چرا باید ادبیات بخوانیم؟

 

چرا باید ادبیات بخوانیم؟

                                                     

از:ماریو بارگاس یوسا

 

معرفی :خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا (زادهٔ ۲۸ مارس ۱۹۳۶) داستان‌نویس، مقاله‌نویس، سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار اهل پرو است. یوسا یکی از مهمترین رمان‌نویسان و مقاله‌نویسان معاصر آمریکای جنوبی و از معتبرترین نویسندگان نسل خود است. او در سال 2010 به عنوان برگزیده‌ی نوبل ادبیات معرفی شد و پس از آن هم جایزه‌ی دفاع از آزادی بیان، شهروندی افتخاری مادرید و نشان هنر و ادبیات پرو را دریافت کرد.

مترجم: عبدالله کوثری


معرفی: عبدالله کوثری، زاده ۱۳۲۵ در همدان مترجم ایرانی است. وی ادبیات آمریکای لاتین را از انگلیسی به فارسی ترجمه می‌کند. کوثری دارای مدرک کارشناسی رشته اقتصاد از دانشگاه شهید بهشتی است. در چند دوره از جایزه هوشنگ گلشیری به عنوان داور حضور داشت.آثار وی عبارتند از :

اشعار:

از پنجره به شهر هرم‌ها، انتشارات دنیا، ۱۳۵۲

ترجمه‌ها:

گزیدهٔ شعرهای جورج سفریس، انتشارات مروارید، ۱۳۹۰

پوست انداختن، کارلوس فوئنتس، انتشارات آگاه

خودم با دیگران، کارلوس فوئنتس، انتشارات قطره

گرینگوی پیر، کارلوس فوئنتس، انتشارات طرح نو

آئورا، کارلوس فوئنتس، انتشارات تندر[۳]

خوان رامون خیمنس، هاواردتی یانگ، انتشارات کهکشان

استاد شیشه‌ای، میکل سروانتس، انتشارات تجربه

الکساندر نبسوک، جرالد پیروگ، انتشارات کهکشان

الکساندر پوشکین، جی تاماس شا، انتشارات کهکشان

مرگ در آند، ماریو بارگاس یوسا، انتشارات آگاه

گفتگو در کاتدرال، ماریو بارگاس یوسا، نشر لوح فکر

جنگ آخرالزمان، ماریو بارگاس یوسا، انتشارات آگاه

چرا ادبیات؟، ماریو بارگاس یوسا، نشر لوح فکر

سور بز، ماریو بارگاس یوسا، نشر علم

عیش مدام: فلوبر ومادام بواری، ماریو بارگاس یوسا، نشر نیلوفر، ۱۳۸۶

داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین، [دوجلد]، نشر نی

ریشه‌های رومانتیسم، آیزایا برلین، نشر ماهی

خاطرات پس از مرگ براس کوباس، ماشادودآسیس، ۱۳۸۵

روانکاو، ماشادودآسیس، ۱۳۸۵

اورستیا(تریلوژی)، آیسخولوس، نشر تجربه، ۱۳۷۶

 

 

                چرا باید ادبیات بخوانیم؟

 

 

در زمانــه مــا علــم و تکنولوژى نمى توانند نقشى وحدت بخش داشته باشند و این دقیقا به سبب گستردگى بى نهایــت دانــش وسرعت تحول آن است، امــا ادبیات فصــل مشتــرک تجربیات آدمى بــوده و خواهد بود و به واسطه آن انسانهــا مى توانند یکدیگــر را بازشناسند و با یکدیگرگفت وگو کنند.

ادبیات مى آموزد چیستیم و چگونه ایم

هیچ چیز بهتر از ادبیات به ما نمى آموزد که تفاوتهاى قومى وفرهنگــى رانشانه ی  غناى میــراث آدمى بشماریم. مطالعه ادبیات خوب بى گمان لذتبخش است؛ اما در عین حال به مــا مى آموزد که چیستیــم و چگونه ایم، با وحدت انسانى مان وبانقصهاىا نسانى مان،بااعمالمان،رؤیاهامان و اوهاممان، به تنهایى و با روابطى که ما را به هم مى پیوندد،در تصویر اجتماعى مان و در خلوت وجدانمان. ادبیات واحسا ِس اشـتراک درتجربه جمعى انسانى در دنیاى امروز یگانه چیزى که ما را به شناخت کلیت انسهانى مان رهنمون مى شــود، در ادبیات نهفته است. این نگرش وحدتبخش،این کــلام کلیت بخش نه درفلسفه یافت مى شود و نه در تاریخ، نه در هنر و نه بى گمان در علوم اجتماعى.

 ادبیات از طریق متونى که به دست ما رسیده، ما را به گذشته مى برد و پیوند مى دهد

با کسانى که در روزگاران سپرى شده سوداها به سر پخته اند، لذتها برده اند و رؤیاها پرورانده اند، و همین متون امروز به ما امکان مى دهند که لذت ببریم و رؤیاهاى خودمــان را بپرورانیم. این احساس اشتراک در تجربه جمعى انسانى در درازناى زمان و مکان والاترین دست اورد ادبیات است.

