روایتى دیگر در مرگ رستم‏

دکتر منصوررستگار فسایی

 

روایتى دیگر در مرگ رستم‏  ×

 

دم مرگ چون آتش هولناک‏

ندارد ز بُرنا و فرتوت، باک‏

در این جاىِ رفتن نه جاى درنگ‏

بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ‏

چنان دان که دادست و بیداد نیست‏

چو داد آمدت، بانگ و فریاد چیست؟

 

چنین گفت رودابه روزى به زال‏

که: از داغ و سوگ تهمتن، بنال‏

همانا که تا هست گیتى‏فروز

ازین تیره‏تر کس ندیده‏ست روز

 رستم، مردانه‏ ترین رزم‏آور حماسه هاى ملّى ایران است. او جهان‏ پهلوانى یگانه و بى همتا است که از زهدان تاریخ و اسطوره، بى بدیل زاده شده است. مردى است یزدانشناس، زیرک و هنرمند، باتدبیر و دوراندیش، عاشق ایمان و ایران خویش، در دوستى استوار است و در وفادارى پایدار. عمرى طولانى دارد که گویى به درازناى آرزو هاى ملّتى مى ماند که خود را در او خلاصه مى کند. جان‏ برکفى است که در راه هدف سر از پا نمى شناسد و خویشتن را وقف مصالح ملّت خویش کرده است. اندیشه او خلاف بسیارى از شاهان است که ملّت را براى منافع خویش مى خواهند؛ به همین جهت، بیشتر اوقات با شاهانى چون کاووس اختلاف دارد و آنان را به چیزى نمى گیرد و به پشیزى نمى خرد و اتکاى او تنها به خداوند است و نیروى تن و اندیشه خویش:

تهمتن برآشفت با شهریار

که: چندین مدار آتش اندر کنار

همه کارت از یکدیگر بَتر است‏

تو را شهریارى نه اندر خور است...

به در شد، به خشم اندرآمد به رخش‏

"منم" گفت: شیر اوژن و تاجبخش‏

چه خشم آورد؟ شاه کاووس کیست؟

چرا دست یازد به من؟ طوس کیست؟

زمین، بنده و رخش، گاه من است‏

نگین، گرز و مِغْفَر، کلاه من است‏

شب تیره از تیغ رخشان کنم‏

به آوردگه بر، سر افشان کنم‏

سرنیزه و تیغ یار منند

دو بازوى و دل، شهریار منند

چه آزاردم او، نه من بنده‏ام‏

یکى بنده آفریننده‏ام‏

 از همین ‏رو است که هرگاه دلیران مى خواهند او را به پادشاهى برگزینند، از این امر سرباز مى زند و شأن پهلوانى را بیش از پادشاهى مى داند:

دلیران، به شاهى مرا خواستند

همان گاه و افسر بیاراستند

سوى تخت شاهى نکردم نگاه‏

نگه داشتم رسم و آیین و راه‏

اگر من پذیرفتمى تاج و تخت‏

نبودى تو را این بزرگى و بخت‏

 رستم، در طول سالها پیکار بى امان خویش، رنجها برده است؛ با پیل و شیر و اژدها و دشمنان هول‏انگیز و مخافت‏آفرین جنگیده و یک دم آرام نیافته است، تا افتخار و سربلندى ایران را نگاهبان باشد و آرامش و آسایش را به همگان ببخشاید و روزها را بر آنان خرّم و دلهاشان را شاد دارد:

سدیگر که تا من ببستم کمر

تن‏آسان شد اندر جهان تاجور

بر آن خرّمى روز هرگز نبود

پى مرد بى راه، بر دز نبود

که من بودم اندر جهان کامران‏

مرا بود شمشیر و گرز گران...

