دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

دکتر منصور رستگار فسایی

 

دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایرانی

همه ی ما به درستی حافظ را به عنوان لسان الغیب، حافظ و مفسر قران می شناسیم که کلامش نه تنها از لحاظ معنایی ایینه تمام نمای قران و فرهنگ اسلامی است ،بلکه سبک و شیوه ی بیانی قران مجید نیز بر شیوه ی بیان او اثر گذاشته است، اما معمولا از دو نکته ی مهم دیگر در مورد حافظ غافل می می مانیم که ،

اولا :حرفه ی اصلی و شغل اصلی حافظ که باعث نام آوری و اعتبار وی شده است ،"شاعری" است وحافظ شاعری است ایرانی و پارسی گوی  که شعرش سرشار از اندیشه های والای اسلامی و فرهنگ ایرانی است .

ثانیا: شعر او شاهکاری است به زبان فارسی  که ازقلم یک ایرانی با تربیت رایج  اسلامی ،تراوش کرده است و طبعا مخاطبان اصلی شعر وی نیز ایرانیان و همه ی  فارسی زبانانی هستند که در دامن مادر بوم فرهنگی ایران زمین فرهنگی و با فرهنگ و تمدن و آداب و رسوم  ایرانی پرورده شده اند و شعر های عربی وی و آنچه به لهجه ی محلی شیرازی  سروده است ، نه به لحاظ کمی و نه از جهت کیفی وزن و اعتبار اشعار فارسی وی ندارد، وبه همین جهت باید  حافظ را از دیدگاه شاعری ایرانی ،پارسی گوی ، مسلمان، رند، عارف پیشه  که شعرش آیینه ی جهان بینی و فرهنگ اوست

بدین ترتیب ،حافظ در شیرازمهد تمدن و فرهنگ کهن ایرانی زندگی کرده است که هزاران سال بر جان و دل ایرانیان فرمانروایی می کرده است و با سنتها و فرهنک ایرانی اشنا شده  است و شخصیت فرهنکی وی ریشه در تربیت ایرانی و زندگی درمحیطی جون شیراز دارد که دار العلم شیراز دوره ی اسلامی عمیقا با فرهنگ اسلامی مانوس شده است و منشی عارفانه و اسلامی یافته  است ، بنابر این عجیب نیست که دیوان حافظ ترکیبی باشد از دلبستگی های حافظ به فرهنگ ایران زمین   و اموزه های اسلامی که دربیت بیت شعر وی،به طور طبیعی دوشادوش هم در جریانند  و ما بر انیم تا در این جا  از ان بخش مغفول از سخن حافظ که معمولا مورد توجه قرار نمی گیرد ، سخن بگوییم و   این نکته را یاد اوری کنیم که همچنانکه برخی به غلط می پندارند که شاهنامه ی فردوسی فقط از ایرانیان مجوس سخن گفته است و از یاد می برند که شاهنامه در جوار زنده کردن فرهنگ و تمدن و تاریخ و زبان وهویت ایرانیان ،عمیق ترین مفاهیم اسلامی را نیزدر بیت بیت خود ،ارایه کرده است ،بعضی نیز می پندارند که حافظ آن بلند نظر شاهباز سدره نشین ، فقط عارف وحافط و مفسر و قران است و از فرهنگ ایرانی غافل ، در حالی که هر دو این اندیشه ها درباره ی فردوسی و حافظ ،نادرست است و هما ن طور که فردوسی مسلمانی شیعه وپاک اعتقاد است که در برابر سلطان محمود دلاورانه از اعتقادات خود  سخن می گوید و بر درستی آن پای می فشارد،در پهنه ی اندیشه های  ایرانیش نیز زنده کردن مواریث ایرانی را وجهه ی همت خود قرار می دهد ، حافظ نیز ایرانی اصیلی است که میراثهای اسلامی را در سخن خویش شاداب و زنده می سازد ولی در سطر سطر سخنش، دلبستگی هایش را به به فرهنگ ایرانی منعکس می سازد و بروز میدهد،

