خانلری و شعر عقاب او

دکتر منصور رستگار فسایی

 

 خانلری و شعر عقاب  او

 دکتر خانلرى، مثنوى بلند عقاب را در 24 مرداد 1321 شمسى سرود و آن‏را به دوست دیرین خود شادروان صادق هدایت هدیه کرد، ظاهرا خانلرى، نخست شعر عقاب را به صورت یک رباعى سروده و بعدها آن‏را در قالب مثنوى درآورده بود.

 "عقاب" بلافاصله مورد توجه و استقبال وسیع شعردوستان نوجو و ادیبان سخن‏شناس قرار گرفت و مضمون بلند شعر و زیبایى بیان و تصویرآفرینیهاى دلنشین آن که در کلامى ساده و روان ارائه شده بود، این مثنوى را به عنوان یکى از اشعار برگزیده و ممتاز دوران معاصر، به حافظه جامعه سپرد.

 مردم، "عقاب" را نمادى از ارزشهاى متعالى انسان و تصویرى پویا و زنده از آدمیانى که جان بر سر ارزشها مى نهند، تصور کردند، کسانى که عمر کوتاه ولى باارزش و زیباى عقاب را بر زندگى طولانى توأم با پستى و زشتى و حقارت زاغ، ترجیح مى دهند و زندگى را در گنداب پستیها و حقارتهاى بدنامى آور، سپرى نمى کنند.

 خانلرى در مصاحبه‏اى درباره "عقاب" چنین مى گوید:

 ... "عقاب" شعرى است که به صادق هدایت اهدا شده است، بعضى اشخاص حدسهاى مختلف زده بودند در این باب، اما اصل مطلب این است که روزى که این شعر را ساختم، اولین کسى که از من شنید، صادق هدایت بود و این‏قدر ذوق کرد که گفت: "پاشو بریم بدیم یک جایى چاپ کنند" بعد با هم رفتیم اداره مجله مهر که گمان مى کنم دکتر [ذبیح‏اللّه‏] صفا سردبیرش بود، آنجا دادیم چاپ کنند و گویا در یکى از شماره‏ها چاپ و منتشر شد و ده‏بیست نسخه هم "تیراژپار" به من دادند، به‏هرحال، علّت این‏که تقدیم شده است به صادق هدایت، همین مطلب است...

 

 عقاب‏

 به دوستم صادق هدایت‏

 گویند زاغ سیصد سال بزید و گاه سال عمرش ازین نیز درگذرد... عقاب را سال عمر سى، بیش نباشد

 خواص‏الحیوان‏

 

 گشت غمناک دل و جان عقاب‏

 چون ازو دور شد ایام شباب‏

 دید، کِش دور به انجام رسید

 آفتابش به لب بام رسید

 باید از هستى دل برگیرد

 ره سوى کشور دیگر گیرد

 خواست تا چاره ناچار کند

 دارویى جوید و در کار کند

 صبحگاهى ز پى چاره کار

 گشت بر باد سبک‏سیر سوار

 گَله کاهنگ چرا داشت به دشت‏

 ناگه از وحشت، پرولوله گشت‏

 و آن شبان، بیم‏زده، دل‏نگران‏

 شد پى برّه نوزاد، دوان‏

 کبک، در دامن خارى آویخت‏

 مار، پیچید و به سوراخ گریخت‏

 آهو، اِستاد و نگه کرد و رمید

 دشت را خط غبارى بکشید

 لیک صیاد سر دیگر داشت‏

 صید را فارغ و آزاد گذاشت‏

 چاره مرگ نه کارى است حقیر

 زنده را دل نشود از جان سیر

 صید، هرروزه به چنگ آمد زود

 مگر آن روز که صیّاد نبود

 آشیان داشت در آن دامن دشت‏

 زاغکى زشت و بداندام و پلشت‏

 سنگها از کف طفلان خورده‏

 جان ز صد گونه بلا دربرده‏

 سالها زیسته افزون ز شمار

 شکم آگنده ز گَند و مُردار

 

 بر سر شاخ ورا دید عقاب‏

 زآسمان سوى زمین شد به شتاب‏

 گفت: "کاى دیده ز ما بس بیداد

 با تو امروز مرا کار افتاد

 مشکلى دارم اگر بگشایى‏

 بکنم هرچه تو مى فرمایى"

 گفت: "ما بنده درگاه توایم‏

 تا که هستیم هواخواه توایم‏

 بنده آماده، بگو فرمان چیست‏

 جان به راه تو سپارم، جان چیست‏

 دل چو در خدمت تو شاد کنم‏

 ننگم آید که ز جان یاد کنم"

