حافظ در جزیره­ ی سرگردانی

دکتر عبدالعزیز شبانی

 


                                        حافظ در جزیره­ ی سرگردانی


                                                                            چکیده
حافظ در جزیره ­ی سرگردانی، دومین برگزیده از جستاری به نام شاعران جزیره ­ی سرگردانی است.این جستار برآوردی بینامتنی از رمان معروف جزیره­ی سرگردانی، از زنده یاد بانو سیمین دانشور، است.
سیمین از حافظ و شعرش در این اثر، بیست و اندی بار سخن به میان آورده، ما برای راهبردی بهتر رویکرد سیمین را به حافظ در جزیره، در قسمت های زیر قرار داده ایم.
1 ـ بازتاب اشعار حافظ در خواب ها: ( خواب اول داستان و پایان داستان)
2 ـ تأویل و تفسیرهای بعضی از ابیات: ( بار امانت و ...)
3 ـ نگاه ها و داوری ها: ( فروزانفر و...)
4 ـ رسم ها ( میر نوروزی و ...)
5 ـ ترکیب ها، مصراع ها وتک بیت ها ( سیاه نامه و ...)
6 ـ دیوان حافظ در یک بیان تشبیهی،

1 ـ درآیه
باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده ، سرگشته، ، گرفتار، کجاست؟ 1 (6/19/27)
این، درآیه را با پرسش های زیر بر افق جزیره ی سرگردانی باز می کنیم:
آیا سرگردانان جزیره، در یک حیرت عارفانه سیر کرده اند؟
آیا شخصیت اصلی این جزیره در یک حیرت ایدئولوژیک به سر برده یا دریک اضطراب ناشی از انتخاب، دریافتن هم ـ سر، برای زندگی آینده­ی خود به سرگردانی رسیده است؟
آیا سرگردانان جزیره دریک حیرت وجود شناسی چشم به افق زندگی دوخته اند؟
اینها و پرسش هایی از این قبیل رویکرد بینامتنی را از جزیره ی سرگردانی، خواندنی می کند.
از آنجا که خود مؤلف آشنایی ژرفی با دیوان حافظ داشته است، بر بنیان سخن او در
« علم الجمال و جمال در ادب فارسی»، چنین می خوانیم:« هنر ایرانی، هنری اسرار آمیز است که هنوز اهل رازی پرده از رخ آن برنگرفته است. هنر ایرانی زمانی به صورت شاهنامۀ فردوسی، مثنوی مولوی و دیوان غزلیات حافظ، آواز آزادی، حکمت و عشق به گوش بشر خوانده است.» ( دانشور، 184 : 1389).
آیا مؤلف با آوردن اشعار حافظ، اشاره ها و ترکیبات این شاعر در بین متن جزیره ی سرگردانی، می خواسته است آواز آزادی، حکمت و عشق را به گوش خواننده ی خود برساند؟
این پرسش ها و پرسش هایی دیگر بی آنکه بخواهیم پاسخ روشنی به آن ها بدهیم، در رویکرد بینامتنی­یِ سیمین به حافظ در جزیره طرح می شوند. چه هم در جزیره و هم در منطق الطیر عطار در وادی حیرت، چنین می خوانیم:
بعــد از این وادی حیـــــــرت آیـدت
کار دایـــــــم درد و حسرت آیـــدت
هر نفس اینجا چــــــو تیغی باشدت
هر دمی اینجـــــا دریغی باشـــدت
آه باشـــــــد درد باشد سوز هــــم
روز و شــــب باشد نه شب نه روزهم
از بن هر موی این کس، نه به تیــــغ،
می چکد خون، می نگارد، « ای دریغ»!
آتشـــــــــــی باشد فسـرده مرد این
یا یخی بس سوختـــــــه از درد این
مرد حیران چون رســـــد این جایگاه
در تحیّر مانده و گم کـــــــــرده راه
هر چه زد توحیــــــد بر جانش رقــم
جمله گم گردد از او گم نیز هــــــم.
گر بدو گویند مستــــــــــی یا نه ای
نیستــی گویی که هستــــی یا نه ای؟
در میانی یا برونـــــــــــی از میان؟
برکنــــاری یا نهانی یا عیـــــــان؟
فانیی یا باقیــی یا هردویــــــــــی؟
یا نــــــه ای هردو، تویی یا تو نه ای؟
گویــــــــــد اصلاً من ندانم چیز من
و آن « ندانم» هم ندانــــــم نیز من
عاشقــــم امّا ندانم برکیـــــــــــم
نه مسلمانم نه کافر پس چیــــــــم
لیکن از عشقم ندارم آگهــــــــــی
هم دلی پر عشق دارم هم نهــــــی.» ( عطار، 104: 1383)
و درنهایت به اعتبار ذهن حافظ:
عاقلان نقطــــه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند.( 2/192/188)
و آیا در آیینه ­ی جزیره ی سرگردانی، آن سوی افق حیرت، تنها صاحب نظران، حیرانند؟ هر چه باشد سخن از سرگردانی جامعه ای است که در نماد یک زن، قد بر فراخته است؟ و آیا سرگردانی هستی سرگردانی جامعه ای نیست که در تقدیر تاریخی خویش به سویی کشانده می شود که ساربان درراه آن نیز سرگردان است؟