به گیتى چنان دان که رستم منم‏

فروزنده تخم نیرم منم‏

بخاید ز من دست، دیو سپید

بسى جادوان را کنم ناامید

چو کاموس جنگى، چو خاقان چین‏

سواران جنگى و مردان کین‏

که از پشتِ زینشان به خمّ کمند

ربودم، سر و پاى کردم به بند

نگه‏دارِ ایران و شیران منم‏

به هرجاى، پشت دلیران منم‏

دگر آنکه اندر جهان سر به سر

یلان را ز من جُست باید هنر

بسى باره و دژ که کردیم پست‏

ندیدم بدان‏سو که بودم، شکست‏

مرا دید در جنگ دریا و کوه‏

که با نامداران توران گروه‏

چه کردم، ستاره گواى من است‏

به مردى، جهان زیر پاى من است‏

 بدین ترتیب، رشته حیات و آرزو هاى ایرانیان به جان این پهلوان بسته است و سرنوشت رستم و این مردم همچون شیر و شکر به هم درآمیخته است؛ و طبیعى است که مرگ رستم نقطه اوج ناامیدیها باشد و سقوط او در چاهى شوم که حریصانه دهانِ گشوده دارد، پایان راهى است که هیچ‏کس را یاراى باز از سرگرفتن و درنوردیدن و ادامه آن، بدان‏سان و روش، نیست. اصولا، مرگ پهلوان محبوب ملّت را پذیرفتن، دردانگیزترین لحظه هاى بى پناهى و بى پشتوانگى مردم است؛ زیرا هنگامى که چنین پهلوانى مى میرد، فصلى از تاریخ پایان مى پذیرد و فصلى دیگر آغاز مى شود که براى مردم سرشار از نگرانى و اضطراب و تردید است. پهلوان، در حماسه ‏ها، نه‏ تنها یک حمایتگر ملّت است و مایه ی قوّت قلب و محافظ آن، که خالق نظمى نوبنیاد و مطلوب است که مردم آن‏را مى پسندند و قلبا با آن همراهند و همین امر سبب مى شود که آوازه پهلوان همیشه و در همه‏ جا بر سر زبانها باشد و داستانهایش، که بى تردید نمایانگر آرزو هاى ملّى و افتخار و سرافرازى راویان آن است، نقل مجالس گردد.

 بنا بر این، مرگ پهلوان حادثه ‏اى عظیم است، دردى است به یادماندنى و رنجى مداوم. اما، نحوه مرگ را نیز نباید از نظر دور داشت، مرگ پهلوان، اگر به صورت طبیعى باشد، بازگوکننده این نکته خواهد بود که نظم موجود ادامه یافته است، منتهى یکى از پشتوانه هاى خویش را از دست داده است.

 مردم، اگرچه از مرگ پهلوان افسرده ‏اند، اما با پهلوانى دیگر و نجات‏ بخشى دیگر همراه هستند. در این لحظه، غم در دلها موج مى زند؛ لکن امید باقى است؛ زیرا فضاى حماسىِ افتخارها دگرگون نشده و کسانى راه پهلوانى را ادامه مى دهند و محیط جامعه گرمى و حرارت خود را از دست نداده است.

 چون به پایان شد ریاحین، گل رسید

چون سر آمد صبح صادق، خور بزاد

گر زمانه آیتِ شب محو کرد

آیت روز از مهین مادر بزاد

خاقانى‏

 بدین سبب، مرگهایى در شاهنامه فردوسى هست که، اگرچه به پهلوانانى نامور مربوط است، اما انسان رخداد آنها را درک نمى کند؛ بمانند مرگ نیاىِ رستم، سام، که اگرچه سام پهلوانى عمده و شکوهمند است، اما مرگى طبیعى دارد و به همین جهت جلوه ‏اى خاص به خود نمى گیرد، زیرا که زال فرزندش و رستم نواده‏اش زنده‏ اند. بنا بر این، تنها افراسیاب، دشمن ایران، گزارشگر آن مى شود و در نامه‏ اى به پدر مى نویسد:

اگر سام رفت از درِ شهریار

همانا نیاید بدین کارزار

ستودان همى سازدش زال زر

ندارد همى جنگ را پاى و پَر

مرا بیم از او بُد به ایران‏زمین‏

چو او شد، به ایران بجوییم کین‏

 حتى از مرگِ "زال"، پدر رستم، نیز در شاهنامه نشانى نیست، زیرا هنوز رستم زنده است. مفهوم این امر آن است که وجود رستم نظمى را که سام و زال حافظ آن بودند، ادامه مى دهد. و به قول فرّخى:

گر چراغى ز ما گرفت جهان‏

باز شمعى به پیش ما بنهاد

 و در نتیجه موجبات نگرانى جامعه را فراهم نمى سازد، اما مرگى که در نبرد و در گرماگرم هیجانات و التهاباتِ آن گریبان پهلوانانِ محبوب ملّى را مى گیرد و به عبارت دیگر پهلوان کشته مى شوداز نوعى دیگر است: متضمّن شکستى فاحش و ضربتى مهلک و از دست رفتن امیدها و جانشین شدن تزلزل و بیم بر پیکره ناتوان جامعه خواهد بود. این دیگر آن مرگى نیست که نظم را دگرگون نکند و روال زندگى عادى را دچار وقفه و سکون و احیانا انحطاط و تزلزل نسازد ،  مر گى است در اوج، اما مایه هاى سقوط به ژرفاى چاه را هم با خود دارد و بیم و استیلاى بیگانه و خوف از دست رفتن همه چیز را با خویشتن مى آورد. نماد "چاه" در داستان رستم، شبِ ناامیدى و سکوت و وحشت را به یاد مى آورد. گویى پهلوان که در لحظه به لحظه حیاتش آرزویى را برآورده مى ساخت و رؤیایى را تحقّق مى بخشید با چنین مرگى آغازگر لحظه هایى مى شود که از دست رفتن و از دست‏ دادنها را در خود مى پروراند و طبیعى است که راویان مرگ او خوش نمى دارند که از شکست وى سخن بگویند، زیرا این مرگ را نه‏ تنها شکست عظمتها و اسطوره هاى پهلوانان محبوب خویش مى دانند، که درواقع آن‏را شکست آرمانها و اندیشه هاى خویش نیز برمى شمارند. بنا بر این، در مرحله اوّل، کشته شدن پهلوان را آگاهانه و متعمدا در روایات انکار مى کنند، ولى چون به تدریج خلأ وجود او را احساس مى کنند و عوارض و نتایج نبود وى را در زندگى خویش مى شناسند، به آفرینش و ساختن داستانهایى مى پردازند که به موجب آن یا پهلوان به مرگى طبیعى بمیرد یا آنکه ناجوانمردانه کشته شود تا خللى به شکست ‏ناپذیرى او وارد نشود و بدین وسیله مى کوشند تا شکست پهلوان را از خاطره خویش و بیگانه بزدایند؛ و نیز او را پهلوانى همیشه پیروز و در نتیجه افتخارآفرین جلوه دهند. و از آنجا که این روایات مرگ با مصلحت‏ بینیهاى ویژه و دیدها و نقطه ‏نظر هاى مذهبى، سیاسى و اجتماعى متفاوت ملّتها همراه است، در تحلیل روایاتِ مرگ پهلوانان، روحیّات مختلف و آرمانهاى متفاوت جوامع را مى توان شناخت. داستان مرگ رستم نیز از این مقوله ‏ها جدا نیست. در مورد مرگ رستم به طور کلى سه روایت عمده و متفاوت موجود است:

 .1 فردوسى و کسانى که از شاهنامه ابومنصورى بهره گرفته ‏اند شغاد را کشنده رستم دانسته ‏اند.

 .2 طبرى و بلعمى کشنده رستم را بهمن پسر اسفندیار دانسته‏ اند.

 .3 بعضى از مورخان نوشته ‏اند که رستم به مرگ طبیعى درگذشته است.

 ما بر آنیم تا در این مقاله با نشان دادن شواهدى از شاهنامه و ذکر نقایص روایتهاى مذکور در فوق، روایتى دیگر ارائه کنیم که در هیچ‏ جا مضبوط نیست؛ و با این روایات مشهور و معروف نیز متفاوت است و ناشى از این اندیشه است که همه روایات موجود بایستى تغییر شکل‏ یافته ی  صورتى دیگر از این واقعه باشند که سبب شده است پردازندگان اساطیر، به انگیزه حفظ آرمانها و آرزوها و علایق و ارزشهاى قومى و اعتقادات کهن و اعتبارات ملّىِ جامعه خویش، آن واقعه اصلى را انکار کرده باشند و روایاتى دیگر را، که مطبوع و مورد پسند آنها بوده است، به جاى آن بنشانند؛ زیرا که اگر واقعیت مرگِ مردى نامدار چون رستم به نحوى بود که ایرانیان آن‏را مى پسندیدند، نمى توانست بیش از یک صورت و یک روایت داشته باشد؛ همان‏طور که مرگ سام و زال و نوذر و کاووس و بسیارى دیگر از ناموران شاهنامه نیز بیش از یک صورت یا یک روایت ندارد. بهتر است نخست روایات مختلف مرگ رستم را بررسى کنیم و سپس به نتیجه‏ گیرى و ارائه چهارمین نظر بپردازیم:

 

 روایت اوّل‏

 نخستین روایت در مرگ رستم آن است که شغاد، که برادر ناتنى رستم است، او را ضمن توطئه‏ اى ناجوانمردانه به چاه مى افکند و موجب مرگ وى، رخش و چند تن از برادران و یارانش مى شود. فردوسى این داستان را چنین بیان داشته است که زال از یکى از کنیزان آوازخوان و رودنواز خویش پسرى یافت که ستاره‏ شناسان پیش ‏بینى کرده بودند که روزگار با او بر سر مِهر نخواهد بود و این فرزند تخمه سام نیرم را تباه خواهد کرد. زال، شغاد را به نزد شاه کابل فرستاد و شاه کابل، که باج‏گزار رستم بود، دختر خود را به همسرى شغاد درآورد و با این پیوند توقع داشت که دیگر رستم از او باج نستاند، اما رستم چنین نکرد و در نتیجه، شاه کابل کینه رستم را به دل گرفت و به یارى شغاد توطئه ‏اى چید که رستم را از میان بردارد. توطئه چنین بود که شاه کابل مهمانى ساخت و در آن به شغاد سخنان ناهموار گفت و شغاد رنجیده به نزد رستم رفت و از شاه کابل شکایت برد و او را براى کینه‏ کشى به کابل آورد. اما، شاه کابل از رستم در حضور همگان پوزش‏خواهى فراوان کرد و رستم را به شکارگاهى رهنمون شد که چاههاى فراوان در آن کنده و سر آنها را پوشانیده بودند. رستم و رخش در یکى از این چاهها فروافتادند و دیگر همراهان رستم نیز در چاههاى دیگر سرنگون آمدند؛ رستم به سختى مجروح شد و بى درنگ دریافت که توطئه شغاد او را بدین روز افکنده است. بنا بر این، شغاد را سرزنش کرد و از وى خواست که کمان او را به زه کند و دو تیر به وى بدهد تا شیران درنده او را در چاه ندرند.

شغاد آمد آن چرخ را برکشید

به زه کرد و یک بارش اندر کشید

بخندید و پیش تهمتن نهاد

به مرگ برادر همى بود شاد

 رستم تیر در کمان راند و شغاد را نشانه گرفت؛ شغاد هراسان به درخت چنارى که میان‏ تهى بود پناه برد، اما تیر رستم او و چنار را به هم دوخت:

شغاد از پس زخم او آه کرد

تهمتن بر او درد کوتاه کرد

بدو گفت رستم: "ز یزدان سپاس‏

که بودم همه‏ساله یزدان‏شناس‏

از آن‏پس که جانم رسیده به لب‏

بر این کین ما بر، بنگذشت شب"

 رستم درگذشت و فرامرز، پسر رستم، پس از آگاهى از ماجرا، به کین‏جویى برخاست و شاه کابل را کشت و:

به کردار کوه آتشى برفروخت‏

شغاد و چنار و زمین را بسوخت‏

 و جنازه رستم و رخش و زواره را به شکوه سزاوار به زابلستان بردند و:

زمانه شد از درد او با خروش‏

تو گفتى که هامون برآمد به جوش‏

کسى نیز نشنید آواز کس‏

همه بومها مویه کردند و بس‏

به باغ اندرون دخمه‏اى ساختند

سرش را به ابر اندر افراختند

همى مشک با گِل برآمیختند

به پاى گو پیلتن ریختند

همى گفت هرکس که: "اى نامدار

چرا خواستى مشک و عنبر نثار

نخواهى همى پادشاهى و بزم‏

نپوشى همى نیز خفتان رزم‏

نبخشى همى گنج و دینار نیز

همانا که شد پیش تو خوار چیز

کنون شاد باشى به خرّم‏بهشت‏

که یزدانت از داد و مردى سرشت‏

 مسلّما این روایت از کشته شدن رستم، همان است که در منابع اصلى شاهنامه، خاصه شاهنامه ابومنصورى، آمده بود. زیرا، ثعالبى هم در غرر اخبار ملوک الفرس همین داستان را نقل مى کند و نشان مى دهد که روایت فردوسى نقل توأم با امانت این داستان است، اما عمر این داستان بیش از عمر روایت دوم نیست؛ زیرا که در همه منابع شغاد را معاصر با بهمن دانسته‏ اند که نقش ‏آفرین دومین روایت در مرگ رستم است.