 

 این‏همه گفت ولى با دل خویش‏

 گفتگویى دگر آورد به پیش:

 کاین ستمکار قوى‏پنجه کنون‏

 از نیازست چنین زار و زبون‏

 لیک ناگه چو غضبناک شود

 زو حساب من و جان، پاک شود

 دوستى را چو نباشد بنیاد

 حزم را بایدم از دست نداد

 در دل خویش چو این راى گزید

 پر زد و دورتَرَک جاى گزید

 

 زار و افسرده چنین گفت عقاب‏

 که: مرا عمر حبابى است بر آب‏

 راست است این‏که مرا تیزپرست،

 لیک پرواز زمان تیزترست‏

 من گذشتم به شتاب از در و دشت‏

 به شتاب ایّام از من بگذشت‏

 گرچه از عمر دل سیرى نیست‏

 مرگ مى آید و تدبیرى نیست‏

 من و این شهپر و این شوکت و جاه‏

 عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

 تو بدین قامت و بال ناساز

 به چه فن یافته‏اى عمر دراز؟

 پدرم از پدر خویش شنید

 که یکى زاغ سیه‏روى پلید

 با دوصد حیله به هنگام شکار

 صد ره از چنگش کردست فرار

 پدرم نیز به تو دست نیافت‏

 تا به منزلگه جاوید شتافت‏

 لیک هنگام دَم بازپسین‏

 چون تو بر شاخ شدى جاى‏گزین‏

 از سر حسرت با من فرمود:

 "کاین همان زاغ پلیدست که بود"

 عمر من نیز به یغما رفته است‏

 یک گُل از صد گُل تو نشکفته است‏

 چیست سرمایه این عمر دراز؟

 رازى اینجاست تو بگشا این راز؟

 زاغ گفت: ارتو در این تدبیرى‏

 عهد کن تا سخنم بپذیرى‏

 عمرتان گر که پذیرد کم و کاست‏

 دگرى را چه گنه، کاین ز شماست‏

 زآسمان هیچ نیایید فرود

 آخر از این‏همه پرواز چه سود

 پدر من که پس از سیصد و اند

 کان اندرز بُد و دانش و پند،

 بارها گفت که بر چرخ اثیر

 بادهاراست فراوان تأثیر

 بادها کز زِ بَر خاک وزند

 تن و جان را نرسانند گزند

 هرچه از خاک شوى بالاتر

 باد را بیش گزند است و ضرر

 تا بدانجا که بر اوج افلاک‏

 آیت مرگ شود، پیک هلاک‏

 ما از آن سال بسى یافته‏ایم،

 کز بلندى رخ برتافته‏ایم‏

 زاغ را میل کند دل به نشیب‏

 عمر بسیارش از آن گشته نصیب‏

 دیگر این خاصیت مُردارست‏

 عمر مُردارخوران بسیارست‏

 گَند و مُردار بهین درمانست‏

 چاره رنج تو زان، آسانست‏

 خیز و زین بیش ره چرخ مپوى‏

 طعمه خویش بر افلاک مجوى‏

 ناودان، جایگهى سخت نکوست‏

 به از آن کُنج حیاط و لب جوست‏

 من که بس نکته نیکو دانم‏

 راه هر برزن و هر کو دانم‏

 خانه‏اى در پس باغى دارم‏

 واندر آن گوشه سراغى دارم‏

 خوان گسترده الوانى هست‏

 خوردنیهاى فراوانى هست‏

 

 آنچه زآن زاغ چنین داد سراغ‏

 گَندزارى بود اندر پس باغ‏

 بوى بد رفته از آن تا ره دور

 معدن پشه، مقام زنبور

 سوزش و کورى دو دیده از آن‏

 آن دو، همراه رسیدند از راه‏

 زاغ بر سفره خود کرد نگاه‏

 گفت خوانى که چنین الوانست‏

 لایق حضرت این مهمانست‏

 مى کنم شکر که درویش نِیَم‏

 خجل از ما حضر خویش نِیَم‏

 گفت و بنشست و بخورد از آن گَند

 تا بیاموزد از او مهمان پند

 عمر در اوج فلک برده به سر،

 دم زده در نفس باد سحر،

 ابر را دیده به زیر پَر خویش،

 حیوان را همه فرمانبر خویش‏

 بارها آمده شادان ز سفر،

 به رهش بسته فلک طاق ظفر،

 سینه کبک و تذرو و تیهو،

 تازه و گرم شده طعمه او،

 اینک افتاده بر این لاشه و گَند

 باید از زاغ بیاموزد پند!!

