، زيرا وى سياست ظالمانه پادشاهان سابق آشور را به رأفت و رحمت تبديل كرد؛ در شهرها و سرزمينهاى فتح‏شده، كشتار نكرد و به مقدسات ملتها احترام گذاشت. برطبق مندرجات تورات، قوم يهود را آزاد ساخت و پنج‏هزار و چهار صد ظرف طلا و نقره را به بنى‏اسرائيل برگرداند. معابد ملل مغلوب را تعمير و تزيين كرد و پادشاهان مغلوب را جزو ملتزمان خود قرار داد. به همين جهت، مورخان، او را سردارى دلير و كاردان، سياستمدارى بزرگ و مهربان و صاحب اراده به شمار آورده‏اند. به موازات آنچه در تواريخ رسمى و منابع علمى، به طور كلى درباره كورش ذكر شده است، جزئيات زندگى او نيز در تركيبى از حقيقت و افسانه مورد توجه قرار گرفته است. به قول هرودوت اژدهاك، پادشاه ماد، شبى در خواب ديد كه از دخترش ماندانا چنان نهر آبى روان شد كه سراسر آسيا را فراگرفت. شاه تعبير خوابش را از "مغان" پرسيد و آنان پاسخ گفتند كه از دختر وى فرزندى متولد خواهد شد كه بر ماد سلطه پيدا مى كند. از اين‏رو اژدهاك مصمم شد تا دخترش را به بزرگان ماد ندهد تا كسى مدّعى تخت و تاج او نشود، امّا سرانجام، دختر خود را به كمبوجيه (كامبوزيا، كامبيز، كبوجيه) كه فرمانرواى پارس و از خانواده‏اى نجيب و مطيع بود داد، زيرا او را فردى ملايم و بى زيان و از اهل ماد، پايين‏تر مى شناخت. در سال اول اين ازدواج، اژدهاك به خواب ديد كه از شكم دخترش تاكى روييد كه شاخ و برگهاى آن تمام آسيا را پوشاند. اين‏بار نيز از مغان تعبير خواب خود را طلبيد و آنان گزارش دادند كه نوه او بر ماد فرمانروايى خواهد يافت. اژدهاك هراسان شد و دختر باردار خود را از پارس به همدان فراخواند و تا هنگام وضع حمل، او را همانند زندانيان نگهدارى كرد و چون فرزند او پسرى (كورش) زاييد، اژدهاك به يكى از محارم خود به نام هارپاگوس فرمان داد تا اين نوزاد را از ميان بردارد، اما هارپاگوس از ترس پشيمان شدن شاه و اينكه ماندانا خويشاوند او بود، درصدد برآمد تا به جاى كشتن كودك، او را به يكى از چوپانان شاه به نام "مهرداد" بسپارد كه او را در ميان جنگل رها سازد تا طعمه وحوش گردد.

 چوپان و همسرش سپاكو كه به تازگى فرزندشان درگذشته بود، چاره‏اى انديشيدند و جسد فرزند مرده خود را به مأموران هارپاگوس نشان دادند و كورش را دور از مردم شهرى بزرگ كردند. كورش در ده‏سالگى نوجوانى دلير بود كه با اميرزادگان بازى مى كرد و در يكى از همين بازيها، كودكان، او را به پادشاهى برگزيدند، اما يكى از بچه‏ها كه پسر "آرتم بارس" از نزديكان شاه ماد بود، از فرمان كورش سرپيچيد و كورش او را به شدت تنبيه كرد و مضروب ساخت.

