اصول هویت ایرانى‏ در شاهنامه ی فردوسی *

 

 

دکتر منصور رستگار فسایی

اصول هویت ایرانى‏ در شاهنامه ی فردوسی *

(پنج اصل هویت ایرانی را که خداپرستی، خردورزی،دادگری، نام جویی  و شادی است، بشناسیم)

 

 شاهنامه، از جزئى‏ترین تا کلى‏ترین مسائل درونى و بیرونى جامعه ایرانى را در ادوار مختلف، به تماشا مى گذارد و على‏رغم تباین و تفاوت شرایط تاریخى، اجتماعى و فرهنگى در جامعه‏اى که کرارا در معرض تهاجمات، مصائب طبیعى و رقابتها و جنگهاى داخلى و خارجى و هوسرانیها و خودخواهیهاى اصحاب قدرت قرار داشته است، مى توان در همه‏جا بن‏مایه هاى مثبت رفتارى و بارزترین خلقیات مردم ایران را در جغرافیاى متنوع و تاریخ پرحادثه و فراز و نشیب این ملت، در پنج اصل خداپرستى، خردورزى، دادگرى، نام و شادى خلاصه کرد و بسیارى دیگر از صفات این قوم را وابسته به این پنج اصل به شمار آورد و آرزو کرد که همه جهانیان در هر دوره و روزگارى با این منشهاى ایرانى به سربلندى زندگى کنند.

 این پنج قائمه فرهنگى ایران در طول روزگار چنان در ناخودآگاه جمعى قوم ایرانى نفوذ داشته است که ایرانیان در هیچ دوره‏اى از این پنج اصل جدا نبوده‏اند و درجه توفیقات فردى و اجتماعى آنها نیز در میزان وفادارى به این اصول ارزیابى مى شده است. فردوسى این پنج اصل را در همه‏جا مورد تأکید و تأیید فراوان قرار مى دهد و ایرانى را متخلّق به این پنج خلق مى شناسد و مى پسندد. ناگفته نباید گذاشت که ایرانى‏شناسى فردوسى، علاوه بر پنج اصل ثابت فوق‏الذکر، بر خلقیاتى فرعى و فلسفى نیز که زاده احوال و شرایط تاریخى و اجتماعى خاص و زمان‏پذیر هر دورانى است، مبتنى است که این نوع خصوصیتها را مى توان در اندیشه هاى کیخسرو بازشناخت:

به آواز گفت آن‏زمان شهریار

که اى نامداران به روزگار

هر آن کس که دارید راى و خرد

بدانید کاین نیک و بد، بگذرد

همه رفتنى‏ایم و گیتى سپنج‏

چرا باید این درد و اندوه و رنج‏

ز هر دست، چیزى فراز آوریم‏

به دشمن گذاریم و خود بگذریم‏

بترسید یک‏سر ز یزدان پاک‏

مباشید شاد اندر این تیره‏خاک‏

که این روز بر ما همى بگذرد

زمانه دم ما همى بشمرد

ز هوشنگ و جمشید و کاووس‏شاه‏

که بودند با تخت و فرّ و کلاه‏

جز از نام از ایشان به گیتى نماند

کسى نامه رفتگان، برنخواند

وز ایشان بسى ناسپاسان شدند

به فرجام از آن بد، هراسان شدند

کنون هرچه جستم همه یافتم‏

ز تخت کئى روى برتافتم‏

3/124/2844

 آنچه در این اشعار به خوبى دیده مى شود، همان پنج اصل گفته‏شده است. اما کلام کیخسرو از نوعى روحیه دلزدگى از جهان و خوار شمردن هستى که محصول یأس فلسفى دوران اوست، برخوردار است که در کلام و پیام منوچهر، دیده نمى شود:

منم گفت بر تخت گردان سپهر

همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

زمین بنده و چرخ یار من است‏

سر تاجداران شکار من است‏

همم دین و هم فرّه ایزدى‏

همم بخت نیکى و دست بدى‏

شب تار جوینده کین منم‏

همان آتش تیز برزین منم‏

خداوند شمشیر و زرّینه‏کفش‏

فرازنده کاویانى درفش‏

فروزنده تیغ و برّنده‏تیغ‏

به کین اندرون، جان ندارم دریغ‏

گه بزم، دریا دو دست من است‏

دم آتش از برنشست من است‏

بدان را، ز بد، دست کوته کنم‏

زمین را به کین رنگ دیبه کنم‏

گراینده‏گرز و نماینده‏تاج‏

فزاینده داد بر تخت عاج‏

ابا این هنرها یکى بنده‏ام‏

جهان‏آفرین را ستاینده‏ام‏

به‏راه فریدون فرّخ‏رویم‏

نیامان کهن بود اگر ما نویم‏

هر آن‏کس که در هفت کشور زمین‏

بگردد ز راه و بتابد ز دین‏

نماینده رنج درویش را

زبون داشتن مردم خویش را

بر افراختن سر به بیشى و گنج‏

به رنجور مردم، نماینده‏رنج‏

همه سر به سر نزد من کافرند

از آهرمن بدکنش بَتّرند

(شاهنامه، خالقى مطلق، 1/162)

 اگرچه نمى توان بعضى از مطالب این اشعار را از خصوصیات اصلى جامعه ایرانى شمرد. اما برخى نیز آن‏چنان با این اصلهاى پنج‏گانه فرهنگ ایرانى، به هم‏بافته و یگانه‏اند که تجزیه‏ناپذیر مى نمایند:

به جایى که کارى چنین اوفتاد

خرد باید و دانش و دین و داد

2/123/596

 این پنج اصل، اگرچه به ظاهر از هم جدا هستند، در عمل کنش های قهرمانانه ی شاهنامه ، یکى مى شوند زیرا خداشناسى و دادگرى و نام و شادى از ذات خرد سرچشمه مى گیرند و دادگرى و شادى و خردمندى، عین خداشناسى هستند.

 

پنج اصل هویت ایرانى در شاهنامه‏:

 1- خداشناسى، به نظر فردوسى، خداشناسى ، مبناى درست‏اندیشى ایرانى است و روح و حرکت ومنشاء توانمندى باطنى و درونى جامعه به شمار مى آید، باور به خدایی یگانه  ومهربان و دادگر و خرد ورز  که ، همه هستی را به خاطر انسان آفریده است و اوراجانشین خود در زمین قرار داده  است، تا با خرد مندی و دادگری و نامجویی و شاد ی به خداوندیگانه باور داشته باشد وبا این  اصول، جهان را اداره کند.

بدون شناخت "خدا" انسان ایرانی ، بى تکیه‏گاه، خاموش و گمراه می ماند و خداشناسى محور همه جنب و جوشها وفضایل باطنى و رفتارى انسان ایرانى است و دراین تعبیر،هر چیز که خدایى نیست، اهریمنى و نارواست:

هر آن چیز کان نز ره ایزدى است‏

همه راه اهریمن است و بدى است‏

و پیروى از فرمانهاى ایزدى، دور شدن از بدى و زشتى است. بنا بر این مفهوم خداشناسى در فرهنگ ایرانى، با کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک در پیوندی نزدیک قرار می گیرد و هستى را پرمعنى و زندگى را با شور و شادى و امید همراه مى سازد:

نخست از جهان‏آفرین یاد کن‏

پرستش بر این یاد، بنیاد کن‏

کز اوى است گردون گردان به پاى‏

هم اوى است بر نیکویى رهنماى‏

خداوند نیکى‏ده رهنماى‏

خداوند جاى و خداوند راى‏

خداوند بخشنده و دادگر

خداوند مردى و داد و هنر

نخست آفرین بر خداوند مهر

فروزنده ماه و گَردان‏سپهر

در دیدگاه فردوسى، انسان خداناشناس، دلى کور و سرى بى خرد دارد:

نشاید خور و خواب و با او نشست‏

که خستو نباشد به یزدان که: "هست"

دلش کور باشد، سرش بى خرد

خردمندش از مردمان نشمرد

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس‏

به دلش اندر آید ز هرسو هراس‏

به نظر فردوسى، دیندارى و دانش، وسیله رهایى انسان است:

تو را دین و دانش رهاند درست‏

ره رستگارى ببایدت جُست‏

نگر تا نپیچى ز دین خداى‏

که دین خداى آورد، پاک راى‏

تو مگذار هرگز ره ایزدى‏

که نیکى از اوى است و از او بدى‏

 2 - خردورزى، به عقیده فردوسى، خرد و خردورزى، مبناى معقول همه تحرکاتى است که انسان در زندگى اجتماعى و فردى، از خود بروز مى دهد، در مینوى‏خرد مى خوانیم: " از همه نیکیهایى که به مردم رسد، خرد بهتر است، زیرا گیتى را به نیروى خرد اداره توان کرد و مینو را هم به نیروى خرد مى توان از آن خود کرد. اورمزد، آفریدگان را به خرد آفریده است و اداره گیتى به خرد است. "(بند 46-50) به همین دلیل شاهنامه کتاب خرد و فردوسى خردورزترین شاعر ایرانى است که حتى استفاده از افسانه‏ها و اساطیر نیز، با خردمندى و رمزدانى و حکمتهاى فلسفى حاکم بر فکر و منش وى توأم است. فردوسى، خرد را مقیاس و معیار شناخت حقایق زندگى و مایه اعتلاى شأن انسانى مى شناسد و برجسته‏ترین خلقت خداوندى را خرد مى شناسد:

خرد بهتر از هرچه ایزدت داد

ستایش خرد را بِه، از راه راست‏

او خرد را وسیله شناخت خداوند مى داند:

خرد نیست با مردم ناسپاس‏

نه آن‏را که او نیست یزدان‏شناس‏

7/8/116

 دست خرد، هر پدیده اهریمنى را نابود مى سازد:

چنین داد پاسخ که دست خرد

ز کردار اهریمنان بگذرد

ز شمشیر دیوان، خرد، جوشن است‏

دل و جان دانا، بدو روشن است‏

گذشته سخن، یاد دارد خرد

به دانش روان را همى پرورد

خرد باد جان تو را رهنمون‏

که راهى دراز است پیش اندرون‏

6/186/2533

 فردوسى در گفت‏وگویى هوشمندانه، خرد را همان مهر و وفا و راستى و زیرکى و بردبارى و رازدارى مى داند و آن‏را زبده همه نیکوییها مى شمارد و طبعا خرد را داراى نامهاى فراوان مى شناسد:

خرد، دارد اى پیر بسیار نام‏

رساند خرد پارسا را به کام‏

یکى مهر خواندش و دیگر وفا

خرد دور شد، ماند درد و جفا

زبان‏آورى، راستى خواندش‏

بلنداخترى، زیرکى داندش‏

گهى بردبار و گهى رازدار

که باشد سخن نزد او، استوار

پراکنده این است نام خرد

از اندازه‏ها، نام او بگذراند

6/6/69

 فردوسى، خرد را برتر از همه‏چیز مى شمارد:

تو چیزى مدان کز خرد برتر است‏

خرد بر همه نیکوییها، سر است‏

خرد جوید آگنده راز جهان‏

که چشم سر ما نبیند نهان‏

دگر آن که دارد خردمند خوار

به هر دانش از کرده کردگار 6/6/72

کسى کو بود بر خرد پادشا

روان را نراند به راه هوا

6/185/2498

 فردوسى، بزرگترین صفت خداوند را خردآفرینى او مى داند:

به نام خداوند جان و خرد

کز این برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جاى‏

خداوند روزى‏ده رهنماى‏

1/3/2

خرد، به منزله چشم جان آدمى است:

خرد چشم جان است چون بنگرى‏

تو بى چشم، شادان، جهان نسپرى‏

(خالقى مطلق، 1/5/25)

 و اولین مخلوق خداوند، خرد است:

نخست آفرینش، خرد را شناس‏

نگهبان جان است و آنِ سپاس‏

سپاس تو چشم است و گوش و زبان‏

کز این سه بود، نیک و بد بى گمان‏

خرد را و جان را که یارد ستود،

و گر من ستایم که یارد شنود

(خالقى مطلق، 1/5)

 در نظر فردوسى، خرد، کلید شناخت شأن و منزلت انسان است که نخستین فکرت و پسین شمار است و انسان نباید خویشتن را به بازى بدارد.