 بوى گَندش دل و جان تافته بود

 حال بیمارى دق یافته بود

 دلش از نفرت و بیزارى ریش‏

 گیج شد، بست دمى دیده خویش‏

 یادش آمد که بر آن اوج سپهر

 هست پیروزى و زیبایى و مهر

 فَرّ و آزادى و فتح و ظفرست‏

 نفس خرم باد سحرست‏

 دیده بگشود و به هرسو نگریست‏

 دید گردش اثرى ز اینها نیست‏

 

 آنچه بود از همه‏سو، خوارى بود

 وحشت و نفرت و بیزارى بود

 بال بر هم زد و بَرجَست از جا

 گفت کاى یار ببخشاى مرا

 سالها باش و بدین عیش بناز

 تو و مُردار، تو عمر دراز

 من نِیَم درخور این مهمانى‏

 گَند و مُردار ترا ارزانى‏

 گر بر اوج فلکم باید مُرد

 عمر در گَند به سر نتوان برد

 

 شهپر شاه هوا اوج گرفت‏

 زاغ را دیده بر او مانده شگفت‏

 سوى بالا شد و بالاتر شد

 راست با مهر فلک همسر شد

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 1321/5/24

 دکتر خطیبى استاد دانشگاه که مدّتها، دانشیار شادروان ملک‏الشعراى بهار بود، از تأثیر شعر "عقاب" در مرحوم ملک چنین سخن مى گوید:

 ... همه به آینده خانلرى در شاعرى و نویسندگى چشم دوخته و امید بسته بودند که بعدها به تحقق پیوست و من به گوش خویش، ستایش کم‏مانند استاد و شاعران معاصر، مرحوم ملک‏الشعراى بهار را در مورد منظومه معروف عقاب شنیدم، ستایشى که نظیر آن‏را از زبان او در مورد دیگر شاعران، کمتر شنیده بودم...  

دکتر احسان یارشاطر نیز درباره "عقاب" نوشت: "شعر عقاب از قطعات بى نظیر شعر فارسى است..." اما مخالفان سیاسى‏کار خانلرى، در فضاى پرستیزى که در آن روزگار در جامعه وجود داشت و بیشتر براساس مقاصد سیاسى بنیاد شده بود، ارزشهاى ادبى و فرهنگى و هنرى، خانلرى را صریحا آماج تیر هاى تهمت، عیبجویى و سرزنش قرار دادند و ادعا کردند که او با پذیرش مشاغل حکومتى، عقابى است که تسلیم زاغان شده است. از بارزترین نمونه این مخالفتها، شعر "آشتى" شادروان فخر الدین مزارعى، شاعر بسیار حسّاس و شیرین‏سخن شیرازى است که به "بازگشت عقاب" مشهور است. دکتر اصغر دادبه در مقدمه خود بر "سرود آرزو" چنین مى نویسد:

 ... حکایت تأثیر اوضاع اجتماعى در شخصیت شاعر آزاده و دردمند ما [مزارعى‏] و بازتاب این تأثیر در شعر او همان حکایت بخشى از مبارزات و حرکات آزادى‏خواهانه مردم ایران است در راه کسب آزادى و استقلال و هجوم ستیزندگان با آزادى به حرکات آزادى‏طلبانه آنان، که دوران پرشور جوانى و دانشجویى مزارعى مصادف بود با یکى از پرفراز و نشیب‏ترین دورانهاى تاریخ معاصر ایران، یعنى دوران مبارزات مردم در راه ملى کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست اجانب از خاک میهن، دورانى که به قول همشهرى دیگر او- مرحوم فریدون تولّلى، شیپور انقلاب پرجوش و خروش، به گوش مردم ایران مى رسید، شاعر ما نیز چون بسیارى از جوانان پرشور و وطن‏خواه آن روزگار با تمام وجود در این مبارزات شرکت کرد و نهال شخصیت او در آن شرایط و در وزش نسیم آزادى بالید و به بار نشست. پس از کودتاى 28 مرداد 1332 و بر باد رفتن امیدها و آرزو هاى آزادى‏خواهانه، یأس و نومیدى بر دل بسیارى از آزادى‏خواهان این مرز و بوم چیره شد و آنان که امیدوارانه از شیپور پرجوش و خروش انقلاب، سخن مى گفتند نومیدانه گوشه گرفتند... و شاعر آزاده و دردمند ما نیز شکسته‏خاطر و آزرده‏جان و خسته‏تن نومیدوار نظاره‏گر شکست آزادى مى گردد و این "آزردگى و نومیدى" همراه با کینه و نفرت نسبت به ستیزندگان با آزادى همواره در او باقى مى ماند و از تجلیات این کینه و نفرت و ناسازگارى با صاحب‏منصبان و بدبینى نسبت به کسانى بود که پستى و مقامى داشتند و در مصدر امورى بودند و همین احساس بود که پیوسته مزارعى را با رؤسا درگیر مى ساخت و همین احساس بود که خالق منظومه "آشتى" معروف به "بازگشت عقاب" گردید.