2ـ بحث و بررسی
جستاری به نام « نارنج و ترنج و قصّه گو مرده» از این قلم در روزنامه ی نیم ـ نگاه در (15/12/91 ) چاپ شده بود. که در آن عنصر قصه با توجّه به قصّه ی نارنج و ترنج به عنوان بینامتنیتِ جزیره ی سرگردانی بررسی شده بود.
جستاری دیگر به نام « سعدی در جزیره­ ی سرگردانی» در روزنامه ی عصر مردم در (24/1/92) از همین قلم چاپ شده بود که بینامتینت جزیره را در اشعار سعدی نشان داده بودیم.
این بار، در این جستار ما به اشعار حافظ به عنوان یک پدیده ی بینامتنی می پردازیم.
درآن نوشته ها یادآوری شده بود که از این منظر در افق جزیره ی سرگردانی، رستاخیز بینا متنیت فراوانی از جمله: آرکی تایپ ها، اسطوره ها، افسانه ها، قصّه ها، رسم ها، آیین ها، شعرها و... به چشم می آید.
این بار به بازتاب اشعار حافظ در آیینه­ ی جزیره­ ی سرگردانی می نگریم، در این رخ ـ نمایی، شایان یاد ـ آوری است که بحث بینامتنیت 2 با اثر ـ پذیری فرق دارد.
در گذر از نظر باختین و کریستوا بر بنیان نگاه بارت « بینامتنی، مفهومی گسترده تر از تأثیر یک متن بر متن دیگر دارد.» (مقدادی، 144 ـ 145: 1393)
در این رویکرد اشعار حافظ و نگاه به حافظ به عنوان یکی از پدیده های بینامتنی­یِ جزیره طرح و بررسی می شود. در بعضی از اشعار، برای روشن شدن مطلب به دیدگاه حافظ ـ پژوهان بازگشت هایی شده است.
در این جستار به خلاصه ی داستان، نظرات دیگران درفراز و فرود داستان و چند و چون آن، اشارتی نگردید چه در« نارنج و ترنج و قصّه گو مرده» اشارتی بر آنها رفته است. ( ر. ک. پاینده، 35 ـ 60: 1390) و (ر. ک. میر عابدینی، 1380 ـ 1383: 1387)
2 ـ 1 ـ بازتاب اشعارحافظ در خواب ها
درآستانه­ ی داستان جزیره ی سرگردانی اول رمان خواب هستی با بیتی از حافظ آغاز می شود بعد در خواب هستی بیتی دیگر رخ گشایی می کند. و در پایان رمان هم بیتی از حافظ شکسته، بسته آذین بند متن جزیره می شود.
در گشودن رمان، « سرگردانی و عجز از یافتن راه درست زندگی، حسّی از یأس و ناامیدی در هستی به وجود آورده که در رؤیای توصیف شده در ابتدای رمان به روشنی انعکاس یافته است. دقت در جزییات این رؤیا وضعیت روحی ـ روانی شخصیت اصلی رمان را بر خواننده معلوم می کند.» ( پاینده، 166: 1392).
و رؤیای پایانی کتاب به اعتبار ذهن نویسنده ی گشودن رمان، « از هر حیث نشان دهنده­ ی تحول درونی او در پایان رمان است. ( همان، 178)
این که رمان جزیره­ ی سرگردانی با، زمان خواب در بامدادی دروغین و « خوابی هولناک آغاز می شود و با خوابی پایان می­یابد خود بیانگر نشانه ای دیگر از ساختار مدرن این رمان است.» ( همان، 177: 1392)
2 ـ 1 ـ 1 ـ دروغ صبح
درآستانه­ ی گشودن کتاب جزیره­ ی سرگردانی، سیمین دانشور، خبر از طلوع صبحی کاذب می دهد، این صبح با نقاب دروغینش، دریچه ای برخواب هستی، شخصیت اصلی داستان می گشاید. نویسنده برای نشان دادن زمان این رؤیای وحشتناک، از این بیت حافظ در به نمایش گذاشتن آن بامدادِ دروغین استفاده می کند:
« به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که ازدروغ سیه روی گشت صبح نخست»( ب 8/ 24/28)

