پيكرگردانى موجودات اساطيرى در شاهنامه‏

 پيكرگردانى موجودات اساطيرى در شاهنامه‏

 

 پديده پيكرگردانى يا تغيير شكل موجودات از مهمترين ويژگيهاى اساطيرى ملتهاى كهن است و اصلى‏ترين عامل شگفت‏انگيزى و خارق‏العاده بودن بسيارى از اسطوره‏ها به شمار مى آيد. كه به موجب آن، هر موجودى به وسيله نيرو هاى ماوراء طبيعى يا اشخاص و اشيايى كه با آنها مربوطند شكل ظاهرى و ساختمان طبيعى و قانونمند و شناخته‏شده خود را در جهت نقص يا كمال، به مدتى محدود يا نامحدود، از دست مى دهد و به صورتى تازه درمى آيد. گاهى نيز، بخشى از وجود او تغيير مى كند؛ مثلا سرها و دستها و چشمهاى اضافى پيدا مى كند، جاودانه مى شود، جوان يا آسيب‏ناپذير مى گردد و يا به صورتهاى تركيبى انسان-حيوان درمى آيد، ناپديد مى شود، پرواز مى كند، كوچك يا بزرگ مى گردد، به اعماق زمين مى رود و يا برخلاف طبيعت خود در آب زندگى مى كند. معمولا در ايجاد اين‏گونه تغييرات، سه عامل عمده دخالت دارند:

 1 خدايان، ايزدان، اهريمنان كه داراى نيرو هاى مافوق طبيعى هستند و از آفرينندگان خير و شر به شمار مى آيند و طبعا موجودات ديگر، حتى خود خدايان، بازيچه دست آنها هستند.

 از روى حقيقتى نه از روى مجاز

 ما لعبتكانيم و فلك لعبت‏باز

 بازيچه همى كنيم بر نطع وجود

 رفتيم به صندوق عدم، يك‏يك، باز خيام‏

 2 موجوداتى كه در ارتباط با خدايان يا اهريمنان قرار دارند و در نتيجه، بر انجام كار هاى خارق‏العاده توانا شده‏اند، چون فرّه‏مندان، جادوگران، فرشتگان و پريان، ديوان و اژدهايان.

 3 اشياء يا عناصرى كه خواصى شگفت دارند، چون آب حيات، نوشدارو، پر سيمرغ، سايه هما، مهره هاى شفابخش، آب يا انار رويين‏تنى و ببر بيان و جام جهان‏بين كه اينها نيز، به نوعى در انحصار خدايان و فرّه‏مندانند.

 هدفهاى كلى اين‏گونه پيكرگردانيها متفاوت و به وسعت آرزوها، تفكرات و نياز هاى مادى و معنوى انسان است. اسطوره‏ها در اين موارد با زبانى رمزى و نمادين، اما قابل فهم، هدفهايى كلى و منطقى خود را دنبال مى كنند و موقعيت هوشمندانه انسان را در دوران كهن و در شرايط اجتماعى، طبيعى و فكرى او بازگو مى نمايند و قدرت و شخصيت برترى‏جوى انسان را با ضعفها و ناتوانيهاى مادى او به نمايش مى گذارند و در اينجا است كه مى بينيم انسان در اسطوره هاى تغيير به جاودانگى مى انديشد و آب حيات مى جويد، توانمندى مى خواهد و جمشيدوار به دنبال جوانى و بى مرگى است و يا در جست‏وجوى حقيقت، كاووس‏وار به آسمان پرواز مى كند، براى دفع بيماريها و ديرزيستى، نوشدارو و پر سيمرغ و رويين‏تنى جويد، پنهان شدن و پيدا شدن و سلطه داشتن بر گياه و حيوان و جماد و كشف زبان و راههاى ارتباط با آنها را جست‏وجو مى كند و با يارى مسخ و نسخ و رسخ و فسخ، به دنياى مرگ و جهان پس از آن رسوخ مى كند، ولى در عين حال هميشه به جهان خاكى خويش بازمى آيد. بدين ترتيب انسان با اعتقاد به تغيير و دگرگونى دائمى و خلّاق در نظام هستى خود، نه‏تنها سكون و توقف را نمى پذيرد، كه با ارائه خلقتهايى تازه بر نقايص هستى انگشت مى نهد و خلقت را به ميل و در جهت اراده خود دگرگون مى سازد. راههايى براى گريز از وضع موجود پيدا مى كند و جهان را به كارگاه تغيير بدل مى سازد و به قول حافظ:

 فى‏الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر

 كاين كارخانه‏اى است كه تغيير مى كنند

 و از همين‏جا است كه اسطوره هاى خلقت پديد مى آيند و آباى علوى و امهات سفلى و مينو هاى طبيعى و روانها و فرّه هاى ايزدى پيدا مى شوند و همه چيز را دگرگون مى سازند. انسان از خاك يا گياه زاده مى شود و ستاره تير يا تيشتر همانند اهورامزدا صاحب قدرت است و هرگاه بخواهد به صورت مردى شكوهمند بر گردونه خود آشكار مى شود و هزار تير و هزار كمان زرين و هزار نيزه و هزار خنجر و هزار گرز فلزين و... دارد و زمانى به شكل گاوى عظيم درمى آيد و گاهى به شكل اسبى سفيد با سُمهاى بلند بر اپوش ديو خشكى مى تازد، زهره، از زمين به آسمان مى رود و در آنجا مى ماند و كاووس از نيمه‏راه آسمان به زمين رانده مى شود و اگرچه قربانيهاى او براى ناهيد راه آسمان را بر وى نمى گشايد، اما او را به غلبه بر ديوان و جادوان و آدميان توانا مى سازد. انسان چشمه مى شود و يا در چشمه آب حيات به جاودانگى و رويين‏تنى مى رسد. در روزگار جمشيد، مردم به سيماى جوانان پانزده‏ساله زندگى مى كنند و ميان پدران و فرزندان تفاوتى نيست. در كاخهاى كاووس، برفراز البرزكوه، كه به وسيله ديوان از آبگينه و زبرجد ساخته شده است، شب و روز و زمستان و تابستان يكسان است و هركس بدان‏جا پا مى گذارد، جوان مى شود. گيل‏گمش در جست‏وجوى جاودانگى و كشف راز مرگ به اعماق تاريكى مى رود و ارداويراف به دنياى پس از مرگ و برزخ و بهشت و دوزخ رخنه مى كند و درصدد كشف اسرار ازل برمى آيد. اسكندر از كنار چشمه آب حيات دست خالى بازمى گردد، اما شست‏وشو در همين چشمه خضر را جاودانه و كيخسرو را در آغاز جاودانگى، در سفيدى جاودانه و برف‏آلود، در ابديت گم مى كند.

 در ازل پرتو حُسنت ز تجلى دم زد

 عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

 حافظ

 در نتيجه اين دگرگونى‏پذيريهاى مداوم، انسان از جمادى مى ميرد و... و به آنچه اندر وهم نمى آيد تبديل مى گردد:

 از جمادى مُردَم و نامى شدم‏

 وز نما مُردَم ز حيوان سر زدم‏

 مُردَم از حيوانى و آدم شدم‏

 پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم‏

 جمله ديگر بميرم از بشر

 تا برآرم از ملائك بال و پر

 بار ديگر از ملك پرّان شوم‏

 آنچه اندر وهم نايد آن شوم‏

 مولانا

 بررسى دقيق اسطوره هاى تغيير، در ايلياد و اوديسه هومر، Metamorphosis اويد، اوستا و شاهنامه فردوسى، نشان مى دهد كه اين پديده در اساطير يونان و روم بارها اتفاق مى افتد؛ خدايان، خود، بارها تغيير شكل مى دهند و ديگران را به صور گوناگون درمى آورند و به كوه، چشمه، صورتهاى فلكى، غولان يك‏چشم، حيوانات مختلف و گياهان و گلهاى متعدد تبديل مى سازند. اين خدايان قدرت‏طلب، هوسباز و حيله‏گر، با دخالت در جزئى‏ترين مسائل انسانى، در حقيقت، به خاكيان آسمانى بدل مى شوند كه يك لحظه آدمى را به خود وانمى گذارند و اراده و اقتدار او را به حساب نمى آورند.