 پسر، به پدر خود و پدر، به شاه ماد شكايت بردند. و شاه ماد اژدهاك، كورش را احضار كرد و علت تنبيه فرزند "آرتم بارس" را از او پرسيد و كورش با شجاعت و صراحت و منطقى روشن، از كار خود دفاع كرد و اژدهاك از شهامت و شجاعت كورش و شباهت اين چوپان‏زاده با خود تعجب كرد و چوپان را واداشت تا، اعتراف كند كه كورش، نوه اژدهاك است. شاه ماد، پسر 13ساله هارپاگوس را به مجازات سرپيچى پدرش از فرمان شاه بكشت و از گوشت او خوراكى تهيه كرد و به پدرش خورانيد و مغان اژدهاك را گفتند كه با شاه شدن كورش در ميان همسالان، ديگر خطرى براى سلطنت ماد در ميان نيست و شاه ماد كورش و مادرش را به پارس برگردانيد، ولى كورش پس از چندى با هارپاگوس متحد شد و پارسيان را بر ضد شاه ماد شورانيد و با كمك هارپاگوس ماد را به تصرف درآورد و اژدهاك را به بند كشيد.

 روايت گزنفون در كتاب سيروپدى، اگرچه با تخيل توأم است، نكات گسترده‏تر و عميق‏ترى از زندگى كورش را به دست مى دهد، اما در كليت مطالب شبيه به گفته هاى هرودوت است. كتزياس در كتاب فوثيوس، معروف به كتابخانه، كورش را چوپان‏زاده‏اى از ايل مَردها مى داند كه در جوانى به كار هاى پست اشتغال مى ورزيد و با شاه ماد هيچ‏گونه قرابتى نداشت. او بر ضد شاه ماد قيام و همدان را تسخير كرد...

 اقوال كتزياس نيز بسيار دور از حقيقت مى نمايد. ژوستن، در خلاصه‏اى كه از كتاب تروگ پمپه فراهم آورده است، بر نوشته هاى پيشين مى افزايد كه: "چوپان، كورش را در جنگلى گذاشت كه يك ماده‏سگ او را شير مى داد و او را از حيوانات ديگر حفظ مى كرد، چوپان كه ديد حيوانى پرستارى و پاسبانى طفل را انجام مى دهد، بر كودك ترحّم كرد و كورش را به فرزندى قبول كرد." (نام نامادرى كورش سپاكوبه پارسى يا مادى به معنى سگ ماده است.)

 آنچه در تورات درباره كورش مى آيد، آن است كه كورش (آفتاب) مؤسس سلطنت فارس و فاتح ممالك ديگر است و خداى متعال او را براى اجراى مقاصد خير نسبت به قوم يهود برگزيده است، چنان‏كه اشعياى نبى و... فرموده‏اند. در شخص او قوت ممالك فارس و ماد جمع بود، او بابل را فتح كرد و اجازه داد قوم يهود را به سرزمينشان برگردانند، در حالى كه 70 سال را در اسارت بابل بسر برده بودند، دانيال نبى در ديوانخانه او بود و كورش از خزانه خاصه خود به آنان بخشيد، كورش در سال 525 قبل از ميلاد در نتيجه زخمى كه در جنگ خورد درگذشت.

 در كتاب عزرا مى خوانيم كه خداوند روح كورش، پادشاه فارس، را برانگيخت و در تمامى ممالك خود فرمانى نافذ كرد ... كيست كه خانه‏اى براى يهوه در اورشليم بنا كند؟ كيست كه به اورشليم رود و خانه يهوه را بنا نمايد...؟

 از همين روايات است كه داستانهايى برساخته شده است كه مادر اين "كيرش (كورش) دختر يكى از انبياى بنى‏اسرائيل بود، نام مادر او را "اشين" گفتندى و برادر مادرش او را تورات آموخته بود و سخت دانا و عاقل بود و بيت‏المقدس را آبادان كرد و به فرمان بهمن، هرچه از مال و چهارپايان و اسباب بنى‏اسرائيل، در خزانه و در دست كسان بخت‏النصر مانده بود، به ايشان باز داد..." اما جز روايات سامى متأخر، هيچ قول ديگرى اين نظر را تأييد نمى كند.