به عبارت دیگر این دو شاعر که پشت و روی سکه ی فرهنگی ایران زمین در شعر فارسی هستند ،در این امر مشتر کند که هردو ایرانی ومسلمانند و شیفته ی فرهنگی هستند و فرهنگی را در شعر خویش به تصویر می کشند که از پدران به فرزندان رسیده است   با این تفات که فردوسی اولویت شاعری  خود به فرهنگ ایرانی می دهد و حماسه های آن فرهنگ رابه تصویر می کشد و ارایه می دهد وحافظ  عرفان اسلامی را در کنار  عشق و رندی های غنایی مطرح می سازد  وهردو یک پارچگی و انفکاک ناپذیری فرهنگ ایرانی و اسلامی را نشان می دهند ،فردوسی حماسه اش را با منش های اسلامی همراه می کند و حافظ عارفانه هایش را به حوزه ی فرهنگ ایرانی تسرّی می دهد، 

  پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد         گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‏ایم‏

 زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه‏         رند از ره نیاز به دارالسلاّم رفت‏ غ 84

*

به صفاى دل رندان صبوحى‏زدگان‏        بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند  غ 197

روح القدس ،   آن سروش فرّخ        برقبّه  ی  طارم  زبرجد

می گفت سحرگهان که : یا ربّ        در دولت و حشمت مخلّد

بر  مسند  خسروی       بماناد        منصورِ   مظفّرِ     محمّد       1-11/1066

 وما   برای این که این ویژگی خاص  حافظ را که بیش و کم در شعر ونثر بسیاری دیگر  از نویسندگان و شاعران ایرانی  هم به همین نحو تجلی می کند بشناسیم ، کافی است به مجموعه ی غزلیات وقصاید و رباعی ها و مثنوی های حافظ نطر بیندازیم ،تا شاهد دل بستگی های رند شیراز به فرهنگ ایرانی در سخن وی باشیم  

             چنینم هست یاد، از پیرِ دانا‌          فراموشم نشد هرگز، همان

     که روزی، رهروی، در سرزمینی،          به لطفَش، گفت رندی، ره نشینی‌

 که: ای سالک! چه در انبانه داری؟‌          بیا، دامی بنه، گر دانه داری

          جوابش داد، گفتا: «دام دارم،          ولی سیمرغ، میباید شکارم»

  بگفتا:چون به دست آری نشانش؟‌           که از ما بینشان است، آشیانش»‌

 دلی که غیب نمای است و جام جم  دارد  زخاتمی که از او گم شود ،چه غم  دار                                                                                                 

 روان تشنه ی  ِ   ما  را به  ،به جرعه یی  دریاب چو می  دهند   زلال خضر  ز جام جمت  

  گفتند خلایق ، که :  تویی یوسُف ِ ثانی   چون نیک بدیدم، به حقیقت، به از  آنی

  شیرین ترازآنی به شکرخنده ،که گویم:        ای خسرو ِ خوبان ! که تو شیرین زمانی

1-     باستان گرایی حافظ:

در شعر حافظ باستان‌گرایی‌ خاصی هست  که  ریشه در زندگی وی در فارس و شیراز - که مهد تمدن و فرهنگ ایرانی و مرکز فرمانروایی دو سلسله ی هخامنشی و ساسانی بوده است -،داردو ‌دلبستگی‌های ‌وی ‌به ‌ایران ‌و ‌فرهنگ ‌آن سبب‌ ‌می‌شود ‌تا انچه  که به گذشته ی اساطیری ، تاریخی و روایات مذهبی مربوط است ، همه جا در کلام وی جلوه کند اما  این باستان گرایی حافظ ،  سبب نمی شود  که شاعر در گذشته درنگ کند وبماند ، بر عکس ،هنر حافظ در آن است که  هر پدیده ی قومی یا عقیدتی را در شعر خود به عنصری زنده و شاد ، بدل می سازد که هم درد معاصرانش را باز گو می کند و هم به پیامی ماندگار برای آیندگان  بدل می سازد:

                  خواهم‌ شدن‌ به‌ کوی‌ مغان‌ آستین‌ فشان          ‌ زین‌ فتنه‌ها که‌ دامن‌ آخرزمان‌ گرفت‌  7/87                        

                 تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند           عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

سوختم در چاه صبر از عشق آن سرو چگل              شاه تر کان غافل است از حال ما، کو رستمی

2-     تجلی فرهنگ ایرانی در شعر حافط:

علی رغم اوضاع آشفته ی قرن هشتم و پریشانیهای اجتماعی آن دوران، فرهنگ ایرانی و مظاهر آن آدر‌شعر‌حافظ‌،‌تجلی‌آشکاری دارد  و هنوز،غرور‌خفته‌ و از یاد رفته ی‌ایرانی،از درون ناخود آگاه  حافظ  سر بر می دارد ‌ ‌و‌روح‌ پرکوشش‌و‌سر‌افراز‌و‌نژاده‌ی‌ایرانی‌ در شعر حافظ راه می یابد  و سخن وی را  به ‌روی دیگر ‌سکه‌ی سخن ‌فردوسی‌بدل‌می‌سازد ‌و مستقیم یا غیر مستقیم ‌به‌صورت یاد کرد او از پهلوانان و بزرگان تاریخی و اساطیری وآداب و رسوم و سنتهای ایرانی و‌ ابعاد مختلف فرهنگ و هویت ایرانی ،در اشعار گوناگون وی  و در‌شطحیات‌ ‌و ‌مفاخرات‌ ‌و ‌طامات‌ ‌منقول از صوفیه‌، در شعر وی  راه باز می کند ‌و ‌تجلی ‌روح ‌ناخودآگاه‌ ‌ملی‌ ‌ایرانیان‌ ‌در ‌این‌ ‌قرن‌ می شود خواننده را‌ به  ‌یاد ‌پهلوانان‌ ‌مبارز ‌و ‌قهرمانان‌‌ ایرانی شاهنامه می اندازد وروحیه ی شاد و استوار‌گذشتگان  ‌‌را‌ زنده‌‌می‌سازد

3-     ایران اندیشی حافظ:

طبیعی است  که  ‌دریافت‌ حافظ از ‌ ‌ایران‌ ‌، به وسعت و دامنه ی فردوسی نیست ، اما حافظ ،  گزارشى دست اول از ایران روزگار خود ارائه مى دهد که، در عین اختصار، جامعیتى زایدالوصف دارد و

اگر چه حافظ مستقیما  از ایران سخن نمی گوید ولی با به کار گرفتن بسیاری از آموخته هایش از فردوسی  ،

همه جا از فرهنگ ایرانی  و مظاهر آن یاد می کند  وبه تاریخ واساطیر وآداب و رسوم ایرانی اشاره می کند 

‌‌اگر چه ،‌قرن‌ها‌، کوشش‌‌ شده‌ ‌بود ‌تا ‌ایرانیان‌، ‌ایرانی‌بودن‌ ‌خود ‌را ‌فراموش‌ ‌کنند، ولی ‌خواجه‌ی‌ ‌شیراز ‌بعد ‌از

 ‌دانای‌ ‌ ‌طوس‌ ‌شاید ‌تنها کسی‌‌است‌‌از‌اهل‌‌اندیشه‌‌و‌قلم، ‌‌که‌‌در‌آن‌‌روزگار‌، فرهنگی‌‌ایرانی‌‌دارد‌و‌به‌‌‌ایران‌‌می‌اندیشد ‌و‌

‌این‌ ‌اصیل‌ترین‌ ‌رنگ‌ ‌شعر ‌ ‌حافظ‌ ‌است‌ ‌و ‌همین‌ ‌ویژگی‌ ‌سبب‌ می شود  ‌که‌ ‌در ‌طول‌‌ ششصد ‌سال‌، هر ‌ایرانی‌، ‌از ‌