« سحر نبود، نور از شیشه ی پنجره پشت پلک های هستی افتاد و به قلبش راه یافت و ستاره ای در دلش چشمک زد. پا شد، در تختخوابش نشست. زمین و زمان روشن بود. یک آن مثل همه ی خوش باورها باور کرد که روز از دل ظلمات مثل آب حیات از درون تاریکی زاییده شد، امّا نور تنهایک لحظه پایید. صبحِ اول از دروغ خود سیاهروی شده بود.» (دانشور، 5: 1380)
سیمین، باز به گونه ای دیگر پس از بیان خواب هستی به ادامه­ ی این بامداد دروغین اشارتی مختصر دارد:
« مادر بزرگ می گفت: در دهلیز انتظار، چشم به راه قطار مرگ ایستاده ام. و حالا دم و بازدمش که هر دو قفس سینه اش را می شکافتند و می خراشیدند، به صدای قطاری می مانند که هنوز از راه نرسیده به راه می افتد. هستی بیدار شد. هنوز طلیعه ی صبح صادق ندمیده بود.» ( همان، 6)
2 ـ 1 ـ 2 ـ منّت سدره و طوبی
نویسنده­ ی جزیره­ ی سرگردانی، پس از مشخّص کردن زمان خواب، به گزارش خواب هستی که می پردازد. از زنی که بر او ظاهر شده است، زنی از میان آن زنان چادر عبایی که در عبورند. همان زنی که نقش عقرب زیر گلویش است و دم عقرب به چانه­اش. او می پرسد که این درخت چه نامی دارد؟ آن زن جواب می دهد: کُنار وقتی هستی در می یابد که مقصودش سدر است، سیمین از مصراع اوّل بیت زیر در «گشودن جزیره ی سرگردانی» استفاده می کند:
« منّت ســدره و طوبی ز پـــی سایه مــــــکش
که چو خوش بنگری ای سرو روان اینهمه نیست.»( ب 3/ 74/ 75)
[ هستی] خواب می دید: در سرزمین ناشناسی است. از گرما عرق کرده، پیراهنش به تنش چسبیده، از تشنگی له له می زند درخت های ناشناخته ای را می بیند که برگ هایشان سوخته، شاخه هایشان شکسته ... سایه ندارند. چند تا زن با چادر عبایی، دستهایشان را حمایل دیگهایی که بر سر دارند، کرده می آیند. چانه و گردن زنها خالکوبی شده ـ نقش کژدم، مار ـ نه، این یکی نقش ستاره است، و آن دیگری نقش هلال ماهی چانه اش را در بر گرفته. چشمهای هستی درست نمی بیند تا همه­ی نقش ها را بشناسد. از یک زن که نقش عقرب زیر گلویش است و دم عقرب به چانه اش رسیده، می پرسد: این درخت ها... زن گذرا جواب می دهد. درخت کُنار، هستی می اندیشد که مقصودش سدر است. سدر طوبی که حافظ گفته منتّش را نباید کشید.
هستی منّت یک درخت سوخته را می کشد و زیرش می نشیند. سایه ای در کار نیست، اما می توان به درخت تکیه داد. زیر درخت پر است از گنجشک های مرده، بال شکسته، انگار خون هم ریخته، پوکه­ ی فشنگ که فراوان است. چند تا گربه و سگ می آیند و کاری به کار هم ندارند. یا دست ندارند یا پا. چشمهای همه شان کور است انگار خمپاره ای افتاده، همه شان را لت و پار کرده. 
گربه ها میومیو می کنند. سگ ها زوزه می کشند. شاید گرسنه اند. اما آن همه گنجشک مرده زیر درخت ها می بیند؟ بوی لاشه ها... شاید هم به زبان بی زبانی می گویند کسی نیست که به داد ما برسد؟
هستی از دیوار خرابه ای از روی آجر ها و پوکه های فشنگ رد می شود و به چمن سوخته ای می رسد. چمن را از اینجا می شناسد که تابلویی کنارش است. روی تابلو نوشته: « خواهشمند است روی چمن راه نروید،» چقدر خاک روی چمن ریخته ـ چقدر گودال دارد ـ و یک استوانه ی فلزی به اندازه ی آبگرمکن خانه شان... یک ساختمان فرو ریخته از دور، پیداست. هستی خود را می بیند که روی زمین دست می مالد. امّا کلیدی پیدا نمی کند.
هستی دو تا اسکلت می بیند که شلنگ انداز می آیند، و جلو هستی می ایستند. همدیگر را بغل می کنند و می بوسند.
و حالا هستی کنار چاه آبی ایستاده. نه چرخ چاه، نه رسن. صدایی می گوید: آنها که ریسمان دستشان بود، آنها که کلید داشتند همه شان گم و گور شدند. ( دانشور، 6 ـ 5: 1380 )

2 ـ 1 ـ 3 ـ سمن بویان در خواب هستی
در غزل « سمن بویان غبار غم بنشینند، بنشانند...» به بیت زیر توجّه می کنیم:

به فتراک جفا دلها چو بر بندند، بر بندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند، بفشانند.( 2/194/189)
صاحب جزیره، در خواب هستی، « بر بندند» را از مصراع اول و «بگشایند» را از مصرع دوم می گیرد و آن را پس از بیداری هستی از زبان سلیم که شاهد خواب رفتن و خواب دیدن هستی بوده است، در پایان جزیره اینچنین می آورد:
« هستی خواب می دید که در جاده­ای قدم بر میدارد... می رسد به استخر آت گلی... اسب قره قاشقا کنار هستی می ایستد ... کلید طلایی عظیمی در دست هستی است... ضربدر عظیمی می بیند که روی صورت شالی برادر کهتر، خون کشیده شده... هستی پرواز می کند... هستی چشم گشود سلیم را دید...
هستی گفت: اولین سلام بر تو.
سلیم بوسیدش و گفت: تماشایت می کردم. در خواب حرف می زدی.
ـ چه می گفتم: بیا از حالا هیچ چیز را از هم پنهان نکنیم.
ـ می گفتی سلیم اسم مرا گذاشته دختر نارنج و ترنج، می گفتی که من در اتاق هفت در بند زندانی ام، در قفس نه توی در بندم
ـ دیگر چه می گفتم؟
ـ همۀ حرفهایت مفهوم نبود، از کلید طلایی حرف می زدی، می گفتی پس کلید رمز آزادی و آزادگی است برای همه، مخاطبت کی بود؟
ـ اسب قره قاشقا.
شعر هم خواندی: « چو بر بندند، بگشایند.»
ـ برای تو بود. از حالا هر شعری را برای تو می گویم. تو شعر من، تنها مایۀ دلخوشی من در این دنیایی
ـ درد که نداری
ـ درمانم نیست.
ـ دردت به جان من. ( دانشور، 225 ـ 226: 1382).
2 ـ 2 ـ تأویل ها و تفسیرهای بعضی از ابیات
دراین قسمت سیمین از زبان سلیم به تفسیر بار امانت می پردازد.
و در قسمت دیگری از همین تأویل ها و تفسیرها در توجّه سلیم به کارگاه سفالگری به گره خوردگی اندیشه­ی خیام و حافظ می رسد.
و در پایان تفسیری هم از عشق در ترکیب « وادی ایمن» می دهد.
2 ـ 2 ـ 1 ـ بار امانت
صاحب جزیره­ ی سرگردانی از ترکیب « بار امانت» در قرآن و شعر حافظ و مولوی و دیگران به عنوان یکی از پدیده های بینامتنی به هنگام رسیدن به گفتمانی عرفانی سخن به میان می آورد:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه­ ی فال به نام من دیوانه زدند( ب 3/179/184)

این بار امانتی که سرچشمه ی ظهور آن در ادبیات عرفانی، قرآن است ( احزاب 72)، در شعر حافظ باعث گفتگوهای فراوان شده است. ( حمیدیان، 2337 ـ 2333: 1392).
بار امانت در جزیره ی سرگردانی در کنار آنچه از ذهنیت جوشان مولانا در این باره جوشیده، بازتابی چشمگیر دارد.
هستی، شخصیت اصلی داستان جزیره، هنگام یافتن دفترچه ی سلیم با این ترکیب « بار امانت» روبرو شده است. هستی دفترچه را ورق می زند. بخش های فارسی و عربی را رها می کند، کلمات قصار انگلیسی را رد می کند و...در دفترچه­ ی سلیم دربخش عرفانی چندین صفحه به فارسی نوشته شده بود و هستی، کلمات و جمله ها را می بلعید.
بار امانت
ـ از اصطلاح بار امانت خوشم می آید. هم مولوی و حافظ هم دیگران درباره اش سخن گفته اند، معلوم است که همه شان از قرآن کریم گرفته اند، واقعاً بار امانت چیست که آسمان و زمین و کوهها بر دوش نگرفتند و انسان پذیرفت؟ آیا انسان از نادانی قبولش کرد؟ و همین جهالت موجب شد که به فضل و علم دست بیابد؟ و این ظلم که بر خود کرد. از همه ی عدل ها برتر بود؟ عده ای می گویند که بار امانت « اندوه» است. چرا که خداوند انسان را از گلی شبیه گل سفالگران با اشکی که چهل سال فرشتگان ریختند، آفرید. پس خمیر مایه ی آدمی غم است. مولانا بار امانت را به آزادی و اختیار انسان نیز تعبیر کرده. آسمان و زمین از آزادی گریختند، کوهها هم که نمی توانستند آن را بپذیرند چرا که خدا، آنها را همچون « میخی بر زمین» استوار کرده بود. یک نظر دیگر هم دارم و آن اینکه بار امانت عشق است که انسان را به وادی ایمن می رساند. نمی دانم چرا به یاد موسی (ع) افتادم که خدا را شنید و محمد ( ص ) که خدا را دید.
امّا اینکه امشب به یاد بار امانت افتاده ام، علتش دختری است که تازه دیده ام و تصّور می کنم این دختر بار امانتی است که بر دوش خواهم گرفت و به وادی ایمن خواهم رسانید... ( دانشور، 47 ـ 48: 1380).
2 ـ 2 ـ 2 ـ گره خوردگی اندیشه ی خیّام و حافظ
با سیر در دیوان حافظ خواننده در می یابد که حافظ همیشه « متوجّه به سرشت سوگناک و تراژیک کار و بار جهان بوده است» (حمیدیان، 1390:1220)
و در این توجّه ژرف، شاعرانه، به سوی تفّکرات خیّام متمایل می شود. دربیت زیر بازگشت حافظ را به موتیف « گِل کوزه گران» و «سبو» و « باده» که ویژگی تفکر خیام را می رسانند در غزل « بشنو این نکته...» می بینیم:
آخر الامر گل کوزه گراه خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی(2 / 481/ 472)

