هنوز ، مادر !

 

دکتر منصوررستگار فسایی

هنوز، مادر !

 

تورفتی و نشد یادت فراموش

نشد خورشید جانبخش تو خاموش

اگر چه پیرم و از زندگی سیر،

هنوز از سینه هایت می خورم شیر

از ان روزم که زادی ، تا به امروز

برایم بوده ای شمع شب افروز

هنوز آن کودک نوزاده  هستم

که از بوی دلاویز تو مستم" *

به قُنداقت ،چنان آزاد وارم

که دست و پا نبندد ،روزگارم

هنوز از جُنبش گهواره ،هر شام

به خوابم می کنی،آرام آرام

به لالایی نرمت ، همچو مهتاب

هنوزم می کنی سرمست  از خواب**

هنوز از بوسه ات ، سرمست و شادان

دو دیده می گشایم ، بامدادان

به دستی نرم وآوازی سبکبار

هنوزم می کنی از خواب ،بیدار

هنوزم  با  نگاه  پرنیانی

کنی دل زنده، زآب مهربانی

صدایت چون نوایی آسمانی است

که بهرِ من سرود  زند گانی است

هنوزم، دست می گیری تو در دست،

نوازش می کنی ،تا خستگی هست

چو می افتم ، نگاهت نا مرادی  است،

چو برمی خیزم ، امّا غرق شادی است

هنوز ت ،آن چنان وابسته هستم،

که باشد روز و شب  ، دستت به دستم

هنوزت ،سر به دامان می گذارم

سرت را برگریبان می گذارم

برای من - که هر شب قصه جویم  -

هنوزی ، شهرزاد قصه گویم

تو شویی بامدادان  ، دست و رویم

تو ، شانه می کنی هرروز، مویم

هنوز آن  کودکم ، خُرد و نوآموز،

که می ترسد ز مکتبخانه هرروز

به دُ ور از تو ، زهستی سیر باشد

زدرس و مدرسه  دلگیر باشد

تو می بندی  کتاب و دفترش را ،

چو می بینی  دو چشمان ترش را

چو بر گردم ، هنوز ایی به سویم

که بگشایی درخانه به رویم

در اغوشت هزاران عطررؤیاست

که تا هستم ، درونِ  جان شیدا ست

هنوزم می دهی فرمان که  مادر !

برو نا نی بخر ، آبی  بیاور!

اگر باران  به کوهستان نبارید

به اشک چشم تو، می بندم امید

هنوزم جامه های نو ، به نوروز

تو می پوشى به تن ، با بخت پیروز

هنوز از کوچه بانگ آشنایت

صدایم می زند : " جانم فدایت"

 ”اگر چه ساخت هستی از تو دورم،

هنوزی ، همچنان سنگ صبورم

هنوزی ، همدم هر ساز و سوزم

که می گویم برایت حال و روزم

همیشه هرکجا ،  هر بامدادان

برای إن یَکادَتمی دهم جان***

به هر سطری نویسم یا که خوانم،

ترا، در جایی از آن ،می نشانم

تو هستی هر کجا  چیزی نویسم،

تو می خوانی همه حرف و حدیثم

هنوزی ، روح و در جانم روانی

هنوزم ، در تن وامانده ، جانی

مکن دستم رها ،گم می کنم  راه

مشو از من جدا، گم می شود ماه

توانِ  بی تو تنها بودنم  نیست

چو دوری ، فرصت آسودنم نیست

بیا تا بازهم دستت بگیرم

بمان  تا من در اغوشت ، بمیرم

-–

مصراعی است معروف از سعدی

** عادت داشتم که مادرم برایم "وان یکاد "بخواند تا به مدرسه بروم.

 

/ 1 نظر / 44 بازدید
احمد تاک پرور

سلام ماهیچ گاه داغ مادر ازدل به درنمی کنیم.رفتن مادرما را داغدار ازل وابد کرده .خداوند روان آن ها رابیامرزد.امن عیشی که مادربه انسان می دهد تکرارشدنی نیست .باسپاس ازشعرشما که یادمادر رادردل ماصدچندان زنده کرد