بوی‌ ‌خوش‌ ‌سخنش‌، ‌پیام‌ ‌آشنا ‌بشنود ‌و شعر حافظ را ‌به‌ ‌جان‌ ‌و ‌دل‌ ‌عزیز بدارد. ‌‌‌‌ تا جایی که  ‌ ایران‌اندیشی‌ ‌یکی

 از امتیازات نهفته  در بطن شعر حافظ می شود  ،بویژه در ‌ ‌دوره‌ یی ‌که‌ ‌سرزمین‌ ‌ ‌ایران‌ ‌پای مال سم‌‌ستوران‌‌

مهاجمانی‌‌از‌چند‌سوی‌‌ قرار گرفته‌‌‌  و ‌‌دستخوش‌‌ خفقان‌‌ بوده است .

ایران روزگار حافظ ، دارای خصوصیات تاریخی متفاوتی با روزگار فردوسی است که می توان به این موارد اشاره کرد:

1-     انهدام تمدن و به جا ماندن ضعفا و فراریان، با اسف‏بارترین حالتى در بیابانها و بیغوله‏ها، و آوارگى، بى سرانجامى ، یأس و ناامیدى ادبا و شعرا و هنرمندان و، در نتیجه، رکود خلاقیت و آفرینندگى ادبى و هنرى.

2-     فقر مداوم و دائم التزاید وسستى دمادم فرهنگى و اقتصادی.

3-     از میان رفتن طبقات اصیل منوّرالفکر و آوارگى و پریشانى آنها و روى کار آمدن گروهى نویسنده بى هویت و هنرمند بى غم، که شأن علم و عالم و هنر را نمى شناختند و به آسانى خود را مى فروختند.

  4-  رواج ادب تزویر، سخن‏چینى، تملّق، بى ثباتى اجتماعى و عدم اعتماد و امنیت اجتماعى، به نحوى که در این دوران کمتر وزیرى است که به مرگ طبیعى درگذشته باشد.

 5- بى ارزش شدن مکارم اخلاقى و رواج فساد، که در آثار کسانى چون سعدى، سیف فرغانى، جوینى، عبید و حافظ به نحوى بارز منعکس شده است.

6- آغاز انحطاط فکرى و عقلانى و اجتماعى مردم ایران پس از نابودى تربیت‏شدگان دوره هاى قبل.

 

ببین در آینه جام نقش‏بندى غیب‏

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنى!!

ز تندباد حوادث نمى توان دیدن‏

در این چمن که گلى بوده است یا سمنى‏

از این سموم که برطرف بوستان بگذشت‏

عجب که بوى گلى هست و رنگ یاسمنى‏

به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى‏

مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ

کجاست فکر حکیمى و راى برهمنى‏

 

 ولی  با همین روحیه می خواهد طرحی‌‌نو‌در‌اندازد:

                          بیا‌تا‌گل‌‌برافشانیم‌‌و‌می‌‌در‌ساغر‌اندازیم‌   /‌‌     فلک‌‌را‌سقف‌‌بشکافیم‌‌و‌طرحی نو در اندازیم

4-     علاقه ی حافظ به فردوسی و شاهنامه  و‌‌داستان‌های‌‌‌ایران‌‌کهن‌‌.

حافظ‌،‌ شاهنامه‌ی‌ ‌فردوسی‌ ‌را ‌بارها ‌خوانده‌ ‌است‌ ‌و ‌داستان‌های‌ ‌آن‌ ‌را ‌می‌داند ‌و ‌دوست‌ ‌می‌دارد ‌و ‌این‌ ‌اعتقاد‌ دامنه‌دار‌‌حافظ‌‌ به‌‌‌ فردوسی‌‌و‌کتاب‌‌او‌و‌منش‌‌و‌رفتار‌و‌شخصیت‌های‌‌داستانی‌‌شاهنامه ،‌‌سبب‌‌می‌شود‌که‌‌ شعر ‌حافظ‌ ‌سرشار ‌از ‌مضمون‌های‌ ‌باستانی‌، ‌اساطیری‌ ‌و ‌تاریخی‌ ‌ ‌ایرانی‌ ‌باشد ‌که‌ ‌می‌توان‌ ‌این‌ ‌مسایل‌ ‌را ‌به‌‌  شرح‌‌زیر‌ارزیابی‌‌کرد:‌

