شادروان منوچهر آتشی و شعر او (۲)

شادروان منوچهر آتشی و شعر او (۲)

رستم حتی اگر از چاه شکار شکسته و خسته بر می‏آمد، هرگز مورد ملامت رخش قرار نمی‏گرفت و نومیدی به ذهن رخش و سوارش رخنه نمی‏کرد زیرا هیچ‏یک خود را در شکست ریاکارانه‏ای که نصیب آنان شده بود، گناهکار نمی‏دانست، اما در این جا هم اسب و هم سوار می‏دانند که دیگر آن که بوده‏اند، نیستند و سوار افسرده و دل مرده، ناگزیر به توضیحات و تحلیل‏هایی دست می‏زدند تا استحالۀ روح و جان و منش پهلوانانۀ خود را توجیه کند، و ناگزیر از اسب خویش می‏خواهد تا گرگ غرور گرسته او را به حال خود واگذارد، و بداند که او همه چیز خود را از دست داده است و دیگر نه ترکش و نه خفتان و نه شمشیری دارد و خنجرش در دیوار ستبر زندان شکسته شده است و روزگار، روزگاری است که حقیقت این است که آتشی شاعری بود که از اسب می‏افتاد ولی از اصل نمی‏افتاد؛ شعرش جلوه امیدها و ناامیدهای بود زاویه دید، تجربه‏های تاریخی، فراز و نشیب‏های خانوادگی و اجتماعی، از دست دادن عزیزان، تغییرات اقلیمی، آدم‏های تازه و قدیمی، محیط‏های شهری و روستایی و از همه مهم‏تر دریا و زندگی دریاییان دریا دل با آفتاب سوزندۀ جنوب، و طبیعت خشن ودر عین حال مهربان، با وحشی بودنی که ناشی از، ستیزه‏جویی‏ها و مهربانی‏های طبیعت و دشواری‏های زندگی با آن است امّا در ذات، نرم و چالاک و حتی دوست داشتنی است، نوعی وسوسه دل‏نشین سرودن را در جان و دل شاعر بر می‏انگیخت.

تصویر ماهتاب

وحشی‏تر از گوزن گرفتاری بود

در آب

نی‏زار سبز ساحل «موند»

با هایهوی ما

خالی شد از گرازان

و قوچ‏های کوهی

از آبخور رمیده،

                  باز آمدند

با بانگ آشنایی بوی ما

صیادهای چابک

هر ساله

           سالروز نخستین آواز کومه را

                                       به شکار نی می‏آیند

اینک اجاق‏هاشان

              ـ که دشت را مشبّک کرده ـ

آواز زندگی را

                بر پهنۀ بیابان

                مرموز می‏سرایند

                                             (شکار نی)

برای آتشی، گذشته، در طبیعت زنده می‏شود و همیشه طبیعت سخنی تازه دارد که در وحشت‏فزای سرب و آهن، از آن خبری نیست و شاعر روح طبیعت زنده‏ای است که حافظه همۀ زندگان جهان نیز هست.

هنوز آن جا خبرهایی است

هنوز آن سوی کوه آوازهایی ساده می‏خوانند

که خورشید

درنگی می‏دهد ــ از پشت نخلستان ــ

غروب غربت بار بیابان را

هنوز آن جا، چشم سؤال، چشم را در پهن دشت بهت

هزاران پاسخ وحشت‏فزای سرب و آهن نیست

هنوز آن جا سخن اندک، سکوت افزون

زمین زندگی کردن فراوان، یک و جب خاک زیادی

بهر مردن نیست

                                                                    (غم دل می‏توان)

بدین ترتیب «آتشی» شعر را به عین زندگی تبدیل می‏کند و زندگیش را عین شعر میسازد. برای او شعر «زادن و زاده شدن» نیست، یک زندگی ممتد است، یک خاطرۀ به هم پیوسته است. اگرچه در اولین نظر، منقطع و مجزا به نظر آید، حتی مرگ شاعر و زندگیش جریان هستی شعر او را منقطع نمی‏کند وشعر می‏ماند اگرچه شاعر بمیرد، شاعر ققنوس است که از خاکسترش شعرش باز، بر می‏آید و زندگی دوباره از سر می‏گیرد، و سخن از ماندن شعر است و زندگی آوازخوان با آوازش و شاعر با سرودش، آن چنان که فروغ می‏گفت می‏ماند زاینده و پربار:

دست‏هایم را در باغچه می‏کارم

سبز خواهم شد، می‏دانم، می‏دانم، می‏دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند داشت             

                                                (تولدی دیگر)

