شعر و شاعرى و اندر يافتن‏زبان فارسی تا روزگار فردوسی

 شعر و شاعرى و اندر يافتن‏

 زبان فارسى تا روزگار فردوسى‏

 

 اگر مردمى شكست بخورند ولى زبان خود را نگه دارند، همانند زندانى‏اى هستند كه كليد زندان را همراه خود دارد.

 آلفونس دوده‏

 

 همزمان با نخستين روز هاى فرمانروايى يعقوب ليث صفّارى (247 ه'.ق تا 265 ه'.ق) و آغاز دوران استقلال سياسى و اجتماعى ايران در قرن سوم هجرى، "اندر يافتن زبان فارسى" نيز به عنوان مسئله‏اى مهم در دربار يعقوب مطرح مى گردد و يعقوب با شاعرانى كه رسيدن او را به قدرت با اشعار عربى شادباش گفته‏اند، از در عتاب درمى آيد و مى گويد: "چيزى (سخنى) كه من اندر نيابم چرا بايد گفتن؟!" مشروح اين داستان را صاحب تاريخ سيستان، چنين روايت مى كند كه چون يعقوب خراسان را گشود و هرات و پوشنگ را به دست آورد و منشور سيستان و كابل و كرمان و فارس را از محمدبن طاهر بگرفت و خوارج را تارومار كرد، شعرا او را شعر گفتندى به تازى:

 قد اكرم اللّه اهل المصر و البلد

 بملك يعقوب ذى‏الافضال و العدد

 "... چون اين شعر را برخواندند، او عالم نبود، درنيافت، محمدبن وصيف حاضر بود و دبير رسائل او بود و ادب نيكو دانست و بدان روزگار، نامه پارسى نبود، پس يعقوب گفت چيزى كه من اندر نيابم، چرا بايد گفت؟ محمد وصيف، پس شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى، اندر عجم او گفت و پيش از او كسى نگفته بود كه تا پارسيان بودند، سخن پيش ايشان به رود گفتندى، بر طريق خسروانى و چون عجم بركنده شدند و عرب آمدند، شعر ميان ايشان به تازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى بود... چون يعقوب زنبيل و عمّار را بكشت... محمّد وصيف اين شعر بگفت:

 اى اميرى كه اميران جهان خاصه و عام‏

 بنده و چاكر و مولاى و سگ بند و غلام‏

 ازلى خطى در لوح، كه ملكى بدهيد

 به ابى يوسف يعقوب، بن اللّيث همام‏

 به لتام آمد زنبيل و لتى خورد بلنگ‏

 لزه شد لشكر زنبيل و هبا گشت كنام‏

 لمن الملك بخواندى تو اميرا به يقين‏

 با قليل الفئه، كت داد در آن لشكر كام‏

 عمر عمّار تو را خواست وز او گشت برى‏

 تيغ تو كرد ميانجى به ميان دد و دام‏

 عمر او نزد تو آمد كه تو چون نوح بزى‏

 دَرِ آكار، تن او، سر او، باب طعام‏

 بسّام كورد، از آن خوارج بود كه به صلح نزد يعقوب آمده بودند، چون طريق پسر وصيف (محمدبن وصيف) بديد، اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و اديب بود و حديث عمّار اندر شعرى ياد كند:

 هر كه نبود او به دل متهم‏

 بر اثر دعوت تو كرد نعم‏

 عمر ز عمّار بدان شد برى‏

 كاوى خلاف آورد، تا لاجرم‏

 ديد بلا بر تن و بر جان خويش‏

 گشت به عالم تن او در الم‏

 مكّه حرم كرد عرب را خداى‏

 عهد تو را كرد حرم، در عجم‏

 هر كه درآمد همه باقى شدند

 باز فنا شد كه نديد اين حرم‏

 باز محمدبن مخلّد هم سگزى بود و شاعر و نيز پارسى گفتن گرفت و اين شعر را بگفت:

 جز تو نزاد حوّا و آدم نكشت‏

 شير نهادى به دل و بر منشت‏

 معجز پيغمبر مكّى تويى‏

 به كنش و به منش و به گوشت‏

 فخر كند عمّار روزى بزرگ‏

 كو همانم من، كه يعقوب كشت‏

 از آنجا كه اهميت سخن يعقوب و ابعاد سياسى، فرهنگى و اجتماعى آن كمتر مورد بحث قرار گرفته است، ما در اين مقاله بر آنيم تا با تجزيه و تحليل گفتار مؤلف تاريخ سيستان، اهميت "اندر يافتن زبان فارسى" و "تولد شعر فارسى" را بازنماييم و سهم توده مردم را در رسميت بخشيدن به زبان مادرى خود و استفاده از آن به عنوان قائمه فرهنگى و ملى استقلال سياسى و اجتماعى ايران كه حدود يك قرن بعد به وسيله فردوسى به كمال مى رسد، مورد بحث و گفت‏وگو قرار دهيم:

 .1 بنابر آنچه از گفته مؤلف تاريخ سيستان برمى آيد؛ چون يعقوب به قدرت مى رسد بنابر رسمى متداول، شاعران، اين امير فاتح را به زبان تازى ستايش مى كنند، زيرا "بدان روزگار نامه پارسى نبود".

 مى دانيم كه تا روزگار يعقوب، زبان رسمى و مكاتبه‏اى حكومت، عربى بود و طبعا زبان فارسى مكتوب جايى در سلسله‏مراتب قدرت و حكومت نداشت، اما معنى اين سخن آن نيست كه مردم ايران هم به فارسى سخن نمى گفتند، چه "زبان اندريافتنى" مردم ما همان زبان مردم ايران در روزگار ساسانى بود كه با تحولات دستورى، واژگانى و صوتى كه مخصوصا در مواجهه با زبان عربى در دوره اسلامى پيدا كرده بود، همچنان به حيات خود ادامه مى داد و وسيله تفهيم و تفاهم مردم با يكديگر و زبان سرودن اشعار و ترانه هاى محلى و عاميانه بود و اگرچه ايرانيان در همين دوران خط عربى را براى نگارش مقاصد خود به زبان فارسى، در استخدام درآورده بودند، اما به دلايل مختلف كه مهمترين آنها فقدان حكومت ملى ايرانى بود، هنوز كاربرد ادب شفاهى اين زبان، قوى‏تر از صورتهاى كتبى آن بود، شاهد اين مدعا آن است كه "در بصره كودكانى چند كه گويا همه فارسى‏زبان بودند، بر يزيدبن مفرّغ گرد آمده بودند، ابن‏زياد يزيد را نبيذ شيرين و بشرم... خورانيده بود و خوك و گربه‏اى را با وى به يك ريسمان بسته و دستور داده بود تا در شهر بصره او را با حالى نزار بگردانند، كودكان از يزيد مى پرسيدند، اين چيست؟ و او به پارسى پاسخ مى داد:

 آب است و نبيذ است،

 عصارات زبيب است،

 سميّه روسپيذ است‏

 و مردم بلخ در هجو اسدبن عبداللّه (108 ه'.ق) شعر هايى به لهجه محلى سروده بودند و كودكان آن هجاها را مى خواندند:

 از ختلان آمذيه‏

 برو تباه آمذيه‏

 آواره باز آمذيه‏

 بيدل فراز آمذيه...

 نمونه اين اشعار فارسى محلى كه در متون تاريخى و ادبى مختلف از دوره اسلامى تا دوره يعقوب وجود دارد، نشان مى دهد كه مردم مخصوصا از زبان محلى خود براى مقاصد سياسى و اجتماعى، بخصوص در مقابله با حاكمان عرب، استفاده مى كردند و اين قبيل اشعار و ترانه‏ها و ضرب‏المثلهاى فارسى و محلى در ميان مردم محبوبيت و شهرت فراوان داشت. بنا بر اين مى توان گفت كه مردم ما ادب غيررسمى خود را به زبان فارسى داشتند و حكومتهاى بيگانه غالب بر مردم، زبان رسمى و حكومتى عربى را؛ كه انحصارا در مراكز قدرت و در ميان خواص و ادبا و فضلاى عربى دان رواج داشت. به همين جهت است كه مؤلف تاريخ سيستان مى نويسد كه يعقوب (كه نه از حاكمان عرب بود و نه از فضلاى آگاه به زبان عربى و طبعا از مردم عادى ايران به شمار مى آمد) شعر تازى شاعران را نفهميد، زيرا عالم نبود و درنيافت و شعرا را گفت كه چيزى كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟ اما حقيقت اين است كه يعقوب، اين رويگرزاده سيستانى و عيّار جوانمرد، به عنوان يك شهروند عادى كه سالها با اعراب و حكومت آنها سروكار داشت و جريانهاى سياسى و اجتماعى دوران خود را مى شناخت و مى فهميد، شايد زبان عربى را هم مى دانست و بدان تكلم هم مى كرد، اما در آغاز اقتدار و فرمانروايى خود مى خواست حكومت مردمى خود را با زبان مردم خويش پيوند بزند و بدان وسيله حكومت خود را براى مردم، بيشتر قابل قبول سازد و حمايت مردم را بيشتر به دست آورد، بنا بر اين طرح مسئله "اندر نيافتن زبان عربى " و "اندر يافتن زبان فارسى" به يك مسئله كاملا سياسى تبديل مى شود كه بدان وسيله يعقوب "بريدن از حاكميت عربى " و آغاز استقلال سياسى و اجتماعى و فرهنگى ايران را اراده مى كند. اين امر با استقبال مردم و طبعا شاعران روبرو مى گردد. شاعران شعر پارسى گفتن مى گيرند و زبان فارسى را محور اتحاد ملى و همدلى و هم‏انديشى خود قرار مى دهند. اين امر هم به سرعت و يك‏شبه صورت نمى گيرد.