 اگر آنچه را كه اجمالا درباره زندگى كورش در متون حماسى و اساطيرى و تاريخى ايران آمده است، پيگيرى كنيم و برحسب سلسله هاى پادشاهى، چون پيشدادى و كيانى در شاهنامه، وجوه اشتراك آن‏را دنبال نماييم، مى توانيم جاى پاى داستانهاى كورش را در داستانهاى زير بيابيم:

 .1 داستان فريدون و ضحّاك: شباهت نام پدربزرگ كورش، اژدهاك (استياك) با ضحاك كه همان اژى‏دهاك اوستايى است و شباهت خوابى كه اژدهاك درباره كورش مى بيند، با داستان فريدون و خواب ديدن ضحاك در شاهنامه و جست‏وجوى ضحاك براى يافتن و كشتن فريدون و عدم توفيق او در اين امر و سرانجام غلبه فريدون در شاهنامه بر ضحاك، شباهتهايى است كه مخصوصا در آغاز داستان و محل آن يعنى بيت‏المقدس با زندگى كورش مشاهده مى شود. در شاهنامه مى خوانيم كه: ضحاك شبى خوابى ديد كه تعبير آن‏را از خوابگزاران پرسيد. آنان پس از چند روز انديشه او را پاسخ دادند كه "فريدون ظهور خواهد كرد و جاى تو را خواهد گرفت و سر و بخت تو را به خاك خواهد افكند. اما او هنوز متولد نشده است...

 ضحاك سخت بيمناك شد و خواب و آرام را بدرود كرد و ديگر كاخ او كه در بيت‏المقدس قرار داشت، آرامگاهى مناسب براى وى نبود. ضحاك فرمان داد تا هرجا فريدون را يافتند به هلاكت برسانند، اما در دستگيرى فريدون توفيقى نصيب ضحاك نشد.

 فريدون متولد گشت و باليد و مردم به گِردَش فراز آمدند. و در هنگامى كه ضحاك براى گردآورى سپاه به هندوستان رفته بود، فريدون و كاوه و سپاهش به كاخ ضحّاك درآمدند و جادوان و ديوان ضحّاك را كشتند و فريدون بر تخت پادشاهى نشست و دختران (يا خواهران) جمشيد را كه در دست ضحاك اسير بودند، آزاد كرد و به همسرى خود درآورد. سرانجام ضحاك را اسير كرد و مى خواست او را بكشد كه سروش بر او آشكار گشت و از او خواست تا ضحاك را در دماوند زندانى كند.

 همچنان‏كه ملاحظه مى شود در اين دو داستان رئوس شباهتها عبارتند از:

 .1 نام آستياك و ضحاك (اژدهاك) كاملا به هم شبيه است.

 .2 هردو پادشاه، خواب مى بينند و تعبير آن‏را مى پرسند و تعبير هردو خواب چنين است كه فرزندى متولد مى شود كه بر ملك آنها چيره مى شود و هردو كودك يعنى كورش و فريدون پسرند.

 .3 هردو پادشاه عزم كشتن اين كودك را مى كنند و هردو در انجام آرزوى خود با ناكامى روبرو مى شوند.

 .4 هردو، كودك را به مرغزارى مى فرستند و به دست چوپانان مى سپارند. مادر فريدون از ترس روزبانان ضحاك، فرزند را به مرغزارى مى برد و به نگهبان مرغزار مى سپارد و اين مرد، سه سال فريدون را در آنجا مى پرورد. فرانك سپس فرزند را به كوه البرز مى برد و به مردى پاك‏دين مى سپارد و اين مرد نيز فريدون را تا شانزده‏سالگى نگهدارى مى كند.

 .5 هردو فرزند بر پادشاه قيام مى كنند و به پيروزى مى رسند. فريدون نيز همچون كورش به پادشاهى مى رسد.