 

 روایت دوم‏

 دومین روایت در مرگ رستم، در تاریخ طبرى و تاریخ بلعمى آمده است که به موجب آن: بهمن به خونخواهى پدرش، اسفندیار، به سیستان رفت و رستم و پدرش، زال، برادرش، ازواره (زواره)، و پسرش، فرامرز، را بکشت و براى روزىِ سپاه و خرج هیربدان و آتشکده‏ ها و مصارف دیگر، مال بسیار گرفت. این روایت بسیار مختصر و مجمل است و مطلقا وارد جزئیات حادثه نمى شود و روشن نمى سازد که بهمن کجا و کى و چگونه رستم را به قتل رسانیده است. اما، این داستان انگیزه بهمن را که انتقامجویى از قاتل پدرش، اسفندیار، است روشن مى کند؛ و از همه مهمتر نشان مى دهد که بهمن گنجینه هاى رستم را به هیربدان و آتشکده ‏ها مى بخشد که دین آنها مورد پذیرش رستم قرار نگرفته بود.

 على‏رغم اینکه فردوسى کشته شدن رستم را به وسیله "شغاد" پذیرفته بود و شغاد را کشنده رستم مى دانست، این روایت را نیز به نحوى در شاهنامه مورد استفاده قرار داده است و به قصد بهمن در کشتن رستم اشاره نموده است و آن زمانى است که اسفندیار، بهمن را به پیغامبرى نزد رستم مى فرستد و زال رهنمونى را با او همراه مى سازد تا شکارگاه رستم را بدو بنمایاند. رهنمون نیز جایگاه رستم را به بهمن مى نماید و خود بازمى گردد و بهمن، پیش از آنکه به نزد رستم برسد، به کوهى برمى آید که مشرف بر شکارگاه رستم است و از آنجا رستم را مى بیند که در بزم نشسته و یاران و برادرانش او را در میان گرفته ‏اند. بهمن قصد مى کند با پرتاب کردن سنگى عظیم، به سمت رستم کار وى را بسازد و زحمت پدر خویش اسفندیار را در مقابله با وى کوتاه سازد:

نگه کرد بهمن، به نخجیرگاه‏

بدید آن بَرِ پهلوان سپاه‏

درختى گرفته به چنگ اندرون‏

برِ او نشسته، بسى رهنمون‏

به دل گفت بهمن که: این رستم است‏

و یا آفتاب سپیده‏دم است‏

به گیتى کسى مرد، زین‏سان ندید

نه از نامدارانِ پیشین، شنید

بترسم که با او یل اسفندیار

نتابد، بپیچد سر از کارزار

من، این را به یک سنگ بیجان کنم‏

دل زال و رودابه، پیچان کنم‏

یکى سنگ از آن کوه خارا بکند

فروهشت ز آن کوهسارِ بلند

ز نخجیرگاهش زواره بدید

خروشیدن سنگ خارا شنید

خروشید کاى مهتر نامدار

یکى سنگ غلتان شد از کوهسار

نه جنبید رستم، نه بنهاد گور

زواره همى کرد زان‏گونه شور

بزد پاشنه، سنگ بنداخت دور

زواره بر او آفرین کرد و پور

غمى شد دل بهمن از کار اوى‏

چو دید آن بزرگى و کردار اوى‏

نشست از بر باره بادپاى‏

پر اندیشه از کوه شد بازِ جاى‏

بگفت آن شگفتى به موبد که دید

وز آن راه آسان، سر اندر کشید

 از آنجا که ثعالبى نیز عین همین واقعه را بیان مى دارد، مى توان فهمید که این حکایت در متن شاهنامه ابومنصورى یا یکى از منابع مشترک فردوسى و ثعالبى هم آمده بوده است: "بهمن وقتى بر قله کوه نشست و بزم رستم را نگریست، با خود اندیشید: همان به که پدر را از شرّ این اهریمن خلاص کنم و غفلتا او را هلاک سازم، پس تخته‏ سنگى را محاذى سر او به زیر افکند. تخته ‏سنگ فروغلطید، رستم سر را بلند کرد آن‏را دید، ولى اعتنایى نکرد؛ فقط چون نزدیک شد، سر را به عقب برد تا از روى سرش بگذرد و با پا آن‏را عقب راند و گفت شاید از زیر پاى سبعى دررفته باشد. بهمن به مشاهده این منظره از مقابله پدرش با چنین حریفى سخت پریشان شد و از راه دیگر فرود آمد..." درست همان مطلبى که در شاهنامه ‏آمده است:

بترسم که او با یل اسفندیار

نتابد، بپیچد سر، از کارزار

 به نظر مى رسد که پردازندگان این روایت، با جاى دادن داستانِ این قصدِ ناموفقِ بهمن در کشتن رستم، خواسته اند تضادّ موجود کشته شدن رستم به وسیله شغاد را از میان بردارند و بهمن را ناموفق جلوه دهند و در نتیجه روایت دوم را، که در بالا ذکر آن آمد، از اعتبار بیندازند و مسلما این گروه کسانى هستند که با اعتقادات زردشتى اسفندیار و بهمن و خاندان آنها موافق نبوده و ترجیح داده‏ اند که کشنده رستم، ناجوانمردى از خاندان خود رستم و از خون و گوشت و پوست وى باشد و بهمن یا کسى از خاندان وى، که مذهبى متفاوت با آنها داشته است، نباشد.

 اما، روایت اوّل و دوم در نکات بسیارى با هم مشترکند:

 1-بهمن و شغاد هردو به حیله قصد کشتن رستم را مى کنند.

 2-هردو سعى مى کنند که بدون رویارویى با رستم و به خطر انداختنِ جان خود رستم را از میان بردارند.

 3- هم شغاد و هم بهمن، نه به خاطر خود، بلکه به خاطر دیگرى، به کشتن رستم قصد مى کنند. شغاد به خاطر پدرزن خویش و بهمن به خاطر پدر خویش، اسفندیار. و مى توان گفت که "پدر" در هردو ماجرا نقشى عمده دارد.

 4-در هردو روایت، اوج و فرودى است و شغاد و بهمن برفراز هستند و رستم در پایین، در یکى رستم به قعر چاه سقوط مى کند و در دیگرى تخته‏سنگى بزرگ از بالا به سوى رستم پرتاب مى شود.

 5-در هردو روایت رخش و زواره و بعضى از بزرگان و برادران رستم با اویند و به همراه رستم جان مى بازند.

 6- در هردو داستان، رستم در خارج از سرزمین خویش است و دور از آنجا جان مى بازد.

 7-در هردو ماجرا، رستم پس از وقوع حادثه با حادثه‏آفرین روبرو مى شود و با وى سخن مى گوید. شغاد را مى بیند و توطئه او را مى شناسد و او را مى کشد و بهمن را ملاقات مى کند و پیغام او را دریافت مى دارد.

8-.در هردو واقعه، نه‏تنها دشمن رستم بیگانه نیست، بلکه به نوعى وابسته بدو است. همان‏طور که مى دانیم، شغاد، برادر ناتنى رستم است و بهمن، بعد از کشته شدن اسفندیار و بنا به وصیّت و درخواست اسفندیار، به رستم سپرده مى شود تا او را "پدروار" بپذیرد و تربیت کند و آرایش کارزار و بزم و شکار و مى و رامش و چوگان بیاموزد:

چنین گفت با رستم اسفندیار

که: اکنون سر آمد مرا روزگار

تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آى‏

که ما را دگرگونه‏تر گشت راى‏

مگر بشنوى پند و اندرز من‏

بدانى سرمایه و راز من‏

بکوشى و آن‏را به جاى آورى‏

بزرگى بر این رهنماى آورى‏

کنون بهمن این نامور پور من‏

خردمند و بیدار دستور من‏

بمیرم، "پدروارش" اندر پذیر

همه هرچه گویم تو را، یاد گیر

به زابلستان در، وراشاد دار

سخنهاى بدگوى را یاد دار

بیاموزش آرایشِ کارزار

نشستنگه بزم و دشت و شکار

مى و رامش و زخم چوگان و کار

بزرگى و برخوردن از روزگار

تهمتن چو بشنید، برپاى خاست‏

ببر زد به فرمان او دست راست‏

که: تو بگذرى، ز این سخن نگذرم‏

سخن هرچه گفتى به جاى آورم‏

 ثعالبى پذیرش رستم را با نکته‏ اى همراه مى سازد و مى نویسد: "رستم به اسفندیار جواب داد که اطاعت مى کنم و پسرت را آنچنان‏که سیاووش را پروردم، تربیت مى کنم." اما برادر رستم، رستم را ملامت مى کند که: "...اى برادر، تو در قبول تربیت بهمن خطا کردى، این بچه همان شیرى است که تو او را کشته ‏اى و مى ترسم که خاندان ما به دست او نابود شود." که درواقع رستم، با پذیرفتن نقش تربیت و معلمى بهمن، به پدر روحانى و معنوى و مربى او تبدیل مى شود و درواقع جاى پدر وى، یعنى اسفندیار، را در داستان پر مى کند.

 9-در هردو روایت، شغاد و بهمن خاندان رستم را مضمحل مى کنند. گفتیم که بهمن، مطابق روایات، تمام خاندان رستم را نابود مى کند و ستاره‏ شناسان از بدو تولد شغاد پیش‏بینى کرده بودند که او بدیُمن و نابودکننده خاندان رستم خواهد بود:

چو این خوب‏چهره به مردى رسد

به گاه دلیرى و گُردى رسد

کند تخمه سام نیرم تباه‏

شکست اندر آرد بدین دستگاه‏

همه سیستان زو شود پرخروش‏

همه شهر ایران برآید به جوش‏

شود تلخ از او روز بر هرکسى‏

از آن‏پس به گیتى نماند بسى‏

10- در هردو داستان، شغاد و بهمن فاقد پیشینه پهلوانى و شهرت در نبرد و دلیرى و شجاعت سلحشورانه هستند؛ در هیچ نبردى مستقیما شرکت نجسته ‏اند و هیچ روایتى از دلاورى و رزم ‏آورى آنها در دست نیست، حتى اسفندیار در جایى بهمن را به کودکى و بى تجربگى و نادانى متهم مى کند و مى گوید:

ز بهمن برآشفت اسفندیار

ورا بر سر انجمن کرد خوار

بدو گفت: "کز مردم سرفراز

نزیبد که با زن نشیند به راز

وگر کودکان را به کارى بزرگ‏

فرستى نباشد دلیر و سترگ‏

تو گردنکشان را کجا دیده‏اى‏

که آواز روباه نشنیده‏اى‏

که رستم همى پیل جنگى کنى‏

دل نامور انجمن بشکنى"

 بنابر آنچه گفته شد، اشتراکات کردارها و منشهاى شغاد و بهمن بسیار زیاد است و این دو در چند امر با یکدیگر اختلاف دارند:

نخست آنکه شغاد از خاندان پهلوانى رستم و همخون اوست، در حالى که بهمن از خاندان شاهى است

و دیگر اینکه، شغاد دین و آیین خاندان رستم را دارد، ولى بهمن از مروّجان دین زردشت است. قصد بهمن در کشتن رستم جنبه معنوى و دینى دارد، در حالى که شغاد تنها به دلیل مادّى، یعنى بخشیده نشدن خراج کابلستان، رستم را مى کشد.

و بالاخره شغاد را رستم پیش از مرگ خود مى کشد و از او انتقام مى گیرد، ولى بهمن زنده مى ماند و خاندان رستم را از میان برمى دارد. گرچه بعدها به دست یکى از افراد خاندان رستم (آذر برزین) کشته مى شود.

 

 روایت سوم‏

 سومین روایت درباره مرگ رستم، مردنِ او است؛ یعنى، مردى که 700 سال زیسته است، به طور طبیعى خورشید عمرش غروب مى کند. در بعضى از متون نه‏ تنها به کشته شدن رستم به دست شغاد یا بهمن اشارتى نمى رود، بلکه از محتواى کلام چنین برمى آید که این پهلوان نامور به صورت طبیعى مرده است. در اخبارالطّوال آمده است: گویند چون رستم (پس از کشتن اسفندیار) به اقامتگاه خود در سیستان بازگشت ،چیزى نگذشت که بمرد و بهمن با شنیدن این خبر به سیستان رفت و هرکه از دودمان رستم و از کسان او بود به دست آورد و کشت و در المعجم فى آثار ملوک العجم مى خوانید: "بهمن به تخت سلطنت نشست، جوانب همت بر انتقام پدر خویش از رستم دستان و خراب کردن ملک زابلستان مقصور گردانید و لشکر... بفرستاد. چون طلایه سپاه و سیل رسیدند خبر شنیدند که سطوت تندباد موت، حیات رستم را از چمن زندگانى فروشکسته است و برادر او بر سریر خسروى نشسته است میان بهمن و برادر رستم جنگى سخت رفت و برادر رستم نیز کشته شد و بهمن را ملک زابلستان در تصرف آمد."