نخستین فکرت، پسین شمار

تویى خویشتن را به بازى مدار

  3- داد، در قابوسنامه آمده است که: " ایزد تعالى جهان را بر موجب عدل آفرید و بر موجب عدل بیاراست و آنچه بر موجب عدل بود، بر موجب حکمت آمد و در میان مردمان پیغامبران فرستاد تا ره داد و دانش و ترتیب روزى خوردن و شکر روزى ده‏گزاردن به مردم آموختند تا آفرینش جهان به عدل بود و تمامى عدل به حکمت و اثر حکمت نعمت و تمامى نعمت به روزى‏خوار است"

در شاهنامه، داد، دو وجهه ی الهى و انسانى دارد :از یک‏ سو بخشش و قسمت ازلى هر انسان از حیات است و از سویى حاکمیت متعادل و منطق خردورزانه و مصلحانه زندگى مادى و معنوى انسان را بر عهده دارد و توازن و تعادل و رابطه‏اى متوازن دوجانبه را در زمین و آسمان سبب مى شود و انسان را از افراط و تفریط، حرص و خِسّت و لئامت، اسراف و تبذیر، دورویى و دغل‏بازى، ستمگرى و ناسپاسى بازمى دارد و قناعت و سخاوت و آزرم و نرمخویى و نرم‏سخنى را در جان وى جاى مى دهد. داد، نیروى تعادل‏بخش هستى است:

مسیح پیمبر چنین کرد یاد

که پیچد خرد چون بپیچى ز داد

که هر شاه کز داد گنج آگند

بدانید کان گنج نپراگند

جهاندار یزدان بود داد و راست‏

که نفزود در پادشاهى نه کاست‏

گر اندر جهان داد بپراکنیم‏

از آن به که بیداد گنج آگنیم‏

نخستین نیایش به یزدان کنید

دل از داد ما شاد و خندان کنید

چه پیش‏آرى از داد و از راستى‏

که زآن گم شود کژّى و کاستى‏

 در ایران باستان و دین زردشت، "اشا" جلوه داد اهورایى است؛ قانون راستى و داد و دادگرى است و عمل به راستى در اندیشه، گفتار و کردار است؛ هیچ کارى درست نیست مگر آنکه با قانون "اشا" سازگار باشد و آن قانونى که از روى راستى فراهم نشده و دادگسترى را استوارى نبخشد، قانون نیست. اندیشه، گفتار و کردارِ سازگار با "اشا" جهان را پیشرفت مى دهد و در میان آفریده هاى اهورایى، "اشا" پس از خرد قرار دارد؛ اشا چکیده دین زردشتى است که هنجار هاى اخلاقى و اجتماعى را در آفرینش با دادگرى سامان مى دهد؛ اشا، هم قانون طبیعى و هم قانون الهى است؛ "اشا" قانونى دگرگونى‏ناپذیر، ازلى و ابدى است؛ "خدا"، "اشا" است و "اشا" خواست و مشیّت الهى را نشان مى دهد.

ز خورشید تابنده تا تیره‏خاک‏

گذر نیست از داد یزدان پاک (فردوسى)

7/156/3672

 اهورامزدا جهان را در اندیشه (وهومن) پدید آورد و در وجدان (دانا) شکل داد، در آفرینندگى سپنتامینو آشکار کرد و برابر با قانون راستى و داد (اشا) به گردش گذاشت تا با هماهنگى (آرمیتى) به سوى رسایى (هَؤروتات: خرداد) و جاودانگى (امرتات) به پیش رود.

 "اشا"، هم جلوه داد اهورایى است و هم آن‏چیزى است که باید به مشیّت خداوندى تعبیر گردد و محتواى مشیّت خداوندى این است که هرکس بهره و پیامد کار هاى خود را دریافت دارد. هرکس   کِشته ی خویش را مى درود، خداوند به مردم اختیار داده است که با توجه به خرد خود، راه خود را برگزینند. این است مفهوم داد اهورایى و عدل ایزدى و مفهوم پاداش و پادافره. اگر انسان آزادى عمل نداشت، پاداش و مجازات بى معنى بود. هرکس با کردارش سرنوشت خود را شکل مى دهد و درخشش "اشا" در همه خلقت آشکار است:

- چو خرسند گشتى به داد خداى‏

توانگر شوى یک دل و پاک راى‏

گر آزاده دارى تنت را ز رنج‏

تن مرد بى آز، بهتر ز گنج‏

هر آن‏کس که بخشش بود، توشه برد

بمیردش تن، نام، هرگز نمرد

همه سر به سر دست نیکى برید

جَهان جِهان را به بد مسپرید

مول، 6/64/321

هر آن‏کس که دارید نام و نژاد

به داد خداوند باشید شاد

مول، 4/131/3014

که یزدان کسى را کند نیک‏بخت،

سزاوار شاهى و زیباى تخت،

که دارد همى شرم و دین و نژاد

بود راد و پیروز و از داد شاد

مول، 4/130/2992

تو داد خداوند خورشید و ماه‏

ز مردى مدان و فزونى سپاه‏

چو بر مهترى بگذرد روزگار

چه در سور میرد چه در کارزار

چو فرجامشان روز رزم تو بود

زمانه نه کاهد نه خواهد فزود

مول، 5/119/1636

 در نماز "سروش باج" آمده است:

 - راستى و داد، (اشا) بهترین چیز است.