 

الف: اشارات مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌ ‌در ‌قصاید ‌خود ‌در ‌یک‌جا ‌به‌ ‌شاهنامه‌ ‌اشاره‌ ‌می‌کند ‌که‌ ‌بی‌تردید ‌از ‌آن‌ ‌شاهنامه‌ی ‌فردوسی‌ ‌را‌ اراده‌‌می‌نماید:‌                 

شوکت‌‌پور‌پشنگ‌‌و‌تیغ‌‌عالم‌گیر‌او‌       ‌در‌همه‌شهنامه‌ها‌شد‌داستان‌انجمن‌

خنگ‌‌چوگانی‌‌چرخت‌‌رام‌‌شد‌در‌زیر‌زین‌       شهسوارا‌چون‌به‌میدان‌آمدی،گویی‌بزن‌ ‌

 

ب:اشارات غیر مستقیم حافظ به شاهنامه:

حافظ‌‌ گاهی‌‌ با‌ به ‌کاربردن‌‌کلماتی‌چون؛‌داستان‌‌انجمن‌،‌افسانه‌ها،‌فسون‌‌و‌افسانه‌،‌داستان‌های‌‌حماسی‌‌‌ایران

‌‌باستان‌‌را‌که‌‌شاهنامه‌‌تا‌عصر‌‌حافظ‌‌ مشهورترین‌‌آنها‌بود،‌اراده‌‌می‌کند‌و‌از‌«شرح‌‌افسانه‌»‌برای‌‌او،‌ داستان‌های‌‌شاهنامه ی فردوسی ‌‌مراد‌است‌ و حافظ بن مایه های حماسی و اساطیری ایرانی را‌،‌از‌فردوسی ‌‌می‌گیرد،‌نه‌‌از‌نظامی‌یا دیگر شاعران.

 

بیا‌ساقی‌‌آن‌‌می‌‌که‌‌عکسش‌‌ز‌جام‌‌          به‌‌‌کیخسرو‌و‌جم‌‌فرستد‌پیام‌

                بده‌‌تا‌نگویم‌‌به‌‌آواز‌نی‌          ‌که‌‌‌جمشید‌کی‌‌بود‌و‌‌کاووس‌‌کی‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 

ج: اشارات حافظ به داستانها و شخصیتهای اساطیری و پهلوانی شاهنامه:

 

حافظ گاهی یک داستان رزمی و حماسی  شاهنامه را به حوزه شعر بزمی خود  می کشاند یا بزم را وارد حوزه رزم می کند و این نیست جزنتیجه ی  تأثیر عمیقی که شاهنامه ی  فردوسی بر حافظ گذاشته است و شعر حافظ  را سرشار از مضمون های باستانی اساطیری و تاریخی ایران کرده  است.

حافظ در بسیاری از داستان هایش به شخصیت های حماسی وملی، باستانی ایران، اشاره می کند، مخصوصاً در ساقی نامه ای که می خواهد به کیخسرو و جم پیام بفرستد، از سرنوشت کاووس یاد می کند و همه گذشته باستانی را مایه عبرت قرار می دهد.

حافظ زبانى چندسویه و پرابهام، ولى شفاف و رسا و موجز را به خدمت مى گیرد. داستان سیاوش، در  

شاهنامه فردوسى، داراى 3770 بیت است و حافظ آن‏را در یک بیت چنین بازگو مى کند:

         شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود       شرمى از مظلمه خون سیاووشش باد

 و داستان بیژن و منیژه، در شاهنامه، داراى 1312 بیت است و حافظ در بیتى آن‏را چنین بازمى گوید:

 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏        شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

 

حافظ گاهی یک داستان شاهنامه را که مایه یی حماسی دارد، با اعجاز ایجازی خود در  یک بیت خلاصه می کندو برای بیان  حالتی غنایی به کار می گیرد::