 .6 هردو فرزند را يكى از بزرگان كه فرزندش به دست پادشاه كشته شده است، يارى مى دهد و به پادشاهى مى رساند. در داستان كورش، اژدهاك پسر پيشكار خود "آرتم بارس" را با قساوت كشته است و همين امر سبب شده است تا آرتم بارس پنهانى با كورش همكارى كند و او را به سرنگون كردن اژدهاك برانگيزد و در داستان فريدون، كاوه كه پسرانش به دست روزبانان ضحاك كشته شده‏اند، فريدون را در رسيدن به پادشاهى يارى مى دهد.

 .7 در هردو داستان، كورش و فريدون پس از غلبه بر پادشاه، او را اسير و زندانى مى كنند، امّا نمى كشند.

 .8 در هردو داستان، كورش و فريدون، جهانگشايى بزرگ مى شوند.

 مهمترين اختلاف اين دو داستان در آن است كه در روايات كورش، اژدهاك پدربزرگ او است، اما در داستان فريدون، ضحّاك هيچ نسبتى با فريدون ندارد، اما وجود دختران جم در دربار ضحاك مى تواند به نوعى جايگزين مادر-همسر باشد كه مى بينيم فريدون با آنها پيوند زناشويى مى بندد؛ با توجه به آنكه وقتى مادر كورش به نزد پدرش در ماد برمى گردد، همانند زندانيان با او رفتار مى شود، مى توان گفت كه اسارت ارنواز و شهرناز در كاخ ضحاك، به نوعى همين خاطره را زنده كرده است.

 .2 كورش و داستان زال‏

 در داستان زال و به دور افكندن او به وسيله پدرش، سام، نيز نوعى شباهت با داستان كورش مشاهده مى شود كه در حقيقت شايد به دورانى مربوط شود كه ايرانيان از يونانيان داستان اديپ شهريار را شنيده باشند، در اين دو داستان:

 .1 پدر (يا پدربزرگ) فرزند خود را به دليلى از خود مى رانند و عملا قصد هلاك او را دارند، سام هم زال را موجب ننگ خود مى داند و فرمان مى دهد تا او را بردارند و از آن بوم به البرز كوه ببرند و بر ستيغ آن كوه نزديك خانه سيمرغ رها كنند.

 .2 هردو داستان، به قول هرتسفلد، قابل انطباق بر تاريخ ديوكيدس يا ديااكّو، مؤسس سلسله ماد و كورش، است و نمونه آن داستان كودكى است كه سر راه يا در نقطه دوردستى قرار مى گيرد كه در سرگذشت كورش هخامنشى و زال و كيخسرو هم ديده مى شود و اين سه تن را سه حيوان به فرزندى مى پذيرند و آنها را تغذيه مى كنند؛ كورش را سگى مى پرورد، زال را سيمرغ پرورش مى دهد و كيخسرو را گاوى به نام پرمايه تغذيه مى كند.

 سام پدر زال نيز همانند اژدهاك خواب مى بيند؛ اما نتيجه اين خواب برعكس نتيجه خواب اژدهاك است، زيرا پس از آن سام فرزند خود را بازمى يابد، ولى اژدهاك بعد از خوابى ديگر تصميم مى گيرد كورش را فراخواند و بكشد؛ اما پس از سالها با او بر سر مهر مى آيد و به پارس برمى گرداند.

 