 - خوشبختى از آن کسى است که راستى و داد را تنها به خاطر راستى و داد انجام مى دهد.

 - همان‏گونه که خداوند، خداوند راستى و دادگسترى است، رهبر دنیایى نیز باید به خاطر راستى و دادگریش به رهبرى برگزیده شود تا راستى و داد همه‏جا گسترده شود.

 - هنگامى که پیروان بدى و دروغ مرا به خشم و بیرحمى تهدید مى کنند، تنها تو، ای اهورامزدا، با نیروى اندیشه و منش نیک که به من داده‏اى و با راستى و داد (اشا) هماهنگ است، مرا نجات مى دهى.

 - اى اهورامزدا مرا یارى کن.

 تا این قانون مقدس (اشا) را به کار بندم.

 خواجه نظام‏الملک در شناختن قدر نعمت خداوند مى نویسد:

"... شناختن قدر نعمت ایزد، نگاهداشت رضاى اوست و رضاى حق‏تعالى اندر احسانى باشد که با خلق کرده شود و عدلى که در میان ایشان گسترده آید و این ملک از دولت و روزگار خویش برخوردار بود و بدین جهان، نیکو نام بود و بدان جهان، رستگارى یابد و گفته‏اند بزرگان دین که الملک یبقى مع الکفر و لایبقى مع الظلم. ملک با کفر بپاید و با ستم نپاید..."

 

 شگفتا که در فرهنگ ایرانى شاهنامه ، داد نشان لطف و رحمت و رأفت الهى است:

چو شاه اندر آمد چنان جاى دید

پرستنده هر جاى بر پاى دید،

چنین گفت کاى دادگر یک خداى‏

بخوبى تویى بنده را رهنماى‏

مبادا جز از داد، آیین من‏

مباد آز و گردن‏کشى دین من‏

همه کار و کردار من داد باد

دل زیر دستان به من شاد باد

گر افزون شود دانش و داد من‏

پس از مرگ روشن بود یاد من‏

 در فرهنگ ایرانى، بیداد، چه در فکر و چه در عمل، مایه خشم و غضب خداوند است و زمان حکومت ظالمان، قحط و خشکسالى روى مى دهد، ماه به شایستگى نمى تابد، شیر در پستانها خشک مى شود و خون، مُشک خوشبو نمى شود، زنا و ریا آشکار مى شود و دلهاى نرم سنگ مى شوند، گرگ مردمان را مى درد و خردمندان از بى خردان آشفته و پریشان مى شوند و خایه در زیر مرغان تباه مى گردد:

ز گردون نتابد به بایست ماه‏

چو بیدادگر شد جهاندارشاه‏

به پستانها دَر، شود شیر خشک‏

نبوید به نافه درون نیز مُشک‏

زنا و ریا، آشکارا شود

دل نرم، چون سنگ خارا شود

به دشت اندرون گرگ، مردم خورد

خردمند، بگریزد از بى خرد

شود خایه در زیر مرغان تباه‏

هرآنگه که بیدادگر گشت شاه‏

5/308/749

ز بیدادى پادشاه جهان‏

همه نیکوییها شود در نهان‏

نزاید بهنگام در دشت، گور

شود بچّه بار را، دیده کور

ببرّد ز پستانِ نخجیر، شیر

شود آب، در چشمه خویش، قیر

شود در جهان چشمه آب خشک‏

ندارد به نافه درون، بوى مُشک‏

ز کژّى گریزان شود راستى‏

پدید آید از هرسوى کاستى

فردوسى، کشتن حیوانات را بیداد و موجب بر باد رفتن شکوه کشور مى داند:

مریزید هم خون گاوان ورز

که ننگى بود گاو کشتن به مرز

نباید دگر کشت گاو زهى‏

که از مرز بیرون کند فرهى‏

در مقابل، آبادى و نعمت محصول داد است:

بدو گفت کسرى که آبادشهر

کدام است و ما ز او چه داریم بهر

چنین داد پاسخ که آبادجاى‏

ز داد جهاندار باشد به پاى‏

6/189/2599

بگسترد گرد زمین داد را

بکند از زمین بیخ بیداد را

هر آنجا که ویران بد، آباد کرد

دل غمگنان از غم آزاد کرد

از ابر بهارى ببارید نم‏

ز روى زمین زنگ بزدود و غم‏

زمین چون بهشتى شد آراسته‏

ز داد و ز بخشش پر از خواسته‏

جهان شد پر از خوبى و خّرمى

ز بد بسته شد دست اهریمنى‏

3/766

 درشاهنامه در ضمن  داستانهاى بهرام گور آمده است که چون پادشاه در دل نیت بیداد و درشتى مى کند، شیر پستان گاو روستایى کاهش مى یابد و زن روستایى بلافاصله نتیجه مى گیرد که:

ستمکاره شد شهریار جهان‏

دلش دوش‏پیچان شد اندر جهان‏

و چون بهرام گور نیت خود را مى گرداند و مى گوید:

اگر تاب گیرد دل من ز داد

از این پس مرا تخت شاهى مباد

5/308/754

 باز از پستان گاو زن روستایى، شیر فوران مى زند و زن خداوند را شکر مى کند که:

ز پستان گاوش به برآرید شیر

زن میزبان گفت کاى دستگیر

تو، بیداد را کرده‏اى دادگر

وگرنه نبودى ورا این هنر

وزان پس چنین گفت با کدخداى‏

که بیداد را راى شد باز جاى‏

تو با خنده و رامشى باش از این‏

که بخشود بر ما جهان‏آفرین‏

5/308/760

 خلاصه ی این بخش از داستان بهرام گور و زن روستایى در شاهنامه چنین است:

بهار آمد و شد جهان چون بهشت‏

به خاک سیه بر، فلک، لاله کشت‏

بگفتند با شاه بهرام گور

که شد دیر، هنگام نخچیر گور

به شبگیر هرمزد خردادماه‏

از آن دشت سوى دهى رفت شاه‏

که بیند که اندر جهان داد هست‏

بجوید دل مرد یزدان‏پرست‏

زنى دیدى بر کتف او بر، سبوى‏

ز بهرام خسرو، بپوشید روى‏

بدو گفت بهرام، کایدر سپنج‏

دهید، ارنه باید گذشتن به رنج‏

چنین گفت زن، کاى نبرده سوار

تو این خانه چون خانه خویش دار

چو پاسخ شنید، اسب در خانه راند

زن میزبان، شوى را پیش خواند

حصیرى بگسترد و بالش نهاد

به بهرام بر، آفرین کرد یاد

بیاورد خوانى و بنهاد راست‏

بر او ترّه و سرکه و نان و ماست‏

چو بهرام دست از خورشها بشست‏

همى بود بى خواب و ناتندرست‏

چو شب کرد با آفتاب انجمن‏

کدوى مى و سنجد، آورد زن‏

بدو گفت شاه اى زن کم‏سخن‏

یکى داستان گوى، با من، کهن‏

بدان تا به گفتار تو مى خوریم‏

به مى درد و اندوه را بشکریم‏

به تو داستان نیز کردم یله‏

ز بهرامت آزادى است ار گله؟

زن پرمنش گفت: "کاى پاک‏راى‏

بر این ده فراوان کس است و سراى‏

همیشه گذار سواران بود

ز دیوان و از کارداران بود

ز بهر درم، گرددش کینه کش‏

که ناخوش کند بر دلش، روز خوش‏

زن پاک‏تن را به آلودگى‏

برد نام و آرد به بیهودگى‏

زیانى بود، کان نیاید به گنج‏

ز شاه جهاندار، این است رنج"

پر اندیشه شد زان سخن شهریار

که بد شد و را نام، زآن مایه کار

چنین گفت پس شاه یزدان‏شناس‏

که از دادگر، کس ندارد سپاس‏

درشتى کنم ز این سخن، ماهِ چند

که پیدا شود داد و مهر، از گزند"