 

                شوکت کوه پشنگ و تیغ عالمگیر او           در همه شه نامه ها شد داستان انجمن

 

       گوی خوبی ، ُبردی از خوبان خلّخ شادباش            جام کیخسرو طلب ، کافراسیاب ،انداختی   

 

د: یادکرد نام پهلوانان  شاهان و دیگر ناموران شاهنامه:            

حافظ در بسیاری از اشعار خود  لز پهلوائان و شاهان و دیگر ناموران شاهنامهیاد می کند و از داستان آنها نکته های عبرت آموز و پر معنایی می سازدو حتی گاهی  در روزگار سخت خود، انتظار ظهور ناجیانی چون رستم را می کشد:

سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى‏

دل ز تنهایى به جان آمد خدا را مرهمى‏

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامى به من ده تا برآسایم دمى

زیرکى را گفتم این احوال بین!! خندید و گفت‏

صعب روزى، بلعجب کارى، پریشان عالمى‏

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل‏

شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمى‏

*

که آگه است که کاووس و کى کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخم جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز مى بینم‏

که لاله مى دمد از خون دیده فرهاد

قدم به شرط ادب گیر ز آن‏که ترکیبش‏

ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

 

تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد

تاج تو غبن افسر دارا و اردوان‏

 

جمشید محبوب ترین شخصیت اساطیری  ایران است که در شعر حافظ جایی ویژه دارد وحافظ در در تعبیرات و ترکیبات متنوعی داستانهای وی را به اختصار باز گو می کند  :

  چه خوش گفت  جمشید  ِ با تاج و گنج،         که یک  جو، نیرزد، سرای درنگ  14/1053                        

  جمشید فلک :اضافه ی استعاری : تصویری است کنائی برای خورشید.                                                  

 درزوایای ِ طربخانه ی جمشید فلک    ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع    3/288                    

وصدای چنگ زنان شاد، درهمه جا می پیچد که شاد باشید که دیگر از منکران شراب  خبری نسیت و جام  ،دردست می پرستان می خندد که نوشتان باد شراب که دیگر ازکسانی که شما را از شراب نوشی باز می داشتند ،اثری نیست .

جمشید کامگار:جمشید کامران ،جمشیدی  که به آرزوهایش رسیده است.

 دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن      از فیض جام و قصه ی جمشید کامگار 3/241

جمشید مکان: کسی که جا یگاه و مقام و منزلت جمشید را داراست: پادشاه پیشدادی ایران که در   

    اینجا نامش برای اشاره  به سلیمان به کار رفته است که آصف  وزیر وی بود.آصف ِجمشید مکان : وزیری که هم مرتبه ی جمشید و سلیمان است و قدرت و عزتش همانند سلیمان است.

حافظ که هوس می کندش  جام جهان بین،  گو در نظر آصف ِجمشید مکان ، باش 7/267

جمشید همایون آثار: جمشید  : پادشاه اساطیری ایران ،اما در اینجا منظور حافظ ، سلیمان است که به دلیل شباهتهایی که کارهایش با جمشید دارد ، در روایات دوره ی اسلامی ،او  را همان جمشید تصورکرده اند و تخت جمشید را تخت سلیمان و مُلک جمشید رامُلک سلیمان گفته اند.

خاتم جمشید همایون آثار : نگینی که چون نگین سلیمان ، اثرهای خوب و خجسته یی دارد ،کنایه از دهان معشوق است .جمشید هما یون آثار : معشوق  که  دهانی   همچون خاتم سلیمانی دارد:

 گرچه    شیرین دهنان پادشهانند ولی   او سلیمان زمان است که خاتم ،با اوست (2/59)

 آخر   ای خاتم جمشید ِ همایون آثار    گر فتد عکس تو بر  لعل ِ نگینم چه شود     3/222                  

خاتم جمشید: انگشتری فرمانروایی جمشید که در اینجا مقصود سلیمان است.خاتم ِ ُسلَیمانی: مهر حضرت سلیمان که به آن  خاتم جم وخاتم جمشید هم گفته اند .