 قطعه "بازگشت عقاب" یا "آشتى" از شادروان فخر الدین مزارعى را در زیر مى خوانید:

 

 آشتى‏

 آشتى، جوابى است به منظومه "عقاب"

 اثر دکتر پرویز خانلرى‏

 لحظه‏اى چند بر این لوح کبود

 نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود

 

 همه آفاق به زیر نظرش‏

 کهکشان زیر پَر تیزپرش‏

 تند، چون مرغ نظر مى زد بال‏

 تیز، مى رفت چو شاهین خیال‏

 رهبر قافله‏اش زنگ سکوت‏

 راه‏پیماى دیار ملکوت‏

 زیر و بالاش نبودى انباز

 غیر شاهین زمانش، به فراز

 درنوشتند همه ملک و مکان‏

 ناگهان دیده شاهین زمان،

 لامکان دید هویدا از دور

 حوریانش همه در چشمه نور

 لامکان، گلشن جان‏پرور جان‏

 که در او پر نزند مرغ زمان‏

 لامکان، دام‏صفت کام گشاد

 واندر آن دام، شب و روز افتاد

 شادمان گشت دل شاه سپهر

 خیمه‏افروز به بام مه و مهر

 از شب و روز چنان باد گذشت‏

 همچو صید از بَر صیّاد گذشت‏

 برد از دست زمان گوى سَبَق‏

 گشت در اوج، خداى مطلق‏

 از شب و روز فراشد به شتاب‏

 واندر آن لحظه، چنین گفت عقاب:

 "راست است این‏که زمان تیزپر است‏

 لیک بال من از او تیزتر است‏

 بسته شد بال و پَر همسفران‏

 منم از روز و شب اینک گذران"

 رخت بربست ز زندان مکان‏

 رست از قید گرانبار زمان‏

 ابدیت شد و از هستى رست‏

 تا به بحر ابدیت پیوست‏

 

 عالمى دید همه زیبایى‏

 چون بهشت دل من رؤیایى‏

 از شراب کهن خمّ اَلَست‏

 ملکان فلکى جام به دست‏

 

 گِرد او نغمه‏زنان حلقه زدند

 گَرد ره از پَر و بالش ستدند

 باده خوردند و به او نوشاندند

 خونش از آتش مى جوشاندند

 روحش افسوس که آماده نبود

 جان او ساغر این باده نبود

 که به کُنجى نخزد دنیایى‏

 به سبویى نرود دریایى‏

 عالمى داشت همه مستى و ذوق‏

 جان شایق به لب آمد از شوق‏

 شوق، چندان‏که ز حد درگذرد

 آب خضر است که از سر گذرد

 آمد از سطوت گردون به ستوه‏

 همچنان کاه که از هیبت کوه‏

 تا دلش را نگزد رنج سکوت‏

 گفت: کاى پردگیان ملکوت،

 من نِیَم درخور این جاه و جلال‏

 این جلالت به شما باد حلال‏

 این‏چنین گفت و ز اوج افلاک‏

 بال بگشود سوى عالم خاک!

 به سر لایتناهى زده پاى‏

 شده زان مرحله چونان که خداى‏

 بال بر سقف فلک ساییده‏

 دیده‏اش دیده خدا، تا دیده‏

 

 خسرو خطه پهناور عرش‏

 عرش را دیده به زیرش چون فرش‏

 همه‏جا پر زده چندى گستاخ‏

 اندر آن‏طُرفه پرشگاه فراخ،

 خرّمى دیده نشاط و شادى‏

 بهتر از آن، همه‏جا آزادى‏

 دیده او ز نظرگاه بشر

 به نظرگاه خدا بسته نظر

 خاک هندوى ملک، دانه او

 مزرع سبز فلک، لانه او

 شد پرش بسته به دست تردید

 لحظه‏اى ماند و بسى اندیشید

 کز چه برتافت رخ از اوج صعود

 وز چه آمد به دلش میل فرود؟

 گر ره آمده را بسپارد

 به از اینجا به کجا روى آرد؟

 به دلارایى این چشم‏انداز

 دور از اینجا به کجا یابد باز؟

 یادش آمد ز پذیرایى زاغ‏

 خوان گسترده اندر پس باغ‏

 آنچه خود گفت بدان زاغ پلید

 وآنچه را زاغ بدو گفت و شنید

 خواست تا همچو شرر دود شود

 ناگهان سوزد و نابود شود

 

