باربد در حماسه ملى ايران‏

 باربد در حماسه ملى ايران‏

 

 باربد يكى از نامورترين هنرمندان ايران است كه به شهرتى افسانه‏اى دست يافته‏اند و در متون حماسى و غنايى ايران با جلوه هايى خاص مطرح شده است. داستان باربد در همه‏جا درآميخته با نماد هاى خاصى است كه استقامت و پايگاههاى مردمى هنرمند را به تماشا مى گذارد و عشق و مهربانى و عاطفت انسانى را در هنر و زندگى مورد تأكيد قرار مى دهد.

 فردوسى داستان جلوه‏گرى او را در صحنه هنر ايران‏زمين چنين بازگو مى كند كه در بيست و هشتمين سال پادشاهى خسروپرويز، خنياگرى به نام باربد به درگاه شاه ايران، خسروپرويز، آمد و هنرنمايى كرد، امّا "سركش"، خنياگر دربار، به باربد رشك برد و سالار بارشاه را درم و دينار داد تا باربد را به درگاه راه ندهد. باربد چاره‏اى انديشيد و به باغ شاه رفت و با باغبان او دوستى گرفت و چون خسروپرويز در نوروز بدان باغ آمد تا دو هفته را با شادى بگذراند، باربد جامه هاى سبز پوشيد و با بربط و رود خويش بر سروى بزرگ و انبوه رفت و در آن نهان گشت. چون شاه به بزم نشست و شراب نوشيد و شب فرارسيد، باربد:

 سرودى به آواز خوش بركشيد

 كه اكنون تو خوانيش "داد آفريد"

 بزم‏نشينان شگفت‏زده شدند و شاه، كسان به جست‏وجوى نغمه‏سرا فرستاد، اما او را نيافتند. پس باربد دستان "پيكار كرد" و "سبز در سبز" را بنواخت و بار ديگر شاه به جست‏وجوى وى فرمان داد، ولى باز هم او را نيافتند تا آنكه شاه فرمان داد كه:

 بجوييد در باغ تا اين كجاست‏

 همه باغ و گلشن، چپ و دست راست‏

 دهان و برش پر ز گوهر كنيم‏

 بر اين رودسازانش مهتر كنيم‏

 باربد چون اين سخن بشنيد، از نهانگاه بيرون آمد و به نزد شاه رفت و داستان خود را بازگفت و شاه او را مير رامشگران ساخت و دهانش را پر از دُرّ خوشاب كرد و بدين ترتيب باربد سالها در خدمت خسروپرويز بود و سرانجام به دليلى نامعلوم، به زادگاه خويش بازگشت. سالها بعد، باربد چون شنيد كه خسروپرويز را بازداشته‏اند، از جهرم به تيسفون شتافت و به ديدار خسرو آمد و در پيش شاه مويه‏ها سر داد و سوگند خورد كه ديگر دست به رود نبرد و ساز خويش را بسوزد. پس باربد چهار انگشت خود را بريد و:

 چو در خانه شد آتشى برفروخت‏

 همه آلت خويش، يك‏سر بسوخت‏

 و از آن‏پس، بى آنكه از مرگ باربد و سرانجام او خبرى داشته باشيم نقش موسيقيدانانى چون باربد را در تصاويرى كهن بر سنگها، مينياتورها و نقاشيهاى ايرانى مى بينيم و پس از پانزده قرن هنوز تغنى باربد و بربطش را از گلوى سازها و به مدد انگشت نوازندگان نغمه‏پرداز ايرانى مى شنويم و انگشتان بريده و خونين باربد را به ياد مى آوريم؛ گويى سبزى بى سرانجام "سبز در سبز" گويه‏اى ديگر از وهم سرخ خشم و خون سرنوشت بود كه در "پيكار كرد"ى بى امان، انگشتان باربد را از دستانش جدا كرد ولى خاطره او را از ذهن جامعه نزدود.