             ایمانت هست و تقوی نیست        خاتم ملک بی سلیمان است

در پناه ِ یک اسم است ، خاتم ِ ُ سلیمانی: همه ی  قدرت نگین فرمانروایی سلیمان ،از "اسم اعظم" می آید ویاری این اسم است که  نگین سلیمان ،در پناه آن ، قدرت و امتیاز می یابد و موحب  حکومت و قدرت و سلطنت سلیمان می شود .

  با دعای  ِ شب خیزان ، ای شکر دهان  مستیز     در   پناه  یک اسم است خاتم    سُلیمانی

 سرود مجلس جمشید : 

  سرود  ِ  مجلس   ِ جمشید ،گفته اند،این بود:        که: " جام باده بیاور که جم ، نخواهد بود "  5/176            

      روایت کرده اند که در بزم جمشید ،همیشه این ترانه را می خواندند که :باده بنوشید و شاد باشید و فرصت را     

      غنیمت بشمارید که  حتی جمشید رانیز زندگی جاودانه نیست .

  صد جمشید و کیخسرو ،:

        صبا ازعشق من رمزی بگو با آن شه ِخوبان         که صد جمشید وکیخسرو ،غلام کمترین دارد  8/117         

  طربخانه ی جمشید : اضافه ی اختصاص: بزم و نشاط گاه جمشید. جمشید فلک :اضافه ی استعاری :

  درزوایای ِ طربخانه ی    جمشید فلک          ارغنون ساز کند زهره ،به آهنگ سماع 3/288                  

قصِّه ی جمشید : داستان کامیابی و کامرانی و باده نوشی و کشف شراب به وسیله جمشیدو دیگر افسانه های مربوط به وی:

  جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد         زنهار دل مبند در اسباب دنیوی (5/477)      

  دل در جهان مبند و  ، به مستی سؤال کن         از فیض جام و ، قصّه ی ِ جمشید کامگار3/241

   کاسه ی سر جمشید: کاسه ی سر :

  قدَ ح ، به شر ط ِاد ب گیر، زآن که  تر کیبش    ز کا سه ی ِسرجمشید و بهمن است و، قُبا د 7/276        

گوهر جمشید: از نژاد و تبار و خاندان جمشید: گوهر: نژاد و تبار و خاندان.ورخود از گوهر جمشید و فریدون باشی:

    تاج  شاهی   طلبی  گوهر  ِ ذاتی، بنمای      َور خود، از گو هر ِ جمشید و فریدون  باشی  6/449                

            مسند جمشید:تخت و اورنگ با شکوه جمشید:

 تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد      تاج تو غبن افسر دارا  و اردوان   12/1028                              

در ساقی نامه ها و مغنی نامه ها از شخصیتهای حماسی مایه ای برای بیان دقیقترین اندیشه های غنایی می سازد 

بیا ساقی! آن می که عکسش، ز جام

به کیخسرو و، جم، فرستد پیام،‌

بده! تا بگویم به آوازِ نی‌.

که جمشید، کَی بود و، کاووس، کی‌

بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوح،‌.    که با گنج قارون، دهد عمرِ نوح‌

بده! تا به رویت گشایند باز،‌ **       درِ کامرانیّ و، عُمرِ دراز‌ 7

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

الا ای همایِ همایون نظر‌

فلک را گهر، در صدف، چون تو نیست

به جایِ سِکندَر، بمان سالها‌

به دانادلی، کشف کن حالها‌

در قصاید حافظ نیز آمده است:

خورشید ُملک  پرور و، سلطان ِ داد گر،        دارای  داد ُگسترو کسرا ی  کی نشان  3/1027                   

ه‌-       یادکرد تاریخ ایران  و فراز و نشیبهای آن ،که بیشتر بر گرفته از شاهنامه ی فردوسی است.

  آیینه سکندر جام مى است بنگر          تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا        

/ 1 نظر / 116 بازدید
ارکیده

ممنون مفید بود