صاحب شرح شوق، درشرح این بیت با توجّه به مضمون های خیامی، اول، آن را در آثار شاعرانی از قبیل فرخی، خیام، نشان داده است و بعد تأثیر پذیری از خیّام را در این زمینه بر شاعرانی مانند عطار، سعد، سلمان، خواجو و خود نیز حافظ در بیت زیر
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسۀ سر ما پر شـــــراب کن
و این رباعی
گفتیم به کوزه گر که می کن نظری
فردا به سر خاک تو آید دگـــــری
تا چند ز خاک دگران کوزه کنـی؟
از خاک تو هم کوزه کنـد کوزه گری
پی می گیرد. ( حمیدیان، 2008 ـ 4010: 1390)
و نیز درباره ی نزدیک شدن حافظ به ساحت تفّکری خیّام در جلد اول شرح شوق در مبحثی تحت عنوان « لطایف حکمی، پی کاوی نموده است. (همان:122 ـ 134)
سیمین در جزیره این نکته­ ی دقیق را در دیوان حافظ در ضمن کشانیدن موضوع به افسانه ی خلقت، در توجه سلیم به کارگاه سفالگری، چنین آینگی داده است:
ـ خدا انسان را از گل خشکی چون گل سفال آفرید و سفالساز هم کار خداوند را تقلید می کند وسفالینه می سازد، یعنی به گل، شکل و روح و زندگی می بخشد تا ابزاری بشود در دست کسی که خود او هم از خاک آفریده شده و برای سجدۀ خدا پیشانی به خاک می ساید.
ـ و اینکه عمر خیام، اینهمه از کارگه کوزه گران حرف زده و گفته است عاقبت گل کوزه گران خواهیم شد، به این علت است که نیشابور، موطن خیام، یکی از مراکز مهم سفالسازی بوده. ( دانشور، 242: 1382)
در پی آیند همین موضوع، دانشور نیم بیت را از این بیت حافظ
حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست(1/74/75)
به صورت زیر تغییر می دهد.
« حاصل کارگه کوزه گران اینهمه نیست» و
در دنباله ­ی دیدار از کارگاه سفالگری اینچنین در متن جزیره آن را جاری می سازد:
« هستی به سلیم گفت: بیایید با هم برویم غذای سنتی بخوریم و خواند حاصل کارگه گوزه گران اینهمه نیست. ای سلیم خان. » (دانشور، 242: 1382)
2 ـ 2 ـ 3 ـ وادی ایمن
در دیوان حافظ « آتش طور» که تجلی­ی حق تعالی را در درختی در «وادی ایمن» به عنوان بینامتن خویش استفاده می­کند این ترکیب ریشه در آیات قرآنی دارد با صور خیال مختلف، تابیده شده است: نمونه
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طورکجا موعد دیدار کجاست(2/19/27)
و مددی گر به چراغی نکند آتش طور
چارۀ تیره شب وادی ایمن چه کنم(6/345/337)
سیمین با ترکیب « وادی­یِ ایمن»، در جزیره ­ی سرگردانی، ضمن بحث از بار امانت، اینگونه روایت بینامتنی­یِ خود را آورده است:
« یک نظر دیگر هم دارم و آن اینکه بار امانت عشق است که انسان را به وادی ایمن می رساند. نمی دانم چرا به یاد موسی (ع) افتادم که خدا را شنید و محمد ( ص) که خدارا دید.» ( دانشور، 48: 1380)
3 ـ 2 ـ نگاه ها و داوری ها
سیمین درباره­ ی حافظ در کتاب جزیره ی سرگردانی، از دو داوری سخن به میان می آورد:
یکی داوری فروزانفر درباره ی حافظ و دیگری داوری مراد درباره ی خواجه.اما در داوری فروزانفر درباره­ی حافظ، سیمین نگاه های دقیقی به نحوه­ی تفکر، کلاس درس، ریخت ظاهری و شخصیت شاعری و سیاسی­یِ فروزانفر در جزیره انداخته است.
قبل از نگاه به جزیره این ذهنیت فرهنگی ـ سیاسی را در« درنگی بر سرگردانی های شهرزاد پسامدرن» چنین می خوانیم: «اینک باید به ذهنیت فرهنگی سیاسی سناتور استاد بدیع الزمان فروزان فر بیشتر پرداخت و نشان داد که چگونه خاستگاه و موضع طبقاتی او در قبال دربار با ذهنیت تباه اجتماعی وی سازگار افتاده.» ( اسحاقیان، 104: 1385).