 .3 كورش و كيخسرونلد كه با مقايسه داستان كورش با كيخسرو و آستياك (اژدهاك)، پادشاه ماد، با افراسياب و هارپاگوس وزير آستياگ، با پيران ويسه، بر آن است تا ميان سلسله كيانيان و هخامنشيان رابطه‏اى ايجاد كند و همين امر سبب شده است تا كورش مؤسس سلسله هخامنشى، همان كيخسرو شاهنامه تصور شود. از ميان خاورشناسان هرتل در كتاب معروف خود يعنى هخامنشيان و كيان بر اين عقيده رفته است و پس از او هرتسفلد اين انديشه را با تفصيل بيشترى مورد توجه قرار داده است. هرتل معتقد است كه افراد اخير سلسله كيانيان فى‏الحقيقه عبارتند از خاندان هخامنشى و مناط عقيده او وجود عده‏اى از هخامنشيان است كه با آيين زرتشتى ميانه خوبى نداشتند. هرتل چنين پنداشته است كه نخستين پادشاهان سلسله كيان، يعنى كيقباد، كيكاووس و كيخسرو، رؤساى قبايل غربى ايران بودند و ممكن است شخصيت تاريخى يا داستانى و افسانه‏اى داشته باشند، ولى بقيه، همان پادشاهان هخامنشى بوده‏اند كه وارد سلسله داستانى كيانى شده‏اند. هرتسفلد از اين حد هم فراتر رفته و گفته است كه اولين پادشاهان كيان، همان پادشاهان ماد بوده‏اند كه هرودوت و كتزياس از آنان نام برده‏اند و كورش نيز همان كيخسرو است. اينان معتقدند كه گشتاسپ نيز پدر داريوش اول است و اسفنديار اسم اصلى همان كسى است كه چون به پادشاهى رسيد، نام سلطنتى "دارى‏وهوش: داريوش" را بر خود نهاد. در همين زمينه طبرى مى گويد: "به پندار بعضى، كى‏اُرش (كيرش: كورش) همان بشتاسپ (گشتاسپ) بود، بعضى منكر اين سخن شده‏اند و گويند كى‏ارش (كورش) عموى جدّ بشتاسب (گشتاسپ) بود. بعضى گفته‏اند، كى‏اُرش برادر كيكاووس... بود و در خوزستان و نواحى مجاور آن از سرزمين بابل فرمانروايى داشت و بسيار بزيست و والاقدر بود و چون بيت‏المقدس را آباد كرد، بنى‏اسرائيل بدانجا بازگشتند... پادشاه بنى‏اسرائيل از جانب شاه ايران تعيين مى شد و او مردى پارسى بود..."

 ميان زندگى تاريخى و افسانه‏اى كورش با داستانهاى كيخسرو، در دوران پهلوانى شاهنامه به روايت فردوسى، به حدّى وجوه مشترك وجود دارد كه اگر حتى بر طبق نظر كريستن‏سن و بنونيست، سخنان هرتل و هرتسفلد را خطايى آشكار به شمار آوريم، اما نمى دانيم در اثرگذارى داستانهاى كورش در افسانه هاى مربوط به كيخسرو ترديد كنيم. براى روشن شدن مطلب، به اختصار زندگى كيخسرو را مرور مى كنيم:

 نام كيخسرو در اوستا به صورت Kavi Haosravan و در سانسكريت Sushravas و در پهلوى به صورتهايى Kaixusruv يا Kaixusruk آمده است و به معنى كى‏نيك‏نام است. پدر او سياووش، پسر كيكاووس، پادشاه ايران و مادر او فرنگيس، دختر افراسياب، پادشاه توران است. در اوستا او را پهلوان و پديدآورنده پادشاهى در ايران شمرده‏اند كه صد اسب و هزار گاو و ده‏هزار گوسفند براى اردويسور آناهيت قربانى كرد و از او خواست كه اى اردويسور آناهيت مقدس و نيكوكار، مرا يارى ده تا بر همه كشورها و بر ديوان و بر آدميان و جادوان و پريان ستمگر پادشاهى يابم و در جنگها از هماوردانى كه بر پشت اسب با من نبرد مى كنند، پيش باشم، كيخسرو از مرگ و بيمارى بركنار بود و فرّ كيانى بدو تعلّق داشت، نيرومند و صاحب پيروزى خداداد و تسلط مطلق و فرمان درست و قاطع و شكست‏نايافتنى بود و با نيروى تمام، فرّ الهى و فرزندان هوشيار و توانا داشت و از بهشت آگاه و صاحب سلطنتى پررونق و عمرى دراز و همه خوشبختيها بود. دشمن را در ميدانى بزرگ در جنگل تعقيب كرد و همه دشمنان را زير چنگ آورد و گناهكار تورانى، افراسياب و كرسوزد: (گرسيوز) را به انتقام خون پدر خود، سياووش، و اغريرث به زنجير كشيد و كشت.

