پير من فردوسى والاتبار

 پير من فردوسى والاتبار*                    دکتر منصور رستگار فسایی

 

 پير من، فردوسى والاتبار

 اى ز تو بنياد ايران پايدار

 اى ز تو جاويد نام راستان‏

 اى ز تو نو، روزگار باستان‏

 بى تو ايرانى سخندانى نداشت‏

 آنچه مى دانيم و مى دانى نداشت‏

 بى تو ايران وادى بى نام بود

 بى تو نام زندگى دشنام بود

 بى تو ايران ذوق آبادى نداشت‏

 بى تو شور و شوق آزادى نداشت‏

 شعر تو در جان ايران جان دميد

 اندر ايران جان جاويدان دميد

 چون كه تو شهنامه را پرداختى‏

 كاخ ايران شهر را، نو ساختى‏

 بى تو ايران سرزمينى سرد بود

 جلوگاه جاودان درد بود

 اين وطن محراب آزادى نبود

 سرزمين پاكى و شادى نبود

 بى تو آيين شرف بى رنگ بود

 بى تو نام سربلندى، ننگ بود

 بى تو كى تاريكى ترديدها

 روشنى مى يافت از خورشيدها؟

 بى تو دست راستى كوتاه بود

 نام مردى ننگ و ظلمت، ماه بود

 بى تو حق خاموش بود و سوخته‏

 ناى مردان شرف بردوخته‏

 بى تو رستم، جاودان در خواب بود

 مادر آزادگى، بى تاب بود

 بى تو رستم خون به جان خويش داشت‏

 شِكوه از هم‏ميهنان خويش داشت‏

 بى تو رستم رزم را يارا نداشت‏

 بى تو سام يل، تن خارا نداشت‏

 بى تو جان شهرناز و ارنواز

 بود از ضحاك تازى در گداز

 بى تو كاوه، آن‏همه شيرى نداشت‏

 قارن آيين جهانگيرى نداشت‏

 بى تو سلم و تور، شادان از گناه‏

 خون ايرج، خون اغريرث، تباه‏

 بى تو خسرو را سرافرازى نبود

 گيو را آيين جانبازى نبود

 بى تو بيژن جاودان در چاه بود

 بى تو عمر زال زر، كوتاه بود

 بى تو حق را كس نمى شد خواستار

 بى تو رويين‏تن نبود، اسفنديار

 بى تو كس عزم وطن پايى نداشت‏

 آرش آن تير اهورايى نداشت‏

 ديو كشورگير و كشوردار بود

 همسر كشورگشايان، مار بود

 مرزها، مرزورارودى نبود

 آنچه در انديشه‏اش بودى نبود

 دشمن از هرسو به ايران تاخته‏

 كار مردان دلاور ساخته‏

 بى تو رؤيا بود و تعبيرى نداشت‏

 پهلوانى بود و شمشيرى نداشت‏

 مار ضحّاكى، سر و جان مى گرفت‏

 اژدها جان جوانان مى گرفت‏

 بيورسپى بسته در غارى نبود

 هفت‏خانى بود و سردارى نبود

 بى تو جادو بود و شامى تيره‏چهر

 بود پنهان جاودانه ماه و مهر

 دور اكوان بود و ارژنگ پليد

 دور شام تيره و ديو سپيد

 در شب تار وطن، ماهى نبود

 در نبرد خصم، كين‏خواهى نبود

 بود رستم، ليك، دور از كارزار

 رخش رخشان بود، امّا بى سوار

 جادوان سرمست و ديوان شادخوار

 خسته از زنجير بود اسفنديار

 تا فرانك كودكى مى زاد پاك‏

 در گلو مى برد مار اژدهاك‏

 بود سيمرغى، ولى دستان نبود

 نام ايران بود و خود ايران نبود

 آتش ايران‏زمين رنگى نداشت‏

 سرزمين مهر، مهر آهنگى نداشت‏

 هركه جان در راه ايران مى نهاد،

 بود رستم، ليك در چاه شغاد

 سنگ اكوان بود و چاه بيژنى‏

 بيم مرگ و سلطه اهريمنى‏

 تازيانه، نامِ بهرامى نداشت‏

 گرز، اين آوازه سامى نداشت‏

 از درفش كاويان نامى نبود

 بود جمشيدى، ولى جامى نبود

 نوشدارو بود و سهرابى نبود

 تيرگى بسيار و نوشابى نبود

 بود هوشنگى، ولى آتش نبود

 بود تيرى در كمان، آرش نبود

 در سخن روزى كه قد افراشتى‏

 قامت سرو و صنوبر داشتى‏

 از پس سى سال رنج بى امان‏

 پير گشتى، خسته گشتى، ناتوان‏

 گشت آن سرو بلندت چون كمان‏

 تيرگى آمد نصيب ديدگان‏

 شادى ديرينه‏ات از ياد رفت‏

 گنج سيم و گوهرت بر باد رفت‏

 مرگ سهراب جوانت پير كرد

 رستم پيرت، ز هستى سير كرد

 ايرجت، سرمايه هستى گرفت‏

 بيژنت از چاه، سرمستى گرفت‏

 تا كه چون آيد سرانجام فرود،

 طوس نوذر، خستگيهايت فزود

 گاه اندوهِ سياوش، داشتى‏

 ديدگان بر كوه آتش داشتى،

 گاه ديدى ايرج يل را به خاك،

 گه سياوش را سپردى در مغاك،

/ 1 نظر / 16 بازدید
فرهودی

سلام روز به خیر بدین وسیله وبلاگ www.shahreketab.blogfa.com که دربردارنده ی گزارش ها و خبرهای شهر کتاب است، خدمت شما معرفی می شود. پیشاپیش از نظرها و انتقادهای سرشار از لطفتان سپاسگزاریم.