3 ـ 2 ـ 1 ـ فروزانفر، کلاس ها و حافظ
در جزیره­ ی سرگردانی از فروزانفر، بارها سخن به میان آمده است. از کلاس او و سخن از حافظ و نیما ( دانشور، 144 ـ145: 1380). از خبر سناتوری و چرای­یِ پذیرفتن آن مقام بر بنیان گفته هم ـ سر وی ( همان، 145). از سرودن شعر برای مصدق و ماجرای پخش آن از رادیو « ای مصدق تو مرد مردی تو/ با دد و دیو در نبردی تو. ای مصدق تو را ثنا گفتم...» ( همان، ص 146). از وضع ظاهری فروزانفر ( همان، 145) از وسعت آگاهی فروزانفر « چنانکه خودش بارها گفته بود. در ادبیات فارسی تا حافظ نکته ای نبود که نداند.» ( همان، ص 146). از مخالفتش با نیما ( همان، 148، 149) و نیز (ر. ک. دانشور، سیمین)، «دریغا گوی استاد بدیع الزمان فروزانفر» بخارا، شماره 139 ـ 84 (173 ـ 175)
از ژست های فروزانفر (دانشور، 149: 1380)
و از....
اما اظهار نظر فروزانفر درباره­ ی حافظ در بحثی که در کلاس با توران دارد در جزیره ­ی سرگردانی چنین بازگو می شود:
« ... فروزانفر گفت: حافظ را به سویی می نهیم بعد شعر فارسی را.
ـ استاد با حافظ بایستی شعر کهن ختم می شد و نیما...
ـ بانوی کهنسال لاطائلات نباف.» ( همان، 144، 145)
3 ـ2 ـ 2ـ نگاه مراد به حافظ
رساله­ ی فی حقیقه العشق سهروردی یکی از آثار بینامتنی­یِ جزیره ­ی سرگردانی است که سیمین با آوردن قسمتی از این رساله در بین داستان و با بازگشت های گاه به گاه به آن، مطالبی را درباره­ی عشق و خلقت و وجود طرح می کند و آن را از نظر، هستی شخصیت اصلی داستان می گذراند. اما هستی بعدها این رساله را با مراد، می خواند و نگاه او را در این باره واکاوی می کند، در این نگاه است که مراد حافظ را در کنار مولوی در ستیغ فرهنگی ما جای می دهد:
بعدها هستی با « مراد» رساله ی فی حقیقه العشق سهرودی را می خوانند و هستی نظر « مراد» را جویا می شود. مراد می گوید بگذار یک بار دیگر بخوانم و نظرم را برایت بنویسم.
-نوشته ی « مراد» در کشو میز هستی، در اداره بود پیدایش کرد و خواند.
ـ هستی من، این غم ـ نامه ی گسترده و وسیعی که ادبیات ما را تشکیل می دهد به جز موارد استثنایی زاده­ی فرهنگ استبدادی و در زمانه­ ی ما زاده­ی فرهنگ استبدادی ـ استعماری ماست. ابهام واقعیعت که گاه به حد کابوس زدگی می رسد و گاه به حدّ نماد گرایی، به همین جهت است. اما خوشبختانه مولوی و حافظ که در ستیغ فرهنگی ما جا دارند، با حزن میانه­ ی چندانی نداشته اند. گاه از خودم می پرسم آیا هنگام آن نرسیده که سخنگویان روح زمانه­ ی ما کوشش کنند فوق این دو قرار بگیرند؟ مراد تو. ( دانشور، 64: 1380)
4 ـ 2 ـ رسم ها
در جزیره­ ی سرگردانی از رسم ها و آیین های بسیاری سخن به میان آمده است از جمله نوروز شمایل گردانی، کوسه برنشین و فال حافظ ما در زیر به سه رسمی که متعلق به شعر حافظ در جزیره است، می پردازیم.
4 ـ2 ـ 1 ـ سین ساقی حافظ
عید و نوروز یکی از زیباترین زمان ها در جزیره­ی سرگردانی است. سیمین در بازگشت گاه به گاه به این زمان اسطوره ای دست به خلاقیت های شگرفی می زند. بیت زیر دست ـ مایه ی هنری یِ وی در یکی از بازتاب های عید در جزیره است.
ساقیا آمدن عید مبـــــــارک بادت
و آن مواعید که کردی مرواد از یادت(ب 1/ 18/ 19)