 در اوستا و متون زردشتى نيز، اگرچه از تغيير شكل موجودات به اندازه اساطير يونان و روم استفاده نمى شود، اما كاربرد آن قابل ملاحظه است، در آنجا، اهورامزدا، ايزدان و امشاسپندان و مظاهر مادى آنها به گونه‏ها و صورتهاى متعددى درمى آيند؛ به عنوان مثال، ايزد بهرام با ظهور در ده چهره گوناگون به صورتهاى باد، گاو زيباى زرين‏مو، اسب سپيد، ده شتر مست، گراز، جوان پانزده‏ساله و مرغ وارغنه، قوچ وحشى و بز كوهى آشكار مى شود.

 در شاهنامه، وضع به گونه‏اى ديگر است و فردوسى كه بيش از هزار سال با اويد و نزديك دو هزاره از هومر فاصله زمانى دارد، از زلال فرهنگ و تمدن ايرانى سر برآورده است و با ديدى منطقى، عقل‏گرا و معتدل به دگرگونى پيكره‏ها مى انديشد؛ و در نتيجه، با توجه به اعتقادات اسلامى خود و مردم روزگارش، خدايان و ايزدان متعدد ايرانى را به كردگار واحد تبديل مى كند و سروش، فرّ، سيمرغ و خواب را واسطه ارتباط انسان و خدا قرار مى دهد؛ و با اعتقاد و باور مطلقى كه به نيروى انسان برگزيده و اشرف مخلوقات دارد، پهلوانان و فرّه‏مندان را برمى كشد و به نحوى منطقى برترى مى بخشد و جانشين خدايان و ايزدان مى سازد و بر نيرو هاى شر پيروز مى كند. فردوسى خوارق عادات و تغييرات را حتى‏الامكان يا تلطيف مى كند يا ادبى مى سازد و آنجا كه مجبور مى شود، با مقدماتى، آنها را توجيه مى كند.

 تو را از دو گيتى برآورده‏اند

 به چندين ميانجى بپرورده‏اند

 نخستين فطرت پسين شمار

 تويى، خويشتن را به بازى مدار

 فردوسى‏

 فردوسى، در عين حال كه اقتدار و توانمنديهاى مادى و معنوى انسان را مى ستايد، از نيرو هاى شر غافل نمى ماند و با كاستن از ظهور مستقيم اهريمن، وظايف او را به ديوان و اژدهايان و دشمنان ايران، چون افراسياب و ارجاسپ واگذار مى كند و در گره‏افكنيهاى مهم در داستانهاى حماسى و پهلوانى از آنها سود مى جويد. اما با توجه به وفادارى به منابع و مآخذ كهن مورد استفاده و آنچه در حافظه جامعه وجود دارد، وقتى ظهور فرّ اردشير را به صورت "غُرْم در پى اردشير"، از كارنامه اردشير، روايت مى كند، توجيهى مناسب فراهم مى آورد تا ميِشِ نيكوسرينى را كه در خان دوم بر رستم آشكار مى شود و او را از تشنگى و مرگ مى رهاند، نيز نمودارى از تغيير چهره فرّ بدانيم. او در عين حال كه ديوان را با شوميها و وحشت‏انگيزيها و در عين حال توانمنديهايشان نشان مى دهد، صريحا آنان را نماد هاى اهريمنى و مردم بد معرفى مى كند:

 از او هرچه اندر خورد با خرد

 دگر بر ره رمز معنى برد

 تو مر ديو را مردم بدشناس‏

 كجا او ندارد ز يزدان سپاس‏

 برخلاف بسيارى از پردازندگان متون اساطيرى، فردوسى هوشيارانه از طرح داستانهاى شگفت‏انگيز آفرينش در آغاز شاهنامه خوددارى مى كند و نخستين شاه را به جاى نخستين انسان مى نشاند و با فشرده كردن داستانهايى چون گذر سياووش از آتش و روييدن گياه از خون او، باور هاى توتمى روزگاران كهن را مطرح مى سازد و توتمهاى گياهى يا خدايان كشتزارها را به ياد مى آورد و سيمرغ را به عنوان "توتمى" حيوانى به پرورش فرزندان و يارى دادن آنها و حتى تربيت و راهنمايى آنان مى گمارد. در همان حال، سيمرغ، شومى كشتن اسفنديار را به رستم بازگو مى كند و ضعف خود را از تغيير سرنوشت محتوم پنهان نمى سازد.