شب تیره ز اندیشه پیچان بخفت‏

همه شب دلش با ستم بود، جفت‏

بدآنگه که شب، چادر مشک بوى‏

بدرید و بر چرخ بنمود روى‏

بیامد زن از خانه، با شوى گفت:

که هر کاره و آتش آر، از نهفت‏

کنون تا بدوشم از این گاو شیر

تو این کار هر کاره، آسان مگیر

بیاورد گاو از چراگاه خویش‏

فراوان گیا برد و بنهاد پیش‏

به پستانش بر، دست مالید و گفت:

"به نام خداوند بى یار و جفت"

تهى بود پستان گاوش ز شیر

دل میزبان جوان گشت پیر

چنین گفت با شوى: "کاى کدخداى‏

دل شاه گیتى دگر شد به راى‏

ستمکاره شد شهریار جهان‏

دلش دوش پیچان شد اندر جهان"

بدو گفت شوى: "از چه گویى همى‏

به فال بد، اندر چه جویى همى؟"

چنین گفت زن با گرانمایه شوى:

"مرا بیهده نیست این گفت‏وگوى‏

چو بیدادگر شد جهاندار شاه‏

ز گردون نتابد ببایست ماه‏

به پستانها در، شود شیر خشک‏

نبوید به نافه درون نیز مشک‏

زنا و ریا، آشکارا شود

دل نرم، چون سنگ خارا شود

به دشت اندرون، گرگ مردم‏خوار

خردمند، بگریزد از بى خرد

شود خایه در زیر مرغان تباه‏

هر آنگه که بیدادگر گشت شاه‏

چرا گاه این گاو کمتر نبود

همه آبشخورش نیز، بتّر نبود

به پستان چنین خشک شد شیر اوى‏

دگرگونه شد رنگ و آژیر اوى"

چو بهرام گور این سخنها شنود

پشیمانى آمدش تن ز اندیشه زود

به یزدان چنین گفت: "کاى کردگار

توانا و داننده روزگار

اگر تاب گیرد دل من ز داد

از این پس مرا تخت شاهى مباد"

زن فرّخ پاک یزدان‏پرست‏

دگرباره بر گاو، مالید دست‏

"به نام خداوند زردشت" گفت‏

"که بیرون گذارى نهان از نهفت"

ز پستان گاوش ببارید شیر

زن میزبان گفت: "کاى دستگیر

تو بیداد را کرده‏اى دادگر

وگرنه نبودى ورا این هنر"

از آن‏پس چنین گفت با کدخداى:

"که بیداد را، داد شد باز جاى‏

تو با خنده و رامشى باش، ز این‏

که بخشود بر ما جهان آفرین"

بدو گفت بهرام که اى روزبه‏

تو را دادم این مرز و این خوب ده‏

همیشه جز از میزبانى مکن‏

بر این باش و پالیزبانى مکن‏

مسکو، حمیدیان، 7/385/1416

 امّا در روزگار دادگرى، جهان آباد و خرم است:

شد ایران به کردار خرم بهشت‏

همه خاک عنبر شد و زرش خشت‏

ببارید بر گل، به هنگام غم‏

نبد کشت‏ورزى ز باران دژم‏

گلاب است گفتى هوا را سرشک‏

بیاسوده مردم ز رنج و پزشک‏

دَر و دشت گل بود و بام و سراى‏

جهان گشت پرسبزه و چارپاى‏

همه رودها همچو دریا شده‏

به پالیز، گل چون ثریّا شده‏

6/182/2449

 بدین ترتیب، در باور ایرانیان، داد، به ستون خرد و خرد به چشم جان انسان و وسیله خداشناسى وى، تبدیل مى شود:

ستون خرد داد و بخشایش است‏

در بخشش او را چو آرایش است‏

 

 

4-     نام،  فردوسی شاهنامه اش را به نام خداوندی که  آفریننده ی جان و خرد است، می گشاید  و در همانجا بر "نام" تأکیدی  خاص دارد :

به نام خداوند جان و خرد

کز این برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جاى‏

خداوند روزى‏ده رهنماى‏

ز نام و نشان و گما

/ 1 نظر / 71 بازدید
گروه دیدار

سلام انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... خوشحال می شوم به دیدار من بیایید و تبادل لینک کنیم در دیدار عضو شوید و در آدرس www.30you.ir/links لینک سایت خود را منتشر کنید بی صبرانه منتظر دیدار شما هستیم www.30you.ir/links