 داستان زندگى افسانه‏اى و اساطيرى كيخسرو، در شاهنامه چنين آمده است كه چون سياووش كشته شد و افراسياب پادشاه توران از حاملگى دختر خود، فرنگيس، از كيخسرو آگاهى يافت، مى خواست فرنگيس را به دو نيمه سازد، اما پيران سپهسالار پايمردى كرد و قول داد كه چون اين كودك متولد گردد، او را نزد افراسياب ببرد تا هرچه خواهد با او انجام دهد؛ تا آنكه پيران، سپهسالار افراسياب، شبى سياووش را در خواب مى بيند كه شمشيرى در دست دارد و از پيران مى خواهد كه برخيزد:

 كه روزى نوآيين و جشنى نو است‏

 شب سور آزاده كيخسرو است‏

 كيخسرو متولد مى شود و پيران به نزد افراسياب مى شتابد و تولد كيخسرو را گزارش مى دهد. افراسياب كه نگران آن است كه اين كودك جهان را بر او پرآشوب سازد، از پيران مى خواهد تا اين كودك را به شبانان بسپارد و پيران نيز، كيخسرو را به چوپانان كوه قلا مى سپارد. چون كيخسرو به هفت‏سالگى مى رسد، به تيراندازى و شكار مى پردازد و در ده‏سالگى گردى سترگ مى شود و خرس و گرگ شكار مى كند و به صيد شير و پلنگ همت مى گمارد. چوپان به پيران گزارش مى دهد كه كيخسرو دلير و پهلوان شده است و پيران او را به ايوان خود مى برد. افراسياب از پيران مى خواهد تا كيخسرو را به درگاه او برد، پيران كه نگران انتقامجويى افراسياب از كيخسرو است، كيخسرو را ديوانه‏وضع معرفى مى كند و مى گويد كه اين طفل از گذشته هيچ اطلاعى ندارد و پس از آنكه از افراسياب پيمان مى گيرد كه كيخسرو را نيازارد، وعده مى دهد كه او را نزد پدربزرگش، افراسياب، ببرد. اما پيران قبلا از كيخسرو مى خواهد كه در حضور افراسياب همچون ديوانگان رفتار كند تا هراس را از دل او بزدايد و در نتيجه، افراسياب وى (كيخسرو) را راحت بگذارد. كيخسرو نيز، چون به نزد افراسياب مى رود، به پرسشهاى نياى خود پاسخهاى نامربوط مى دهد و او را مى فريبد، تا آنجا كه افراسياب در گفتگو با پيران،

 بدو گفت كاين دل ندارد به جاى‏

 ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاى‏

 نيايد همانا بد و نيك از اوى‏

 نه ز اين‏سان بود مردم كينه‏جوى افراسياب پس از اين ملاقات فرمان داد تا كيخسرو را به مادرش بسپارند و به "سياووش‏گرد" بفرستند. در همين اوان، گيو از طرف پادشاه ايران به توران رفت و پس از هفت سال جست‏وجو، كيخسرو را يافت و با فرنگيس به ايران برد. كيخسرو به پادشاهى رسيد و به يزدان بزرگ و آتش مقدس و روز و شب سوگند خورد كه هرگز به افراسياب مهر نورزد و كين پدر خود، سياووش، را از وى بستاند. بنا بر اين در جنگهايى دراز با افراسياب درگير شد و او را در همه‏جا شكست داد تا افراسياب به كنگ‏دژ گريخت. پس كيخسرو از راه درياى زره كه تا كنگ‏دژ شش ماه راه بود به چين رفت و از آنجا به سياووش‏گرد رو نهاد. فغفور و خاقان چين از او استقبال كردند و آذينها

/ 1 نظر / 39 بازدید