 بدين ترتيب، فردوسى مسأله پيكرگردانى موجودات را در شاهنامه به صورتى درمى آورد كه نه با آثار اساطيرى و حماسى پيش از او همانند است و نه با آثارى چون فرامرزنامه، بهمن‏نامه، گرشاسپ‏نامه و سام‏نامه كه پس از وى سروده شده‏اند، شباهت دارد، چه مخصوصا، در آثار پس از فردوسى به حدى حضور ديوان و پريان و تغيير چهره هاى پى در پى آنها زياد است كه عملا پهلوانان آن حماسه‏ها از صحنه واقعيتهاى اجتماعى دور مى شوند و جاذبه انسانى خود را از دست مى دهند. در حالى كه در شاهنامه، نمايندگان نيرو هاى الهى هميشه معنويت انسان را تقويت مى كنند و بدين وسيله، او را نيرو مى بخشند و موجبات پيروزى قهرمان را فراهم مى سازند. شگفت است كه در شاهنامه، همه نيرو هاى ماوراء طبيعى به صورت انسان درمى آيند، ولى جز در دو مورد كه فريدون به جادو اژدها مى شود و اژدها كه به صورت انسان سه‏سر و سه‏پوزه و شش‏چشم جلوه مى كند، انسانها تغيير چهره نمى دهند، اما هميشه، بر اهريمنان و ديوان و جادوان و اژدهايان كه داراى توانمنديهاى فراوان در پيكرگردانى هستند غلبه مى نمايند.

 

 الف. موجودات ايزدى‏

 .1 سروش، در اوستا به صورت مرغ سروشه كه همان خروس باشد درمى آيد، مظهر اطاعت و نماينده تسليم در برابر اهورامزدا است و پيك او به شمار مى آيد و همانند آپولو در اساطير يونان است. سروش در شاهنامه نخستين‏بار به صورت پرى پلنگينه‏پوش بر كيومرث ظاهر مى شود و او را راهنمايى مى كند. (به نظر مى رسد كه مقصود از "پرى" در اينجا شخص زيبا باشد.) سروش يك بار ديگر نيز بر كيومرث آشكار مى شود و او را به ترك سوگ مى خواند. سروش دو بار نيز بر فريدون آشكار مى شود؛ نخست‏بار او را از كشتن ضحاك بازمى دارد و دومين‏بار او را افسون و شناخت نيك و بد مى آموزد و در اينجا هيأت خداپرستى نيك‏خواه را دارد كه مويى چون مشك تا پايش فروهشته است و رويى دارد كه چون حورى بهشتى است (كه يادآور پرى‏پلنگينه‏پوش در داستان كيومرث است.) سروش كه مى توان او را نماينده حضور اهورامزدا يا ايزدان در شاهنامه دانست، در خواب سام نريمان به شكل موبدى دانا آشكار مى شود و او را به بازگرداندن زال فرامى خواند و يك بار هم در رؤياى گودرز بر وى جلوه مى كند و از كيخسرو بدو نشان مى دهد و بالاخره يك بار بر هوم زاهد رخ مى نمايد.

 در داستانهاى متأخرتر شاهنامه نيز، سروش به صورت سوارى كه بر اسبى خنگ سوار است و جامه سبز بر تن دارد به يارى خسروپرويز مى شتابد و او را تندرست از ميان سپاهيان بهرام چوبين مى گذراند و به او مژده پادشاهى مى دهد. و در ماجراى پيدا شدن اسب آبى درياى شهد كه يزدگرد دهم را مى كشد، در شاهنامه مى خوانيم كه:

 ز دريا برآمد يكى اسب خنگ‏

 سرين گرد چون گور و كوتاه لنگ‏

 دوان و چو شير ژيان، پر ز خشم‏

 بلند و سيه‏خايه و زاغ‏چشم‏

 بپرّيد و يك جفته زد بر سرش‏

 به خاك اندر آمد سروافسرش‏

 چو او كشته شد، اسب آبى چو گرد

 بيامد بدان چشمه لاژورد

 به آب اندرون، شد تنش ناپديد

 كس اندر جهان اين شگفتگى نديد

 اگرچه فردوسى به هويت اين اسب اشاره نمى كند، اما بلعمى كه پيش از فردوسى اين روايت را نقل كرده است، مى نويسد: "مردمان گفتند اين فرشته بود و خداى تعالى او را فرستاده بود تا جور (يزدگرد گناهكار) را از ما برداشت." كه در اينجا بى اختيار سروش را در شكل اسب مى يابيم همچنان‏كه ايزد بهرام و تشتر نيز به صورت اسب ظاهر مى شوند.

 2 سيمرغ، پس از سروش، سيمرغ مهمترين چهره ايزدى شاهنامه است كه بر كاخى بلند برفراز البرز زندگى مى كند و هنگامى كه سام براى بازگرداندن زال به البرز مى رود كاخ او را چنين مى بيند:

 نشيمى از او بركشيده بلند

 كه نايد ز كيوان بر او بر، گزند

 فروبرده از شيز و صندل عمود

 يك اندر دگر ساخته چوب و عود

 بدان سنگ خارا نگه كرد سام‏

 بدان هيبت مرغ و هول كنام‏

 يكى كاخ بُد، تارك اندر سماك‏

 نه از رنج‏دست و نه از آب و خاك‏

 سيمرغ، اگرچه ظاهرا پرنده‏اى توانمند است كه مى توان او را توتم خانوادگى رستم دانست كه از خانواده خود حمايت مى كند، اما همه كار هاى او به انسان همانند است، طبيبى دانا و غيب‏شناسى رازدان است. براى زال و فرزندانش نقش پدر يا مادر را دارد، سخن مى گويد و انتقام‏جو است و در تأييد اين نقش انسانى او نويسنده مجمل‏التواريخ كه مسلما به منابعى كهن دسترسى داشته، مى نويسد: "زال اندر عهد منوچهر بزاد و سام او را بنداخت و زال پيش حكيم زاهد برگشت..."

 اين حكيم زاهد همان سيمرغ است كه نيروى الهى و ماوراء الطبيعى سروش يا يكى از ايزدان ديگر را دارا است و از آنجا كه فردوسى كوشيده است تا چهره اين مرغ فرمانروا را هرچه بيشتر به واقعيتهاى معقول و قابل پذيرش خود نزديك سازد، مى توان در فراسوى سيماى سيمرغ، سه چهره دگرگون‏شده را بازشناخت:

 .1 ايزدى كه به صورت انسان خودنمايى كند و پزشك و درمانگر است و گفته‏اند كه "سئنه" كه همان سيمرغ باشد، نام طبيبى بوده است كه سِمَت روحانى نيز داشته است و در اوستا از او ياد مى شود.

 .2 ايزد سروش كه به شكل مرغ درمى آيد و راز كشتن اسفنديار را با رستم و زال در ميان مى نهد، همچنان‏كه به صورتهاى گوناگون راز اهريمن و ديوان را با كيومرث در ميان مى نهاد.

 .3 گياه توتمى‏مادينه كه بنابر روايت مينوى خرد، بر درخت دوركننده غم و، بسيارتخم، قرار دارد و هرگاه كه بر آن درخت برمى نشيند، هزار شاخه آن مى شكند و هرگاه از آن برمى خيزد، هزار شاخه از آن مى رويد. طبعا در اينجا، سيمرغ ميوه درخت شادى و دوركننده غم فرزندان خويشتن است كه در ياريهاى سيمرغ به زال و رستم و مخصوصا در زايمان تهمينه چهره واقعى خود را نشان مى دهد و در به هدف نشستن تيرگزى كه با آيينى خاص با هدايت سيمرغ، به وسيله رستم به چشم اسفنديار مى خورد اوج غم‏زدايى خود را نشان مى دهد و جالب آن است كه در داستان بالدر نيز مرگ پهلوان با گياه

/ 1 نظر / 55 بازدید
بی نشان

به نام خدا/ سلام / خسته نباشید / چقدر چیزهای خوب بیننده کم دارد.