 .2 بنابر روايت تاريخ سيستان، اگرچه يعقوب مردى رويگرزاده است كه خوراك او نان خشك و ماهى و تره است و حكومت را از راه دلاورى به دست آورده است، امّا بر آن است كه خاندان خليفه را براندازد. يعقوب كه نسبت و نژاد خود را به كسرى انوشيروان مى رساند، خود را "ابن‏المكارم" و از نسل جم و وارث ملوك عجم مى داند و خواستار پايان دادن به سلطه سياسى و فرهنگى اعراب بر ايران است و به همين جهت "اندر نيافتن زبان عربى " براى او، به معنى بريدن از حاكميت اعراب و "آغاز شعر پارسى"، دربردارنده پيام استقلال و آغاز احياى فرهنگى و سياسى و اجتماعى تازه، در ايران است. اما يعقوب، در اين مبارزه موفق خود با سلطه اعراب، مخالفت مذهبى را با مخالفت سياسى-نظامى درنمى آميزد و همچنان‏كه از اشعار موجود در ستايش او برمى آيد، شاعران، يعقوب را به عنوان مسلمانى پاك‏اعتقاد و با استفاده از الفاظ و اصطلاحات قرآنى و اسلامى مى ستايند:

 لمن الملك بخواندى تو اميرا به يقين‏

 با قليل الفئه كت داد همى ايزد كام‏

 ازلى خطى در لوح كه ملكى بدهيد

 به ابى يوسف يعقوب‏بن اللّيث همام‏

 .3 بنابر قول صاحب تاريخ سيستان، محمدبن وصيف كه دبير رسائل يعقوب بود و ادب نيكو دانست، "شعر پارسى گفتن گرفت و اول شعر پارسى، اندر عجم او گفت و پيش از او كسى نگفته بود كه تا پارسيان بودند، سخن پيش ايشان به رود گفتندى بر طريق خسروانى و چون عجم بركنده شدند و عرب آمدند شعر ميان ايشان به تازى بود و همگان را علم و معرفت شعر تازى بود..."

 بدين ترتيب، مؤلف تاريخ سيستان، محمدبن وصيف دبير رسائل يعقوب را، اديبى نيكو مى داند كه مسلما (بنابر معيار هاى عصر مؤلف) واقف و آگاه بر زبان و ادب عرب است و سمت دبيرى نيز ضرورتا با دانستن كامل زبان و ادبيات عرب توأم است. بنابر قول معجم الادبا، ابراهيم‏بن ممشاد كاتب ديوان رسائل يعقوب، از قول يعقوب شعرى به عربى سرود و براى خليفه فرستاد و در آن اصل و نژاد ايرانى يعقوب را ستود كه:

 انا ابن‏المكارم، من نسل جم‏

 و حائز ارث ملوك العجم‏

 و محيى الذى باد من عزّهم‏

 و عفى عليه طوال القدم‏

 فقل لبنى هاشم اجمعين‏

 هلموا الى الخلع قبل الندم‏

 و اولاكم الملك آباؤنا

 فما ان وفيتم بشكر النعم‏

 فعودوا الى ارضكم بالحجاز

 لاكل الضباب ورعى الغنم‏

 فانّى سأعلوا سرير الملوك‏

 بحدّ الحسام و حرف القلم‏

 اين امر نشان مى دهد كه اگرچه هنوز در دستگاه حكومت يعقوب، زبان عربى به عنوان زبان ديوانى مورد توجه بود و ادبا و شعراى ذولسانين در خدمت يعقوب بودند، اما توجه به زبان فارسى به منزله توجه به فرهنگ ايرانى و احياى سنن و ارزشهاى ملى و فرهنگى ايران به شمار مى آمد و داراى اعتبار و احترامى خاص بود. نكته قابل توجه آن است كه از صدر اسلام تا اين زمان، شعر فارسى خواندن بدين صورت در دربارها متداول نبود و حتى در دوران پيش از اسلام نيز شعر هميشه توأم با موسيقى بود و مستقلا انشا نمى شد. بنا بر اين با اقدام يعقوب شعر پارسى جدا از موسيقى، شكل مى گيرد و هويت مستقل صورى و معنايى پيدا مى كند به اين معنى كه:

 اولا، شعر پارسى به دربار هاى ايرانى راه مى يابد و لااقل در كنار نثر ديوانى عربى موجوديت خود را نشان مى دهد و از صورت شفاهى خارج مى شود و مكتوب مى گردد و مخاطبان بيشمار پيدا مى كند.

 ثانيا، شعر از حالت هجايى روزگار ساسانى به صورت شعر عروضى فارسى درمى آيد و وزن و قافيه را به كار مى گيرد (در اين مورد گروهى را عقيده بر آن است كه شعر هجايى ساسانى به طور طبيعى، به سمت عروضى شدن حركت مى كرد و شاهد آن، برخى از اشعار هجايى است كه داراى قافيه هم هستند و هجا هاى متساوى دارند، اما گروهى معتقدند كه ايرانيان وزن عروضى را پس از آشنايى با شعر عرب، در دوره اسلامى ، مورد استفاده قرار دادند).

 ثالثا، ضرورت همراه بودن شعر با موسيقى، آنچنان‏كه به قول مؤلف تاريخ سيستان، در گذشته مطرح بود -به دلايلى كه طرح آن در اينجا مناسب نيست- از ميان رفت (اگرچه در دوره جديد شعر فارسى هم بسيارى از شاعران به كمك رود و چنگ شعر خود را مى خوانند، اما اين امر كاملا با تصنيف‏خوانى باربد و نكيسا متفاوت است).

 رابعا، شعر فارسى مضامين و انديشه هاى اسلامى خود را در كنار تفكرات ملّى، سنتها و رسوم و باور هاى ايرانى حفظ مى كند و دين و مليت تعارضى با يكديگر ندارند.

 خامسا، قصيده (هرچند به طور ناقص) اولين قالبى است كه براى بيان مدايح به كار گرفته مى شود و زبان شعر، درآميخته با واژه هاى عربى است و از لحاظ هنرى فاقد ظرافتهاى لفظى و معنوى قصايد روزگاران بعد است و قالب شعر و برخى از معانى، مأخوذ از ادب عرب مى باشد.

 سادسا، دربار يعقوب، نخستين دربار ايران در دوره اسلامى است كه از شعر فارسى براى ستايش شاهان استفاده مى كند، ولى قرينه‏اى كه نشان دهد يعقوب صله‏اى به شاعران بخشيده است وجود ندارد و احتمالا، شاعران هم به سائقه احساسات و عواطف قلبى خود به سرودن شعر پارسى در ستايش شخصيت محبوب خود مى پرداخته‏اند. ناگفته نماند كه تا روزگار سلجوقيان نثر ديوانى، همچنان به زبان عربى نوشته مى شود و قديم‏ترين نمونه هاى نثر فارسى موجود نيز مربوط به حدود سال 340 هجرى به بعد است. معنى اين سخن چنين است كه شعر فارسى به دليل پايگاه مردمى خود، داشتن وزن و قافيه و زيباييهاى لفظى و معنوى متعدد، بسيار زودتر از نثر فارسى (يعنى حدود يك قرن پيش از آن) پديد آمد و عملا نيز هميشه در جامعه ايرانى شعر بر نثر و شاعر بر نويسنده سبقت داشته است، ولى تبديل شدن زبان ديوان از عربى به فارسى (كه در حقيقت به معنى تبديل زبان رسمى از عربى به فارسى است) به سادگى صورت نگرفت. اولين وزير سلطا

/ 0 نظر / 25 بازدید