 حال اگر مجموعه اقوال سه ‏گانه فوق را با هم بسنجیم، باز این سؤال مطرح است که چرا مرگ پهلوانى نامور که همه ایرانیان او را دوست مى داشته ‏اند و همه خاطرات زندگى او را، از تولد و حوادث مختلف عمرش، از عشق و مستى و غذا خوردن و جنگیدن و سفر کردن و امثال آن‏را یکسان حفظ و نگهدارى کرده ‏اند، چرا هنگامى که به نقطه مرگ وى مى رسند، درباره آن متفاوت مى اندیشند و سه روایت مختلف را نقل مى کنند: در یکى مى میرد و در دوتاى دیگر کشته مى شود، اما قاتلان او دو تن مختلف هستند. اگر رستم خود از گردونه قدرت پیاده شده و بسان سام و زال به تاریکى و سایه حوادث اصلى شاهنامه خزیده بود، شاید این تعدّد روایات را مى شد ناشى از فراموش شدن پهلوان و نداشتن نقش فعّال در حوادث خواند، اما، رستم بنا بر هر سه روایت، اندک ‏زمانى پس از پیروزى بر اسفندیار جان باخته است؛ درست زمانى که همه چشمها بدو دوخته شده بوده است. به علاوه، بهمن مدتها پس از این حادثه زیر نظر رستم بوده است و از او آیین رزم و بزم مى آموخته است، بنا بر این رستم هنوز پویا، کارآمد و مطمح نظرها بوده است و طبعا مرگش نمى توانسته است، به هر نوعى که اتفاق افتاده باشد، از نظرها پنهان و مخفى بماند و در نتیجه روایات گوناگون بیابد. این تعدّد روایات بى دلیل نیست و مى توان آن‏را نمودار کوشش ایرانیان براى استتار و مخفى کردن و از خاطر بردن شکستى دانست که رستم از جوانى بیگانه خورده بود. ولى از آنجا که ناقلان روایات مرگِ رستم، در عین آنکه هدفهاى سیاسى و مذهبى متفاوتى داشته ‏اند، همه ایرانى بوده ‏اند و شکستِ پهلوان نامى خود را دوست نداشته ‏اند، ضمن انکار شکست رستم از بیگانه ‏اى در میدان نبرد، در یک مقابله بیرحمانه با او، از دیدگاههاى اعتقادى خود روایات عمده اصلى را در مرگ رستم پرداخته‏ اند:

1- زردشتیان و کسانى که طرفدار عقاید و اندیشه هاى تازه دینى لهراسپیان بوده‏ اند و اسفندیار را شهیدى مقدّس در راه دین خود مى شناخته ‏اند از حادثه مرگ رستم براى تقویت بنیان اعتقادات مذهبى خویش سود برده ‏اند. در داستان رستم و اسفندیار خوانده‏ایم که اسفندیار مى گوید:

نخستین کمر بستم از بهر دین‏

تهى کردم از بت‏پرستان زمین‏

برافروختم آتش زردهشت‏

که با مجمر آورده بود از بهشت‏

و رستم بدو پاسخ مى دهد که:

/ 2 نظر / 46 بازدید
احسان

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی جالبی دارید. من مطالبتون رو خواندم عالی بود. ممنون میشم به وبلاگ منم سربزنی و تبادل لینک کنیم.

نرگس

وب جالبی بود مرسی در ضمن اگه لطف کنید ووبلاگ منو که با موضوع مباحثی تخصصی درباره ی سایتهای همسر یابی است با عنوان سایت همسریابی ،همسریابی،بهترین همسر وهمسر گزینی لینک کنید کمال تشکر رو از شما دوست عزیز خواهم داشت در صورت تمایل با ایمیل در ارتباط خواهیم بود با تشکرات فراوان