حرفهاى جامعه اى که ادبیات مکتوب ندارد واضح نیست

یکى ازاثرات سودمنــد ادبیات درسطــح زبان تحقق مى یابد. جامعــه اى که ادبیات مکتوب نــدارد، در قیاس با جامعه اى کــه مهمترین ابزار ارتباطــى آن، یعنى کلمات، در متون ادبى پــرورده شده و تکامــل یافته، حرفهایش رابا دقت کمتر،غناى کمترو وضــوح کمتربیان مىکند. جامعــه اى بىخبر از خواندن ، کــه از ادبیــات بویى نبرده، همچون جامعه اى از کرولالها دچار زبان پریشى است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایى اش مشکلات عظیم در برقرارى ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق مى کند. آدمى کــه نمى خواند یا کــم مى خواند یا فقــط پرت وپلا مى خواند، بى گمان اختلالى در بیــان دارد، این آدم بسیار حرف مى زند، اما اندک مى گویــد؛ زیرا واژگانش براى بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.

در غیاب ادبیات، عشق و لذت بى مایه مى شود

ادبیات عشق وتمناراعرصــه اى براى آفرینش هنرى کرده است.درغیاب ادبیات اروتیسم ، وجــود نداشت واز ظرافت و ژرفا و گرمى و شورى که حاصل خیال پردازى ادبى است،بى بهره مى ماند.به راستــى گزافه نیست،اگربگوییم آن زوجى که آثارگارسیلاســو،پترارک،گونگورا یابودلرراخوانده اند،درقیاس بــاآدمهاى بى سوادى که سریالهاى بىمایه تلویزیونى آنان رابدل به موجوداتى ابله کرده،قدرلذت رابیشترمى داننــد.دردنیای ىی سوادو بى بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزى متفاوت با آنچه مایه ارضاى حیوانات مى شود، نخواهد بود و هرگز نمى تواند از حد ارضاى غرایز بدوى فراتر برود.

ادبیات محرک ذهن انتقادى است

در غیــاب ادبیات، ذهنــى انتقادى کــه محرک اصلى تحولات تاریخــى و بهترین مدافــع آزادى است،  لطمه اى جدى خواهد خورد. این از آن روست که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسشهایى اساسى درباره جهان زیستگاه ماپیش مى کشد.ادبیات بــراى آنان که بــه آنچه دارند خرسندند، چیزى ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جانهاى ناخرسند و عاصى است، زبان رساى ناسازگاران و پناهگاه کسانى است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه مى آورد تا ناشادمان و ناکامل نباشد.

با ادبیـات، ما آدمهایى بى سـرزمین، بى زمان و نامیرا مى شویم

ادبیات تنهــا ناخشنودى ها را به شکلــى گذرا تسکین مى دهد، اما در همین لحظات گذراى تعلیق حیات، توهم ادبى ما را از جا مى کند و به جایى فراتر از تاریخ مى برد و ما بدل به شهروندان بی سرزمین و بى زمان مى شویم، نامیرا مى شویم،بدین سان غنى تر،پرمغزتر،پیچیده تر،شادمان ترو روشنتر از زمانى مى شویم که قید و بندهاى زندگى روزمره ، دست و پاىمان را بسته است.

ادبیات به ما مى آموزد کـه مى توان جهان را بهبود بخشید

ادبیات به مایــادآورى مى کنــدکه این دنیــا،دنیاى بدى است و آنان که خلاف ایــن را وانمود مى کنند، یعنى قدرتمندان و بختیاران، به ما دروغ مى گویند و نیز به یاد ما مى آورد که دنیا را مى توان بهبود بخشید و آن را به دنیایى که تخیل ما و زبان ما مى تواند بسازد، شبیه تر کرد. جامعه آزاد و دموکراتیک باید شهروندانى مسئول و اهل نقد داشته باشد، شهروندانى که مى دانند ما نیاز به آن داریم که پیوسته جهانى را که در آنیم به سنجــش درآوریم تا هرچه بیشتر شبیه دنیایى شود که دوست داریم در آن زندگى کنیم. حال بجاست اگــر پیش خود ، دنیایــى خیالى بسازیم؛ دنیایى بدون ادبیات وانسانهایــى که نه شعرمى خوانند ونه رمان.دراین جامعــه  ی خشک وافسرده بــاآن واژگان کم مایه وبى رمقش که خرخر ونالــه واداهایى میمون وار جاى کلمات را مى گیرد، بعضــى از صفتها وجود نخواهد داشت.بى گمان تحقق این ناکجا آبــاد،هول انگیزوبسیار نامحتمل است؛ اما اگر مى خواهیم از بى مایگى تخیل و از امحاى ناخشنودىهاى پــرارزش خود که احساساتمان را مى پالاید و به ما مى آموزد به شیوایى و دقت سخن بگوییم و نیز از تضعیف آزادى مان بپرهیزیم باید دست به عمل بزنیم،

دقیقتر بگویم باید بخوانیم.

*برگرفته ازکتاب" چراادبیات؟" نوشته ی ماریوبارگاسیوسا، ترجمه عبدا...کوثرى،انتشارات لوح فکر،چاپ سوم(تابستان1392)

 

 

 

/ 0 نظر / 328 بازدید