شعر خنجرها و بوسه‏ها و پیمان‏ها از بهترین اشعار نیمایی آتشی است، در این شعر «اسب» که همچون دریا و طبیعت، از نمادهای همیشگی وماندگار ذهن آتشی است، با «سوار» خویش به گونه‏ای بسیار طبیعی و معنادار، در مکالمه و مکاشفه‏ای ممتد است، این اسب سفید وحشی، تنها جزیی از واقعیت زندگی مادی و معنوی هنرمند نیست، بلکه به نحوی بخشی از خود اوست، شاعر بازتاب ناخودآگاهی خود را در نگاه‏ها و حرکت‏های او می‏بیند، درست همان‏گونه که رستم با رخش سخن می‏گفت و از او پاسخ می‏شنید و رخش یار غار رستم بود و در سختی و آسودگی و رزم و بزم پای و دل و جان رستم بود، این اسب نیز بخشی از شکوه و شادابی و توانمندی‏های جسمی و روحی و بلند پروازی‏ها و غرورهای جوانی شاعر را تشکیل می‏دهد، که با «نعلی نقره‏گون» و «گردنی ستبر» و یال‏هایی برافراشته و سرکش، درست، رخش رستم را می‏ماند در ستیز با شیران و اژدهایان هفت خان و در بزم و رزم و در بیابان‏های سوخته بی‏آب وعلف که «سوارش» داستان‏ها بر طومار جاده‏ها نوشته است. اما این بار سوار وی تهمتنی زره‏دار و پولادینی گرزور نیست، بلکه شاعری است که قلم برداشته است و شعر سروده است و «سوار» و «مرد بیابان» و «راکب شکسته دلی» است که «دشمنان او را در میان گرفته‏اند» و «برای او هیچ  نیرویی باقی نمانده است» و عرصه داستان این شعر هم دیگر بیابان‏هایی پهن و گسترده و کوه‏های سر به خورشید رسانیده و سوخته نیست، آخوری است که اسب سفید وحشی سر سنگین و افسرده و با دریغ و دردی که دلش را می‏آزارد. سر در آن فرو برده است، اما عطر صیقل تازه او را جذب نمی‏کند و به یاد دوران شکوهمند گذشته است که همچون سیلاب از کوه‏ها به سوی دره‏ها فرو می‏آمد و صخره‏های گران را فرو می‏افکند و نه تنها گوزنان از او می‏رمیدند که هیبت اسب و سوار، پلنگان هم می‏تاراند. گاهی سر بر اوج می‏نهاد و دختران را از درگاه غرفه‏ها می‏ربود و با خود به اوج کوه‏های خورشید سوخته می‏برد و در آن اوج گاهی آفتاب بر کفل او غروب می‏کرد و مهتاب نیمه شبان، بر گردن وی شال زرین می‏پیچید و سپیده‏دم از صدای هلهله سم او هم کوهستان از خواب بیدار می‏شد. همۀ این خاطرات که در ذهن چنان اسبی خلجان می‏کند درست به لحظه‏های رخش شکوهمند درخشان همانند است آن گاه که در خوان سوم، رستم در خواب است و رخش اژدهایی را می‏بیند و ترسان به رستم روی می‏آورد ولی رستم او را نومید می‏کند:

ز دشت اندر آمد یکی آزدها

 

کز او پیل هرگز نیابد رها

سوی رخش رخشنده بنهاد روی

 

دوان اسب شد سوی دیهیم سوی

تهمتن چو از خواب بیدار شد

 

سر بر خرد پر ز پیکار شد

به گرد بیابان یکی بنگرید

 

شد آن اژدهای دژم ناپدید

ابا رخش، بر خیره پیگار کرد

 

بدان کو، سرخفته، بیداد کرد

دگرباره چون شد به خواب اندرون

 

ز تاریکی آن اژدها شد برون

/ 1 نظر / 43 بازدید
ديوانه

به نام خداوند جان و خرد سلام استاد گرامی سالها پيش اين حقير ديوانه افتخار شاگردی شما را داشتم. حافظ ۱ و حافظ ۲ و سبک شناسی و ... امروز بطور کاملا اتفاقی وبلاگ شما را ديدم و بی اندازه خوشحال شدم. من هم اکنون ساکن کشور انگلستان می باشم. وبلاگی دارم که در آن طنز و داستانهای کوتاه می نويسم. بر اين حقير منت خواهيد گذاشت اگر سری به ولاگ من بزنيد و در مورد آنچه که تا کنون نوشته ام نظری بدهيد. پيروز باشيد و هميشه سر بلند