 دید بالا همه عمر است و بقاست‏

 سوى دیگر همه مرگ است و فناست‏

 لرزه انداخت به جانش یک دم‏

 رنج هستى غم جانکاه عدم‏

 بیم مرگ از تن و جانش مى کاست‏

 رنج هستى ز روانش مى کاست‏

 دلش از آتش تردید به تاب‏

 مى گرفت آتش و مى گفت عقاب:

 میوه باغ بقا دربدرى است‏

 سود بازار عدم بى خبرى است‏

 نیستى نیست بود در همه‏حال‏

 نیست هستى را امید زوال‏

 گر ز زندان بقا سیر آیم‏

 به در از آن، به چه تدبیر آیم؟

 هیچ دردى بتر از بودن نیست‏

 بودنى کش سر فرسودن نیست‏

 چیست سود من از این دربدرى‏

 به کِه دل بندم در بى خبرى‏

 زاغ اگر از غم هستى به در است‏

 سود آنست که او بى خبر است‏

 به کِه دل فارغ از این داغ کنم‏

 وآنچه عمرى است کند زاغ کنم‏

 در دلش وسوسه بود و نبود

 کرد از اوج مهى میل فرود

 رفت واندر پس آن باغ نشست‏

 زاغ را دید و بر زاغ نشست‏

 یافت گسترده یکى سفره نغز

 شربتش خون و خوراکش همه مغز

 

 چون ورا شوکت شاهینى کاست‏

 شیون از خیل عقابان برخاست‏

 کاى فرود آمده از اوج مهى‏

 رو نهاده به دیار سیهى‏

 دشمن ما همگان شاد ز تست‏

 آبروى همه بر باد ز تست‏

/ 5 نظر / 125 بازدید
ایمان آرزه

سلام و درود ... وب خوبی دارید ، معلومه واسش خیلی زحمت کشیدید . البته هنوز هم جای کار داره ...موفق باشید ... خوشحال می شم سری هم به من بزنید و نظرتونو بگید ... سپاس ...

علی اصغر بشیری

درود بر استاد ارجمند همین الان مشغول خواند کتاب «اژدها در اساطیر ایران» بودم. برای موضوعی نام شما را در اینترنت جستجو کردم و خیلی خوشحال شدم که وب شما را دیدم. در ضمن صفحه وب شما را به پیوندهای خودم هم اضافه کرده ام.

احمدتاک پرور

درود شعرعقاب خانلری ازهمان آغازآشنایی ام باشعرامروزایران جزشعرهای برگزیده ی من بوده ای کاش این شعربه صورت فایل صوتی هم درسایت شمابودصدای شمابه واژگان وترکیب های شعرفارسی دم مسیحایی می دهددریغم می آید ازدکتررستگارغزلیات حافظ یاشاهنامه فردوسی باقی نماندچون جاذبه ی صدایش درگوش ماشوربه پامی کنداگرچه بیش ازچندجلسه دردانشکده ی ادبیات شیرازصدای اورانشنیده ام ولی همان چندجلسه هم قدرت صدای اورابه من شناساندای کاش استادحداقل حافظ رامی خواندندوحافظ باصدای او به بازارمی آمد باورکنیداستادصدای شمامی تواندحافظ راخواندنی ترکند

سيد حسين موسوي

سلام و درود استاد عزيز،به مناسبتي در مورد شعر عقاب استاد خانلري اينترنت را جستوجو ميكردم كه به وبگاه شما برخوردم.بسيار به خود مي بالم كه با شما استاد ارجمند همشهري هستم و بايد عرض كنم كه شما مايه افتخار و سربلندي فسا هستيد. هرچند كه جبران عمري تلاش و زحمت هرگز در اين چند سطر نمي گنجد اما در حال حاضر تنها كاريست كه از دست من بر مي آييد. سربلند و پاينده باشيد.

م

بسیار ممنون از این‌که این شعر را با حواشی آن و مقالهٔ گرانقدر استاد مرحوم، غلام‌حسین یوسفی منتشر کردید. بی‌شک، انتشار مطالب به‌این‌شکل و شیوهٔ ممتاز تنها از عهدهٔ صاحبان فن برمی‌آید. مستدام باشید. موسوی