سیمین از مصراع اوّل این بیت در سفره ی هفت سین استفاده کرده است:
... توران خانم به ناهار خوری آمد. جلو آیینه ای که به دیوار بود، روی میز بر دستی، سفره ی سفیدی انداخت، مقوای مستطیل شکلی روز پیشین از محمد آقا خریده بود که روی آن شش تا « سین» زیر قطعه های نایلون چسبانده بودند. یک نصفه سیب در وسط ـ سیر ـ سرکه ـ سنجد ـ سماق ـ سکه ـ بالای مقوا نوشته شده بود. ساقیا آمدن عید مبارک بادت. (دانشور، 97: 1380 ).
4 ـ 2 ـ 2 ـ میر نوروزی ( کوسه بر نشین)
در دیوان حافظ بیتی وجود دارد که در آن به حکم میرنوروزی اشارتی ایهام ـ دار رفته است:
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی( ب 7/454/445)

قبل از پرداختن به حضور بینامتنی­یِ میر نوروزی در جزیره­ ی سرگردانی، شایسته است که نظر برخی از حافظ پژوهان درباره­ی حکم میر نوروزی، آورده شود:
الف: استعلامی درباره ی حکم میر نوروزی تنها به دیر نپاییدن فرمانرواییِ بهار اشارت نموده است. ( استعلامی، 115: 1382)
ب: حمیدیان از قول علامه ی قزوینی و بهرام فره وشی سخنانی نقل می کند که در خور درنگ است:
میر نوروزی علامه­ ی قزوینی: کسی که در چند روز آخر سال وی را اصطلاحاً به پادشاهی بر می داشتند و او را سوار مرکوبی می کردند و از طلوع آفتاب تا عصر، وی در خیابان ها و میدان ها حرکت می کرد. حکم وی روان بود، ولی چون غروب می شد اگر وی را به دست می آوردند به انواع عقوبت شکنجه می دادند. ( برای مطالعه ی کامل نوشته، نک، میر نوروزی، یادگار، س 21 ش 3 آبان 1322، ص 13 ـ 16) و ضمن بیان سنت برنشستن کوسه ( کوسه بر نشین) مشخصات میر نوروزی را چنان بیان می کند: « آذر ماه به روزگار خسروان، اول بهار بوده است. و به نخستین روز اوی از بهر فال، مردی بیامدی کوسه، بر نشسته بر خری، و به دست کلاغی، گرفته، و به بادبیزن خویشتن باد همی زدی و زمستان را وداع همی کردی. و ز مردمان بدان چیزی یافتی و زمانه ی ما به شیراز همین کرده اند و ضریبت پذیرفته از عامل تا هرچ ستاند از بامداد تا نیمروز به ضربیت دهد و تا نماز دیگر زر بهر خویشتن را ستاند و اگر از پس نماز دیگر بیابندش سیلی خورد از هر کسی ( التفهیم، 256 ـ 257). قاسم غنی نیز در این باره توضیحاتی دارد. ( نک یادداشتها 81 ـ 88)، و اما بهرام فره وشی اصل اسطوره را به گونه ای دیگر باز می گوید: درآغاز نوروز رسم چنین بود که مردی نیک نام، خوش یمن، خجسته، گشاده روی و شیوا گفتار به حضور شاه می آمد و اجازه ی ورود می خواست، شاه می پرسید کیستی؟ از کجا؟ چه آورده ای؟ وی پاسخ می داد من از سوی دو مبارک پی می آیم، و به سوی دو نیک بخت می روم. با من پیروزمندی همراه است. نام من خجسته است با خود سال نوی می آورم. برای شاه خبر خوش و درود و پیام می آورم. شاه به وی بار می داد و از خوان سیمین نوروزی را که در کنار آن، نان های کوچک پخته شده از گندم، جو، ارزن، ذرت، نخود، عدس، برنج، کنجد، باقلا و لوبیا قرار داشت در پیش روی شاه می گذاشت و برای شاه خوشبختی و نیک روزی و زندگانی دراز آرزو می کرد. در این اسطوره دو نیکبخت عبارتند از دو امشاسپند، خرداد و امرداد، یا هاروت و ماروت، زیرا شاهان در روز ششم فروردین در نوروز بزرگ، در خرداد روز به بار نوروزی می نشستند و امشاسپندان دو گانه ی خرداد و مرداد، که یکی به معنی تندرستی است و بر آب ها فرمانروایی دارد و دیگری به معنی نمیرایی و زندگی جاودان است و بر گیاهان فرمانروا است، فرشته های موکل بر روزهای ششم و هفتم ماه هستند و میر نوروزی ازسوی آنان تندرستی و زندگی جاودان به حضور شاه می برد. [ باز برد نویسنده به « مجالس النیروز و المهر جان» در المحاسن والاضداد حافظ، چ بیروت، بدون ذکر صفحه ـ م] اما دو نیکبخت دیگر، شاه وشهبانو بودند که می بایستی درسال نو برکت و فراوانی و خوشبختی به مردم ارزانی دارند. (جهان فروزی، 53 ـ 54 ) ( حمیدیان، 3865 ـ 3870: 1392)
صاحب شرح شوق پس از این باز آورد درباره ی بیت فوق، برداشت زیر را ارائه می دهد:
روال سخن شاعر به گونه ای است که گویی می خواهد چیزی را به صورت پوشیده به مخاطب منتقل کند. مثلاً اینکه فرمانروایی فردی نابکار که شاید بیم بسیار نیز برانگیخته است، گذرا خواهد بود. بعید می دانم که شاعر از لوازمی چون سخن در پرده گفتن، توصیه ی به بیرون آمدن از پیلۀ خود و گذرا انگاشتن حاکمی موقت، صرفاً برای ساختن مضمونی شاعرانه سود جسته باشد. ( همان، 3870 ـ 3871)