 باربد هنرمندى مبارز بود كه از ديارى دور، يعنى از جهرم فارس، سرزنده و دل‏آگاه راه درازى را تا بارگاه پرويز ساسانى پيمود تا بلنداى هنر فارس را به گوش‏دل اوج‏نشينانى برساند كه مجذوب بخشى از هنر بى بنياد و رياكارانه سركشها و نكيسا هايى بودند كه به سالوس درصدد حفظ موقعيت هنرى خود بودند و اصالت هنر باربد را باور نداشتند. باربد نيز مى خواست تا به اتكاى هنر صادق و خلّاق خويش آنان را به زانو درآورد، بنا بر اين صداى او باغ شب را سرشار مى كند و موج زيبايى و تلألو هنر وى شب را نورباران مى سازد و آنان كه نديمان خلوت شاهى بودند و هريك خود بندگان خاص زرين‏كمر داشتند متواضعانه چراغ به دست مى گيرند و در ظلمت و سكوت به دنبال اين آسمانى سبز مى گردند و مولوى‏وار انسانى را مى جويند كه با آن‏همه هنر در عالم خاكى به دست نمى آيد. اين بخش داستان باربد رمزگونه، اسرارآميز و بسيار پرمعناست و حقيقت كار هنرمندى را كه از راه دور آمده است و راه دشوار به اوج رسيدن را تا فراز سروى سبز كه يادآور آسمانى سبز اندر سبز است، درمى نوردد و به نمايش مى گذارد.

 او خويشتن را در سبز روينده كه گويى ظلمت را به سُخره مى گيرد نهان مى كند تا بى قدرى هنر را در بازار به ظاهر پررونق بزم شاهان ساسانى آشكار كند و سلطه واقعى و قطعى هنر صادق و راستين را در شب غرور و ريا با آواز تأثيرگذار رود خويش بازگويد و مى بينيم كه سرانجام آن‏همه نوا و نغمه، شب را به روزى روشن و پيروزمند بدل مى سازد و باربد را به جاودانگى مى پيوندد؛ و چون برگهاى تاريخ ورق مى خورد و ايران بى باربد مى ماند و از سرود و ترانه هاى زندگى‏بخش او فاصله مى گيرد، قلم بر مسند چنگ و رود مى نشيند و شاعران و نويسندگان جاى چنگ‏نوازان و رودسازان را مى گيرند. عملا مى بينيم كه شاعران هنرمندى چون رودكى و فرخى و حافظ نه‏تنها از موسيقى باربد بى نصيب نيستند، بلكه با زبان، شعر تر مى خوانند و انگشتان هنرآفرين آنان بر تار و پود سازهايشان شورى برپا مى سازد و شعر هايى چون غزلهاى شهيد و نغمه هايى چون ترانه هاى بوطلب مى پردازند. رودكى چنگ برمى گيرد و مى نوازد و فرخى‏با نواى حزين كاروان حله را مى سازد و حافظ غزلسراى با نواى ساز خويش زهره را به رقص برمى انگيزد تا ديگر كسى به حسرت چنين نسرايد:

 اگرچه چنگ‏نوازان لطيف دست بُدند

 فداى دست قلم باد دست چنگ‏نواز

 و تا نسل شاعران چنگ‏نواز و موسيقى‏دان منقرض گردد، شعر سرود لبها و سرور جانها شده است، تبار شاعران جان گرفته است و از سرو هاى سبز شعر همان نواى جانبخش باربد به گوش مى رسد. آنگاه، رودكى، منوچهرى، فرخى، نظامى ، مولوى، خاقانى، سعدى و حافظ و ديگر شاعران زلال نغمه هاى باربد را در شعر خويش بازگو مى كنند و سروده هاى آنان جانشين سرود باربد مى گردد و فرياد شب‏زدگان قرن را از ظلمت شب و از فراز پايگاه شاعرانه خويش به گوش جهانيان مى رسانند. جاى موسيقى‏دانان را شاعران و جاى نواى باربدى را صداى شاعرانه كلمات مى گيرد:

 قبل از آنكه ميراث باربد در شيراز قرن هفتم و هشتم به شاعران آشنا با موسيقى و نغمه هاى جانفزا برسد، در بخارا به رودكى رسيده بود:

 رودكى چنگ برگرفت و نواخت‏

 باده انداز كو سرود انداخت‏

 در چهار مقاله مى خوانيم:

 ياران نصربن احمد سامانى كه از ماندن در بادغيس دلگير شده بودند از رودكى خواستند كه صنعتى كند و پادشاه را از بادغيس برانگيزد، رودكى دانست كه به نثر با او درنگيرد، روى به نظم آورد و چون مطربان فروداشتند چنگ برگرفت و در پرده عشاق اين قصيده آغاز كرد:

 بوى جوى موليان آيد همى‏

 ياد يار مهربان آيد همى‏

 امير چنان منفعل گشت كه از تخت فرود آمد و بى موزه پاى در ركاب خنگ نوبتى آورد و رو به بخارا نهاد...