خرمشاهی با تکیه به دیدگاه علامه ی قزوینی، دو نظر را جمع کرده ( نظر استعلامی و حمیدیان) درباره میرنوروزی چنین می نویسد:
به گفتۀ علامۀ قزوینی این تعبیر حافظ ایهام دارد. معنای نزدیک آن بهار و شوکت و دولت بهار است و معنای بعید آن پادشاه یا امیر و یا حاکم موقتی است که در قدیم الایام رسمی بوده که برای تفریح مردم، سلطنت چند روزه­ای به او می بخشیده­اند و پس از انقضای ایام جشن، سلطنت او نیز به پایان می رسید و شأن نزول این بیت و سخنی که حافظ در پرده می گوید، اشارتی دارد به دلجویی حافظ از خواجه جلال الدین توران شاه، وزیر معروف شاه شجاع و ممدوح حافظ که در دو بیت آخر همین غزل نیز به نام اوتصریح شده در وقتی که بدگویی رقیبش یعنی رکن الدین شاه حسن، وزیر دیگر شاه شجاع به تهمت سرو سرداشتن با دشمنان شاه شجاع به زندان افتاده بود. حافظ خطاب به او می گوید رکن الدین حسن، دولت مستعجل دارد. نقل به معنی و اختصار از « میر نوروزی، نوشته ی محمد قزوینی، یادگار سال اول شماره سوم، ص 13 ـ 16». نیز (حواشی غنی، ص 710 ـ 713) ( خرمشاهی، 1372:1192).
دانشور، صاحب جزیره­ ی سرگردانی از این رسم اسطوره ای ـ تاریخی، درباز آوردِ کوسه برنشین آن را در صحنه ای از نمایش آن در جزیره در ضمن گلایه ای که مامان عشی، از هستی کرده بود چنین بازتاب داده است:
امّا حیف بود بازی مطرب روحوضیها را نبینی، نمی دانی روی تخت چه کردند؟ زدند و خواندند و قر دادند و شکلک در آوردند و پشتک و وارو زدند... البته آخرهای بازی تخت شکست و همه شان فرو رفتند. مهمانها خیال کردند این هم جزو بازی است.
و هستی پرسیده بود: پس نمایش ندادند.
ـ چرا، بعد ازشام نمایش دادند، نمایش عمو نوروز ـ یک کوسه سوار دوتاشان شده بود. که خود را به صورت الاغ در آورده بودند. کوسه یک بادبیزن دستش بود و خود را باد می زد و به جای شاه روی تخت جلوس کرد: وزیر و وزرا و چند تا زن هم دور و برش بودند. پسیتاهم خودش را قاطی کرد. تخم حرام زن سوگلی کوسه شده و کوسه تا توانست با او لاس زد. هستی گفته بود نمایش میر نوروزی بوده یا کوسه برنشین، مامان عشی گفته بود: بیژن که ترجمه می کرد، گفت: عمو نوروز و گفت شبیه بابانوئل مسیحی هاست منتها کوله بار هدیه هایش را جا گذاشته. ( دانشور، 128 ـ 139: 1380 ).
4 ـ 2 ـ 3ـ فال حافظ
هر چند در تصحیح قزوینی ـ غنی این غزل بامطلع زیر ثبت نیفتاده،
مژده ای دل که مسیحا نفسـی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می­آید( 1 / 498/ 235)
در شرح شوق آمده است: قزوینی غزل را ندارد، امّا سایه، به رغم ارادت به طبع قزوینی، آن را دارد. ابوالحسن نجفی هم غزل را اصل می داند (« حافظ نسخۀ نهایی»، نشر دانش، س دوم ش. اول، آذر و دی، 1360، ص 32)، نیساری هم آن را اصیل دانسته و آورده، ضمن اینکه پس از بیت این بیت را نیز ( که خانلری الحاقی تلقی کرده)، افزوه ( سایه نیز)
جرعه ای ده که به میخانۀ ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می آیــد
البته، مطابق ثبت خود جناب نیساری، این بیت در قدیمترین نسخ موجود نیامده، و لذا اصالت آن محل تردید است. ) نک، دفتر دگرسانیها1، 804) این را هم بد نیست از حضرات بپرسیم: آیا به نظر شما ( میخانۀ ارباب کرم) می تواند سخن حافظ و مطابق با عرف و اسلوب شعر او باشد. ( حمیدیان، 2717: 1392 ).
دانشور از فال حافظ هم در جزیره سخن به میان آورده است. در آنجا که شاهین صحبت را به سر گروهبان می کشاند. تیمسار به بازدید آمده بود و بالاخره تیمسارامر به گشودن در اتاق سرگروهبان کرده بود.
ای خدا، همه مان چه دیدیم؟ تو طاقچه یک دیوان حافظ و یک قرآن رویش، کف اتاق جانماز پهن بود، تصویر حضرت علی به دیوار. یک عبا کنار جا نماز. سرگروهبان دستش را بالا برد و استدعا کرد برای سپهبد از دیوان حافظ فال بگیرد. تیمسار شلاقشان را به چکمه زدند، به اتاق تشریف فرما شدند. کنار ج

/ 1 نظر / 237 بازدید
leila

من دانشجویی دکتر شبانیزبوده ام که خود اکنون در دانشگاها ادبیات تدریس میکنم خواندم زیبا بود تشکر از شما ضمن اینکه به خانم دانشور هم علاقه دارم بادردو بدرود