 

 و اين رودكى و ديگر شاعران چندين‏هنر بودند كه انتقال ميراث موسيقى‏دانان را به شاعران امكان‏پذير ساختند.

 آنجا كه درم بايد، دينار براندازم‏

 وآنجا كه سخن بايد چون موم كنم آهن‏

 چون باد همى گردد با باد همى گردم‏

 گه با قدح و بربط گه با زره و جوشن (ابوزراعه)

 اى آنكه ندارى خبرى از هنر من‏

 خواهى كه بدانى كه نيم نعمت پرورد

 اسب آر و كمند آر و كتاب آر و كمان آر

 شعر و قلم و بربط و شطرنج و مى و نرد

 شاعران موسيقى‏دان و آوازه‏خوانان شاعر بسيار بوده‏اند؛ در همان چهار مقاله عروضى مى خوانيم كه فرخى در مجلس امير چغايى برپاى مى خيزد و به آواز حزين و خوش قصيده كاروان حله را مى خواند. همچنان‏كه اشاره شد، حافظ نه‏تنها زير و بم و نكته هاى بسيار ظريف موسيقى ايرانى را مى شناسد و از گوشه‏ها و رديفها و اصطلاحات فنى آن آگاه است، شعرش آئينه موسيقى و آهنگ كلام جادويى او عصاره عميق‏ترين شورها و نوا هاى جانى زنده و زنده‏جانى آشنا با نغمه هاى موسيقى ايرانى است و ابتكارات وى در مغّنى‏نامه و ساقى‏نامه‏سرايى حاصل يگانگى روحى وى با موسيقى است، به نحوى كه شعر وى را مى توان زلال موسيقى يا موسيقى زلال روح آدمى پنداشت:

 مغنى نوايى به گلبانگ رود

 بگوى و بزن خسروانى سرود

 روان بزرگان ز خود شاد كن‏

 ز پرويز و از باربد ياد كن‏

 به همين دليل، نواى شعر حافظ، سرود ر هايى و نصرت است و به همين جهت، حافظ همه چيز خود را در پاى مطرب و كار بانگ بربط و آواز نى نثار مى كند:

 چو در دست است رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش‏

 كه دست‏افشان غزل گوييم و پاكوبان سر اندازيم‏

 مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم‏

 در كار بانگ بربط و آواز نى كنم‏

 و از مطرب و مغنى مى خواهد:

 چنان بركش آواز خنياگرى‏

 كه ناهيد چنگى به رقص آورى‏

 تركيب شعر و موسيقى و هنر خاصى كه حافظ در اين مورد به كار مى برد يادگارى پرمايه از رونق روحانى موسيقى در نزد ادباى فارس است؛ تا آنجا كه در بعضى مواقع برخى از غزليات حافظ مستقلا به ترانه هاى زنده و جاندار و ملوديهاى اصيل شادى‏آفرين موسيقى ايرانى بدل مى گردد:

 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

 كه در دستت بجز ساغر نباشد

 بدين ترتيب، پيوند و همزادى ديرين شعر و موسيقى در ايران ديرينه‏اى كهن دارد؛ تا آنجا كه به قول استاد باستانى پاريزى، خوانندگان و نوازندگان درگاه ملوك سيستان را "حافظ" مى خواندند. "نكند حافظ خودمان هم در خوانندگى و نوازندگى دست داشته است و بدين سبب به حافظ معروف شده باشد؛ وگرنه، چرا اين‏همه اشعارش به دل مى نشيند و با موازين موسيقى هماهنگ است."

 پيوند بهشتى شعر و موسيقى، فى‏المثل، سبب جاودانگى اين دو در فارس مى شود. از كوهپايه هاى فارس، آنجا كه كوچ ايل‏نشينان در جاودانگى تاريخ استمرار مى يابد، تا شهرها و روستا هاى نزديك، ترانه هاى معروف قشقايى و بويراحمدى همه‏جا را درمى نوردد؛ "جهرمى " و "صابوناتى" زمزمه لبها و مايه سرور جانها مى شود. فايزه‏خوانان و شروه‏سرايان نوا هاى دشتى و دشتستانى و سرود هاى گوناگون را از لار و پستك گرفته تا قره‏بلاغ فسا و ساحل سبز بوشهر به گوش همگنان مى رسانند؛ و نغمه هاى دهل‏نوازان و شيپورچيان و يوقيان در عروسى و عزا و شادى و غم از همه‏جا به گوش مى رسد؛ و در فارس هنرآفرين، موسيقى و شعر زبان حال اميدها و نوميديهاى مادرانى مى شود كه در لاى‏لاييهاى خود در زمزمه هايى فراتر از خاموشى به بيان آرزومنديهاى خويش مى پردازند:

 

 از لالاييهاى مادرانه كه بگذريم، واسونكها، نوحه‏ها، مولوديه‏ها، بانگ ناب اذان از گلدسته هاى مسجدها و جاذبه قرآن‏خوانيهاى آرامش‏بخش گاهى سرودى است پيش از نغمه‏ها و زمانى نغمه‏اى است وامانده از مفاهيم و بيشتر امتداد متناسب و موزون صورت و معنا كه از گاهواره آغاز مى شود و تا گور ادامه مى يابد؛ و شگفتا كه در شاهنامه فردوسى نيز پهنه ميدانهاى نبرد سرشار از بانگ طبلها، خروش شيپورها و كارنايها و غرش سلحشوران شيرآسا و چكاچاك شمشيرها و فرياد تيرها است و موسيقى جنگ لحظه‏اى ميدانهاى نبرد را رها نمى كند:

 و نه‏تنها در رزم كه در بزمها و ولادتهاى شادمانه شاهنامه نيز بانگ ناى و نى هرگز خاموش نمى شود هنگامى كه رستم متولد مى شود:

 يكى جشن كردند در گلستان‏

 ز زاولستان تا به كاولستان‏

 به زاولستان از كران تا كران‏

 نشسته به هرجاى رامشگران...

 به شادى برآمد ز درگاه، كوس‏

 بياراست ميدان چو چشم خروس‏

 مى آورد و رامشگران را بخواند

 به خواهندگان بر، درم برفشاند

 در ادب غنايى ايران نيز موسيقى حساس‏ترين وظايف را بر عهده دارد و مخصوصا جزء لايتجزاى اشعار بزمى و غنايى به شمار مى آيد، به عنوان مثال در غزلهاى حافظ مى خوانيم:

 بنوش جام صبوحى به ناله دف و چنگ‏

 ببوس غبغب ساقى به نغمه نى و عود

 به دور گل منشين بى شراب و شاهد و چنگ‏

 كه همچو روز بقا هفته‏اى بود معدود...

 در زواياى طربخانه خورشيد فلك‏

 ارغنون ساز كند زهره به آهنگ سماع‏

 چنگ در غلغله آيد كه كجا شد منكر

 جام در قهقهه آمد كه كجا شد منّاع...

 در ادب صوفيانه، توصيف مجالس سماع و حالاتى كه از سماع الهى حاصل مى آيد شعر صوفيانه را به جلوه‏گاه موسيقى و نوا و نغمه هاى عاشقانه بدل مى سازد. مولانا شب عروسى و سور را به جاى شب وصل و سماع قرار مى دهد:

 بادا مبارك در جهان، سور و عروسيهاى ما

 سور و عروسى را خدا ببريد بر بالاى ما

 زهره قرين شد با قمر، طوطى قرين شد با شكر

 

/ 1 نظر / 54 بازدید
پرستو

سلام واقعا متن خوبی بود چیزایی رو نوشتید که می خواستم بدونم! من چند سالی هست که تار می زنم خیلی دلم می خواد درباره ریشه ی هر عنصری تو موسقی سنتیمون بگردم دونست هرچیزی درباره ریشه ها خوشحالم می کنه اولین بار تو کتاب سمک عیار درباره موسقیی خوندم که احساس کردم کهن تر از موسقیی هست که الن نواخته می شه شاید احساس کردم به چیز هایی از تو کتاب می شنوم سازهای طرب رود چنگ همراه با آواز خوش ، آرزومه بتونم یه روزی اونهارو بنوازم شما نمی دونید که آیا جایی این آثار با سبکی جداگونه به عنوانی مثل موسقی باستانی ثبت شدند یا نه؟ چه شعر های دلنشینی رو کنار هم جمع کردید دلم می خواد معنی و منظور و مفهوم هر کلمشونو بفهمم فکر می کنید بتونید بهم کمک کنید ؟ در آخر باز هم از متن بسیار دل فریبتون تشکر می کنم